![]() |
![]() |
|
| مينويسم پس هستم |
|
همه ويل دورانت را با كتاب "تاريخ تمدن" مي شناسند كه البته كتاب بسيار جامعي است اما كتاب "لذات فلسفه" او از آن دسته كتابهايي است كه همه بايد در كتابخانه شان داشته باشند چرا كه بر خلاف عنوانش اصلا در مورد علم فلسفه نيست بلكه در مورد فلسفه زندگي است، هر چه را كه يك فرد بايد بداند. اگر اين كتاب را نخوانده ايد بيش از اين تعلل نكنيد. نسخه اي كه من دارم چاپ 1372، انتشارات علمي و فرهنگي و ترجمه عباس زرياب است. با توجه به حال و هواي وب لاگ قسمتهايي كه انتخاب شده انعكاس افكار او در مورد زنان است. "زن در هنگام تولد براي اجراي وظايف حيات مجهزتر است و به همين جهت بلوغ او زودتر فرا ميرسد و دوره جوانيش كمتر است. بعضي از مردان به همين جهت او را نوع پايين تري دانسته اند اما اين حكم خيلي شتاب آميز است_زيرا در اينصورت سنگ پشت عاليترين مخلوق خدا ميبود.معقولتر آن است كه براي اثبات برتري ذهني ،از روي نسبت مغز به وزن بدن حساب كنند؛ و اين نسبت در زن بيشتر است.....از لحاظ جسم و ذهن زنان زودتر بالغ مي گردند؛ آنان براي درك لذايذ رفتار اجتماعي آماده ترند و در مدرسه از همسالان خود زرنگتر." "مرداني كه درباره اختلافات ذهني زن و مرد مطالعه كرده اند از مشاهده كمي نوابغ در ميان زنان خوشحال شده اند شايد علت كثرت نوابغ در ميان مردان آن باشد كه نسبت مردان درسخوانده و تعليم يافته در آنان بيشتر است. از اين رو تا هنگامي كه نسبت مردان و زناني كه تعليمات عاليه يافتهاند يكسان نباشد، مقايسه زشت و نادرست است. نوا بغ مرد از ميان ميليونها مرد تربيت يافته بر خاستهاند و نوابغ زن فقط از ميان صدها زن تربيت يافته. اگر زنان فرصت و تربيت كافي بيابند، شعراي بزرگي مانند سافو، قصه پردازان بزرگي مانند جورج اليوت، فيزيكدانان بزرگي مانند مادام كوري و سياستمداران بزرگي ماند ملكه اليزابت خواهند شد. زنان در طي پنجاه سال ثابت كردند كه اختلافهاي ذهني ميان زن و مرد بيشتر از همه وابسته به محيط و مشاغل است نه به فرقهاي طبيعي و ثابت. ولي اين امر چنين معني نميدهد كه زنان به زودي از تمام فرقهاي عقلي و ذهني كه رسم و روزگار به دورشان كشيده است خواند جست. رشد فرهنگي زنان تازه شروع شده است" "در اينجا نمي خواهيم به زناني كه در خانه و مغازه براي زندگي انسان و در راه توليد كالا زحمت ميكشند توهين شود. اگر زني شايسته توهين باشد آن است كه زيبايي خود را در معرض تجارت ميگذارد و براي تفنن و اسراف در عشق به سوداگري ميپردازد و سر تا سر روز را به گرد زني و آرايش سرو صورت و پيچ دادن مو مي پردازند. در سرتا سر زندگاني رنگارنگ امروزي هيچ چيزي از بيكاري سنگين اين گونه زنان زننده تر نيست. احتياجاتشان بي پايان و تخصصشان در انجام ندادن كار است به هزار روش و طريق در نتيجه مرد ناگزير است كه جان بكند و اعصاب بفرسايد و با تلخي دريابد كه جز منشي و كارپرداز خانم چيزي نيست. " آنچه ما به طور مبهم عنصر معنوي عشق ميناميم ( يعني آن قسمت از عشق كه جسماني نيست) زن را بيشتر از مرد به خود ميكشد. بعضي از كساني كه در قلب نفوذ نا پذير زن تحقيق كردهاند معتقدند كه عشق او بيشتر مادري است تا جنسي........شدت و هيجان عشق در زن كمتر از مرد است ولي پهناي ميدان آن وسيعتر است و همه گوشه و زواياي زندگي او را ميگيرد." صص 135، 142، 145،160 |
|
+ نوشته شده در
شنبه 30 تیر1386ساعت 5 بعد از ظهر توسط ف ج |
|
|
انتشارات "طرح نو" دست به ابتكار جالبي زده و در مجموعه اي با عنوان " نام آوران فرهنگ"با ترجمه روان آقاي خشايار ديهيمي، چهره شناخته شده ترجمه، به معرفي فلاسفه بزرگ پرداخته است، به كساني كه از فلسفه و فلسفه خواندن گريزانند پيشنهاد مي كنم حتما اين مجموعه را مطالعه كنند. از ميان اين مجموعه "فلسفه كي ير گگور " را انتخاب كردم. يادم مي آيد وقتي دانشجوي دوره ليسانس بودم خانمي كه دانشجوي فلسفه بودبراي پايان نامه اش روي آثار گگور تحقيق مي كرد ، به واسطه او با انديشه هاي گگور آشنا شدم. نگاه او به فرد و پيرامونش و تفاوت بين "منيت و فرديت" از ديدگاه او، بسيار بر من تاثير گذار بود. متاسفانه هيچ كدام از آثار اين فيلسوف دانماركي قرن نوزده به فارسي ترجمه نشده است. اصل آثارش در كتابخانه انجمن حكمت و فلسفه موجود است. مهمترين چيزي كه ميتوان درباره گگور گفت اين است كه او يك "فرد گراست" در نظر او يگانه وجود مهم "فرد زنده" است و هر چه مينوشت به قصد تلاش براي كمك به فرد زنده بود تا بتواند يك زندگي معنادار و پر ثمر داشته باشد. البته از نظر او فردگرايي و خودخواهي اخلاقي دو افق كاملا جدا هستند. در فرد گرايي افراد ارزشهاي خودشان را انتخاب ميكنند و ممكن است فقط در جهت نفع شخصي شان عمل كنند اما بنا به نظر خودخواهي اخلاقي( منيت) هر كسي بايد خود خواهانه و در جهت نفع شخصي اش عمل كند. گگور به انتخاب اعتقاد راسخ دارد و معتقد است اين انتخاب است كه سمت و سوي كل زندگي آدمي را مشخص مي كند.ما بر خلاف ساير موجودات آزاديم هماني بشويم كه مي خواهيم. مي توانيم ارزشهاي خاص خودمان را انتخاب كنيم، اين هيجا انگيز است اما در عين حال هولناك است ما مسوول چيزي هستيم كه انتخاب ميكنيم هر فردي با انتخابهايش هماني ميشود كه هست.پس مهم است كه انتخاب كنيم و به موقع انتخاب كنيم و ممتحن و ناظر و شاهد امتحان هم خودمان باشيم. از نظر گگور "ارزش" مربوط به فرد است "هيچ ارزش مطلقي وجود ندارد هيچ حقيقت مطلقي وجود ندارد كه ما بپذيريم و به ما بگويد چگونه زندگي كنيم بعكس اين به عهده فرد است كه براي خودش معين كند چه چيزي ارزش آن را دارد كه به خاطرش زندگي كند و بميرد". " اگر كسي حقيقتنا طالب يك چيز باشد، آنگاه آن چيزي كه مي خواهد بايد چنان باشد كه در ميان همه تغييرات بي تغيير بماند تا با خواستن آن به ثبات برسد. اگر آن چيز دائما در تغيير باشد خود آ نكس هم متغير ، دودل و بي ثبات ميشودو اين تغيير دائم چيزي نيست مگر نا خالصي". " مسئله اين نيست كه چند فكر داشته باشي مسئله اين است كه به يك فكر بچسبي" |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه 27 تیر1386ساعت 4 بعد از ظهر توسط ف ج |
|
|
تنها مي شوي!! وقتي تعريف تو از موفقيت، خوشبختي و زندگي با تعريف ديگران زمين تا آسمان فرق دارد! وقتي مجبور هستي هميشه با فرهنگ غلط جامعه ات به جنگي! وقتي كه شاخكهاي حسيات تيز هستند و ديگران احمق حسابت مي كنند! وقتي دو سوم آدمهاي اطرافت زندگي باري به هر جهت دارند! وقتي در جامعه ات زنان و كودكان اولين قربانيان پيشرفتهاي مردانه هستند! وقتي طالب جهش و تحول هستي و جامعه مانع تراشي مي كند! وقتي سر كلاس دانشگاه از استادت سوالي مي پرسي كه او نميتواند پاسخ دهد! وقتي براي بالا رفتن از پله هاي ترقي نفست به شماره ميافتد! وقتي مجبور هستي همه نوجواني ، جواني و ميان سالگيت را يكجا خرج كني! وقتي ابراز احساسات مي كني و چپ چپ نگاهت مي كنند كه يعني منحرفي! وقتي خواسته هايت هميشه يك قدم از تو جلوتراند! وقتي دور و بريها يت براي افق ده ساله زندگيشان هيچ برنامهاي ندارند و وقتي از آنها مي پرسي فقط مي خندند! وقتي دلت براي بيست سا لگي ات تنگ ميشود ! وقتي در سي سالگي مجبوري اداي آدمهاي معقول را در بياوري! و وقتي كسي حرفهايت را نمي فهمد! كم كم احساس مي كني مسخ مي شوي و اينطور كم كم تنها مي شوي! |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه 24 تیر1386ساعت 3 بعد از ظهر توسط ف ج |
|
|
يك گزارش جالب!!! گزارش نا برابري زن و مرد (يا همان شكاف جنسيتي) توسط مجمع جهاني اقتصاد منتشر شد. نتايج آن بسيار جالب توجه است. در بين 115كشور جهان ايران رتبه 108 را بعد از مراكش كسب كرده است. ملاكهاي شكاف جنسيتي شامل موارد زير است : · شاخص دسترسي به فرصتها و مشاركت اقتصادي شامل : نسبت درآمد مرد به زن، نسبت كارمندان عالي رتبه مرد به زن · شاخص دسترسي به آموزش شامل: نسبت ميزان باسوادي مرد به زن ، نسبت ميزان تحصيلات عاليه مرد به زن · شاخص دسترسي به بهداشت و سلامت شامل : نسبت اميد به زندگي و نسبت ميزان مواليد دختر و پسر · شاخص توانمندي سياسي شامل : نسبت حضور زنان در مجلس ، نسبت حضور زنان در مشاغل وزارتي ، نسبت رياست زنان در مشاغل وزارتي در دستيابي به اين شاخصها فقط كشورهاي اروپاي شمالي به موفقيتهايي در باريك كردن اين شكاف دست يافتهاند به طور مثال دولت سوئد توانسته بيش از 80 درصد از عوامل ايجاد شكاف بين زن و مرد را از بين ببرد و رتبه اول را به دست آورد. بعد از سوئد كشورهاي نروژ، فنلاند، ايسلند، آلمان، فيليپين، نيوزلند، دانمارك، انگلستان و ايرلند 9 كشوري هستند كه در برابري زن و مرد موفق بودهاند. فيليپين تنها كشور آسيايي است كه شكاف نابرابري زن و مرد را در حوزههاي آموزش ، بهداشت و سلامت به طور كامل پر كرده است. كشور موريتاني كه جزو 10 كشور فقير دنياست و قدرت قابل توجهي به لحاظ اقتصادي و سياسي در جهان ندارد، توانسته در برابري جنسيتي بين زن و مرد در رتبهاي بالاتر از ايران (رتبه106) قرار گيرد. ايران با يمن به عنوان ضعيف ترين كشور اين گزارش تنها 7 رتبه فاصله دارد و هيچ بعيد نيست كه در آينده جاي اين دو كشور با هم عوض شده و ايران در گزارش بعدي به رتبه آخر سقوط كند. منبع: مجله زنان ش 145 خرداد 86 |
|
+ نوشته شده در
شنبه 23 تیر1386ساعت 10 بعد از ظهر توسط ف ج |
|
|
در باب روشنفكري....... نميدانم چرا نتواستم هيچ روشنفكري را جايگزين شريعتي كنم. شايد به خاطر اينكه آموزههاي ديني شريعتي قويتر از ديگر روشنفكران بود و يا نميدانم شايد چون از دوران نوجواني او اولين روشنفكري بود كه توانست به تمام سوالات من جواب قانع كنندهاي بدهد. گرايش فكري كه نسبت به او دارم هيچوقت شدت و ضعف نداشته، هميشه او را به يك نسبت ستايش كردهام. فقط فكر ميكنم چند سال قبل بود كه يكي از دوستانم (حالا در آمريكا درس ميخواند) معتقد بود افكار شريعتي ديگر به درد اين زمانه نميخورد و به تعبيري تاريخ مصرف آن تمام شده! همين مدتي مرا به ترديد واداشت و شروع كردم به جستجو در ميان آثار ديگر روشنفكران، چند وقتي عبدالكريم سروش، مهدي بازرگان، خاطرات مصدق، اسلامي ندوشن،جلال آل احمد، جمالزاده، هدايت، كافكا ( نا گفته نماند سري هم به خاطرات فرح پهلوي و مادرش زدم ) خلاصه از هر سلكي و مرامي ولي هيچكدام برايم شريعتي نشدند كه نشدند. تنها كسي كه برايم در پله پايينتر از شريعتي قراردارد "ويل دورانت" است ،او هم به اندازه شريعتي در نگاهم به دنيا و زندگي تاثير داشت ولي باز جاي اورا نتوانست بگيرد. هر وقت براي چندمين بار كتابهاي شريعتي را ميخوانم ميبينم باز براي هر زماني مناسب است، هر سوالي در هر زمينهاي كه داشته باشم پاسخش به جا و كارساز است.شناختم از هنر، از زن، از مذهب و كلا از دنيا و زندگي را تماما وام دار او هستم. حالا ميليونها نفر بيايند و بگويند ديگر تاريخ مصرف انديشههاي شريعتي تمام شده!! براي من شريعتي روشنفكري است براي تمام فصول. |
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه 21 تیر1386ساعت 9 قبل از ظهر توسط ف ج |
|
|
سال بلوا عباس معروفي از معدود رمان نويسان معاصري است كه فقط كافي است يك كتاب از او بخوانيد و بعد شيفتگي به قلمش را تجربه كنيد! كتابهاي زيادي ننوشته من فقط سمفوني مردگان و سال بلوا را خواندهام . از دلايلي كه زياد كتاب نمينويسد اينست كه براي هر كتاب سه تا چهار سال وقت صرف ميكند به عبارتي "كتاب نميسازد" بلكه "كتاب مينويسد" اتفاقي كه متاسفانه در صنعت نشر ما كمتر رخ ميدهد. در كتاب مرگ رنگ نقد سمفوني مردگان( برنده جايزه سال 2001 بنياد انتشارات ادبي، فلسفي سور كامپ) همسرش ميگويد " زماني كه عباس سمفوني مردگان را مينوشت من شاهد عرقريزان روحي او بودم" شما هم با خواندن كتابهايش به اين باور ميرسيد. قبلا در نقد كتاب زويا پيرزاد گفتم كه معروفي استاد "تصوير آفريني" است. جزئيات را طوري به تصوير ميكشد كه انگار داريد فيلم تماشا ميكنيد. همين است كه من ادبيات را به سينما ترجيه ميدهم چون ادبيات "بعد" دارد، در داستان محو ميشوي ، آن را آنطور كه ميخواهي ميبيني ولي در فيلم اسير سليقه آفريننده آن هستي. مصطفي مستور در روزنامه كيهان 29 خرداد 86 در اين باره ميگويد" ميديم سينما هرگز نميتواند عميق باشد چون فيزيك و عينيت ندارد بر خلاف موسيقي و ادبيات كه خيال و ذهنيت تا هر كجا كه هنرمند ي بتواند به او امكان پيشروي ميدهد" خب، از بحث دور نشويم. كتابهاي معروفي رمانهاي تاريخي، فرهنگي، عاطفي، اجتماعياند و هر نوع سليقهاي را ارضا ميكنند. با خواندن آثارش به خودم ميگويم فقط يك فكر خلاق و ذهن خارقالعاده ميتواند چنين دنيايي بيافريند! داستانهاي او دنياي خلسهآوري از وهم و واقعيت، خيال و حقيقت و هستي و نيستي است! فلشبكهاي بينظيرش در روايت، او را درنظر من به نويسندهاي استثنايي تبديل كرده است. نام دو كتاب ديگرش نام تمام مردگان يحياست و فريدون سه پسر داشت. براي خريد كتابهايش به اتشارات ققنوس مراجعه كنيد. قسمتهايي كه برايتان انتخاب كردهام از نظر من اوج ((climax داستان است، قبل و بعد آن فرود (dilemma) اتفاقات را شاهد هستيم. داستان از زبان داناي كل و نوش آفرين روايت ميشود. ص 267 در چشمهاي حسينا برق كودكانه اي دويد ،با لبخندي كه يك طرف صورتش را چين ميانداخت گفت:" هيچ ميداني مردها ، همه مردها بچهاند" گفتم:" بچهاند؟ چرا؟ "زن ها هميشه مادرند و مردها بچه" تا به حال نشنيده بودم ،خيال هم نمي كنم ديگر كسي به اين حرفها معتقد باشد. " ما مردها هميشه بچه ايم اما به زبان نمي آوريم يا شايد نميخواهيم بگوييم كه بچه ايم" اين فكر همين حالا به مغزت خطور كرد؟ " نه روزها وقتي سرم به كار گرم است به اين چيزها فكر ميكنم. مثلا فرهاد، مجنون، پادشاه، شاعر، من، هر كس كه باشد هميشه دلش ميخواهد يك زن در زندگيش باشد كه مدام بهش رسيدگي كند و مراقبش باشد. ميگويند پشت سر هر مرد بزرگي يك زن ايستاده ، اما پشت سر هيچ زني ، هرگز مردي نيست." سر به سرم ميگذاري؟ " نه باور كن واقعيترين احساسم را گفتم" مهم نيست كه من مال تو نباشم؟ " تو حالا متعلق به دكتر معصوم هستي ، خيلي دلم ميخواهد خوشبخت شوي" چطور ميتوانم خوشبخت شوم ؟ من همه چيزم را به تو دادم همه روحم مال توست. "جسمت مال دكتر معصوم" اين حرف را نزن " تو عروسي ميكني ، غذا ميپزي، بچه هم ميزايي، با پستانهاي پرشير، در گردش روزمرگي يا خوشبختي ،ميروي پي زندگي خودت آن قدر سرگرم ميشوي كه عاشقي از يادت ميرود." ص273 دلم مثل سير و سركه ميجوشيد، مهمانها به كار خودشان مشغول بودند آمدند و رقصيدند و هياهو كردند و خوردند و رقصيدند بي آنكه خاطرهاي در ذهنم مانده باشد. صبح شد و روزهاي بعد شد و هيچ اتفاقي در درونم نيافتاد و حسينا از يادم نرفت كه نرفت. |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه 18 تیر1386ساعت 9 قبل از ظهر توسط ف ج |
|
|
ازدواج موقت !!! عجب حكايتي است اين ازدواج و انواع آن ! ازدواج موقت يا همان "صيغه" كه من نام آن را "ازدواج تاريخ مصرف دار" گذاشته ام ، ارتباطي است كه با انقضاء تاريخ آن هر كس به سويي ميرود و همه چيز تمام ميشود. اگر هدف از ازدواج تشكيل يك نهاد رسمي وقانوني و شرعي است، ازدواج موقت فقط صورت شرعي دارد پس خانوادهاي در كار نيست . آيا صرف مشروع بودن يك رابطه را مي توان ازدواج ناميد؟ارتباطي كه در آن زن از حقوقي چون ارث و نفقه محروم بوده و در صورت تولد فرزند بار آن بر صرفا بر دوش مادر است چون پس از انقضاء مدت ازدواج (صيغه) مرد عملا از زندگي زن خارج و گاهي به كل ناپديد ميشود! در اين نوع ازدواج، زنان به شدت متضرر ميشوند و اما مردان معمولا با چند هدف ازدواج موقت را دنبال ميكنند:1. تنوع طلبي2 . در صورت اختلاف با همسر اول از ازدواج موقت به عنوان ابزاري براي جلب نظر دوباره همسر اول استفاده ميكنند3. ندرتا مسائل عاطفي و دلبستگي، كه البته چون خاصيت اين نوع ازدواج اينست كه معمولا به صورت پنهاني شكل گرفته و ادامه مييابد تعهد در آن ( مخصوصا از سوي مردان) بسيار كمرنگ است. اساس و بنيان اين نوع ازدواجها سست و ملاكهاي آن خواستهاي زودگذر است به همين دليل امكان تبديل آن به ازدواج دائم آن هم از سوي مردان تفريبا امري محال است، چه مرد متاهل باشد چه مجرد
|
|
+ نوشته شده در
شنبه 16 تیر1386ساعت 2 بعد از ظهر توسط ف ج |
|
|
به نام او
به عنوان يك زن به مسائل زنان علاقمندم اما نه "همه" زنان، به مسائل آن گروه از زناني كه در همه چيز شرط عقل و انصاف را رعايت ميكنند، به آناني كه با وجود رقابتها و كارشكنيهاي مردانه صادقانه و مخلصانه در اجتماع حضور مثبت وموثر دارند. به مسائل زناني كه براي همسرانشان تكيهگاه و براي فرزندانشان آينه عشق آگاهانهاند. به آنهايي ميانديشم كه شريك تنهاييشان كتاب و همدم دلتنگيهايشان قلم است. به آناني كه ميخوانند و خواندههايشان در نقطه نقطه زندگيشان جاري و ساري است. به زناني كه از حصار روزمره گي هاي خانه عبور كرده و تنها تفريحشان تحصيل مفيد و پر ثمر است نه خالي كردن جيب همسر و پر كردن صندوق دانشگاهها. معتقدم آن كه راه و رسم "زندگي كردن" را بداند ،راه و رسم همه چيز را ميداند ، همه چيز را .
و اما من به مسائل زناني فكر نميكنم كه: خانههايشان ميدان بحث و جدلهاي بيحاصل و برونده ذهنشان جز توقعات بيجا نيست.آنهايي كه تنها دوستشان آينه ورنگ، و تنها دلخوشيشان پاساژ و مهماني و رقص و خرج كردن است.آنهايي كه نامشان مادر و لقبشان همسر است! نه مهرورزي ميدانند و نه دلبري! كلامشان غيبت و هنرشان غذا پختن، و عمل به اين شعار نخ نما كه "راه قلب مرد از شكم او ميگذرد!!"و اين تلاش بي حاصل ثمره اي ندارد جز پرخوري و بد اندامي مردانشان! جاي شگفتي است كه با تمام اين اوصاف مردانشان همواره ناراضي و دلخورند! چون اين زنان نمي دانند كه" راه قلب مرد از عقل او ميگذرد."
نه من به مسائل اين قشر بي هنر نمي انديشم!!!! |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه 12 تیر1386ساعت 4 بعد از ظهر توسط ف ج |
|
|
قيصرامين پوربدون شك يكي ازتاثيرگذارترين شعراي معاصربرشعرنوبوده است. من شعرهاي او را به عالي و خوب دسته بندي ميكنم،گرچه معتقدم اصلا شعر بد وجود ندارد بلكه نحوه بيان آن ازسوي شاعراست كه آن را دلنشين و گوشنواز ويا خسته كننده و بي معني مي كند.اولين شعري كه او را درذهن من جاودانه كرد برايتان مي نويسم مطمئنم شما هم نظر مرا خواهيد داشت. هرچه هستي، باش با توام اي لنگر تسكين! اي تكانهاي دل! اي آرامش ساحل! با توام اي نور! اي منشور! اي تمام طيفهاي آفتابي! اي كبود ارغنواني! اي بنفشابي! با توام اي شور،اي دلشوره شيرين! با توام اي شادي غمگين! با توام اي غم! غم مبهم! اي نمي دانم! هر چه هستي باش! اما كاش... نه، جزاينم آرزويي نيست: هر چه هستي باش ! اما باش! |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه 10 تیر1386ساعت 9 قبل از ظهر توسط ف ج |
|
|
همسر دوم !!!؟؟؟
فرح اصولي بيشتر به عنوان هنرمند و كمتر به عنوان همسر دوم كارگرداني صاحب نام شاخته شده است . مثلث زندگي فرح اصولي، كه دو راس ديگرش خسرو سينايي و گيزلا وارگا هستند، 20 سال است اين پرسش را در ذهن بسياري برانگيخته است كه چگونه يك مرد روشنفكر فيلمساز ميتواند دو همسر روشنفكر نقاش داشته باشد، هر سه با هم زندگي كنند و هر سه راضي باشند؟ و آيا طرحي را كه درانداختهاند براي زندگي ديگران هم توصيه ميكنند؟ متني كه ميخوانيد خلاصه گزيده ايست از مصاحبة 7صفحهاي با فرح اصولي كه در شماره 38 (آبان76) مجله زنان به چاپ رسيده است. - خانم اصولي چند سال داريد و چند سال است ازدواج كردهايد؟ 43 ساله هستم، در 24 سالگي ازدواج كردم و دو فرزند 11و 9 ساله دارم. - خانم اصولي از آشنايي با همسر و ازدواجتان بگوييد. اول بگويم كه شوهر من همسر ديگري به نام گيزلا وارگا دارد. ايشان نقاش هستند و بسيار ارجمند و تاثيرهاي بسيار مثبتي بر من داشتهاند. من 13سال از شوهرم و 9سال از گيزلا كوچكترم و در دورهاي با آنها آشنا شدم كه تازه فارغالتحصيل شده بودم. خيلي چيزها را از اين دو نفر، كه شخصيت و سواد چشمگيري دارند، ياد گرفتهام و متقابلاً تاثيراتي هم بر آنها گداشتهام. آشنايي ما از ساختن يك فيلم انيميشن شروع شد. آنجا هر سه با هم آشنا شديم و من به يك اندازه تحت تاثير شوهرم و گيزلا قرار گرفتم. - احتمالاً شيوه زندگي شما تبعاتي هم به دنبال داشته، لطفا برايمان از واكنشهاي بيروني بگوييد. بله اين قضيه پيامدهاي فراواني داشته. مثلا مطبوعاتيها زندگي ما را منفي و متحجرانه ميدانند. اين موضعگيريها هم در نشريات دولتي و هم خصوصي وجود دارد. هر كدام از اين دو گروه نگاه خاص خود را به زندگي ما سه نفر دارد. ما را از خود ميدانند. در حالي كه توجه زياد به زندگي خصوصي هنرمند و بايكوتكردن او رفتار ناپختهاي است. اولين نشانه روشنفكري ظرفيت داشتن است. بايد به زندگي، اثر هنري يا تفكر فرد با ديد بازي نگاه و بعد رد يا قبولش كنيم. بايد به ياد داشته باشيم كه آدمها حق حيات و انتخاب دارند. اين واكنشها از طرف كساني كه ادعاي روشنفكري هم دارد خيلي عجيب است اما متاسفانه در مورد ما وجود دارد. يك بار پسرم را پيش پزشكي بردم گفت: "گلويش چرك كرده اما طبيعي است. هنرمندها معمولا به بچههايشان توجه نميكنند." من بينهايت رنجيدم چون توجهي كه من و امثال من به بچهها داريم با يك محاسبه ساده دو برابر بقيه است. - واكنش گيزلا در مورد ازدواجتان چه بود و اين موضوع چه قدر برايتان اهميت داشت؟ اصلاً اين ازدواج پيشنهاد گيزلا بود. ما سه نفر در آن لحظه بدون اينكه به جنسيت فكر كنيم به عاطفهاي كه بين هر سه ما ايجاد شده بود بها داديم. در اين زندگي به يقين هيچ كسالتي وجود نداشت اما زحمت و سختيهاي زيادي وجود داشت. چيزي كه ديگران در مورد ارتباط من و گيزلا خيال ميكنند اين است كه رقيب عشقي داشتن تجربه سختي است ولي من ميگويم چيزي كه در اين زندگي تجربه كردهام نكتهاي ظريفتر اما سختتر از اين تحليلهاي ساده است. قضيه بيشتر به امتحاني دائمي و هر روزه شبيه است، امتحاني كه بايد در دل خودمان بدهيم و اگر آدم در دل خودش هم بخواهد دروغ بگويد، زندگياش خيلي راحت تبديل به جهنم ميشود. اصل اين است كه بتوانيم همه چيز را ببخشيم. - ارتباط بين زن و مرد و اصلاً ازدواج بر اساس قانوني غريزي و تملكجويانه است. معمولاً در مقوله زناشويي سخاوت نميگنجد واين باور به مشاركت گذاشتن عشق را سخت ميكند. ببينيد انحصارطلبي يك شكل عشق است و بخشيدن و بزرگواري شكلي ديگر. وقتي زني ميفهمد كه شوهرش با زني رابطه دارد خيلي ضربه ميخورد اما در اين گونه موارد زنان معمولاً بيش از آن كه به مسئله روابط جنسي آن دو فكر كنند، نگران عاشقشدن شوهرانشان به رقيبند. اين مقوله در كتاب جنس دوم سيمون دوبوار هم وجود دارد. خيلي از زناني كه در چنين موقعيتي قرار ميگيرند، براي تسكين خودشان ميگويند: "ارتباط جديد شوهرم عشق نيست، ارتباطي است كه دير يا زود تمام ميشود." اتفاقا وقتي فرد سختيهاي زيادي را در رابطه با كسي تحمل كرده و لحظات باارزشي را از اوج تا سقوط داشته، از مرزهايي عبور كرده و از انحصارطلبيها گذشته، طبيعي است كه وابستگياش شديدتر ميشود چون بهاي پرداخت شده زيادتر بوده است. در عين حال نميتوانم بگويم كه آدم چه طور در آنِ واحد ميتواند دو نفر را دوست داشته باشد. - خانم اصولي به نظر ميآيد كه شما مصراً طرح زندگيتان را براي ديگران پيشنهاد نميكنيد؟ بله من حقيقتاً با صداي بلند اعلام ميكنم كه زندگيام شبيه هيچ كدام از مواردي نيست كه در اطراف اتفاق ميافتد. ما در يك خانه زندگي ميكنيم. در يك آتليه كار ميكنيم. همه مسائلمان به هم وصل است. من اصلاً ازدواجهاي دردناك مجدد را كه كاملاً به زندگي شخصيام بيشباهتاند، رد ميكنم چون به حق انتخاب اعتقاد دارم و تحميل را به راحتي نميپذيرم. خود ما شايد اگر دو سال زودتر يا ده سال ديرتر با هم آشنا ميشديم، اين زندگي شكل نميگرفت. يا اگر يكي از اعضاي مثلث چيزي غير از اين بود، چنين تركيبي حاصل نميشد. من كه حاضر نبودم با مرد ديگري در چنين زندگياي شريك شوم و اين همه بها بپردازم. تازه عشق همه ماجرا نيست، وقتي قدم در راه گذاشتيد تازه اول امتحان پسدادن است. اين رياضتها در حوصله همه نيست. |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه 6 تیر1386ساعت 6 بعد از ظهر توسط ف ج |
|
|
علت اينكه در آپ شدنم كمي تاخير ايجاد شد، آماده كردن مطلبي است كه ميخوانيد و البته ميبينيد، فكر كردم شايد بد نباشد كمي هم در اين دنياي مجازي به "زيبايي بصري" بپردازيم. كلي فكر كردم كه چه تصويري بذارم. تصويري كه ميبينيد تابلويي است نصبشده در اتاقم و اثر خواهرم مريم مُذهّب و نگارگر. چون اين اثر را بسيار دوست دارم، خواستم در لذّت بصري آن شما هم سهيم باشيد.
همانطور كه ميبينيد ماهيها در حال پرواز و پرندگان در حال شنا هستند. در واقع نوعي سنتشكني! از ابدالدّهر ماهيها شنا كردهاند و پرندگان پرواز؛ اما در اينجا ماهيها از آب كه پابست زمين است به سمت آسمان بال گشودهاند. كمكم از جسميّت خود خارج شده و به يكيشدن رسيدهاند. از جسم به تعالي روحي! پرندگان هم در حال شنا هستند، برخي از نفس افتادهاند چون هر كسي لايق و قادر به حركت بر خلاف جهت هميشگي نيست. همه توانش را ندارند. بيشتر از اين توضيح نميدهم. دوست دارم شما هم براي خودتان تحليلش كنيد. تفسير از آفرينندة اثر |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه 5 تیر1386ساعت 10 بعد از ظهر توسط ف ج |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو |
| درباره وبلاگ |
|
مهم این نیست من که هستم؛
مهم این است که در این جا فرصت حضور یافته ام و مهم تر این که تو از میان این همه انبوهی و کثرت، مرا و اندیشه هایم را پیدا کرده ای! |
|
RSS
|