تبليغاتX
دنیای بهتر
مي‌نويسم پس هستم
                 

هر آدمي سنگي است بر گور پدر خويش

 قراره براي يه مجله مقاله‌اي در مورد آثار مصطفي مستور بنويسم، چون همه كتاباشو نداشتم سري زدم به فروشگاه "شهر كتاب" نزديك منزل و همينطوري كه داشتم بين قفسه‌ها سرك مي‌كشيدم چشمم خورد به كتاب "سنگي برگوري" جلال آل آحمد كه نخونده بودمش! دليلشم اين‌بود كه از چندين سال پيش ناياب شده بود و حتي كتابخونه‌ها هم نداشتنش. يادم مياد سال 77 بود انگار، با يكي از دوستان رفته بوديم دنبال كارهاي فارغ التحصيلي؛ تو راه برگشت داشتيم خيابان جمالزاده رو پايين ميومديم كه برخورديم به بساط دستفروشهاي كتاب و اتفاقن يكيشون "سنگي برگوري" رو هم داشت ولي گرون ميداد و چون كتابش كهنه و  كثيف بود و انگار چند دست گشته بود تا رسيده بود اونجا ( منم وسواسي!!) نخريديمش! بعدها هم پيداش نكردم تا همين يكي دوهفته پيش. كتاب جمع و جورو كم حجميه(94ص) ميشه دو‌ روزه تمومش كرد، نثر جلال هم كه شيرين !! انقدر غرق ميشي نمي‌فهمي كي تموم شد! طنز نهفته‌اي كه تو  قلمش هست اينجا نمود بيشتري داره!

كل كتاب تك‌گويي‌ها يا به تعبيري واگويه‌هاي شخصي جلال در مورد بخشي از زندگي خصوصييش (ماجراي بچه‌دارنشدن) با سيمين هست. اينكه شجاعت به خرج داده و خودسانسوري نكرده قابل تحسينه به نظر من خودسانسوري با عدم صداقت فرق داره وقتي كسي خودسانسوري مي‌كنه يعني تمايلي نداره بعضي از واقعيات زندگي شخصيش رو بيان كنه اما بي‌صداقتي يعني اينكه فرد نه تنها واقعيت رو كتمان مي‌كنه بلكه به جاي اون يه دروغ بزرگ مي‌گنجونه و تصورش‌م اينه كه ديگران و پيچيونده و .... داشتم مي‌گفتم،  با خوندن اعترافاتش، يه خرده اون تصوري رو كه آدم از جلال به عنوان يه متفكر تو ذهن ساخته خدشه‌دار ميشه!! گرچه خب اونم آدم بوده قديس نبوده كه !! خلاصه اگه وقت كردين حتمن بخونيدش، نشر " جامه داران" قيمت 1100 .

 

       " يكي از لحظاتي كه نفرت آمد. به سر حد مرگ. نفرت از هر چه بچه است.  

         بله از بچه. از وارث نام و نشان. از پزدهنده آتي به اسم و رسم پدري كه تو

         باشي! از تقسيم ‌كننده اين دوتا خرت و خورت كه از فضولات چهار پنج سال  

         عمر جمع كرده‌اي. با كتابها و لباسها: خوب ديگر چه داري احمق جان...؟

         كه با چنين مال و منالي در جستجوي ميراث‌خواراني؟....."  ص 39

 

       

    " ول كن جانم. اين حرف و سخن‌ها مال آدم‌هاي خيالاتي است. يا احساساتي

      بايد مثل همه زندگي كرد. تا كي ميخواهي اداي مبارزه را دربياوري؟ پيرشدي

      ديگر. خيلي كه احساساتي باشي در اين چهار صباح الباقي هم آب خوش از

      گلويت پايين نخواهد رفت." ص 73

 

 * خسرو شکیبایی هم به دیار باقی کوچ کرد ! یادو نامش گرامی. بالاخره با نقشهای خوبی که بازی کرد به گردن فیلم دوستان حق داشت. فراموش کرده بودم فوت نادر ابراهیمی رو اینجا ذکر کنم او هم چندی پیش به "عاشقانه های آرام" پیوست کسی که زمانی بدجوری با کتاباش اخت شده بودم . روح هر دو قرین آرامش!!!!!

 

+ نوشته شده در  شنبه 29 تیر1387ساعت 0 قبل از ظهر  توسط ف ج | 

 

ماجراهاي من و پسرم (4)

 

* با احساس شده

 

_ مامان ميخوايي ظرف بشوري؟

 

_ بله، چطور مگه؟  

 

_ آخ جون!! آخه من صداي ظرف شستنتو دوست دارم!!

 

* سوال فلسفي

 

_ مامان خدا خسته نمي‌شه اينقد آدم درست مي‌كنه؟؟

 

_ نه! چون كار خدا آفرينشه!!

 

_آفرينش يعني درست كردن ؟

 

_ آره!! لابد اینهمه آدم و لازم داره؟

 

_ آخه مارو براي چي لازم داره؟؟

 

* دارم برنامه "ارديبهشت" شبكه چهار رو مي‌بينم، موضوع برنامه "نمايشگاه پوشش خانومها"

مهمان برنامه خانم "قندفروش" مسوول امور بانوان استانداري تهران، مجري : چرا پارچه‌هاي استفاده شده در پوشاك ما اغلب مشكي يا رنگهاي تيره است؟ و مهمان  برنامه پاسخ مي‌دهد.....

 

پسرم: اين خانوم كه اسمش قندفروشه چرا داره در مورد پارچه حرف مي‌زنه؟؟

 

* دوباره مبحث غذا خوردن

 

_ من اين غذارو دوست ندارم ، گرسنگي من فقط با پيتزا برطرف ميشه !!

 

 

*موقع گرفتن كارنامه

 

_ چرا كامپيوتر 18 شدي؟ تو كه كار با كامپيوترو خوب بلدي !

 

_ خودت گفتي 17 و 18 هم نمره‌هاي خوبي هستن!!

 

 

+ نوشته شده در  سه شنبه 25 تیر1387ساعت 10 قبل از ظهر  توسط ف ج | 

 

برای مردی که از دریا می هراسد !

سفر با تو را لغو کرده ام
زیرا خیزاب های دریا
و دردسر عشق، خسته ات می کند
پوست شادابت همانند مخملی ابریشمی است
که شوری دریا
و دندان کوسه ها را تحمل نمی کند

بلیت سفر را پاره کردم
و تو را از دگرگوني آب و هوا
بوی کشتی ها
و جنون فاصله ها،
معاف مي‌كنم

بوسه هایم حساسیتت را بر می انگیزد
و خواب بر عرشه ی کشتی ها
پیراهن آهاردار
و موهایت را
آشفته می کند

کوچولوی من
در خشکی بمان
حافظه ات به حافظه ی سنگ می ماند
که تحمل کوچ های بزرگ را ندارد
پس همانند شهروندی در مملکت درختان بمان
جایی که گردش،
تغییر نشانی
و کودتا علیه تاریخ ممنوع است

ای فرمانروایی
که پای بر پای می نهی
و پیروزی های قدیم بر زنان را نشخوار می کنی
تو را از تعارف و مکاتبه
و گردش با هم در خیابان های شهر
معاف کرده ام
زیرا که سرما به تو آسیب می رساند
و گردش با من در پارک های عمومی آزارت می دهد
و ورود با من به کافه های بسته،
ناراحتت می کند

نمی خواهم تو را گرفتار بازی کنم
و نمی خواهم تو را، علیرغم میلت
عاشق و شهید ِعشق کنم
نمی خواهم یک انگشت
یک مو،
یا یک جواهر
از جواهرات تاج و تختت را از دست دهی

تو، مرد محترم و استواری هستی
و من، زنی هرج و مرج طلب
تو، در روابط عمومی ات ستاره هستی
و من، کولی ای
که قانون شهرها
و هنر روابط عمومی را نمی داند

 شاعر: سعاد الصباح

 

+ نوشته شده در  شنبه 22 تیر1387ساعت 8 بعد از ظهر  توسط ف ج | 

 

اندك اندك جمع مستان ميرسند.......

 

بارها در اين وبلاگ به يكي از بهترين دوستانم كه الان در آمريكاست اشاره كرده بودم، كسي كه سهم عمده‌اي در رشد فكري من داشت؛ كسي كه دستم را گرفت و در دنياي روشنفكري پا به پا برد مرا ! كسي كه باعث شد با افكار خيلي از بزرگان آشنا بشم، خيلي از آدم‌هاي مهم رو حضورن ببينم، ساعات بحث و جدل با او از بهترين و مفيدترين ساعات عمرم بود، از حضورش بسيار آموختم؛ با اينكه هم سن و سال بوديم ولي اون خيلي زودتر از من بزرگ شده بود من اون موقع‌ها روی قله ایستاده بودم روی قله ادبیات، روی قله شعر، روی قله سیاست، روی قله تاریخ، روی قله دین، روی قله عاشقی، روز قله غرور، روی قله آرزوها...... آرزو‌هاي نرم و نازك دخترانه! تفريحم شده بود خواندن Time  و Newsweek  اونم با چه فلاكتي! آخه ترم يك بودم! صفر كيلومتر!

وقتي مي‌خواست براي ادامه تحصيل در خارج از كشور اقدام كنه، پبشنهاد كرد كه با او همراه بشم ولي من....  روزي كه از ايران رفت مصادف شد با روز عروسي‌ام ، نه او توانست در جشن عروسي من شركت كند و نه من توانستم بدرقه‌ش كنم و هر كدام رفتيم دنبال سرنوشتمان. دوسال بعد از رفتنش براي انجام كارهاي باقي‌مانده برگشت و اومد ديدنم ولي بعد، ديگه خبري نشد و من ماندم و حصار دلتنگي! كم‌كم روياهام ازش خالي شد، ديگه حتي به خوابم هم نمي‌يومد، كم‌كم تن ( به ضم ت) صداش از يادم رفت، خب حافظه آدم‌ها تو گردونه اتفاقات كم‌رنگ‌تر و كم‌رنگ‌تر مي‌شه.... ! ديگه به خاطره‌ها پيوست!

اخيرن طي تماسي كه با مادرش داشتم مطلع شدم جوياي احوال بوده و براي تعطيلات تابستان مياد ايران!! زماني فكر مي‌كردم اگر رابطه‌اي _هر چند عميق و خالص_ يه روز تموم بشه، ديگه شروع دوباره‌ش لطفي نداره، به قول ليلا _تو فيلم مهرجويي_ ميشه مثل "عزيز از دست رفته"! كما كان معتقدم گذر زمان و فاصله زماني و مكاني كيفيت رابطه‌هارو تغيير ميده، از طرف ديگه فكر مي‌كنم اگر شروع دوباره رابطه با بلوغ فكري و رشد عاطفي دو طرف همراه باشه چه بسا رابطه تازه بهتر و تاثيرگذارتر هم بشه ! در هر دو صورت آدم از شروع دوباره رابطه و رويارويي هراس داره! يه هراس دلچسب! يه دلهره شيرين! و ترس از اماها و اگرها.....!

و حالا دختري كه 23 سالگيم رو باهاش شريك شدم داره مياد تا 33 سالگيم رو باهاش قسمت كنم !!

دلهره دارم، مي‌دانم روزها و ساعات زيبايي خواهيم داشت! نميدانم شايد دوباره راهمان باهم يكي شد.... نميدانم ..... يه حس اضطراب آميخته با ذوقي كودكانه ... تمام وجودم رو گرفته! تا ببينم چه مي‌شود ..... !!

 

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه 19 تیر1387ساعت 9 قبل از ظهر  توسط ف ج | 

 

سوتي‌هاي صدا و سيمايي!! (به شدت احساس جواني بهمان دست داد با استفاده از این عبارت!!)

 

 حتمن شما هم وقتي برنامه‌هاي صدا و سيمارو مي‌بينين‌ يا گوش ميدين متوجه اشتباهات فاحش دستوري و گفتاري شدين، و البته اشتباهات ترجمه‌اي كه خب ما‌ها نسبت بهشون حساس‌تريم. اين چند تا نمونه رو ببينين:

 

فيلم معادله محبوب پروفسور : سينما 4 .

 

_ اون شو نشو مجروح كرده

 

توضيح: جمله اصلي اين بوده :  ! He has injured his shoulder كه ميشه: شونش آسيب ديده، يا مثلن اگر يه انگليسي زبان بخواد بگه: پام شكسته ميگه:  I have broken my leg يا I broke my leg

 

_ اون و با سس خردل قاطي مي‌كنيم تا مزه‌ش قوي‌تر بشه !

 

توضيح: اصل عبارت بوده :to give it strong taste   ، كه ميشه براي بهتر شدن طعم  strong taste  يعني طعم بهتر !

 

_ اين يه عدد تجسميه !

 

توضيح : اصلش بوده : imaginary number   كه ميشه :عدد فرضي!

 

_پيتاگورس، دانشمند بزرگي بود!

 

توضيح: Pythagoras  همون فيثاغورث

 

برنامه دانستني‌ها ۶/۱۲/۸۶ 

_ پالتوهاي ضخيم گرماي از مد افتاده‌اي رو توليد مي‌كنن !

 

توضيح: هر چي فكر كردم اصل جمله چي بوده، عقلم به جايي قد نداد !!!

 

 برنامه كودك، كارتون روپرت

 

_شنيده بودم مثل دم اسب بارون مياد!  

 

توضیح :هر چي مدخل horse   رو تو ديكشنري‌هاي مختلف نگاه كردم اصطلاحي به اين مضمون پيدا نكردم !!!!

 

۸۷/۴/۷ كارتون روياي زيباي من

 

_آرزوي من اينه كه غذاهايي درست كنم كه مردم با خوردن اونا خوشبخت بشن !

 

توضيح: كلمه happy  هم به معناي خوشحال هست و هم معني خوشبخت بودن ميده كه اينجا ميشه : با خوردن اونا خوشحال بشن ، چون كسي با خوردن غذا احساس خوشبختي نميكنه !

 

برنامه كودك ۷/۴/۸۷

 

_ كلمه jack o  lantern   يعني كدو تنبل كه آمريكايي‌ها براي روز شكرگزاري توي اين كدوهارو خالي مي‌كنن و داخلش لامپ ميزارن كه حالت فانوس پيدا ميكنه . و تو اين برنامه ترجمه شده " جك و فانوس" !!!!!

  

فيلم سينمايي مظنون بي گناه

 

_ تصادف گناه من نبود ! جمله اصلي بوده : the accident was not my fault!  كه ميشه : تصادف تقصير من نبود !

 

 راديو پيام ۱۷/۱۰/۸۶

 

_ تصادف به علت عدم رعايت احتياط !!!!!!!!

 

باز راديو پيام ۸/۳/۸۷

 

_امشب براي رسيدن بهار دعا كنيم !!!!

توضيح: احتمالن منظور گوينده رسيدن تابستان بوده ، كه اونم نياز به دعا نداره خودش مياد!

 

 

پ.ن. چندي پيش با  تني چند از دوستان در امتحان ترجمه صداو سيما شركت كرديم و با اجازتون كلهم اجمعين رد شديم !! به قول يكي از دوستان اونجا انقدر مترجمين با سواد زيادن كه جايي براي ماها نيست !!!!!

 

  

+ نوشته شده در  یکشنبه 16 تیر1387ساعت 12 بعد از ظهر  توسط ف ج | 
 

تو همانی که می اندیشی

هرگاه به این اندیشیدی که یک عقاب هستی

به دنبال رویاهایت برو

و به یاوه مرغ و خروس های اطرافت توجه نکن

آرام باش و تفکر کن

سپس اجرا کن

آنگاه دستان خداوند را می بینی

که زودتر از تو دست به کار شده اند

پ.ن.  از دفتر یادداشت های دوران دانشجویی

 

+ نوشته شده در  سه شنبه 11 تیر1387ساعت 10 قبل از ظهر  توسط ف ج | 

 

سحر با باد مي‌گفتم حديث آرزومندي.......!!

 

شايد شما هم به اين اصل اثبات شده علم روانشناسي اعتقاد داشته باشين كه انسان در شرايط شكست و ناكامي به دنبال مقصري غير از خودش مي‌گرده تا به نوعي بر اين احساس شكست و بازنده بودن غلبه كنه. در عين حال كه خودم رو آدم ناكام و حسرت به دلي نمي‌دونم هميشه لفظ "آرزومند" رو براي توصيف خودم و افراد شبيه خودم به‌كار مي‌برم!  آرزو، آرزو، هدف، هدف.... گاهي از دست خودم و فكر كردن به تمام دست يافتني‌ها و دست نيافتني‌ها خسته ميشم و خب طبيعيه كه به دنبال مقصر مي‌گردم؛ به خودم ميگم آهان تقصير سهراب سپهري بود با اون شعر پشت درياها شهري است، قايقي خواهم ساخت، خواهم انداخت به آب.....يا نه بدتر از اون صمد بهرنگي با اون ماهي سياه كوچولو كه مي‌خواست از رودخانه به دريا برسه و ببينه چه خبره ؟ يا شريعتي كه زندگي بدون هدف و كتاب رو يه نوع سقوط و بيهودگي مي‌دونست؛ يا نه تقصير كافكا و هدايت و جويس و اينا بود كه باعث شدن من انقدر نسبت به تلخي‌ها حساس بشم يا چه مي‌دونم فمينيسم و حقوق بشر و مردم سالاري و اين تيپ تزهاي روشنفكرانه و روانشناسي و اصول ايده آل‌گرايي و شخصيت تيپ A و تيپ B و شايدم فلسفه اگزيستانسياليسم و اصل وجودگرايي و قائل بودن به اصل "خود" و "من" بعنوان عامل اصلي تعيين سرنوشت و.....

خب معلومه ديگه وقتي آدم به هر كدوم از اينا ناخنكي بزنه و از هر كدوم يه ذره به ذهنش تزريق كنه، هوايي ميشه! حساس ميشه! غرغرو ميشه! ايده‌آل‌گرا ميشه! تلخ مي‌بينه، اعتراض مي‌كنه! هي مي شينه براي خودش و ديگران آرزو مي‌بافه و تو روياهاش مي‌ترسه از اينكه آرزوهاش تحقق پيدا نكنن! وحشت از اينكه اهدافش عملي نشن! خلاصه آرزوبافي و رويابافي بدون اينكه فكر جاهاي ديگه رو كرده باشه، غافل از واقعيت‌هاي دور و برش يا نه اصلن غافل هم نباشه، خوب هم بدونه چه خبره ولي نتونه كاري بكنه و بعد در كمال نا باوري ساكت بشه و حوصله كنه و صبر پيشه كنه و در خود فرو بره و ژست متفكرانه و عاقلانه به خودش بگيره و اسمش و بزاره رشد و بلوغ!!!! بعدشم مدام با خودش زمزمه كنه: خوش به حال آدم‌هاي بدون آرزو......!!! 

 

+ نوشته شده در  یکشنبه 9 تیر1387ساعت 10 قبل از ظهر  توسط ف ج | 

 

با پيشوند و پسوند، يا بدون آن‌ها؟؟!!

 

امروز روز زن است! روز زن، روز مرد، كي مي‌خواد منطق و برابري جاي اين اسم‌گذاري‌هاي كذايي رو بگيره! اين اسم‌ها بدتر يادم ميندازه كه جنس دوم هستم، كه جايم خانه و دغدغه اصليم همسرداري و بچه‌داري است، كه در اجتماع امنيت ندارم، هميشه در معرض نگاه ذره‌بينانه و انگ خوردن هستم. در شرايط موجود هويت من با ثبت شدن در دفتر ازدواج معنا و مفهوم پيدا مي‌كنه! دورو برم پر از واژه است، واژه‌هايي كه دائم بهشون منتسب ميشم ! اگر سنم از 25 بگذره و ازدواج نكنم مي‌شوم "ترشيده"، اگر طلاقم بدهند يا طلاق بگيرم مي‌شوم مطلقه، اگر همسرم فوت كند مي‌شوم"بيوه"، اگر مشكل خانوادگي داشته باشم مي‌شوم"ناسازگار"، بالاخره هميشه يك پيشوند و پسوند همراه اسمم هست!

 اين اسم گذاري‌ها من و ياد سرگشتگي‌هام ميندازه، سرگشتگي‌هاي يك "زن" كه مي‌تونه هر جاي اين دنيا باشه، سرگشتگي‌ها به خاطر زن بودنش و فراموش نكردن زن بودنش و به خاطر تن در ندادن به همه اونچه كه اونهايي، كه زن نيستن مي‌خوان به آدم ياد بدن ! اين‌كه بيايند بگويند "شما همسر هستي، مادر هستي، خب اين‌ها بايد دلخوشي اصليتون باشن!" برداشت من از اين عبارت‌ها و مشابه اونها يك نگاه سطحي و سنتي است! چرا كه شخصن معتقدم مادر بودن و همسر بودن هيچ جاي تفرعن ندارد!!! بر اساس قانون طبيعت و اجتماع هر دختري_ و به تعبيري هر انساني_ روزي ازدواج مي‌كند و بچه‌دار مي‌شود؛ پس يك چنين توانايي طبيعي و سرشتي امتياز خاصي محسوب نمي‌شود!! آنچه زن _ يا مرد _ را ارزشمند مي‌كند" توانايي‌هاي اكتسابي" اوست، رشد و به بلوغ رسيدنش هست و اين رشد حاصل نمي‌شود مگر اينكه فرصت‌هايي به او داده شود و در مورد زنان البته فرصت‌هاي برابر! زنان رشد نمي‌كنند مگر اينكه نگاه جامعه از جنسيت و تن او فراتر برود اينكه او با "زيبايي اهورايي‌" خواسته نشود گرچه فعلن كه اينطور هست! چون اگر غير از اين بود زنان جامعه ما به ضرب و زور جراحي پلاستيك، رژيم‌هاي جور وا جور و به لطايف الحيل در صدد جذاب‌تر به نظر آمدن نبودند!! مگر چند درصد مردان جامعه ما از حداقل‌هاي جذابيت و به تعبيري خوش تيپ بودن برخوردارند؟!! ( از نظر من تعداد بسيار اقلي از آن‌ها!!!) هر آنچه مي‌بينم زاييده شرايط و نگاه حاكم بر افكار و انديشه‌هاي ماست! و شرايط تغيير نخواهد كرد مگر اينكه ما آگاهانه همديگر را، براي "خود" او و "خود"مان بخواهيم بدون هيچ پيشوند و پسوندي!!

 

---------------------------------------------------------------------------------------------------------------

 

 

                       

+ نوشته شده در  سه شنبه 4 تیر1387ساعت 10 قبل از ظهر  توسط ف ج | 

 

آخ، تابستان جان بالاخره آمدي؟!

 

هميشه تابستان‌ها را دوست داشته‌ام، تابستان و روزهاي كش‌دار و بلندش، آبغوره و آبليمو گرفتنش، نعنا خشك كردنش، مربا پختنش، تنگ‌هاي پر از دوغش، هندونه‌هاي قرمز و قاچ‌دارش، تابستان و برپاشدن پشه‌بنداش تو حياط‌ ‌هايي كه هر روز كوچيك و كوچيك‌تر ميشن، صداي جيرجيركاش كه تو خونه‌هاي آپارتماني ديگه شنيده نميشن، تابستان و فالوده و بستني‌هاي زعفرونيش، مهموني‌هاي عصرونش، قيژ‌قيژ كولرهاش، مسافرت و زيارت رفتن‌هاش، مهم‌تر از همه كتاب خوندن‌هاش؛ تماشاي فوتبال پسربچه‌هايي كه عرق‌ريزان دنبال توپ‌مي‌دون، تابستان و هرم گرماش، حتي آسمان پردود بدون ستاره‌ش!

اصلن من همه روزهاي خدارو دوست دارم، همه روزهايي كه زندگي حتي كژدار و مريض توش ادامه داره، حتی روزهایی که حس خوبی نداشته باشم من همه روزها و لحظه‌هايي رو كه ياد خدا توش جريان داشته باشه دوست دارم!

 

+ نوشته شده در  شنبه 1 تیر1387ساعت 11 قبل از ظهر  توسط ف ج | 
 

تعطیلات٫ مربای توت فرنگی٫ فمینیسم..........

اینم از تفریح یک روز تعطیل٫ ایضا تمرین کدبانو گری!!

                               

تحلیل فمینیستی:  در حالیکه مردان دارند پله های ترقی را دوتا یکی بالا می روند٫ ما زنان در حال آشپزی و مربا پزی هستیم!  

تحلیل زنانه: خب اینم جزئی از زنانگی و زندگی است!

باز تحلیل فمینیستی: کدام جزء ٫ جزء اصلی یا فرعی؟

تحلیل سنی: مگه شما زنهای درس خونده م از این کارا بلدین؟!!

تحلیل مردانه: خوب است٫ خوب است! هم مربا می پزید هم با هم جر و بحث می کنید! ما رفتیم که پیشرفت کنیم!!!!      

. . . . . . . . . . 

 ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

پ. ن : حوصله داشتین این مطلب و بخونین!!

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه 29 خرداد1387ساعت 11 قبل از ظهر  توسط ف ج | 

 

پيش نوشت!

 

 29 خرداد سالگرد درگذشت دكتر شريعتي است، بزرگ مردي كه سهم عمده‌اي در شكل‌گيري شخصيت من داشت . روحش شاد! 

 

( از كتاب هبوط )

 

 1.

روح‌هاي اندك و بي‌سرمايه در بي دردي به ابتذال مي‌كشند، عشق‌هاي مزاجي در وصال مي‌ميرند، در پيري مي‌پژمرند، اما روح‌هاي بزرگ و سرمايه‌دار كه گنجينه‌هاي بي شمار در خود پنهان دارند، روح‌هاي نيرومند و توانا كه خلاق‌اند و هنرمند، روح‌هايي كه امانت‌دار خدايند و همانند خدا، و مسجود ملائك، اينان در وصال و در كام به ركود نمي‌افتند، نمي‌پوسند، عفونت نمي‌گيرند؛ احساس‌هايي كه همچون طلايند، از آرامش و ماندن زنگ نمي‌زنند، روح‌هاي مسي، آهني، حلبي، گوشتي و مردابي چنين‌اند!

دو روح ثروتمند و هنرمند مي‌توانند براي هميشه هم را استخراج كنند، هم را بسازند و اين خود زندگي كردن است. هر روز شقي تازه در عمق ناپيداي اسرار آميز ديگري، هرروز خلقي تازه و اينچنين هر روز تجربه‌اي تازه در کار يكديگر، هر روز آفرينشي تازه و هر روز سر منزلي تازه‌تر در سفر به اندرون يكديگر وه! چه زندگي سرشاري، چه زمان پر ثمري، همه كشف و همه خلق و همه آزمايش و همه آموزش و همه شناخت و همه آشنايي و هر روز خوشبختي پايدارتر......  چه شگفت انگيز است روح‌ آدمي در آن هنگام كه از ابتذال روزمرگي فراتر مي‌رود و در اوج مي‌پرد؛ آنجا كه آدمها و كوچه‌ها و اداره‌ها و خانه‌ها را نمي‌بيند، رنگها عوض مي‌شوند و جريان بادها و سيماي افق و آسمان، حتي خورشيد، حتي ابرها گسترده است و زمين را كتمان مي‌كنند و هيچ چيز نيست، آب است و آسمان و ديگر هيچ!

 

2.

چه بيچارگي است زيستن در اينجا كه ما زاده‌ايم، شهر!؟ اين توده متراكم نفس‌ها و رنگ‌ها و بزك‌ها و احوالپرسي‌ها و خنده‌ها و خوشي‌هاي متعفن! بيچاره آنهايي كه اين چيزها سيرشان نمي‌كند، چيزهاي ديگري مي‌خواهند از آب لوله عطششان فرو نمي‌نشيند، از خوراك آشپزخانه جوعشان سير نمي‌گردد! مهماني، جلسه، ديد و بازديد، پست و مقام، عشق، بزك، رقص و آواز و خانه و بچه و ناز و اداها در امور مربوط به سعادت خانوادگي!

_اگر اين‌ها را نمي‌خواهي پس چه مرگته!؟ دنبال چه مي‌گردي؟!

_نميدانم ، اما مي‌دانم كه اينها ما را بس نيست، نمي‌گويم اصلن به كارمان نمي‌آيد ، اما كفايت نمي‌كند و درد از همين‌جا آغاز مي‌شود؛ درد بي درمان و غمهاي نا‌پيدايي كه از عمق روح مي‌جوشد و اضطراب‌ها كه درون را به تلاطم‌هاي وحشي و طاقت‌فرسا مبتلا مي‌كند و طوفاني كه در اندرون بر پا مي‌شود و افق زندگي و جهان را در پيش چشمان تيره مي‌كند و پريشاني و بدبختي آغاز ميشود و هرگز به سامان نمي‌رسد. نيازهاي بلند همواره مارا بي‌تاب مي‌دارند و آنچه هست پست است، عشق‌هاي مقدس در جان ما شعله مي‌كشند، آنچه هست خوب نيست، منزه نيست جاويد نيست، عظمت ندارد، هر چه هست براي مصلحتي است، هر كه هست به خاطر منفعتي است. هيچ چيز به خودش نمي‌ارزد، هيچ كس به خودي خود چيزي نيست. همه چيز را و همه كس را براي سودي و فايده‌اي گذاشته‌اند.

 و من زندگي مي‌كنم، كارها برسرم مي‌ريزند و سرگرم مي‌شوم و روزها را به شب مي‌رسانم و شب‌ها را به روز روزمرگي مي‌كنم و هفته‌مرگي و ماه‌مرگي و جوان‌مرگي و قصدم اينكه اينچنين عمرمرگي كنم! يكي از آن كارها كه من خود را در آغوش آن مي‌افكنم و سرم را در سينه آن ميفشارم تا فراموش كنم، " كتاب " است و چه فراموش‌خانه خوبي! و دنيا و آدم‌ها را چندين هزار برابر مي‌بينم و هر روز دنيا گسترده‌تر و آدم‌ها بيشتر ميشوند! آري من اين‌چنين از "مرگي"‌ها فرار مي‌كنم!

 

-----------------------------------------------------------------------------------

 

باد صباي عزيز تو  كامنتشون به "ملي‌گرا" نبودن دكتر شريعتي و نقدهاي وارد بر آثار ايشون اشاره كرده بودن كه لازم ميدونم توضيحاتي رو بدم

 

برداشت شخصي من از ملي‌گرايي همون ناسيوناليسم و نوع افراطي اون يعني "شووينيسم" هست  كه مسلمن دكتر شريعتي در جايگاه يك متفكر مي‌بايد ديدي جهان شمول مي‌داشت! مخصوصن اينكه سال‌ها در كشور فرانسه زندگي كرده بود و با مبارزان الجزايري همكاري نزديك داشت. البته من جايي تو آثارشون نخوندم كه خودشون اظهار كرده باشن "ملي‌گرا" نيستن يا تعريفي از ملي‌گرايي ارائه داده باشن. مشخصه‌اي كه دكتر شريعتي را از ديگر متفكران هم عصر خودش متمايز مي‌كنه سهيم كردن ديگران (خوانندگان آثارش) در درونيات ذهنيش هست هيچ كدام از متفكران و روشنفكراني كه حداقل من آثارشون رو مطالعه كردم به اندازه شريعتي روح و احساس خودشون رو نمايان نكردن !! شايد دليلش دوستي نزديكش با سارتر و دوبوآر زمان اقامتش در فرانسه بوده.  نمونه‌ش "باغ آبسرواتوآر" تو كتاب هبوط هست كه خواننده رو با يك تجربه واقعي عاشقانه همراه ميكنه و در آخر فلسفه عشق و روزمرگي رو در قالبي كه اصلن متوجه نميشويم يادآور مي‌شود

در مورد تقد آثارشون تا حد زيادي اونهارو خوندم و دنبال ‌كردم (زمان دانشجويي) همونطور كه ميدونيد شريعتي يك روشنفكر ديني و معتقد به برداشت‌هاي مترقي از اسلام بود و همين باعث شده بود از طرف خيلي از روشنفكران لائيك و سكولار مورد حمله و انتقاد‌هاي تند قرار بگيره مخصوصن تو دوره‌اي كه به ارائه آرا و عقايدش پرداخت.  دليل جذابيت  آراء شريعتي براي من در درجه اول آموزه‌ها و گرايشات ديني اونها و در درجه دوم جواب‌هاي قانع كننده‌ايه كه تقريبن به همه سوالات و ابهامهاي من داده ! گرچه الان نگره های مدرنیستی دارن با دیدی بازتر آثارش رو نقد میکنن که خب تا حد زیادی قابل قبوله.

  

 

+ نوشته شده در  یکشنبه 26 خرداد1387ساعت 11 قبل از ظهر  توسط ف ج | 
 

اینم یکی از شاهکارهای خلقت !!

پسر سرایدار دانشگاهی که در آن تدریس می کنم. اسمش مهدی یا به قول خودش " متی" !!

اميدوارم جامعه پر از عدالت ( شما بخوانيد تبعيض ) ما، به او فرصت، ‌شهامت و امكان بالندگي بدهد !!

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه 23 خرداد1387ساعت 2 بعد از ظهر  توسط ف ج | 

 

Run, Forrest, Run!

 

فيلم Forrest Gump رو كه ديدين؟! اوايل فيلم Jenny  همبازي Forrest  تشویقش مي‌كنه عليرغم مشكلي كه داره بدوه و اين دويدن باعث ميشه نه تنها مشكلش حل بشه بلكه بعدها قهرمان دو هم بشه! گر چه اين فيلم يه پرداخت فانتزي بود از اين واقعيت كه تشويق و دادن اعتماد به نفس گاهي ميتونه كاري شبيه معجزه انجام بده. در طول اين ترم كلاس‌هاي زيادي داشتم و به تبع اون با دانشجوهاي زيادي هم سرو كار داشتم و از ميون اونها چند تايي بودن كه من و ياد شخصيت Forrest  مينداختن؛ عجيب اينكه به جز يكي، همشون "دخترهايي " بودن كه با وجود مشكلات حاد، خودشون رو تا سطح دانشگاه بالا كشيده بودن و جالب اينكه مصر بودن تحصيلاتشون رو تا سطح كارشناسي ارشد و بالاتر هم ادامه بدن؛ از بعضي‌هاشون خواستم شرح حالشون رو بنويسن تا بذارم رو وب.

 

اين دانشجو اسمش "سارا گرشاسبي‌نيا" ست؛ يه معلول جسمي حركتيه كه فوق العاده باهوش و زيباست ( حيف شد بنا به معذوراتي موافقت نكرد عكسش رو بذارم اينجا!) من اسمش و گذاشتم "غزال" انگار پشت اون چهره معصوم و قشنگ يه آهو پنهان شده، يه غزال گريز پا! خودش شرح حالش رو اينطور نوشته :

 

سلام... سلام... سلام

من اسمم سارا و فاميليم گرشاسبي. 21 ساله هستم و از يه طرف كرد و از يه طرف تهراني در ضمن من دانشجوي ترم 6 روانشناسي هستم رشته‌اي كه به نظر من حرف نداره. لابد مي‌گين با اين خصوصيات عادي چرا صاحب وب ( استادمون كه حرف نداره . پايان ترم نزديكه!) در مورد من نوشته. از اون جايي كه من دوست ندارم شما از كار و زندگي بمونين و مدام فكر كنيد كه چرا اسم من تو وب هست! بهتون ميگم.من يه معلول جسمي، حركتي هستم كه به قول استادمون موفق هستم كه تا اينجا بالا اومدم ولي به نظر من دوستان معلول ديگر يه مقدار لوس بار اومدن كه نمي‌تونن تو جامعه مستقل باشند هر چند جامعه و فرهنگ ما در رابطه با معلولين مشكلاتي داره ( خاك بر سرم حرف سياسي زدم!!! ببخشيد)

من در سال 1366 در غرب كشور، كردستان(قروه) به دنيا اومدم اين تاريخ همه رو به ياد جنگ ( كه خدا لعنت كنه اوني رو كه شروعش كرد و ادامش داد) مي‌اندازه. در اون زمان به دليل نبود امكانات پزشكي كه تو تهران هم به زور پيدا ميشد چه برسه به قروه وترسيدن مادرم از صداي توپ و راكت من زود به دنيا اومدم (تولدم مبارك!) به همين دليل بعضي از قسمتهاي خوشبختانه حركتي مغزم آسيب ديد... و بعد از بيست سال در خدمت شما هستم در طول اين 20 سال، اين معلوليت نبود كه من و اذيت كرد از همه چيز بدتر براي ما آه كشيدن، مدل نگاه كردن ( انگار يه چيز عجيب و غريب ديدن نه يه آدم) و رفتار مردم هست. مطمئن باشيد كه ما از مردم ترحم نميخواهيم بلكه فقط مي‌خواهيم كل شخصيت ما را از نظر ظاهرمان بردا شت نكنند. همين .... باي يا به قول استادمون Bye  

 

شرمنده خطم بده

 

اینم اصلش:

 

 

 

مريم حاجي‌زاده يكي ديگه از دانشجوها كه بيماري ام اس داره ( اگر مي‌خواييد در مورد اين بيماري بيشتر بدونيد اینجارو بخونيد) ، دختري فوق‌العاده مهربان و مودب! اون هم در مورد خودش گفته:

 

بسم‌ا... الرحمن الرحيم

 

سر امتحان‌هاي ثلث دوم سال 1374 كلاس دوم دبيرستان بودم (اسفند ماه) احساس مي‌كردم يك تار مو در ديدم اختلال بوجود مي‌آورد. 14 فروردين 1375 نزد پزشك رفتم و خبر از بي عيب و نقص بودن چشمم را داد و گفت : مشكل در عصب بينايي چشم راستم است. با MRI ي كه گرفتم ، پزشكان پلاك‌هايي را در عصب بينايي‌ام ديدند و زير تزريق سرم و آمپول كورتن رفتم. پزشك مغز و اعصاب بيماري‌ ام را ام اس تشخيص داد.

مشكلات ام در اين بيماري گزگز (مورمور) شدن دست‌ها و گاهي پاها، اختلال در هوشياري طوري كه گاهي هوشياري خودم و از دست ميدم و سر ميز غذا با سر ميرم تو بشقاب بدون اينكه متوجه بشم يا موقع خواب از روي تخت مي‌افتم پايين! پرش دست و پا و بي حسي طوري كه يه روز دستم و روي بخاري گرفته بودم تا گرم بشه، دستم سوخته بود بدون اين‌كه خودم متوجه بشم! از مشكلات ديگه مات ديدن اشياء در نور آفتاب، مشكلات روحي و افسردگي، نا‌اميدي و عوارض داروهاست كه كل دستگاه گوارشم و به هم مي‌ريزه. در ماه ۴ آمپول "رپیف" میزنم که به تازگی قیمتش از ۴۵ هزار تومن به ۷۵ هزار تومن رسیده! ما بیمارای ام اس یه انجمن داریم به نام "انجمن ام اس ایران".  من تا حالا سعي كردم اين بيماري رو بپذيرم و باهاش كنار بيام ! مي‌خوام درسم و ادامه بدم نمي‌خوام مشكلات من و از پا در بيارن ! این بیماری رو یه جور امتحان الهی میدونم.

 

ممنون استاد عزيز

 

 

  

از دانشجوهاي ديگه يكي "نرجس رونق" كه با وجود كم بينايي دانشجوي فعالي بود و "مريم اختياري" كه اونهم يك چشمش كاملن نا‌بينا است! يك دختر فوق‌العاده از نظر هوشي و رفتاري! شنیدم دانشجوي ممتاز شده! ترم پيش از درس زبان نمره 19 گرفت.

 

اين بچه‌ها رو كه مي‌بينم دوست دارم مثل Jenny  بگم "  Run, Forrest, Run !"

 

+ نوشته شده در  شنبه 18 خرداد1387ساعت 9 بعد از ظهر  توسط ف ج | 

 

سلام

من هنوز زنده‌م و نفس مي‌كشم!! همين دورو ورا !! فقط دارم تمرين مي‌كنم كمتر بيام طرف اين رايانه ( پارسي را پاس داشتيم همي! ) تا اين مغز مفلوك اندکی استراحت کند!

خواستم بدين وسيله جمعي را از نگراني رهانيده باشم ( تمرين اعتماد به نفس!!!).

 

 باقي بقا‌يتان، و بر مي‌گردم!

 

-  اين عاشقانه‌ها رو علي‌الحساب بخونيد تا بعد .......

 

 

 

از تو كه حرف مي‌زنم

همه فعل‌هايم ماضي‌اند

حتي ماضي خيلي خيلي بعيد

كمي نزديك‌تر بنشين دلم براي يك حال ساده تنگ شده است

 

 

وبلاگ: كافه ناصري

 

 

 

آخر گذشت آن زمان كهنه‌ي ديدار

رفت آن ثانيه‌هاي پرهياهو

شكست آن لحظه‌هاي پر از التهاب

و تو، چه ساده گذشتي از اين‌همه احساس

 

وبلاگ: پوست شب

 

 

 

 

خطي كشيد روي تمام سؤالها
تعريف ها، معادله ها، احتمالها
خطي كشيد روي تساوي عقل و عشق،
خطي دگر به قاعده ها و مثالها
از خود كشيد دست و به خود نيز خط كشيد؛
خطي به روي دفتر خط ها و خالها
خطي دگر كشيد به قانون خويشتن
قانون لحظه ها و زمانها و سالها
خط ها به هم رسيده و يك جمله ساختند:
با «عشق» ممكن است تمام محالها !!!!!!!!

 

شاعر:ابوالفضل نظري