تبليغاتX
دنیای بهتر
مي‌نويسم پس هستم

عبرتم نشد

 

وقتي سي و اندي سال پيش در غروب يكي از روزهاي خدا چشم به دنيايي باز كردم كه تا حالا در آن مانده‌ام و هنوز چوب خطم براي رفتن از آن پر نشده، جايي كه درآن از كودكيش عروسك و آسمان و قاصدكش به يادم مانده و از نوجواني گم شده‌اش دربه دري موشكباران و جنگ و مدرسه‌اش و چادر سركردن در دماي 38 درجه تهران و ساعت 2 تعطيل شدن از آن. شانزده، هفده سالگي كه تنها ثمره‌اش تابستانهايش بود و كتابهاي شريعتي و جلال و سيمين! و هجده سالگيش كه به نسيان كنكور و قبولي گذشت كه اگر قبولي در كار نبود راهي جز شوهر كردن نمي‌ماند.

 

 عبرتم نشد

 

وقتي يكي از بهترين دوستانم براي ادامه تحصيل راهي امريكا شد و من از روي حماقت، بلاهت، ترس يا هر چيز ديگر به اصرارش براي همراهي جواب رد دادم و روز عروسي من با روز پرواز او به امريكا همزمان شد و نه او توانست در عروسي من شركت كند و نه من توانستم تا فرودگاه بدرقه‌اش كنم و از همانجا راهمان براي هميشه از هم جدا شد. تا زماني كه در گور نرفته‌ام محال است گوله اشكي را كه از روي گونه‌ام سرخورد و روي دامن لباس عروسم چكيد فراموش كنم.

 

عبرتم نشد

 

وقتي بلوغ سياسي‌ام در خاتمي و لبخند معصومانه‌اش به گل نشست و فكر كردم كه منجي عالم بشريت شده و ما را به قله دموكراسي خواهد رساند؛ ندانستم كه در جامعه بدوي و سنت زده ما خاتمي به توان ده هم محلي از اعراب ندارد!

 

عبرتم نشد

 

وقتي خواستم فضاي رمانهاي خوانده‌ام را در واقعيت زندگيم پياده كنم اما feed back مناسبي دريافت نكردم.

وقتي به خاطر دل‌ آشوبه‌هاي بارداري چهار ماه تمام به جز نان و پنير چيز ديگري نمي‌توانستم بخورم و دكترها مدام مي‌گفتند طبيعي است، طبيعي است ! يعني تكنولوژي براي امور طبيعي راه حلي پيدا نكرده؟ !!

 

عبرتم نشد

 

وقتي به اراجيف استاد راهنماي ابله و بي‌سواد پايان‌نامه‌ام كم محلي كردم و او هم مثلا خواست حال‌گيري كند و بدون اطلاع قبلي سر جلسه دفاعيه نيامد و سه روز بعد تلفن زد كه چه شد!؟!

 

عبرتم نشد

 

كه آرزوهايم را قيچي كنم و بتمرگم سرجايم و از روزمرگي‌هايم لذت ببرم و هي

بشورم و بپزم و بخرم و بيفتم در سيكل معيوب زندگي تكراري!

 

عبرتم نشد......

 

+ نوشته شده در  سه شنبه 29 آبان1386ساعت 8 قبل از ظهر  توسط ف ج | 

 

پاييز، خرمالو و ديگر هيچ ....!

 

قبول داريد كه ما ايراني‌ها اصولا مردم "كليشه ها" هستيم؟ يعني اينكه در مورد   پديده‌ها يك سري كليشه‌ها ساختيم و مدام اونهارو تكرار مي‌كنيم؛ قبول داريد ياد نگرفته‌ايم خلاق باشيم؟ مثلا همين "پاييز"، از ديرباز شنيده‌ايم كه پاييز فصل هزار رنگ و برگ‌ريزان و خش خش برگهاست و براي خيلي‌ها فصل افسردگي و براي بعضي‌هاي ديگر هم فصل فوران احساسات و... چقدر تكرار؟! چرا از كليشه‌ها بيرون نمي‌آييم؟ مثلا همين" خرمالو" كه تنها فصل گل كردنش همين پاييزه! چرا اين پديده‌هاي ساده و زيبا لب طاقچه عادت ما از ياد رفته‌اند؟ مي‌دانيد كي و چرا اين مطلب به ذهنم خطور كرد؟ وقتي همسايه مجتمع كنار مجتمع ما لطف كردند و طبق رسم همسايگي اين خرمالوها را از حياطشان چيدند و برايمان آوردند. شمارا نمي‌دانم ولي براي من خرمالو ميوه‌اي محبوب و زيباست!

 

براي كسب اطلاعات در مورد فوايد اين ميوه خوش رنگ سري زدم به جلد اول و دوم كتاب "زبان خوراكيها" به قلم دكتر غياث‌الدين جزايري ( احتمال قريب به يقين يكي از دوستان جلد سوم را امانت گرفته و پس نياورده) ولي مطلبي در مورد فوايداين ميوه خوشمزه نيافتم! فرصت نشد از اينترنت مطلبي بگيرم.  

خلاصه عرض بنده اين بود كه خوب است پاييز را نه با برگهاي خشك و درختان در آستانه خواب زمستاني بلكه حداقل با شادابي و طراوت همين پديده‌ها ي ساده و دم‌دستي يادآوري كنيم! نه تنها پاييز بلكه پديده‌هاي ديگري كه به وفور دور و برمان پراكنده‌اند! خرمالو فقط مثالي بود براي اين مقال!

 

خوب است از كليشه‌ها بيرون بياييم !

+ نوشته شده در  جمعه 25 آبان1386ساعت 2 بعد از ظهر  توسط ف ج | 

 

دورتر ، ديرتر

 

روزي از روزها

 

شبي از شبها

 

خواهم افتاد و خواهم مرد

 

اما مي‌خواهم هر چه بيشتر بروم

 

تا هر چه دورتر بيفتم

 

تا هر چه ديرتر بيفتم

 

هر چه ديرتر و دورتر بميرم

 

نمي‌خواهم حتي يك گام يا يك لحظه

 

پيش از آنكه مي‌توانسته‌ام بروم،

 

افتاده باشم و جان داده باشم ،

 

همين!

 

                                     دكتر شريعتي

+ نوشته شده در  سه شنبه 22 آبان1386ساعت 11 قبل از ظهر  توسط ف ج | 

 

هنجارهاي ساختگي!

 

هميشه مبحث هنجارها ( يا همان norms ( برايم جالب بوده، حتي موضوع پايان نامه‌ام را طوري انتخاب كردم كه نقبي زده باشد به هنجارها و اصول؛ البته  نرمها را در حيطه ترجمه فيلم بررسي كرده بودم. متاسفانه تا به حال فرصتي پيش نيامده تا حداقل سري بزنم به چند كتاب جامعه شناسي و در اين مورد كمي بيشتر اطلاعات كسب كنم.

هميشه اين سوال در ذهنم بوده كه ريشه هنجارها از كجاست؟ از مذهب؟ پس چرا بسياري از نرمها اصلا ربطي به مذهب ندارد؟ از سنت ها؟ پس چرا بسياري از آنها از سوي سنت مورد حمله قرار مي‌گيرند؟ آيا نرمها را خود مردم و متناسب با زمان و مكان مي‌سازند؟ ميشل فوكو (كتاب اراده به دانستن،  نشر ني) معتقد است حكومتها به عنوان قدرت مطلق حاكم بر جامعه از دير باز به تمام زواياي زندگي (حتي خصوصي) افراد جامعه تسلط داشته و به نوعي در جهت تغيير آن به نفع خويش بوده‌اند.

گاهي فكر ميكنم هنجارها را آنهايي مي‌سازند و مي پردازند كه به طور نسبي يا مطلق داراي قدرت هستند و ما مردم عادي به عنوان عامه مردم با اطاعت و سكوت در برابر آنها به رواج هنجارهاي ساختگي كمك مي‌كنيم. يك مثال عيني مي‌تواند نوع پوشش ما باشد اينكه لزوما مي‌بايست الگويي خاص را رعايت كنيم و ما و شما هم رعايت مي‌كنيم بعد اين مي‌شود هنجار و خلاف آن غير هنجار يا ناهنجار! و فردي كه از هنجاري ساختگي پيروي نمي‌كند مي‌شود " نا بهنجار" حالا همين فرد در محيط و فضايي ديگر مي‌شود كاملا بهنجار چون ديگر از آن هنجارهاي ساختگي خبري نيست. خب نمي‌خواهم بحث پيچيده شود. به تصاوير زير توجه كنيد. اينها نوتهايي هستند كه در يكي از كلاسهاي محل تدريسم در كنار هم و در يك رديف بالاي white board  نصب شده‌اند. (آقاي مهدي مددي از دانشجويان اين كلاس زحمت  تهيه و ارسال تصاوير را كشيدند. ممنون از ايشان!)

 

 

 

همينكه وارد كلاس مي‌شويد دستورات صادر مي‌شود! ملاحظه كنيد

"صحبت با موبايل، خوردن، اشاميدن، راه رفتن " ممنوع! اينها نمونه‌هايي از هنجار سازي و هنجارپردازي است. يعني دانشجويان ما هنوز هم مثل مدرسه بايد مبصر داشته باشند. يعني به طور غير مستقيم به آنها القا مي‌شود كه "شما نمي‌فهميد !! و نياز به تذكر داريد." شخصا براي من اطاعت از هيچكدام از اين دستورات براي دانشجويان الزامي نيست. مثلا به دانشجويان گفته‌ام مي‌توانند سر كلاس آب به همراه داشته باشند يا بعد از ساعت استراحت بين دو كلاس چاي خود را به كلاس بياورند و تا آغاز درس بنوشند يا مثلا جويدن آدامس ( آنطوري كه براي هم‌نسلان ما جرم اخلاقي به حساب مي آ مد) از نظر من اشكالي ندارد.معتقدم هيچ دانشجويي با انجام اين كارها از درس عقب نمي‌ماند و با رعايت اين دستورات علامه نمي‌شود. هنجارهاي خودساخته و من در‌آوردي كه به نوعي ضد هنجار هم هستند فقط و فقط فضا را براي افراد و تفكر آزاد آنها تنگ و تنگ‌تر مي‌كند و لاغير!

 

+ نوشته شده در  جمعه 18 آبان1386ساعت 10 بعد از ظهر  توسط ف ج | 

اندر حكايت نگاه‌كردن آقايان به خانمها!

 

در يكي از همين روزهاي كوتاه خدا راهي محل كارمان( تدريسمان) بوديم و كلي ذوق كرده بوديم كه استثنائا زود حاضر شده و حركت كرديم و زود مي‌رسيم و ...  به اولين تاكسي كه ايست داديم جلوي پايمان ترمز فرمودند و ما سوار شديم.  به جز ما آقايي در جلو نشسته بودند و خانمي با پسر كلاس اوليشان در عقب و راننده از وجناتشان پيدا بود كه از آن "لمپن‌هاي" حسابي هستند و به زبان لمپني هم با آقاي جلويي ميزگرد سياسي تشكيل داده بودند و آن خانم هم هي سر پسرشان غر مادرانه و مهربانانه مي‌زدند كه هزار بار من گفتم و صد بار پدرت كه شبها زود بخواب تا خواب نماني و چه و چه.....

به چراغ قرمز رسيديم يك ترافيكي بود اون سرش ناپيدا ولي خب ما چون آنروز از دنده راست بلند شده بوديم و زود حركت كرده بوديم عين خيالمان نبود و يك نيم ساعتي وقت داشتيم و راننده خوش سليقه هم نوار "اميد" را گذاشته بود ( آهنگ "عزيزم" ) و انصافا هم ماشينش از اين تاكسي سمندها بود و ما كلي محظوظ شديم و داشت بهمان خوش مي‌گذشت البته اگر آن مادر غرغرو مي‌گذاشت صداي "اميد" به ما برسد!

سرتان را درد نياورم ده دقيقه‌اي پشت چراغ قرمز بوديم و بالاخره سبز شد و آن آقاي جلويي پياده شد و حركت كرديم.  ناگهان يك خانم خوش برورو و خوش قدو بالا از جلوي ماشين ما عبور ملوكانه فرمودند با طره‌اي افشان و رنگ كرده و عينكي آفتابي و مانتويي از قضا كوتاه و كفشهايي تقريبا ده سانتي! فكر ميكنم از آن هوري‌هاي بهشتي بود كه راه را گم كرده بود و تلپي افتاده بود وسط خيابان و جلوي راننده ما!!

بله! آقاي راننده ما در نهايت چشم پاكي و اخلاق‌گرايي حواسشان پرت شد و فكر مي‌كنم جاي گاز و ترمز را اشتباه گرفت و ماشين به يكباره از جا كنده شد و خورد به ماشين جلويي كه از قضا راننده‌اش خانم بود و ‌just  اندكي مانده بود كه راننده حواس پرت، ما و خود را روانه آن دنيا بكند!

خلاصه شير تو شيري به پا شد كه بيا و ببين! حالا مثلا ما زود حركت كرده بوديم! جبران شد! تا به خومان آمديم و نگاهكي به ساعتمان انداختيم ديديم واي بر ما فقط ده دقيقه تا شروع كلاس مانده و جلدي سوار تاكسي ديگري شديم و خودمان را رسانديم محل كار.

اينبود خاطره‌اي از حكايت نگاه آقايان به خانمها!!

+ نوشته شده در  جمعه 11 آبان1386ساعت 8 قبل از ظهر  توسط ف ج | 

پروانه بودن يا لاك پشت بودن مسئله اينست!

 

تا به حال به بار معنايي واژه‌ها دقت كردين؟ مثلا همين كلمه صبر اين كلمه رو كه مي‌بينيد چي به ذهنتون مياد؟ من ياد لاك‌پشت مي‌افتم. براي من صبر مترادف است با زندگي لاك‌پشتي، همه چيز لاك‌پشتي شده، درس خواندن لاك‌پشتي، پيشرفت لاك‌پشتي. همه مرا متهم به عجول بودن مي‌كنند. دلم پرواز مي‌خواهد، پريدن و بالا رفتن. حالا مي‌فهمم چرا از بچگي "پروانه‌ها" را دوست داشتم. دلم مي‌خواهد پروانه باشم و اوج بگيرم؛ خانم قدسي قاضي اين شعر را دربست براي من گفته :

 

هزار سال عمر لاك‌پشت

 

 درون لاك تاريكش

 

به يك لحظه پرواز پروانه نمي‌ارزد

 

 كه با تمام كوتاهي

 

در خاطرات جنگل سبز جاودانه مي‌ماند

 

و من زمزمه كنان تكرار مي‌كنم نمي‌ارزد، نمي‌ارزد، نمي‌ارزد.....و هم‌چنان در سودای پروانه شدن درگير زندگي لاك‌پشتي‌ام......!

 

+ نوشته شده در  دوشنبه 7 آبان1386ساعت 7 قبل از ظهر  توسط ف ج | 

اندر احوالات يك معتاد مدرن!

 

اين تابستون حسابي تعطيل بودم و خيلي بهم خوش گذشت، چون خونه بودم و  كلي مطالب خوندني، كه خوندم و براي وب مطلب آماده كردم و نهايتا نتيجه اش شد "اعتياد" به وب لاگ و كامپيوتر، مقادير زيادي هم غر شنيدم از اطرافيان و خانواده كه چرا اينقدر connect  ميشي و خط تلفنت همش مشغوله و ... پس به قول قديمي‌ها بر آن شدم تا دير نشده به فكر ترك باشم. واقعا به معتادها حق ميدم ؛ ترك كردن خيلي سخته وقتي نعشه باشي (املاش درسته ديگه ! زياد از اين لغت استفاده نكردم برام نا آشناست، فرقش با نشئه چيه؟)

خلاصه ديدم بهترين راه اينست : در اتاقم را قفل كردم كليدش را انداختم تو دسته كليد همسر محترم ايشان هم كه تا عصر سركار هستند بعد كه ميرسند خانه، چون مدير ساختمان هستند يك ساعتي در پاركينگ ساختمان با سرايدار و همسايه ها به رتق و فتق امور مي‌پردازند بعد دسته كليد را مي آورند و من چون تشنه‌اي كه ليوان آبي ديده باشد با اشتياق كليد را در قفل مي‌چرخانم و وصال كامپيوتر حاصل مي‌شود. نا گفته نماند كه در طول روز هزار بار از جلوي در اتاقم رد مي شوم و هر بار دوست نا باب را نفرين مي‌كنم كه باعث و باني همه اعتيادهاي روي زمين است! و هزار بار شيطان را لعنت مي‌كنم تا تو جلدم نره و من قسمم رو زير پا نزارم. فعلا كه اين روش موثر نبوده چون عوضش درمياد، يعني اينكه به جاي روز شبها پاي كامپيوتر ميشينم و تازه بدتر هم شده مثل يه آدم سيگاري كه مجبور بشه يك روز تا شب سيگار نكشه و در عوض شب يه پاكت بكشه و يعني هيچي به هيچي! (با عرض معذرت از سيگاري‌هاي محترم به خاطر استفاده ابزاري از آنها در اين نوشتار ) تازه مگه شبها خواب به چشمم ميره بايد هزارتا گوسفند بشمرم تا خوابم ببره! خلاصه اين اعتياد حسابي ساعت بيولوژيك آدم رو به هم  ميريزه ! ولي خودمونيم اعتياد اين جوري هم عالمي داره! (راستي كسي از شما كه اهالي نيروي انتظامي نيست؟!)  

صد البته كه اينها همه من باب شوخي بود معتقدم هر نوع اعتيادي در درجه اول يك نياز روحي است تا جسمي و همين ترك رو تا حد زيادي مشكل تر مي‌كنه! براي ترك هر نوع اعتيادي بهتر است به جاي استفاده از قوه قهريه، "اراده" فرد رو تقويت كرد و باورهاش رو تغيير داد بايد بهش كمك كرد تا يك جايگزين مناسب براش پيدا كنه !

+ نوشته شده در  جمعه 4 آبان1386ساعت 8 قبل از ظهر  توسط ف ج | 
 

 

آدمها، درختها

 

آدمها وقتي به دنيا مي‌آيند مثل دانه‌هايي هستند كه روي زمين، پراكنده مي‌شوند، هر كدام گوشه‌اي از اين كره خاكي مي‌افتند؛ در قاره‌ها ، كشورها، شهرها و روستاها. با آب و باد جا به جا مي‌شوند تا اينكه در جايي به سكون مي‌رسند و شروع ميكنند به رشد كردن و ريشه دواندن، تا زماني كه گياه كوچكي هستند تا شعاع چند سانتيمتري نهايتا چند متري خود را مي‌بينند هر چه بيشتر قد ‌مي ‌كشند و بلندتر مي‌شوند شعاع بيشتري را مي‌بينند تا اينكه به درختي تناور تبديل مي‌شوند و درختان ديگري را مي‌بينند كه در فاصله دورتري قد كشيده‌اند و رشد كرده‌اند، درختان ديگري كه شبيه خودشان هستند. خيلي دوست دارند از زمين كنده شوند و برسند به  حوالي درختاني كه شبيه‌شان هستند، اما ريشه‌هايشان آنها را پابست و پابند كرده و جدا شدن از ريشه‌ها حكم مرگ آنها را دارد پس تصميم مي‌گيرد همانجا پابست آن ريشه‌ها بمانند ، همانجايي كه هستند و از همان دور درختان شبيه خودشان را نظاره كنند.

 

+ نوشته شده در  سه شنبه 1 آبان1386ساعت 8 قبل از ظهر  توسط ف ج | 
 
صفحه نخست
پست الکترونیک
آرشیو
درباره وبلاگ
مهم این نیست من که هستم؛
مهم این است که در این جا فرصت حضور یافته ام
و مهم تر این که تو از میان این همه انبوهی و کثرت، مرا و اندیشه هایم را پیدا کرده ای!



پیوندهای روزانه
یوکابد
نقاش
هشیوار
مریم
زبان و ترجمه
آشپز باشي
كوير
بادصبا
يك ليوان چاي داغ
آینه
خواب زمستانی
یادداشت های یک دختر ترشیده
از زندگی
سایه نوشت
سلطان بانو
دن کیشوت
مثل تو
آوای زن
عباس معروفی
2 چکاوک
میم نون .کام
آرشیو پیوندهای روزانه
نوشته های پیشین
آبان 1388
مهر 1388
شهریور 1388
مرداد 1388
تیر 1388
خرداد 1388
اردیبهشت 1388
فروردین 1388
اسفند 1387
بهمن 1387
دی 1387
آذر 1387
آبان 1387
مهر 1387
شهریور 1387
مرداد 1387
تیر 1387
خرداد 1387
اردیبهشت 1387
فروردین 1387
اسفند 1386
بهمن 1386
دی 1386
آذر 1386
آبان 1386
مهر 1386
شهریور 1386
مرداد 1386
تیر 1386
خرداد 1386
آرشیو موضوعی
خوش آمد گویی
ادامه تحصیل دختران
آقای ده نمکی
در باب...
فیلم چهارشنبه سوری
شعر: سهم من
رفع ابهام
شریعتی: فاطمه فاطمه است
کارگردانهای مرد
زویا پیرزاد
تابلو صعود
همسر دوم
ازدواج موقت
سال بلوا
واگویه:در باب روشنفکری
یک گزارش جالب
تنها می شوی
فرد و زندگی
زن از دیدگاه ویل دورانت
تصویر
شانس آدم حسابی شدن دختران
گپی دوستانه
اگر بتهوون در ایران بود
اینجا همه چیز خوب است
اركستر چوبها
تو را خواهم یافت
سنتی
یانگوم
واگویه
ما صاحب نداریم
شوخی با همه چیز
کتابخانه تکانی
عطر پاییز
شعر
بهانه زندگی
اینطور شد که....
جمع اضداد
WIDE EYE SHUT
نجوا
گپی دوستانه
شعر
فیل سوفانه!
میرزا غررو!
آدمها درختها
معتاد مدرن!
پروانه بودن یا لاک پشت بودن..
نگاه کردن آقایان به خانمها!
هنجارهای ساختگی
دورتر دیرتر
پاییز خرمالو و دیگر هیچ!
عبرتم نشد
B R T
جسارتا کمی تا قسمتی عارفانه!
م . م
که عشق آسان نمود اول...
تمرین جمله سازی
میشه خدا رو حس کرد...
تصویر ( شب یلدا)
پاتک
خانواده سنتی خانواده مدرن
بوتو و بوتوها
آدمها و کتابها
جریان سیال ذهن یک خانه دار!
ّپراکنده های قطبی
کلمات
نیایش
نیچه
کودک درون
پا تو کفش زبان شناس ها!
ماجراهای من و پسرم 1
یه پست کاملا نا مرتب
اشتباه
اموال سرقتی
مجله زنان
آدمهای معمولی آدمهای خاص
آدمهای معمولی آدمهای خاص 2
یه ذره تارخ مصرف گذشته!
سنتوری
واگویه: ایکاش
همیشه پای یک زن در میان است!
خونه تکونی
هشتم مارس
دنباله خونه تکونی
سالی که گذشت...
بهار
تولد
عکس(سفر به جنوب)
همیشه بهار
تمرین بلافصل تمرگیدن!
ماجراهای من و پسرم2
نگاهی زنانه به فمینیسم
الافاضات....
آدم ها و احساس ها!
ژاله اصفهانی
یه پست بدآموز
پستی که مدتها بود.....
مرا نهراسان(شعر)
میان ماندن و رفتن!
آرزو
زندگی گله ای...
در جستجوی یار .....
monologue
ماجراهای من و پسرم (3)
جشنواره کن
زن همیشه خاص
بالاتر از سیاهی
فلات یادگیری
سالگرد وبلاگ
عاشقانه ها
Run, Forrest, Run
شاهكار خلقت
شريعتي
مرباي توت فرنگي، فمينيسم!
تابستان جان.....
با پیشوند و پسوند یا....
حدیث آرزومندی
تو همانی که ....
سوتی های صدا و سیمایی
اندک اندک...
برای مردی که ....
ماجراهای من و پسرم (4)
هر آدمی....
مناجات داغ !
از اینجا و آنجا
چرا شکیبایی....؟
قیاس مع الفارق
واگویه (سفر)
لایحه حمایت از خانواده
فرزندان جنگ
پراکنده ها
تو مایه های....
از تخم مرغ تا تحریم!
زخم
بازیچه
لایحه
گلدونام
ماجراهای من و پسرم (5)
شاید مفید
خلوت
بفرمایید کمی پول
مشق شب
عطر پاییز
پراکنده ها
پست بی مناسبت
روز جهانی کودک
روز جهانی پست
جریان سیال زندگی
شعر (فقط فرض کن)
یک پست طلسم شده
مونولوگ(2)
واگویه
شعر (دستور زبان عشق)
ایکاش خاتمی نیاید...
ماجراهای من و پسرم (6)
عقده پاییزی
بشتابید !
ثبت لحظات
جای نا امن !
از اینجا و آنجا
واگویه
سکوت
زنده باد تساوی
نذر !
جوک
جامعه شناسانه !
بدون شرح (تصویر)
انشا
کاسه های داغ تر از آش
بازی در صحنه (شعر)
دیوار شیشه ای
ماجراهای من و پسرم(7)
تجارت پیشگی
واگویه
بازی
خاتمی
فراموشی
اسفندگان/ valentine
مرگ پایان کبوتر نیست!
بی موقع
هشتم مارس
یک درب و داغون تمام عیار!
بهار
تولد
شریعتی
معمولیت!
فرد خلاق کیست؟
ماجراهای من و پسرم(8)
سفر قشم...
سفر 2
شعر (به آرامی)
عذاب وجدان
واگویه
گفتگو با خدا
تو مایه های غر
عجب!
اموال سرقتی
جان آدم ها
زنان سران عرب
مونولوگ
ابزار
شعر
indifference
کدام روز زن؟!
شب پرحادثه
نافرجامی
دردواره ها (شعر)
این روزها
ماجراهای من و پسرم (9)
مایکل جکسون
هزارنکته...
درباره الی...
درد جاودانگی(کتاب)
خلاصی !
وقتی خواسته ها تحقق نمی یابد
جناب حافظ !
فصل گیلاس
نیمه شعبان (عکس)
پیوندها
***زنان ايران
سخنان نغز
نامه اي به خدا
مسعود بهنود
عماد افروغ
مسعود ده نمكي
***بانوي آبي
شريعتي
سايت سينمايي فكسون
مهاجراني عطاءالله
مداد سياه
شجريان
***وارش فعال حقوق زنان
عبدالكريم سروش
حسين پاك دل
ترجمه
حاج محمدي
***چرك نويس
نظري
ديباچه
پينكفلويديش
***مصطفي مستور
***روزنامه نگاري
درباره ترجمه حيدريان
وازنا ( مجله الكترونيكي شعر)
عكاسي
***روزنامه اعتماد ملي
صادق زيبا كلام
منيرو رواني پور
***ميرا
قالب سايكو
***نيك نوشت
***ايبنا خبرگزاري كتاب ايران
***نازي
***هنوز
ترنم باران
قفس بي مرز
***شهروند امروز
فرزان سجودي
آفتابگردون
شركت گردشگري كلوت
*** مديريت بلاگفا ( عليرضا شيرازي)
**شايستگي
*** فوتوبلاگ نصيري
***ترجمه
مونتاژ
****معنويت (فلسفه)
***فرهنگ و هنر
*** آذر
***نازلي
فرح اصولي
كانون ادبيات
***گيتي
* ميدان
راديو زمانه
***ابراهيم مختاري
***** Guardian
پارس چنوبی
*** شبنم طلوعی
***نارنج
***چراغ
میدان
مدرسه فمینیستی
ماریان
my pictorial thoughts
***ماجراهاي من و مادر شوهر
***دهه شصت
 

 RSS

POWERED BY
BLOGFA.COM

طراح قالب
دیجیتال کیوان