![]() |
![]() |
|
| مينويسم پس هستم |
|
شوخي ! اصلا جدي نگيريد! شما از چي بدتون مياد؟ من از چيزهاي سنتي: غذاي سنتي، موسيقي سنتي، لباس سنتي،و خلاصه هر چي كه سنتي باشه! حالا چرا؟ _ غذاي سنتي: مثلا قورمه سبزي براي تهيه اين غذا 8 ساعت وقت لازم است. بله 8 ساعت وقت گرانبها براي 10 الي 15 دقيقه سورچراني! اين 8 ساعت صرف خريد سبزي، پاك كردن، شستن و ضد عفوني، خرد كردن و سرخ كردن آن و پختن برنج و گوشت[1] و ...در مقابل براي تهيه ماكاروني فقط يك ساعت و نيم وقت لازم است! _ موسيقي سنتي: بيچاره شاعر و آهنگساز تمام افتخارات نصيب خواننده ميشود ، تازه هميشه يك سبك است نه تنوعي نه تغييري هميشه يكنواخت. تمام آلبوم هاي سنتي كه در خانه داريم فقط يكبار گوش كردهام ( استثنائا "تنها ماندم " اصفهاني را دو بار ) در عوض آلبوم "تابستان مادرید ۳" گروه جیپسی کینگز را تا بحال یک میلیون بار گوش دادم. از بس که این گروه نبوغ موسیقیایی شون رو ( چقدر قلمبه سلمبه شد!) به کار میندازن و سازها رو طوری ترکیب می کنند که یک اثر گوشنواز آفریده می شه ! _لباس سنتي: مثلا چادر، آخ كه چقدر دست و پا گيره، تصور كنيد مي خواهيد با چادر رانندگي كنيد، يا يه روز داغ تابستون سوار مترو بشيد، يا مجبور باشيد بچه بغل كنيد، يا مثلا ديرتون شده باشه بخواهيد بدويد! _رستوران سنتي: بايد چهار زانو بشينيد روي تخت و مثلا مي خوهيد با آرامش غذا بخوريد آن طرف دارند يه موسيقي سنتي رو ناشيانه و بلند بلند مي نوازن! نمي فهمين چي ميخورين و چي مي گين اصلا صداي طرف مقابل رو نمي شنوين! _ازدواج سنتي: همسايه عمه مادر بزرگ يه پسر اون رو براي نوه دايي مادرش كانديد ميكنه بعد ميرن خواستگاري و دختر چاي مياره و پسر او را ورانداز ميكند، حالا مثلا ميپسندد بعد يه مشت بديهيات تحويل هم ميدهند و عقد و عروسي و بايد طي 40 سال زندگي مشترك همديگر را بشناسند! البته خيلي چيزهاي سنتي ديگه هم هست .در مورد بقيهاش لطفا خودتون فكر كنيد ! [1] متخصصان تغذيه معتقدند پختن بيش از حد گوشت باعث از بين رفتن اسيدهاي آمينه آن شده و جذب پروتئين را در بدن مختل ميكند. |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه 31 مرداد1386ساعت 7 بعد از ظهر توسط ف ج |
|
|
تو را خواهم يافت! اگر وسوسه هاي قلم رهايم كند اگرقلبم از زمزمه شعر نلرزد اگر عطش آموختنم فروكش كند اگر سوداي نوشتن مجالم دهد اگر هوس خواندن رام شود اگر خيالم از پرواز در هپروت دست بردارد اگر انگشتانم در رسيدن به مداد و ورق بيتابي نكند اگر چشمهايم دست از تمناي خطوط بردارد اگرديگر هيچ بندي به پاي دلم نباشد به ديدارت خواهم آمد! يكشنبه 28. 5 .86 |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه 29 مرداد1386ساعت 4 بعد از ظهر توسط ف ج |
|
|
...اركستر چوبها براي آدمهاي ايده آليست و مطلق گرايي چون من جذابيت هر چيزي در مطلق و خاص بودن آن است و "كتاب" هم كه جزء انتخابهاي هميشگي ام محسوب مي شود ميبايست همان مشخصههاي خاص و پر مغز بودن را دارا باشد، اگر چه كتابهاي خوب بسياري نوشته شدهاند اما "خوبترينها" به نوعي كم و انگشت شمارند چرا كه كتاب بايد تاثير خود را در منش، افكار و ديد فرد نسبت به زندگي نشان دهد بنابر اين نوشته و كتابي كه چنين بازخوردي نداشته باشد، جز گذران وقت و صرف انرژي بيهوده سودي ندارد. در زبان انگليسي به طور كل سه نوع reading يا "خواندن" وجود دارد: reading for fun كه به خواندن روزنامهوار متون اطلاق ميشود كه فقط با سواد بودن فرد در فهم آن كفايت ميكند و بيشتر جنبه سرگرمي دارد، reading for studying خواندن براي يادگيري كه شامل مطالعه متون تخصصي و علمي است و فرد ميبايست در مورد آن از اطلاعات كافي برخوردار باشد مانند متون فني يا پزشكي، برترين نوع خواندنreading for thinking و يا خواندن براي تفكر و ادارك است كه شامل خواندن متون فلسفي، عرفاني و ادبيات به معناي خاص) literature) آن است، در اين نوع خواندن فرد نه تنها بايد با سواد باشد بلكه ميبايست از توانايي تفكر و انديشه برتر نيز برخوردار باشد تا بتواند از آنچه خوانده است در جهت تغيير خود و ديگران استفاده كند.
از ميان "خوبترين" كتابهايي كه تا به حال خواندهام يكي همين "همنوايي شبانه اركستر چوبها" به قلم رضا قاسمي است. اولين دليلي كه جذب اين كتاب شدم عنوان آن بود، معتقدم عنوان هر محصول فرهنگي (اعم از كتاب، فيلم، نمايشنامه و...) در درجه اول مانيفست درونيات خالق آن اثر است. اين كتاب از نظر كاربرد واژگاني و استفاده به جا از تشبيه و استعاره اثري خاص و بي نظير است. برداشت من اينست كه تكنيك به كار رفته در نگارش اين رمان " سورئاليسم" است، اگر مسخ كافكا را خوانده باشيد از لحاظ تكنيكي بسيار به آن نزديك است. البته معتقدم تبحر نويسنده در استفاده به جا و مناسب از كلمات و تعابير از تكنيك به كار رفته در آن استادانه تر است چرا كه همزمان با آن كتاب "دكتر نون" شهرام رحيميان را هم ميخواندم، در مقايسه با اركستر چوبها سبك روايي "دكتر نون" جذابتر و روانتر بود در هر حال اگر خواندن اين اثر را شروع كنيد ديگر نميخواهيد از آن جدا شويد. در سايت "چركنويس" خواندم كه نويسنده،اين اثر را 20 بار بازنويسي كرده! و واقعا هم باوركردني است. اينچنين فصاحت و دلنشيني تعبيرات و همنشيني جالب كلمات فقط با بازنويسي و بازنگري مداوم امكانپذير است و باز در همان سايت خواندم كه آقاي قاسمي كتاب ديگري با عنوان "وردي كه برهها ميخوانند" نوشتهاند كه البته از وزارت ارشاد مجوز نگرفته و فكر هم ميكنم نخواهد گرفت. به قول دكتر مهاجراني "در حال حاضر داستان يوسف و زليخاي قرآن هم از وزارت ارشاد مجوز نميگيرد!" متن كامل اين كتاب روي سايت شخصي آقاي قاسمي موجود است كه البته سايتشان هم فيلتر شده ( ميبينيد در چه فضاي دموكراتي به سر ميبريم؟؟!!). تا آنجا كه من ميدانم ايشان مقيم فرانسه هستند و آثارشان متعلق به ژانر "ادبيات مهاجر" است ، يعني كتابهايي كه توسط ايرانيان مقيم خارج به رشته تحرير در آمده. فكر ميكنم در آينده بيشتر با اين ژانر مواجه شويم . آقاي قاسمي همچنين به زبان فرانسه هم قلم ميزنند و آثاري را در آنجا منتشر كردهاند. افسوس ميخورم فرانسهام آنقدر خوب نيست كه بتوانم آنها را به زبان اصلي بخوانم.
يادم ميآيد سر كلاسهاي اصول و روش ترجمه و فنون ترجمه چه در دوره ليسانس و چه فوق ليسانس، از اصول اوليهاي كه اساتيد بر آن تاكيد داشتند تسلط مترجم بر زبان مادري يا همان زبان مبدا بود اما هيچوقت اين تسلط را برايمان توضيح ندادند كه يعني چه ؟ آياتسلط بر واژگان، بر صرف، برنحو، بر چه؟ و من حالا ميفهمم كه تسلط بر زبان يعني تسلط بر حيطه واژگاني آن و استفاده درست و به جا از صناعات ادبي. در زبان انگليسي هر چه فرد از ساختار دستوري پيچيدهتر ( complex ) و واژگان سختتري استفاده كند نشانه تسلطش بر آن زبان است، و من فعلا فقط رضا قاسمي را از نظر تسلط بر واژگان زبان فارسي قبول دارم. براي خالي نبودن عريضه تعدادي از تعابير به كار رفته در كتاب را در اينجا ميآورم : · يه سوال مثل خار بيوقفه تو مغزم ميخليد · لكه لبخندي داشت به سرعت روي صورتم پهنا ميگرفت · پرشهاي گاه به گاهي لب بالايياش از رنجي خبر ميداد كه در حجم جثهاش نميگنجيد و لبپر ميزد · ميكوشيدم ماسك آرامشي كه به چهرهام بود دست نخورد · چه روز سهمگيني و چه شبي از آن سهماگين تر · مردمي كه در خيابانها فرياد ميزدند و مشتهاي گره كرده خود را به آسمان پرتاب ميكردند · پنجره، قاب فلزي مستطيلي بود كه به طرز ناشيانهاي با شيشه فرش شده بود · صداي ترد خراشيدن ريش تراش اگر ميخواهيد ساعاتي از عمرتان مفيد صرف شود توصيه ميكنم اين كتاب را حتما مطالعه كنيد. مشخصات كتاب: برنده بهترين رمان 1380، رمان تحسين شده 1380، رمان منتخب مطبوعات. انتشارات نيلوفر، قيمت 2100 ( تبليغ از اين بهتر ؟؟!!!) |
|
+ نوشته شده در
جمعه 26 مرداد1386ساعت 10 قبل از ظهر توسط ف ج |
|
|
اينجا همه چيز خوب است!!! چندي پيش يكي از دوستانم كه از نه سال پيش مقيم سوئد شده است براي ديدار خانواده آمده بود ايران و يك روز هم مهمان من بود. تصور كنيد عزيزي را پس از مدتها دوري( آخرين باري كه ديدمش 5سال پيش بود) دوباره ببينيد، چقدر ذوق زده و سر حال هستيد كه او ميآيد و شما را از كش و قوس لحظههاي بي تابي نجات ميدهد و ديدارها تازه ميشود! بعد از كلي احوال پرسي و اينكه تو چه ميكني و من چه ميكنم و اوضاع،احوال چطور است صحبت به مسائل جديتر كشيده شد و او گفت: "تو همان نه سال پيش كه من رفتم بايد با من همراه ميشدي و اينكه اينجا جاي ماندن نيست و فاصله ايران تا كشورهاي پيشرفته از قديم زياد بوده و زيادتر هم خواهد شد" و من گفتم كه نميتوانم خوشبختي اجتماعيام را سر سفره مردمي ديگر و سرزميني كه متعلق به من نيست جستجو كنم و به قول دكتر اسلامي ندوشن از "هرجا وطني" بودن خوشم نمي آيد اوگفت كه" واي تو چقدر سنتي و ناسيوناليست هستي و انقدر ژست وطنپرستانه نگير!" فكر كردم راست ميگويد شايد اگر قبل از انقلاب بود خيلي زود گول تودهايها و ناسيواليستهاي تندرو را ميخوردم و به جرگه آنها ميپيوستم! بعد گفت كه" آنجا فضاي اختناق نيست و تو هرچه خواستي در مطبوعات مينويسي و لازم نيست فقط تو وبلاگ بنويسي و اينكه آنجا زنان چه شاغل و چه خانهدار بيمه هستند و پيدا كردن شغل براي زنان آسانتر چون نابرابري زن و مرد آنجا مفهوم خود را از دست داده و عدالت حاكم است و اينكه من اگر آنجا باشم راحت كار پيدا ميكنم چون اگر كسي زبان انگليسي خوب بداند همه چيز حل است و آنها به نيروهاي اينچنيني خيلي بها ميدهند و بعد هم كمي سرم غر زد كه تو اگر زودتر آنجا ميامدي الان براي خودت آدم حسابي شده بودي و من فكر كردم كه فاصله زماني و مكاني كار خود را كرده و من و او كلي تعريفمان از زندگي تغيير كرده و چقدر نگاهمان متفاوت شده! مخصوصا وقتي گفتم كه نميخواهم پسرم دو تباره بشود (ايراني سوئدي يا هر كشور ديگر) حسابي خندهاش گرفت و گفت واقعا در سنتي بودنت ديگر هيچ شكي ندارم و اينكه مرزهاي جغرافيايي،فيزيكي دارد از بين ميرود و دنيا به سمت دهكده جهاني شدن پيش ميرود و دير يا زود پسرم خود به اين نتيجه خواهد رسيد كه بايد برود. باز به شوخي به او گفتم كه نميخواهم در مملكتي زندگي كنم كه سالي به دوازده ماه حسرت آفتاب را داشته باشم و اينكه در جايي خوانده بودم " اگر كسي هر روز طلوع و غروب خورشيد را نظاره كند هيچوقت افسرده نميشود"و اينكه در طبيعت آسمان را بيش از همه دوست دارم چون به آدم وسعت ديد ميدهد و آسمان قطبي برايم دق آور است. و او هم كلي خنديد و گفت "هيچ عوض نشدي ! همانطور احساساتي و شاعر پيشهاي !"( منهم تعجب كردم كه در عمرم تا بحال يك خط شعر هم نگفتهام) همين حرفها باعث شد يادي بكنيم از خاطرات دوران دانشجويي و به قول او ديوانه بازيهاي من. بهار كه ميشد از حياط دانشكده يكي دو شاخه گل ميچيدم، مياوردم سر كلاس بچهها ميپرسيدند اين كارها يعني چه ؟جواب ميدادم :ميخواهم حضور بهار را هر لحظه در كنارم احساس كنم و آنها ميخنديدند كه ادبيات انگليسي خواندن پاك عقل از سرت پرانده ! و با آهي اين خاطره را مشايعت كرديم. بعد كمي مناظرات سياسي داشتيم و او متاسف بود كه ايران در خاورميانه قلدري ميكند و به حماس و تروريستها كمك مالي و نظامي ميكند كه البته پيشنهاد دادم مسير صحبت را تغيير دهيم چون در ايران به اندازه كافي گوشمان از اين حرفها پر است. و او گفت كه آنجا مردم ايران را به جهت در آمدهاي نفتي مردمي ثروتمند ميدانند و دوست منهم آبرو داري ميكند و ميگويد بله بله ما مردمي در رفاه هستيم و در دلش غصه ميخورد كه 70درصد مردم با سختي زندگي ميكنند.و يك نكته ديگر گفت كه آنجا هر كتابي بخواهد هست و اينكه در ايران فقط سليقه مترجمان است كه نوع كتابهاي موجود را تعيين ميكند و وقتي خارج از ايران باشي تازه با دنياي اصلي علم و ادبيات و هنر آشنا ميشوي و ميبيني چقدر متفكر و نويسنده هستند كه كسي اسمشان را هم در ايران نميداند! آن وسط ها صحبت از شلوغي تهران و افزايش جمعيت شد و دوستم گفت كه آنجا رشد جمعيت منفي است( ميزان مرگ و مير از تولد بيشتر است) و آنها از دو فرزند و بيشتر استقبال ميكنند و نظر مرا در مورد داشتن دو بچه جويا شد و منهم گفتم در شرايط فعلي دنيا كه براي خود ما چشم انداز روشني وجود ندارد و هر لحظه دلمان ميلرزد كه كجا جنگ خواهد شد؟داشتن يك بچه كاملا كافي و دو بچه يا بيشتر كاملا اشتباه است. و او مخالفت كرد كه تك فرزندها بالاخره تا ابد تك باقي ميمانند و افسرده ميشوند نظر من هم اينبود كه بشر امروز به اندازه كافي از نظر روحي تنهاست و حضور فيزيكي افراد ديگر دردي از او دوا نميكند حالا چه در يك خانواده پر جمعيت باشد يا كم جمعيت. موقع رفتن كه شد باز گوشزد كرد كه فكرهايت را بكن هنوز دير نشده! يك نسخه از كپي مدارك مرا هم به اصرار گرفت تا به قول خودش يك كارهايي بكند (چون شوهرش در آنجا مشاور حقوقي است). بعد از رفتنش حسابي تو فكر بودم كه آنجا نه تنها سطح زندگي بالاست بلكه سطح"اميد به زندگي" بالاتر چون در همان چند ساعت كلي اميد بهم تزريق كرد و اعتماد به نفس به خوردم داد. به خودم گفتم خدا كند هميشه تصميمي بگيريم كه از گرفتنش هيچوقت پشيمان نشويم چون معتقدم بدترين حس روي زمين حس افسوس و پشيماني است از تصميمي كه گرفتيم و نميبايد ميگرفتيم و آنچه ميبايست انجام ميداديم و نداديم! بعد هم ذهنم پر شد از حرفهايي كه باهم زديم :عدالت،بيمه،آدم حسابي،دير،زود،مطبوعات،آسمان قطبي،روزهاي ابري،كتاب،درآمدهاي نفتي و سعي كردم به خودم تلقين كنم كه اينجا همه چیز بر وفق مراد است ! اینجا همه چيز خوب است! همه چيز خوب است! |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه 21 مرداد1386ساعت 8 قبل از ظهر توسط ف ج |
|
|
اگر بتهوون در ایران بود....
چند وقتي بود دلم ميخواست يك فيلم خوب ببينم ،فيلمي با مضمون انساني اجتماعي، آخرين فيلمهاي خوبي كه ديدم يكي فيلم"به آهستگي" مازيار ميري در برنامه سينما چهار بود كه با حضور خود او و كمال تبريزي(از شخصيتهاي قابل احترام سينما) نقدي دلچسب از فيلم ارائه شد؛ فيلم ديگري كه سليقهام را ارضا كرد "داگويل" ساخته لارس فون تريه، كارگردان دانماركي،بود كه ديگر اثرش "رقصنده در تاريكي" است. از ميان كارگردانان خارجي فون تريه برايم در پله بعد از كيشلوفسكي (كارگردان سه گانه آبي،سفيد،قرمز) قرار دارد. دلم ميخواست فيلم خارجي ببينم مدتهاست فيلم ايراني نميخرم چون معتقدم سينماي ما كه تا چند سال پيش به يمن حضور كيارستمي،(البته معتقدم زيادي غربي است) مخملباف، بيضايي و مهرجويي(قابل احترامترين فرد سينماي ايران) كم كم داشت به يك "صنعت" در خور قد و قواره فرهنگ ايران تبديل ميشد، رو به افول و قهقرا گذاشته. وقتي دو سال پيش فيلم "خيلي دور خيلي نزديك" رضا مير كريمي بعنوان بهترين فيلم انتخاب شد واقعا به سليقه مخاطبان شك كردم چرا كه آن سال بيشتر فيلمهاي جشنواره را دنبال ميكردم و اتفاقا فيلمهاي خوبي هم روي پرده آمد. پارسال هم كه "اخراجي ها" فيلم منتخب تماشاگران شد شك ام در مورد عامي بودن اكثريت مخاطبان كاملا تبديل به يقين شد! البته خب اين كار سينماگران را راحتتر كرده چرا كه فيلم ساختن براي قشر عام عملا بي دردسر و راحتتر است.آنچه باعث شد فيلم اخراجيها منتخب تماشاگران شود خوش ساخت بودن يا خاص بودن آن نبود بلكه استقبال از آن نشان دهنده يك نياز اجتماعي بود، اينكه مردم تحت شرايط پر فشار امروز نياز به يك سوپاپ اطميان دارند،نياز به طنز،به خنده به شادي و چيزي كه پتانسيلهاي فشارهاي ذهنيشان را آزاد كند. منتظر اكران فيلم بلاتكليف "سنتوري" مهرجويي بودم كه در روزنامه "اعتماد ملي" 13 مرداد خواندم كه اين فيلم در ايران توقيف شده و درآمريكا به نمايش در خواهد آمد.با اين اوضاع احوال فكر ميكنم مهرجويي هم در اندك زماني جلاي وطن كند.آنوقت ميگوييم چرا پديده نخبه گريزي (به جاي فرار مغزها كه گرته برداري از واژه انگليسي brain drain است ترجيه دادم اين واژه را بسازم) فرا گير شده. وقتي اينهمه محدوديت براي روشنفكران ايجاد ميشود و سينما از نظر حضرات ميشود "دروازه جهنم" وضع از اين كه هست بدتر ميشود كه بهتر نميشود! گر چه سنگ بد گوهر اگر كاسه زرين بشكست قيمت سنگ نيفزايد و زر كم نشود خلاصه سري به سايت " كن" زدم و چند تا نقد به انگليسي روي سايت بود كه خواندم و دستگيرم شد كه امسال جشنواره كن به قول متخصصان حوزه سينما دچار افت شده آنهم به دليل تغيير سياستهاي برگزاركنندگان ( خب پس فقط ما دچار افول نيستيم!!) بعد فكر كردم زماني رئيس جمهور فقيد فرانسه فرانسوا ميتران بود با آن ابهت متفكرانه و روشنفكرانه و حالا ساركوزي با اين هيبت كوچه بازاري!! و بالاخره تصميم گرفتم از ميان فيلمهاي كن فيلم "پرسپوليس" ساخته مرجان ساتراپي، فيلمساز ايراني تبار آمريكايي، را ببينم كه ديدم البته با اعمال شاقه چون حتي در مغازههاي به ظاهر روشنفكر هم پيدا نميشد. خيليها اصلا نميدانستد چنين فيلمي ساخته شده تا اينكه يكي از اقوام لطف كردند از سايت you tube آن را down load كردند آنهم به مدد فيلتر شكن قوي چون اين سايت هم جزء فيلتر شدههاست. در كل خوب بود . بعد از ديدن فيلم به خودم گفتم واقعا محيط خارج از ايران در شكوفايي استعدادها معجزه ميكند يادم ميآيد يكي از اساتيدمان سر كلاس گفت:"اگر بتهوون در ايران بود سوت هم نميتوانست بزند چه رسد به آهنگسازي!" مصداق عيني كلام ايشان همين استعدادهاي شكوفا شده در خارج است. حالا تصور كنيد افرادي كه در داخل ايران خوش ميدرخشند عجب نخبههايي هستندكه با وجود تمام كارشكنيها يا دست به اختراع ميزنند يا در المپيادها اول ميشوند!فكر مي كنم نشريه پيك سنجش بود كه با رئيس وقت سازمان سنجش درباره نخبه گريزي (همان فرار مغزها) مصاحبهاي ترتيب داده بود و ايشان استدلال غير منطقي جالبي آورده بود مبني بر اينكه افرادي كه از ايران ميروند و در خارج از كشور به موفقيتهايي دست مييابند باعث افتخار ما هستد و نام ايران را پر آوازه ميكنند. دوست داشتم مصاحبهگر از او ميپرسيد چرا اينها در داخل، نام ايران را پر آوازه نكنند؟ حتما بايد خارجيها ما را كشف كنند؟؟!!!و بعد باز ياد حرف استاد افتادم كه "اگر بتهوون در ايران بود ......."
|
|
+ نوشته شده در
سه شنبه 16 مرداد1386ساعت 9 قبل از ظهر توسط ف ج |
|
|
امروز نهم مرداد دومين ماه تاسيس وب لاگ دنياي بهتر است. تجربه بسيار زيبا و شيريني بود دوستان مجازي خوبي چون شما پيدا كردم و به قول انگليسيها I shared my ideas and experiences! از كامنتهايي ( آخ ببخشيد فارسي را پاس بداريم نظرهايي، اينم كه شد عربي!) كه گذاشتيد ممنون باز هم از اين كارهاي خوب انجام بدين! مخصوصا دوستاني كه لطف داشتن و لينك كردن. ممنون از آقايي كه با آي دي Mr. از بدو تاسيس اين وب لاگ مرتب سر مي زنن و كامنتهاي تند ميذارن!! آقايي به نام بهرام ق كامنتي گذاشته بودن به اين مضمون كه چرا شما مرموز هستين و اسمتون رو كامل نميگين؟ عرض كنم اسم چيزي كاملا قرارداديه و به قول فيلسوفها امري عرضي است نه ماهوي شما هر چي دوست داشتين با ف ج تصور كنين مهم افكار و انديشههاست نه اسامي ! جالب اينكه خودشون فاميليشون رو ننوشتن! آقاي ناصر شكاري كامنت گذاشتن و گفتن "شما چقدر خانم معلم هستين! " آره واقعا راست ميگن چون وقتي به وب لاگهاي هم سن و سالهام سر ميزنم خيلي سرحال تراند. آخه واقعا من تدريس ميكنم. آره يه جورايي خانم معلمم! خانم ليلي باآي دي "زيتون سبز" گفتن " مردها از زنهايي كه زياد ميدونن خوششون نمياد آخرش بي شوهر ميموني!" خانم ليلي زياد نگران نباشيد خطر رفع شده من ازدواج كردم و يه پسر شيطون دارم كه شش سال و نيمه است و امسال ميره كلاس اول، اينم جديد ترين عكسش: (چون فوتوشاپ ندارم نتونستم حاشیه عکس و خوب تنظیم کنم)
از شوخي گذشته هر وقت مطلبي نوشتم كه رنگ و بوي ديني داشت، به شدت دوستان عكس العمل نشان دادند. دنياي مجازي ارتباط، يعني تبادل افكار آزاد يعني ياد بگيريم و ياد بدهيم حالا چه ديني و چه غير ديني تمام عقايد محترمند. من مذهبي تندرو نيستم ولي به آموزههاي ديني ايدئولوژيكي و پايبنديهاي انساني اعتقاد راسخ دارم و به عقايد غير مذهبيون و حتي ضد مذهبيون بعنوان يك گرايش فكري احترام قائلم. معتقدم تفاسير مترقي از اسلام هم وجود دارد و عميقا اسلام مترقي را به عنوان مذهب قبول دارم. نتيجه گيريم اينست كه فضاي فعلي جامعه ما پر از سو تفاهم است چون آدم ها با هم رابطه ندارند و يا نوع رابطهها بيشتر سبب رنجش مي شود تا احترام و درك متقابل. فضا بايد فضاي گفتگو باشد تا سو تفاهمها برطرف شود، معتقدم ما مردمي "مضطرب" هستيم و فرهنگ "محدود كنندهاي" داريم براي خوشحال بودن و خوب زندگي كردن بايد اضطرابمان كم شود. بايد در نهايت احترام و رعايت حدود و حريمهاي خصوصي افراد، در صدد گسترش روابطمان باشيم، شايد در باره هيچكدام از نكاتي كه گفتم واقعا خودمان مقصر نباشيم چون در شرايطي بزرگ شديم و رشد كرديم كه دائما "ترسيدهايم" از ديگران، از جامعه، از عرف، از قانون، از آدم ها و خلاصه آدم ترسو از خودش هم ميترسد. درست زماني كه بايد خوشحال باشيم ميترسيم بدون آنكه دليلش را بدانيم چون رگهاي ما به گردش خون عدم امنيت و بياعتمادي عادت كرده اند. رضا قاسمي در كتاب "همنوايي شبانه اركستر چوبها" (رمان برگزيده سال80 ) ص 12 مي نويسد : "اينطور بارم آورده بودند كه بترسم. از همه چيز. از بزرگتر مبادا كه بهش بر بخورد، از كوچكتر مبادا كه دلش بشكند، از دوست مبادا كه برنجد و تنهايم بگذارد،از دشمن مبادا برآشوبد. راحتتان كنم همهاش نصيحت بود،همهاش نهي، هيچكس هم نگفت چه بايد كرد. اينطور بود كه هيچ چيزي ياد نگرفتم از جمله مقاومت را". معتقدم كه براي حل تمامي مشكلات تنها و تنها و تنها ترين راه آموختن ،آموختن و آموختن است. به قول ويل دورانت "تمدن حاصل طلبگي يا همان تحصيل علم است". خب، بهتر است ديگر شعار ندهم !! خوشحال ميشوم باز هم سر بزنيد. از روزهاي بلند تابستان براي مطالعه و كسب آگاهي بيشتر استفاده كنيم. به اميد دنيايي بهتر!!!! |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه 9 مرداد1386ساعت 6 قبل از ظهر توسط ف ج |
|
|
شعر دیگری از خواهرم آذر :
خاك اين بستر گرم مرا در آغوش خواهد كشيد و ذرات خاك بوسه بر چشم هايم خواهد زد و جسمم همچون باد محو خواهد شد و صدايم ناپيدا خواهد گشت ديگر اثري از من نخواهد ماند اما كلماتم حفظ خواهد شد چشم ها حروف را خواهند ديد و صداها شعرها را خواهند خواند و نامم در ماه ها جاودانه خواهد ماند . 15/8/1385
|
|
+ نوشته شده در
یکشنبه 7 مرداد1386ساعت 8 قبل از ظهر توسط ف ج |
|
|
ديروز وصيت نامه دكتر شريعتي را براي دومين بار ميخواندم (بار اول قسمتهايي از آن را در كتاب طرحي از زندگي به قلم پوران شريعت رضوي، همسر شريعتي، خوانده بودم) رسيدم به اين قسمت: " همه اميدم به "احسان" است در درجه اول، و به دو دخترم در درجه دوم و اينكه اين دو را در درجه دوم آوردم نه به خاطر دختر بودنشان و امل بودن من است؛ به خاطر آن است كه در شرايط كنوني جامعه ما، دختر شانس آدم حسابي شدنش بسيار كم است كه دو راه بيشتر ندارد و به تعبير درست دو بيراهه يكي در خانه ماندن و احمقانه زيستن يا كالايي براي كسبه مدرن و خلاصه دستگاهي براي مصرف كالاهاي سرمايهداري فرنگ شدن كه يعني زن روشنفكر متجدد.اين، هر دو يكي است گر چه دو وجهه متناقض هم. اما وقتي از انسان شدن خارج شود ديگر چه فرق دارد كه يك جغد باشد يا يك چغوك[1] و آنگاه در برابر اين تنها دو بيراههاي كه پيش پاي دختران است، سرنوشت دختراني كه از پدر محرومند تا چه حد ميتواند معجزه آسا و زمانه شكن باشد؟ و كودكي تنها در اين تند موج، اين سيل كثيفي كه چنين پر قدرت به سراشيب باتلاق فروميرود تا كجا ميتواند بر خلاف جريان شنا كند و مسيري ديگر را برگزيند؟ گر چه اميدوار هستم كه گاه، در روحهاي خلاق اعجازهايي سر زده است. پروين اعتصامي از همين دبيرستانهاي دخترانه بيرون آمده و مهندس بازرگان از همين دانشگاهها و دكتر سحابي از همين فرنگ رفتههاو مصدق از همين "دولهها"........." وقتي ادامه تحصيل دختران به معضل روز بدل شده ( در مقالهاي كه در آرشيو مطالب موجود است به اين موضوع پرداختهام) و دانشگاه رفتن آنها قرار است سهميهبندي شود ! وقتي از بالا رفتن مهريه (حق مسلم هر زني) بعنوان فاجعه ياد ميشود و وقتي ازدواج موقت كه اولين و اصليترين قربانيان آن زنان هستند تبليغ ميشود و وفتي ايران از نظر نابرابري زن و مرد بين 115 كشور رتبه 108 را دارد( مجله زنان ش خرداد) واقعا هم شانس آدم حسابي شدن دختران بسيار كم ميشود!!!!!! |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه 3 مرداد1386ساعت 9 قبل از ظهر توسط ف ج |
|
|
|
+ نوشته شده در
دوشنبه 1 مرداد1386ساعت 11 بعد از ظهر توسط ف ج |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو |
| درباره وبلاگ |
|
مهم این نیست من که هستم؛
مهم این است که در این جا فرصت حضور یافته ام و مهم تر این که تو از میان این همه انبوهی و کثرت، مرا و اندیشه هایم را پیدا کرده ای! |
|
RSS
|