تبليغاتX
دنیای بهتر
مي‌نويسم پس هستم

مقدمه

كم كم صداي قدمهاي پاييز هزار رنگ، فصل خش خش برگهاي ترد، زير پاي عابران هنگام عبور از دالان زمان به گوش مي‌رسد، آغاز هر فصلي مي‌تواند شروع تغيير و تحول دروني ما باشد. پيشا‌پيش آغاز سال تحصيلي جديد را به همه علم دوستان و معماران فرهنگ (اساتيد و دانشجويان) تبريك مي‌گويم.

 

و اينطور شد كه.....

 

باز هم آغاز سال تحصيلي و ياد آوري خاطرات دوران تحصيل؛ يادم مي آيد از 12، 13 سالگي فكر دانشگاه رفتن به قول معروف افتاد تو سرم ( روانشناسان به آن علم دوستي مي‌گويند) آنهم رشته زبان، شايد چون دبير زبانم (سر كار خانم رئوفي) انسان وارسته‌ و قابل احترامي بود و علاقه به او ختم شد به رشته زبان، بعدها فكر كردم دانستن يك زبان ديگر يعني ارتباط با فرهنگ و  ملتي جديد و تجربه دنيايي متفاوت كه مي‌توانست در ديدم نسبت به زندگي بسيار تاثير گذار باشد، تا اينكه اولين باري كه كنكور دادم قبول شدم و هنوز هم بهترين روز زندگيم، روزي است كه خبر قبوليم را شنيدم. دوران دانشجويي اگر براي همه دانشجويان روزها و خاطرات خوبي باشد براي من بهترين لحظات عمرم بود، دنياي خلسه‌آور شعر و داستان و نمايشنامه آنهم به زباني ديگر و نه ترجمه هاي ناقص و پر از ايراد. معتقدم براي خواندن ادبيات انگليسي استاد خوب شرط اول است و اساتيد ما خوشبختانه 90 درصدشان تحصيل كرده خارج بودند و ازاين بابت مشكلي نداشتيم! چقدر لذت بخش است تاريخ ادبيات را دكتر حقيقي ،هميشه ناراضي و البته بسيار محترم، تدريس كند و نمايشنامه را دكتر ارباب شيراني با آن ابهت و جذبه ! و شعر و رمان را دكتر پاينده باسواد و البته سخت گير و نثر پيشرفته را خانم اكبري عزيز با آن جزوه‌هاي پر بار كه بدون آنها نمي توانست حتي يك كلمه از خودش بگويد! خواندن آثار ساموئل بكت، اميلي ديكنسون، ويرجينيا وولف، جين آستين، برتولد برشت، ايبسن و سلينجر يك طرف و جيمز جويس نابغه ادبيات اروپا با يوليسس، عربي، يك تكه سفال و مرده يك طرف. درس خواندن به اين شيريني!!

هر چه مي‌گذشت من مشتاق ‌تر و عاشق‌تر مي‌خواندم ! كم كم نفس كشيدن در فضاي دانشكده برايم حكم تقدس داشت، احساس مي‌كردم به تك تك آجرهاي ساختمان دانشكده دل بسته ‌ام و دل كندن از فضايي كه در آن راه و رسم زندگي و شستن نگاه را ياد مي‌گرفتم چه سخت بود!! نمي‌خواستم يادگيري ام پاياني داشته باشد البته از كودكي مطالعه را با كيهان بچه‌ها و قصه‌هاي خوب براي بچه‌هاي خوب شروع كرده بودم و اين روند تا دوران نوجواني ادامه داشت اما نه اينقدر مدون و با استاد. هنوز هم معتقدم اگر رشته ديگري خوانده بودم اينقدر در ديدم نسبت به زندگي تاثير نداشت! چرا كه ما در كنار ادبيات فيلم هم ميديديم و نقد مي‌كرديم، چون اساتيدمان معتقد بودند فيلم زير مجموعه ادبيات است و دانستنش الزامي! و اينطور بود كه ما با تمام ابزارهاي معماري فرهنگ آشنا شديم و از همان زمان ديگر نتوانستم پذيرنده محض هنجارهاي متحجرانه و مستبدانه حاكم بر جامعه باشم . كم كم مثل آدمي كه ديدش تار بوده و تازه عينك زده، دنيا را واضح‌تر مي ديدم ، چشمهايم تلخي‌ها را مي‌ديد و عميقا متاثر مي‌شد، آدم حساسي مثل من وقتي شاخكهاي حسي‌اش به واسطه خواندن آثار اوريجينال تيزتر مي‌شد به همان اندازه شكننده‌تر مي‌شد و آرام آرام از سطح به عمق مي‌خزيد و دنبال حقيقت همه چيز بود و  هر حرف و ادعايي را نمي‌پذيرفت .قدم به قدم از روياهاي دخترانه دور و دورتر شدم و پرتاب شدم در دنياي هزار رنگ واقعيت؛ مثل كوري كه بينا شده باشد.

سال آخر دوره ليسانس مصادف شد با جنبش دوم خرداد و انتشار روزنامه "جامعه" كه تا مدتها تمام شماره‌هايش را داشتم ؛ روزنامه‌اي كه سطر به سطرش را مي‌خواندم و هنوز هم يادم هست " توسعه فرهنگي و اقتصادي محقق نمي‌شود مگر به واسطه توسعه سياسي" و يا "فرهنگ نشانه كار و كار نشانه انتخاب است ، انتخاب يعني به آنچه هست قانع نبودن و بهتر جستن" و همه اينها نتيجه‌اش شد پوست ‌اندازي فكري و اينكه نخواهي در جابزني و در روزمرگي‌ها غرق و محو شوي؛ در پي ندانسته‌ها و نا ديده‌ها و نا شنيده‌ها باشي، به دنبال كمال مطلوب و هر آنچه تو را از حس و ظاهر به سكون و تعادل برساند كم كم زندگي برايم در خدا و كتاب  خلاصه شد و حاصل اين كشش و جذبه اين بود كه ديگر نتوانستم بدون خواندن و بعدها نوشتن زنده باشم !!!         

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه 29 شهریور1386ساعت 8 بعد از ظهر  توسط ف ج | 

بهانه زندگي

 

آيا تا به‌حال به چراغهاي روشن شهر خيره شده‌ايد؟ من بارها و بارها در تاريكي شب به دوردست ‌ها چشم دوخته‌ام و با خود فكر كرده‌ام كه هر كدام از اين چراغها يعني يك نفس، يك زندگي، يك آدم، يك سرنوشت. بعد از خودم پرسيده‌ام يعني چند درصد از اين آدمها موفق‌اند؛ چند درصد سالم‌اند؛ چند درصد خوشحال‌اند؛چند درصد دانا و عاقل‌اند؛ چند درصد خوشبخت‌اند؟ و به خودم گفته‌ام فقط حس يكي از اينها براي "زندگي" كافي است. حس اينكه موفق هستي حتي به اندازه خودت، حس اينكه سالم هستي و از سالم بودنت خوشحالي، حس اينكه هر روز كلمه‌هاي تازه ياد مي‌گيري، حس اينكه از منطق و تعقلت به موقع استفاده مي‌كني، حس اينكه زنده‌اي و نفس مي‌كشي، حس اينكه امنيت خاطر داري، حس اينكه فرصتهايي داري تا كمبودها را جبران كني!

و باز به خودم گفته‌ام " حتي حس يكي از آنها مي‌تواند بهانه‌اي باشد براي زنده بودن!"

+ نوشته شده در  یکشنبه 25 شهریور1386ساعت 8 بعد از ظهر  توسط ف ج | 

 

در پست    عاشقی جرم قشنگی است.....

 

در پست قبلي قول داده بودم شعر خواب 3 بهروز ياسمي از مجموعه "همان گناه هميشه" (انتشارات اهل قلم) را  بنويسم ، اولين مجموعه شعر ياسمي در دهه 70 و با شعر خواب 3 گل كرد؛ آن زمان به هر كه مي‌رسيدي زمزمه م‌كرد "عاشقي جرم قشنگي است به انكار مكوش" 

 

اي نگاهت نخي از مخمل و از ابريشم

چند وقت است كه هر شب به تو مي‌انديشم

 

به تو آري، به تو يعني به همان منظر دور

به همان سبز صميمي، به همان باغ بلور

 

به همان سايه، همان وهم ،همان تصويري

كه سراغش ز غزلهاي خودم مي‌گيري

 

به همان زل زدن از فاصله دور به هم

يعني آن شيوه فهماندن منظور به هم

 

شبحي چند شب است آفت جانم شده است

اول اسم كسي ورد زبانم شده است

 

در من انگار كسي در پي انكار من است

يك نفر مثل خودم ،عاشق ديدار من است

 

يك نفر ساده، چنان ساده كه از سادگي‌اش

مي‌شود يك شبه پي برد به دلدادگي‌اش

 

يك نفر سبز، چنان سبز كه از سرسبزيش

مي‌شود پل زد از احساس خدا تا دل خويش

 

رعشه‌اي چند شب است آفت جانم شده است

اول اسم كسي ورد زبانم شده است

 

آي بيرنگ تر از آينه يك لحظه بايست

راستي اين شبح هر شبه تصوير تو نيست؟

 

اگر اين حادثه هر شبه تصوير تو نيست

پس چرا رنگ تو و آيينه اينقدر يكي است؟

 

حتم دارم كه تويي آن شبح آينه پوش

عاشقي جرم قشنگي است، به انكار مكوش

 

آري آن سايه كه شب آفت جانم شده بود

آن الفبا كه همه ورد زبانم شده بود

 

اينك از پشت دل آينه پيدا شده است

و تماشاگه اين خيل تماشا شده است

 

آن الفباي دبستاني دلخواه تويي

عشق من ! آن شبح شاد شبانگاه تويي

+ نوشته شده در  جمعه 23 شهریور1386ساعت 11 قبل از ظهر  توسط ف ج | 

عطر پاييز

فكر مي‌كنم شما هم كم كم بوي پاييز را احساس مي‌كنيد؛ مخصوصا عصرها كاملا حال و هواي پاييزي دارد و آدم را ياد مدرسه رفتن مي‌اندازد، يادش بخير روزهاي قشنگي كه ديگر هيچوقت تكرار نخواهند شد به قول فروغ:

آن روزها رفتنند

آن روزهاي خوب

آن روزهاي سالم سرشار

آن آسماهاي پر از پولك

در يكي از همين عصرهاي نسبتا پاييزي به همراه پسرم كه امسال به كلاس اول مي‌رود به يكي از فروشگاههاي "شهر كتاب" رفتيم تا نوشت افزار مورد نيازش را تهيه كنيم، اگر سري به اين فروشگاها زده باشيد حتما متوجه مي شويد كه مقاومت افراد ضعيف النفس در مقابل خريد اجناس لوكس در چنين جاهايي امري محال است ؛ خصوصا بچه ها كه دنبال نوشت افزارهاي رنگي و فانتزي هستند، پسر من هم كه فقط دفترچه ها و مدادهايي را انتخاب ميكرد كه عكس Spiderman (شخصيت مورد علاقه‌اش) داشت و تلاش مذبوحانه من براي سوق دادنش به سمت و سوي وسايل ساده‌تر سودي نداشت پس مقاومت نكردم چون بچه هاي هم مدرسه‌ايش همه از نوع سوپر دولوكس هستند و به اصطلاح نخواستم عقده‌اي شود. روانشناسان معتقدند بايد براي بچه ها آنچه هم سن و سالان و هم طبقه‌اي هايشان دارند تهيه كنيد تا عقده‌اي نشوند !(اين روانشناسان هم به همه چيز اين بني بشر كار دارند!!) ياد دوران دبستان خودمان افتادم كه جنگ بود و دفتر و مداد را سهميه بندي كرده بودند و ما حق انتخاب نداشتيم تقريبا مثل حالا كه در نوع پوششمان حق انتخاب نداريم. وفكر كردم در استانهاي محروم و روستاهاي دور افتاده بچه ها هنوز هم حق انتخاب ندارد . اصلا سر پناهي براي درس خواندن ندارند چه برسد به خريد نوشت افزار آنهم از نوع فانتزيش! شايد تا مادر نباشيد نمي فهميد كه كور شدن ذوق بچه يعني چي! و فروخوردن بغض مادرانه چه طعمي دارد!!   

 

+ نوشته شده در  سه شنبه 20 شهریور1386ساعت 10 قبل از ظهر  توسط ف ج | 
 کتابخانه تکانی شیرین!! 

 

چند روز پيش در كتابخانه‌ام دنبال جزوه‌اي مي‌گشتم كه پس از نيم ساعت جستجو و كلافگي پيدايش نكردم. تصميم گرفتم يك كتابخانه تكاني اساسي انجام بدهم و به اين اصل "فنگ شويي"[1] عمل كنم كه ميگويد: "اسباب و وسايل انباشته شده در قفسه‌ها محل صقل انرژي ها و باعث مسدود شدن جريان انرژي‌هاي تازه مي‌شود" از نكات مهم فلسفه فنگ شويي اين است كه زندگي ما به شدت تحت تاثير محيط فيزيكي و احساسي اطرافمان قرار دارد. پس براي نجات از دست نيروها و انرژي‌هاي كهنه و مانده و البته يافتن آن جزوه نا پيدا، 3 ساعتي را با گردگيري كتابها سپري كردم و البته به كشفيات مهمي نائل آمدم، كلي كتاب و كتابچه پيدا كردم كه شايد اصلا فراموششان كرده بودم ؛ مهمتر از همه دفتر خاطرات دوران دانشجويي (ليسانس) و دفتر انشاء دوران دبيرستانم را پيدا كردم و در اين اثنا به نتايجي هم رسيدم از جمله اينكه كتابهاي كم حجم و نازك و با قطع جيبي به هيچ وجه به درد چيدن در قفسه‌ كتابخانه نمي‌خورند چون لا به لاي كتابهاي ديگر گم مي‌شوند و به كلي از ياد مي‌روند و وقتي دنبالشان مي‌گردي تقريبا به حد جنون ميرسي !! بعد هم تصميم گرفتم تمام كتابهاي كم حجم را در جاي ديگري جاسازي كنم. از ميان كشفيات مذكور: شازده احتجاب هوشنگ گلشيري، مجموعه شعر بهروز ياسمي با عنوان "همان گناه هميشه" و ترجمه شعرهاي شاعره لهستاني "ويسووا شيمبورسكا" برنده جايزه نوبل ادبي 1996 كه از كتابفروشي دانشكده خريده بودم و "تا تقاطع خطوط موازي" به قلم يكي از شاگردانم ( مريم تاجيك )كه خودش آن را به من هديه كرده بود. اشعار اين مجموعه گر چه كمي تلخ و نشانه خودويرانگري شاعر است ولي يك جورايي به دل مي‌نشيند:

 

هرگز نخواهد آمد اينجا

درها بسته است

و پنجره‌ها چه خيره چشم دوخته‌اند به انتظار

بايد مي آمد

زمان مي‌گذرد

و چهره‌ام در آينه پير و پيرتر مي‌شود

بايد مي آمد

شايد، شايد

رهگذري خسته‌تر از من او را ربوده است.

 

 دوست داشتم شعر "خواب 3" بهروز ياسمي را برايتان بنويسم، فكر كردم  به قول قدما سبب اطاله كلام ميشود، باشد براي پست بعدي!

و اينهم یک نماي بسته از  چند قفسه كتابخانه‌اي مرتب كه 3 ساعت وقت صرفش كردم! كتابها ! من بدون كتابهام نمي‌تونم زنده بمونم !!   



[1] فنگ شويي feng shui  به معناي لغوي "باد آب " بخشي از فلسفه طبيعت در چين باستان است.

+ نوشته شده در  شنبه 17 شهریور1386ساعت 8 بعد از ظهر  توسط ف ج | 

مدتهاست خودم را با خط کش دیگران اندازه نمی گیرم!

+ نوشته شده در  پنجشنبه 15 شهریور1386ساعت 4 بعد از ظهر  توسط ف ج | 

   شوخي با همه چيز!

 در وب لاگها و مطبوعات در مورد محسن نامجو و سبك جديد او در موسيقي خوانده بودم و از دوستان شنيده بودم كه سبكي متفاوت ارائه داده، گرچه معتقدم هميشه "تفاوت" دليل بر "برتر" يا "بهتر" بودن نيست پس توقعي هم نداشتم كه با شاهكاري مواجه شوم! جل الخالق! بعضي‌ها با همه چيز سر شوخي دارند. آلبوم ايشان مثلا تلفيقي از سبك پاپ و سنتي است؛ اما نه آن تلفيقي كه روح را جا كن كند. حداقل در من يك نوع استرس شنيداري ايجاد كرد كه جرات نكردم دوباره به سراغش بروم. به قول انگليسي‌ها مثلا خواسته  defamiliarization  يا "آشنايي زدايي" انجام دهد كه بيشتر هنجارگريزي كرده. واقعا بعضي‌ها براي به قول معروف اسم در كردن دست به كارهايي مي‌زنند كه كمي بي معني به نظر مي‌رسد. آخه اين كارها يعني چي؟! يك تلفيق ناشيانه، سهل انگارانه و تهي از نبوغ موسيقيايي! دور از چشم اساتيد موسيقي چه ازنوع كلاسيك و چه پاپش! باز هم جل الخالق! از دست بعضي‌ها!

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه 15 شهریور1386ساعت 4 بعد از ظهر  توسط ف ج | 

ما صاحب نداريم!!

 

اپيزود اول

 

دو سه ماه پيش چند مهمان داشتيم از كشور آذربايجان كه شايد از نظر بسياري از شما مملكت چندان با كلاسي نباشد!در اين مورد كاملا با شما موافقم گر چه كدام همسايه ما سرش به تنش مي‌ارزد كه اين يكي! سه نفر خانم كه يكيشان دكتراي Philology يا همان لغت شناسي (از شاخه هاي زبان شناسي) و رئيس آكادمي علوم باكو بود. در صحبتي كه با ايشان داشتم دستگيرم شد كه دانش يك فرد دكترا در آنجا در حد يك ليسانس با سواد ماست! بعنوان مثال ايشان چند جلد كتاب به ما هديه كردند كه يكي از آنها در مورد جنبش زنان و به قلم خودشان بود. از نظر محتوا در حد بسيار نازل، از نظر اصول نگارش اعم از (documentation) ارجاء، استناد و وفاداري به مرجع در واقع پيرو هيچ سيستم و اسلوبي نبود. براي يك كتاب 130 صفحه اي با فونت درشت 114 منبع معرفي شده و اين يعني كپي برداري محض؛ بگذريم از طرح جلد و ... قبول دارم در كشور ما هم مسوولان بي سواد به وفور  در تمامي اجزاء اين سيستم جاري و ساري اند اما به نسبت افراد بي سواد (از نظر دانش و نه تحصيلات) افراد فرهيخته بسياري داريم . برگرديم به بحث قبلي كه با تورق كتابها و نشريات ديگرشان از نظر سطح علمي با اجازه شما من بين نمره 1 تا 20 نمره 11 به اين كشور دادم. ديگر همراهان ايشان هم كه براي خودشان در آنجا مدير و سرپرست بودند اطلاعاتشان از حد يك خانم خانه‌داري كه مجله‌هاي خانه و خانواده مي‌خواند فراتر نبود. عجب اينكه در همين كشور در حال حاضر به شدت به تئاتر و موسيقي بها مي‌دهند و رئيس جمهور ( الهام علي اف) دستور داده تا سالنهاي تئاتر به سبك سالنهاي اروپايي ارتقا يابد. و اين يعني دارند تلاششان را مي‌كنند.

 

اپيزود دوم

 

يكي از اقوام كه در سفارت ايران در تركيه شاغل است مي‌گفت" تركيه توان نظامي پاييني دارد و اگر بخواهد با كشوري بجنگد فقط 40 روز توان مقاومت دارد" همين كشور از نظر توليد علم در رتبه بالاتر از ما قرار دارد. اگر چه شخصا توان نظامي را بعنوان شاخص و مولفه پيشرفته بودن يك كشور نمي‌دانم و رژه و مانور نظامي را نوعي تازه به دوران رسيدگي سياسي قلمداد مي‌كنم . به هر حال درست است ما مردم شوربخت و از نظر اقتصادي ملتي مفلوك هستيم اما به مدد روحيه جنگ طلبي و سوداي اسكندر و آتيلا شدن مسوولانمان پله هاي ترقي توليد جنگ افزار را دو تا يكي طي مي‌كنيم و عين خيالمان هم نيست كه توسعه نظامي در طول تاريخ، فتح و پيروزي موقت و زودگذر بوده و نحسي آن دامن اقتصاد و فرهنگ را هم دير يا زود خواهد گرفت. واقعا برايم جاي سوال است ما از كدام همسايه مي‌ترسيم؟ آنها كه يكي از يكي بيچاره‌ترند! اسرائيل هم كه از دست حماس و حزب الله فرصت سر خاراندن ندارد ! تا كي سود حاصل از فروش نفت را صرف توليد جنگ افزار خواهيم كرد؟ ( جديدا در اخبار 20:30 شنيدم كه بمب 900كيلويي قاصد به خط توليد رسيده) اينطور ميشود كه از در و ديوار دانشگاه‌ها فلاكت مي‌بارد! چه از نظر ساختاري چه علمي. واقعا كي مي خواهيم عميقا درك كنيم كه سلاح قلم از فشنگ فاتحانه تر عمل مي‌كند و تيغ كلام از تيغ شمشير برنده تر است!؟ چرا به فكر ارتقاء علمي دانشگاه‌ها كه سرو كارشان با مغز و فكر و انديشه است نيستيم؟ ياد اين كلام مرحوم شريعتي افتادم كه " خدايا ياريم ده تا جامعه ام را بر سه پايه كتاب، تراز و آهن استوار كنم" فعلا كه كشور ما برپايه ادعاهاي غير منطقي و قلدرانه استوار شده!

 

اپيزود سوم

 

با نگاهي به اخبار در رسانه ها و سايتها متوجه مي‌شويد كه ايران از نظر بسياري از شاخصها در مقايسه با ديگر كشورها يا آخر است يا اول !

-          از نظر صنعت فناوري اطلاعات رتبه 64 و عقب‌تر از الجزاير و نيجريه ( وبلاگ دو چكاوك)

-          از نظر رتبه بندي دانشگاه‌ها ابران هيچ امتيازي به‌دست نياورده ( منبع مذكور)

-    از نظر رفع تبعيض جنسيتي( نا برابري زن و مرد) بين 115 كشور رتبه 108 و پس از موريتاني قرار دارد ( مجله زنان ش 45)

-    از نظر سطح استاندارد زندگی بين 125 كشور رتبه 124 يعني يكي مانده به آخر (منبع سایت اکونومیست)

-          از نظر تصادفات جاده‌اي مقام اول در دنيا

-          از نظر امنيت سرمايه‌گذاري جزء كشورهاي نا امن براي تجارت بين المللي

 

با تمام اين اوصاف به اين نتيجه ميرسيم كه مملكت و ملت ما "صاحب ندارد"!!

+ نوشته شده در  یکشنبه 11 شهریور1386ساعت 9 قبل از ظهر  توسط ف ج | 

بزرگتر از بودن خويش

باور نمي‌كنم

هرگز باور نمي‌كنم كه سالهاي سال

همچنان زنده ماندنم به طول انجامد

يك طوري خواهد شد

زيستن مشكل شده است

و لحظات چنان به سختي و سنگيني

برمن گام مي‌نهند و دير مي‌گذرند

كه احساس مي‌كنم خفه مي‌شوم

هيچ نمي‌دانم چرا؟

اما مي‌دانم كس ديگري به درون من پا گذاشته است

و اوست كه مرا اينچنين بي طاقت كرده است

احساس مي‌كنم ديگر نمي‌توانم در خودم بگنجم

در خودم بيارامم

از "بودن" خويش بزرگتر شده‌ام

و اين جامعه بر من تنگي مي‌كند

اين كفش تنگ و بي‌تابي فرار!

عشق آن سفر بزرگ!..

وه،چه مي‌كشم!

چه خيال انگيز و جان بخش است "اين جا نبودن" !

                                                        

                                               

دكتر شريعتي

+ نوشته شده در  شنبه 10 شهریور1386ساعت 1 بعد از ظهر  توسط ف ج | 

 

مطلبي كه ملاحظه مي‌فرماييد تحليل من از سريال"جواهري در قصر" است كه در  روزنامه اعتماد ملي (مرداد 1386، شماره 422) به چاپ رسيد.

 

 

 

يانگوم زن سنتي خوب!

 

زن در فرهنگهاي مختلف سيمايي متفاوت داشته و به صورت‌هاي گوناگون به تصوير كشيده مي شود. نحوه به تصوير كشيده شدن زن متاثر از نگاه خاص يك فرهنگ به نقش و جايگاه او در آن فرهنگ مي باشد. بسياري از كشورها در گذر از سنت به مدرنيزم و تحت تاثير نگاه‌هاي مدرن و جديد نسبت به زن و جايگاهش در اجتماع ، تلاش بي اماني براي تبليغ تساوي زن و مرد و تثبيت موقعيت اجتماعي و سياسي او آغاز كرده‌اند.كشورهاي آسياي شرقي نيز از اين قافله عقب نمانده‌اند. آنها تا كنون با زيركي از ابزار تلويزيون براي ارائه تصويري مناسب از زنان به خوبي استفاده كرده‌اند تا در جهان وجهه خوبي از خود به جاي گذارند. در اينجا به دو نمونه از مصداقهاي عيني تلاش آنان در اين راستا اشاره مي‌شود.

در دهه شصت (1360) كشور ژاپن سريال دنباله دار "سالهاي دور از خانه" را روانه بازار كرد  ؛ شخصيت اصلي آن زني به نام "اوشين" از طبقات دون اجتماع و از وضعيتي نا بسامان به سبب تلاش و پشتكار به فردي كار آفرين و تاثيرگذار تبديل شد. آنچه در اينجا حائز اهميت است ذكر اين نكته است كه اين مجموعه تنها داستان يك زن نبود بلكه مصداق عيني تلاش كشور ژاپن پس از ركود اقتصادي جنگ جهاني دوم و تلاش براي رشد اقتصادي آن كشور بود؛ استفاده از شخصيت زن به عنوان سمبول تلاش و مبارزه مردم ژاپن جاي بسي تامل دارد چرا كه ژاپن از كشورهاي سنتي مقاوم در برابر هجمه‌هاي فرهنگي غرب به شمار ‌مي آيد. مجموعه ديگري كه اوايل دهه 70 از تلويزيون پخش شد و شايد در خاطر بسياري مانده باشد داستان زندگي دختري به نام "هانيكو" بود كه سعي داشت از حصار زندگي روستايي و ازدواج اجباري عبوركرده و هويت جديدي به نام زن تحصيلكرده  امروزي براي خود كسب كند. او با مشقات بسيار وارد دبيرستان ميشود و پس از پايان تحصيلات خود با فرد دلخواهش ازدواج كرده و زندگي خود را سرو سامان مي‌دهد. شخصيت "هانيكو" در واقع دگر ديسي زن سنتي به مدرن را در جامعه ژاپن به طرز قابل باوري به تصوير مي‌كشد.

 اكنون نيز سريال "جواهري در قصر" با درخشش "يانگوم" بر روي آتن است. كشور مدرن كره كه تقريبا نبض اقتصادي فعلي آسياي شرقي را تا اندازه‌اي دردست دارد در عرصه رسانه نيز پيش تاز شده. ظاهرا كارگردانهاي كره‌اي نيز مانند اقتصاددانان آنها،  راه تعادل را در پيش گرفته و به نتيجه هم رسيده اند. اين مجموعه هم مانند كالاهاي با كيفيت كره‌اي پس از مدتها پخش هنوز در چرخه تكراري شدن گرفتار نشده، شخصيت پردازي بي نظير اين مجموعه بيش از همه در شخصيت يانگوم نمايان است. تصويري كه از او مي‌بينيم آنچنان هم اغراق آمبز و دست نيافتني نيست. دختري بي سرپرست كه فقط با تكيه بر هوش و پشتكار خود پله‌هاي نردبان ترقي را يك به يك و البته با مرارت طي مي‌كند. يانگوم دختري استثنايي نيست، شايد در جامعه ما هم، ما به ازاي فراواني داشته باشد اما آنچه او را از ديگران متمايز مي‌كند  صفات مثبت "زنانه" اوست. او زني مهربان و عاري از كينه است كه به موقع از هوش خود استفاده مي‌كند، ضعف و قوت شخصيتي به يك ميزان در وجودش تقويت شده، او خستگي ناپذير است اما گاهي هم از پاي در مي‌آيد،  شكست را مي‌پذيرد و دوباره بر ميخيزد، در برخورد با مسائل عاطفي (افسر مينجانگو) محجوب و با درايت است. در كل يانگوم آنچنان غير واقعي نيست كه ديگر شخصيتهاي منفي را تحت الشعاع قرار دهد؛ به نوعي شايد او چهره زن  ايده آل كره‌اي  را به نمايش مي گذارد. بعنوان زني كه در اجتماع خود با وجود كارشكني‌ها و موانع همچنان مصمم و با اراده پيش مي‌رود.  جداي از "شخصيت پردازي" امتياز ديگر كارگردان در انتخاب بازيگران مناسب با نقش‌ها و مهمتر از همه زنانه بودن فضاست. تقريبا نود درصد بازيگران اين سريال زن هستند وتعداد آنها تقريبا بيش از هشتاد بازيگر[1] است؛ به تصوير كشيدن شخصيتهاي منفي و مثبت در كنار هم ودر نهايت تعادل طوري كه وجهه زن را خدشه دار نكند از امتيازات كارگرداني و نويسندگي اين مجموعه به حساب مي‌آيد. شخصيتهاي مكمل مرد نيز در واقع كاتاليزور نقش‌هاي زنان داستان است.

در جامعه مدرني چون كره تلاش براي ارائه تصويري قابل قبول از زن سنتي و چالش هاي يك زن براي ايفاي نقشهاي اجتماعي چون آشپز دربار و پزشك آنهم به گونه‌اي كه بيننده را تا آخرين قسمت مجموعه با خود همراه كند جاي بسي تحسين دارد. با نگاهي گذرا به مجموعه‌هاي تلويزيوني داخلي اين سوال به ذهن متبادر مي‌شود كه چند درصد از سريال‌ها و حتي فيلمهاي سينمايي داخلي در صدد ارائه تصويري واقعي و عيني از تلاش زن مدرن و سنتي ايراني بوده ا ست؟ مسلما ساخت چنين مجموعه‌هايي در داخل كشور نيز غير ممكن نيست به شرط آنكه شناختمان از زن و نقش و جايگاه او به اندازه شناختمان از رسانه باشد!      



[1] ضميمه روزنامه هم ميهن 29 خرداد 1386

+ نوشته شده در  دوشنبه 5 شهریور1386ساعت 6 بعد از ظهر  توسط ف ج | 
 
صفحه نخست
پست الکترونیک
آرشیو
درباره وبلاگ
مهم این نیست من که هستم؛
مهم این است که در این جا فرصت حضور یافته ام
و مهم تر این که تو از میان این همه انبوهی و کثرت، مرا و اندیشه هایم را پیدا کرده ای!



پیوندهای روزانه
یوکابد
نقاش
هشیوار
مریم
زبان و ترجمه
آشپز باشي
كوير
بادصبا
يك ليوان چاي داغ
آینه
خواب زمستانی
یادداشت های یک دختر ترشیده
از زندگی
سایه نوشت
سلطان بانو
دن کیشوت
مثل تو
آوای زن
عباس معروفی
2 چکاوک
میم نون .کام
آرشیو پیوندهای روزانه
نوشته های پیشین
آبان 1388
مهر 1388
شهریور 1388
مرداد 1388
تیر 1388
خرداد 1388
اردیبهشت 1388
فروردین 1388
اسفند 1387
بهمن 1387
دی 1387
آذر 1387
آبان 1387
مهر 1387
شهریور 1387
مرداد 1387
تیر 1387
خرداد 1387
اردیبهشت 1387
فروردین 1387
اسفند 1386
بهمن 1386
دی 1386
آذر 1386
آبان 1386
مهر 1386
شهریور 1386
مرداد 1386
تیر 1386
خرداد 1386
آرشیو موضوعی
خوش آمد گویی
ادامه تحصیل دختران
آقای ده نمکی
در باب...
فیلم چهارشنبه سوری
شعر: سهم من
رفع ابهام
شریعتی: فاطمه فاطمه است
کارگردانهای مرد
زویا پیرزاد
تابلو صعود
همسر دوم
ازدواج موقت
سال بلوا
واگویه:در باب روشنفکری
یک گزارش جالب
تنها می شوی
فرد و زندگی
زن از دیدگاه ویل دورانت
تصویر
شانس آدم حسابی شدن دختران
گپی دوستانه
اگر بتهوون در ایران بود
اینجا همه چیز خوب است
اركستر چوبها
تو را خواهم یافت
سنتی
یانگوم
واگویه
ما صاحب نداریم
شوخی با همه چیز
کتابخانه تکانی
عطر پاییز
شعر
بهانه زندگی
اینطور شد که....
جمع اضداد
WIDE EYE SHUT
نجوا
گپی دوستانه
شعر
فیل سوفانه!
میرزا غررو!
آدمها درختها
معتاد مدرن!
پروانه بودن یا لاک پشت بودن..
نگاه کردن آقایان به خانمها!
هنجارهای ساختگی
دورتر دیرتر
پاییز خرمالو و دیگر هیچ!
عبرتم نشد
B R T
جسارتا کمی تا قسمتی عارفانه!
م . م
که عشق آسان نمود اول...
تمرین جمله سازی
میشه خدا رو حس کرد...
تصویر ( شب یلدا)
پاتک
خانواده سنتی خانواده مدرن
بوتو و بوتوها
آدمها و کتابها
جریان سیال ذهن یک خانه دار!
ّپراکنده های قطبی
کلمات
نیایش
نیچه
کودک درون
پا تو کفش زبان شناس ها!
ماجراهای من و پسرم 1
یه پست کاملا نا مرتب
اشتباه
اموال سرقتی
مجله زنان
آدمهای معمولی آدمهای خاص
آدمهای معمولی آدمهای خاص 2
یه ذره تارخ مصرف گذشته!
سنتوری
واگویه: ایکاش
همیشه پای یک زن در میان است!
خونه تکونی
هشتم مارس
دنباله خونه تکونی
سالی که گذشت...
بهار
تولد
عکس(سفر به جنوب)
همیشه بهار
تمرین بلافصل تمرگیدن!
ماجراهای من و پسرم2
نگاهی زنانه به فمینیسم
الافاضات....
آدم ها و احساس ها!
ژاله اصفهانی
یه پست بدآموز
پستی که مدتها بود.....
مرا نهراسان(شعر)
میان ماندن و رفتن!
آرزو
زندگی گله ای...
در جستجوی یار .....
monologue
ماجراهای من و پسرم (3)
جشنواره کن
زن همیشه خاص
بالاتر از سیاهی
فلات یادگیری
سالگرد وبلاگ
عاشقانه ها
Run, Forrest, Run
شاهكار خلقت
شريعتي
مرباي توت فرنگي، فمينيسم!
تابستان جان.....
با پیشوند و پسوند یا....
حدیث آرزومندی
تو همانی که ....
سوتی های صدا و سیمایی
اندک اندک...
برای مردی که ....
ماجراهای من و پسرم (4)
هر آدمی....
مناجات داغ !
از اینجا و آنجا
چرا شکیبایی....؟
قیاس مع الفارق
واگویه (سفر)
لایحه حمایت از خانواده
فرزندان جنگ
پراکنده ها
تو مایه های....
از تخم مرغ تا تحریم!
زخم
بازیچه
لایحه
گلدونام
ماجراهای من و پسرم (5)
شاید مفید
خلوت
بفرمایید کمی پول
مشق شب
عطر پاییز
پراکنده ها
پست بی مناسبت
روز جهانی کودک
روز جهانی پست
جریان سیال زندگی
شعر (فقط فرض کن)
یک پست طلسم شده
مونولوگ(2)
واگویه
شعر (دستور زبان عشق)
ایکاش خاتمی نیاید...
ماجراهای من و پسرم (6)
عقده پاییزی
بشتابید !
ثبت لحظات
جای نا امن !
از اینجا و آنجا
واگویه
سکوت
زنده باد تساوی
نذر !
جوک
جامعه شناسانه !
بدون شرح (تصویر)
انشا
کاسه های داغ تر از آش
بازی در صحنه (شعر)
دیوار شیشه ای
ماجراهای من و پسرم(7)
تجارت پیشگی
واگویه
بازی
خاتمی
فراموشی
اسفندگان/ valentine
مرگ پایان کبوتر نیست!
بی موقع
هشتم مارس
یک درب و داغون تمام عیار!
بهار
تولد
شریعتی
معمولیت!
فرد خلاق کیست؟
ماجراهای من و پسرم(8)
سفر قشم...
سفر 2
شعر (به آرامی)
عذاب وجدان
واگویه
گفتگو با خدا
تو مایه های غر
عجب!
اموال سرقتی
جان آدم ها
زنان سران عرب
مونولوگ
ابزار
شعر
indifference
کدام روز زن؟!
شب پرحادثه
نافرجامی
دردواره ها (شعر)
این روزها
ماجراهای من و پسرم (9)
مایکل جکسون
هزارنکته...
درباره الی...
درد جاودانگی(کتاب)
خلاصی !
وقتی خواسته ها تحقق نمی یابد
جناب حافظ !
فصل گیلاس
نیمه شعبان (عکس)
پیوندها
***زنان ايران
سخنان نغز
نامه اي به خدا
مسعود بهنود
عماد افروغ
مسعود ده نمكي
***بانوي آبي
شريعتي
سايت سينمايي فكسون
مهاجراني عطاءالله
مداد سياه
شجريان
***وارش فعال حقوق زنان
عبدالكريم سروش
حسين پاك دل
ترجمه
حاج محمدي
***چرك نويس
نظري
ديباچه
پينكفلويديش
***مصطفي مستور
***روزنامه نگاري
درباره ترجمه حيدريان
وازنا ( مجله الكترونيكي شعر)
عكاسي
***روزنامه اعتماد ملي
صادق زيبا كلام
منيرو رواني پور
***ميرا
قالب سايكو
***نيك نوشت
***ايبنا خبرگزاري كتاب ايران
***نازي
***هنوز
ترنم باران
قفس بي مرز
***شهروند امروز
فرزان سجودي
آفتابگردون
شركت گردشگري كلوت
*** مديريت بلاگفا ( عليرضا شيرازي)
**شايستگي
*** فوتوبلاگ نصيري
***ترجمه
مونتاژ
****معنويت (فلسفه)
***فرهنگ و هنر
*** آذر
***نازلي
فرح اصولي
كانون ادبيات
***گيتي
* ميدان
راديو زمانه
***ابراهيم مختاري
***** Guardian
پارس چنوبی
*** شبنم طلوعی
***نارنج
***چراغ
میدان
مدرسه فمینیستی
ماریان
my pictorial thoughts
***ماجراهاي من و مادر شوهر
***دهه شصت
 

 RSS

POWERED BY
BLOGFA.COM

طراح قالب
دیجیتال کیوان