تبليغاتX
دنیای بهتر
مي‌نويسم پس هستم

یلدا مبارک

 

به خاطر گل روی دوست وبلاگی مریم ( آوای زن) عزیز که نگران  فراموش شدن سنت ها بود !

جای همگی خالی !

 

+ نوشته شده در  جمعه 30 آذر1386ساعت 0 قبل از ظهر  توسط ف ج | 

ميشه خدا رو حس كرد....

 

هوا هنوز تاريك، روشنه، از پشت پنجره ريزش اولين برف زمستاني را تماشا مي‌كنم؛ وسوسه مي‌شوم، پنجره را باز مي‌كنم، سرم را بيرون مي آورم و كج مي‌كنم به سمت آسمان؛ دانه‌هاي غلطان و لغزان برف رقص كنان روي صورتم مي‌نشيند؛ مورمورم مي‌شود؛ دانه‌ها مثل گوله‌هاي اشك سر ميخورند و از گونه‌ام پايين مي‌آيند. چه حس لطيفي، چه خنكاي دلچسبي!

خدايا مشود تو را حس كرد، مي‌شود تو را لمس كرد، مي‌شود تو را ديد تو در کوچکترین اجزاء هستی جریان داری حتي در دانه‌هاي كوچك برف در اولين ساعات يك روز برف آلود! 

 

نوشته شده در ساعت ۷ صبح روز پنجشنبه

+ نوشته شده در  پنجشنبه 29 آذر1386ساعت 12 بعد از ظهر  توسط ف ج | 

تمرين جمله‌سازي

 

من و پسرم براي امتحان ميان ترم، ساختن اين جمله‌ها را تمرين كرديم:

 

من: با ايران جمله بساز

 

پسرم: من ايران را دوست دارم.

 

من:  اندوه

 

پسرم: آن مرد در اندوه است.

 

من: كدوم مرد؟

 

پسرم : سرايدار؛ آخه داشت به بابا ميگفت پول نداره براي بچه‌ش شربت سرماخوردگي بخره!

 

من: مادر

 

پسرم : مادر كتاب در دست دارد.

 

من: پركار

 

پسرم: بابا پركار است.

 

من: مسموم

 

پسرم: اين شهر مسموم است.

 

من: چرا؟

 

پسرم: اخبار گفت تهران هواش آلوده است.

 

من: باران

 

پسرم: بارا ن نم نم مي‌باريد.

 

من: نم نم يعني چي؟

 

پسرم: يعني يواش يواش

 

من: ايمان

 

پسرم: من ايمان دارم.

 

من: از كجا ميگي اينو!

 

پسرم : خب مگه خودت نگفتي هر كي نماز بخونه ايمان داره ، خب من شبا با بابا نماز

 

ميخونم پس ايمان دارم ديگه ! و من فکر میکنم خطا رفتم! دارم از مفاهیم براش کلیشه می

 

سازم باید تا دیر نشده تغییر رویه بدم!

 

 من: آسمان

 

پسرم : آسمان آبي نيست.

+ نوشته شده در  سه شنبه 27 آذر1386ساعت 8 قبل از ظهر  توسط ف ج | 

  

كه عشق آسان نمود اول.......

 

يكي دو هفته پيش بود انگار، تو يكي از درسهاي reading مبحث جالبي بود درباره عشق و دوست داشتن، با اين عنوان what is true love?  نويسنده خوش‌فكر هم با عباراتي قابل قبول تعاريفي ارائه داده بود كه البته الان به صورت كليشه درآمده مثلا اينكه "اگر كسي را دوست داريد با او احساس خودماني بودن مي‌كنيد و اشتباهاتش را مي‌بخشيد" و چه و چه .... بعد از تدريس ‌passage  مربوطه طبق روال درسهاي reading  نظر دانشجويان را جويا شدم ، آنها هم مثل خودامون كه وقتي دانشجو بوديم كلي سر به سر استاداي مفلوكمان مي‌گذاشتيم مثلا خواستند يه دستي بزنند پرسيدند نظر شما چيست؟ من هم گفتم شما جوانتريد و در سن عشق و عاشقي ( كل كلاس بين 19-22 سال هستند) آنها هم در نهايت شيطنت گفتند شما تجربه‌تان بيشتر  از ماست شما بگوييد!  من‌هم ارجاع دادم به وبلاگ و گفتم كه در مطلبي با عنوان " در باب...." تعريفم از مقوله عشق را بيان كرده‌ام و اينكه من به جسميت عشق اعتقاد ندارم و عشق احساسي انساني است و امري كاملا ارزشمند  و ....

حالا اينها تو اين سن پر شور و پر احساس، مگه جسمي نبودن عشق به كتشان مي‌رود!! ديدم  حرفام خيلي قلمبه سلمبه شد و حسابي جو استادي من و گرفته! سريع فضا را عوض كردم و ازشون خواستم براي جلسه بعد تو  internetبگردن و مطالعه كنن و تعريفشون رو از "عشق" سر كلاس lecture بدن!

در راه كه مي آمدم فكر كردم بايد كمي بيشتر در مورد اين مقوله اطلاعات بگيرم تا بتونم براي دانشجوها تعريفي تازه و قانع كننده پيدا كنم ! وظيفه خودم ميدانستم كه راهنمايي‌شون كنم تا تو سني كه بهترين دوران عمرشونه گرفتار احساساتي نشن كه آدرس رو اشتباه برن و به جاي عشق ‌آباد سر از نا كجا آباد دربيارن!( از اثرات تفكرات دوران نوجواني كه مي‌خواستم دنيا رو نجات بدم!!)  حالا تو اين حجم وسيع ترجمه و ويرايش چند تا مقاله و كوه ورقه‌هاي تصحيح نشده mid term و امتحانات ميان ترم پسرم و  همه اين بگير و ببند ها، فقط از عشق گفتنمان كم بود!

در اولين فرصت كه ساعت دوازده و دو دقيقه شب بود پاورچين رفتم سراغ كتابخانه و "عاشقانه‌هاي آرام" نادر ابراهيمي و باز "لذات فلسفه" ويل دورانت و "حقيقت عشق" سهروردي . يك هو يادم افتاد با يكي از دوستان كه دانشجوي دوره دكتري روانشناسي است در اين مورد مشورت كنم و....

پس از چندي كند و كاو در كم و كيف و چند و چون و بايد و نبايدهاي "احساس" و "حس" و "عشق" به نتايج منورالفكرانه ذيل نائل آمدم و پوستم كنده شد تا اينها را به زبان انگليسي ساده كه براي داشجويان ترم سه قابل فهم باشد توضيح بدهم:  

ريشه عشق در سه چيز است: آگاهي، حس، تخيل

نام هر احساس و جاذبه زودگذري را نمي‌توان عشق گذاشت، يك احساس خام و اوليه بايد از چندين و چند فيلتر عبور كند تا بشود نامش را عشق گذاشت.

از نشانه‌هاي عشق اينست كه فرد مورد نظر در فكر و ذهنت حضوري دائمي و مستمر داشته باشد و نه اينكه مثلا هر وقت حالت خوب بود يا بالعكس وقتي پكر بودي يادش بيوفتي!

شدت و حدت عشق به حضور فيزيكي فرد بستگي ندارد چرا كه ممكن است آن فرد از بعد مكاني از شما دور باشد اما اين مسئله در عشق‌ورزي شما نسبت به او خللي ايجاد نمي‌كند. فكر مي‌كنم بابا طاهر حسابي در گور بلرزد با اون شعرش كه:  "از دل برود هرآنكه از ديده برفت " البته شايد مقصود ايشان همان عشقهاي زودگذر بوده باشد نه واقعي!

شخصا معتقدم در عشق واقعي حس تملك‌جويانه وجود ندارد.يعني شما موجوديت فرد را مي‌خواهيد نه "مالكيت" او را. و اما نكته مهمتر اينكه دلبستگي به فردي خاص زماني رنگ و بو و تعريف عشق به خود مي‌گيرد كه شما هيچ جايگزين فكري ديگري برايش نداشته باشيد. يعني انديشه و محبت او را با محبت هيچ فردي حتي بهتر و برتر از او جايگزين نكنيد.در واقع او را بخواهيد نه برتر و نه حتي مثل او را فقط خود او! همان تعبير خودمان كه "در يك دل دو دلبر نمي‌گنجد" حال اگر چندين و چند دلبر داشته باشيد نمي‌توانيد اسم هيچكدام از اين حس‌ها را "عشق" بگذاريد! اساسا احساس دلبستگي نوعي تعهد دروني و  وفاداري ايجاد مي‌كند!  

نهايتا فكر مي‌كنم بارزترين نشانه عشق قدرت تاثير گذاري آن بر فرد مقابل و خود شماست. اگر احساس به فردي در شما تغيير مثبت ايجاد كرد و افقهاي ديد شما را بازتر كرد آنوقت ميشود گفت شده است هماني كه بايد !

عشق تكرار مستمر مهربانيهاست، فرد عاشق هميشه از خود امواج و افكار مثبت ساطع مي‌كند و اين نشا‌ن دهنده چيزي نيست مگر اغناي روحي و عاطفي!

بعد از كلاس و در راه بازگشت به خانه اين سوال به خيل عظيم سوالات موجود در ذهنم ملحق شد: چرا ما آدمها اينقدر نياز به محبت و دوست داشتن و دوست داشته شدن داريم، از زمانيكه به دنيا مي‌آييم تا وقتي بزرگ و حتي پير مي‌شويم اين نياز همراه ماست! و تحت هيچ شرايطي از بين نمي‌ره حتي در ايده آل‌ترين شرايط تربيتي. واقعا چرا؟؟؟

  

+ نوشته شده در  جمعه 23 آذر1386ساعت 10 قبل از ظهر  توسط ف ج | 

م.م

 

متاسفانه خيلي خيلي دير سراغ آثار مصطفي مستور رفتم، شايد به اين دليل كه منتقدان ادبي در ابتدا نوشته‌هايش را جدي نگرفتند! جسته گريخته در مطبوعات مطالبي در مورد او و آثارش ‌خوانده بودم تا اينكه در يكي از شماره‌هاي روزنامه كيهان شرح مختصري از زندگي و عقايدش به زبان خود او چاپ شد و همين مرا ترقيب كرد تا كنجكاو شوم و بروم سراغ اولين كتابش " روي ماه خداوند را ببوس" ( نشر مركز) . يكي دو روز پيش خواندن آن را تمام كردم . محتواي آن بسيار با حال و هواي روحي اين روزهاي من كه سوالات جور واجوري در مورد خدا و هستي خودشان را به در و ديوار جمجمه‌ام مي‌كوبند، مناسبت داشت.

شايد كه نه يقينا آثار او در قياس با شاهكارهايي چون "سمفوني مردگان" و " سال بلوا" ي معروفي از امتياز چنداني برخوردار نيستند چون از ساده ‌ترين نوع روايت يا به تعبيري از زبان راوي ( اول شخص) استفاده كرده. همانطور كه خودش مي‌گويد شاید دلیلش این است که او دغدغه‌هايش را براي مردم عادي مي نويسد نه اهل فن . معتقدم براي انتقال حس و جريان آن در ميان افراد مي‌بايست از تكنيك‌هاي مختلف استفاده كرد. نا گفته نماندُ قبل از مطالعه كتابش سري زدم به سایت رسمی  او ( نام سايت در ليست پيوندها آمده) نمي‌دانستم شعر هم مي‌گويد ! آنهم شعرهايي ناب و از جنس بلور كه مي‌شود روحش را به وضوح از پس آنها ديد. مخصوصا شعرپرهیزکاری های صوفیانه.حالا ديگر بدون خواندن ديگر آثارش مي‌دانم كه كيست و چه مي‌گويد!!

 

قسمتهايي از كتابش را برايتان مي‌نويسم:

 

ص 10

" حالا اگر نتواني براي اين سوال يك پاسخ علمي و جامعه‌شناسانه پيدا كني مدرك دكترايت را نخواهي گرفت و مي‌شوي يك تحصيل‌كرده ابتر كه نه تنها كتابي منتشر نخواهي كرد، به شهرت هم نخواهي رسيد و آدمي كه مشهور نيست وجود ندارد. يعني وجود دارد اما براي خودش نه ديگران. كسي كه فقط براي خودش باشد تنهاست و من از تنهايي مي‌ترسم."

 

ص72

_ من به چيزهايي ايمان مي‌آرم كه اون‌ها رو بفهمم. منظورم از فهميدن تجربه و عقل است تو خداود رو تجربه مي‌كني؟

 

_ آدم‌هايي رو مي‌شناسم كه نه تنها وجود خداوند، بلكه ويژگي‌هاي او رو هم با نوعي بازي درك مي‌كنند و لذت مي‌برند. منظور من از بازي دقيقا تجربه كردن خداونده.

 

ص111

"نوشته‌هاي پارسا را خواندم. گمان مي‌كنم او عاشق شده بود. اما فكر نمي‌كنم خودكشي او ربطي به معشوق‌اش داشته باشد. احتمالا او خودكشي كرد چون درك‌اش كوتاه‌تر از ارتفاع عشق بود. او به جاي كنترل بر عشق، مغلوب مفهومي شد كه براي او تازگي داشت. او نه از معشوق كه از عشق به شدت شكست خورد. "  

 

 

+ نوشته شده در  جمعه 16 آذر1386ساعت 10 بعد از ظهر  توسط ف ج | 

 

جسارتا كمي تا قسمتي عارفانه!

 

خدايا اينهمه آدم و ميخواستي چي‌كار؟ اينهمه آدمهاي رنگارنگ! اينارو آفريدي براي چي؟ چند درصد اين آدمهات سرشون به تنشون مي‌ارزه! چند در هزارشون ذاتا آْدمن!  فقط آدم بدون هيچ پسوند و پيشوندي، چند تا از اين به قول خودت بنده‌هات تو رو براي خودت ميخوان، براي بزرگ بودنت براي رحيميت و رحمانيتت! دنياي به اين قشنگي بهشون دادي، آسمون فراخ، زمين گرم، درياي مواج، جنگل‌هاي سبز حتي اون ته ته كشورهاي گرسنه آفريقا پر از نعمته منتها از بي دست و پايي خودشونه كه گرسنه‌اند.

 

پس چرا آدمهات يه جورايي ازت طلبكارن، يكي مريضه شفا مي‌خواد، يكي پول و مقام مي‌خواد، يكي به طمع بهشت دست از سر مهر و سجاده و طواف كعبه برنمي داره! يكي از ترس جهنم كور‌مال، كورمال و با لرز دنبال صراط مستقيم مي‌گرده!  واقعا مگه تو چقدر به عبادت‌ها و عبوديت ما احتياج داري؟ مگه چند تا از نمازهاي شكسته بسته ما پيشت امانته كه مدام  اين ور اون ور ريا مي‌كنيم و پزش و مي‌ديم! چند تا از مكه رفتن‌هاي ما تجربه "خسي در ميقات"[1] و تمرين عبوديت بوده!

 

آخه ما رو ميخواستي چيكار؟ چند تامون وقتي به ثروت و مقام رسيديم يادمون نرفت كه از رگ گردن به ما نزديكتري!  بي كار بودي خودت و انداختي تو دردسر! با اين بنده‌هاي پر مدعا! اوني كه هوش و استعداد و امتياز داره ميگه ذاتيه، اوني كه از اينها بي‌بهره است يقه تو  رو مي‌چسبه كه چرا ندادي تقصير تو‌اِ، تا يكيشون احساس كم توجهي مي‌كنه شروع ميكنه به كفران ! چند در صد نه چند در ميليون از اين بنده‌هاي نازنينت كه اينقدر دوستشون داري تو رو درست و حسابي و اونجوري كه بايد شناختن! خب آره هستن ولي خيلي خيلي كم. چند در هزار به درد بنده‌هاي ديگه ميخورن چند تا از اين آدمهات اونطوري هستن كه تو مي‌خوايي باشن! نه اونجوري كه تو بخوايي، اونجوري كه بايد باشن! حالا تو هي ما رو تحويل بگير! همينطور نعمت‌هات و ارزوني ما كن! آخه ما به چه درد تو مي‌خوريم؟

 

اينهمه آدم قراضه این اکثریت تلخ بی‌احساس و مي‌خواستي چيكار؟ 

 

خدايا! اين‌همه آدم و ميخواستي چيكار؟                                    

                                                                                           

                                                                                                            

[1] تعبير جلال آل احمد از حج

+ نوشته شده در  جمعه 9 آذر1386ساعت 9 قبل از ظهر  توسط ف ج | 

 

B R T (Bus Rapid Transfer)

 

 نديدم، از خواهرم شنيدم كه بعضي از راننده‌هاي خطوط پر سرعت (BRT ) خانم هستند. مسافران خانم از در جلو سوار مي‌شوند و اگر آقايي طبق عادت چندين سال اخير از در جلو سوار شود ماشين سوت ميكشد و ...

و باز شنيده‌ام كه فمينيستها از راننده شدن خانمها كلي خوشحالي و پايكوبي كرده‌اند!

 

فمينيستهاي گرامي! زن‌گراهاي عزيز!

 

 والاّ بلاّ با راننده اتوبوس و كاميون و فوتباليست شدن و رفتن به باشگاه براي تماشاي فوتبال آقايان، زنان به حقوق حقه خودشان نمي‌رسند! بابا با چه زباني بايد گفت زنان ما زماني به حقوق خود دست مي‌يابند كه ايران به كنوانسيون بين‌المللي حقوق زنان بپيوندد. اين را من نمي‌گويم نظر اهل فن است و اين اتفاق نمي‌افتد مگر ايران در قوانين و فقه جاريه خود تغييراتي اصولي و اساسي بدهد. مشكل زنان ما راننده اتوبوس و كاميون شدن و كسب اين درجات دون‌ پايه نيست، مشكل زن ايراني اين است كه در شرايط مساوي براي كسب رتبه اجتماعي، اولويت با مردان است، زن ايراني طبق قانون حق رييس جمهور شدن ندارد، بايد به اجبار حجاب مصوب  داشته باشد، حضانت فرزند متعلق به پدر است حتي اگر صلاحيت نداشته باشد، حق طلاق با مرد است، براي خروج از كشور زن بايد اجازه كتبي و رسمي از شوهر داشته باشد، سهم الرث زن و ديه او نصف مرد است. اينها مشكلات زنان است !

 

زن ايراني زماني به حقوقش مي‌رسد كه جامعه ( مردسالار) ما به او نگاه جنسيتي و درجه دومي نداشته باشد، سهم او از مشاغل عالي دولتي بيش از يك يا دو درصد باشد! سرش را با بزرگداشت هاي كذايي چون "روز زن"، "روز مادر" و  جديدا "روز دختر"  گرم نكنند.

 

بله فمينيستهاي عزيز! كنكور مدتهاست سهميه بندي شده و ما بي‌خبريم، بسياري از دخترها امسال با رتبه‌هاي خوب در رشته‌هاي پايين‌تر جايابي شده‌اند! شما كجاي كاريد؟!! به اجرا گذاشتن مهريه (در حاليكه زن جوان هيچ پشتوانه مادي و معنوي ندارد) را چماق كرده‌اند و مي‌كوبند سر ما! آن آقايي كه به علت عدم توان پرداخت مهريه در زندان آب خنك مي‌خورد، زمان قبول مبالغ كلان در كدام عوالم سير مي‌كرد؟ وقتي همسرش توسط پدر شوهر، مادر شوهر و خواهر شوهر تحقير مي‌شد ايشان چه احساسي داشتند؟ وقتي غرور دختر جوان خرد مي‌شد ايشان كجا بودند كه حالا دم از دادخواهي مي‌زنند؟

 

فمينيستهاي محترم خوب بود به جاي شادي و پايكوبي از راننده شدن خانم ها و

انعكاس آن در مطبوعات، كمي هم به مسائل جدي‌تر آنها فكر مي‌كرديد!!

+ نوشته شده در  دوشنبه 5 آذر1386ساعت 9 قبل از ظهر  توسط ف ج | 
 
صفحه نخست
پست الکترونیک
آرشیو
درباره وبلاگ
مهم این نیست من که هستم؛
مهم این است که در این جا فرصت حضور یافته ام
و مهم تر این که تو از میان این همه انبوهی و کثرت، مرا و اندیشه هایم را پیدا کرده ای!



پیوندهای روزانه
یوکابد
نقاش
هشیوار
مریم
زبان و ترجمه
آشپز باشي
كوير
بادصبا
يك ليوان چاي داغ
آینه
خواب زمستانی
یادداشت های یک دختر ترشیده
از زندگی
سایه نوشت
سلطان بانو
دن کیشوت
مثل تو
آوای زن
عباس معروفی
2 چکاوک
میم نون .کام
آرشیو پیوندهای روزانه
نوشته های پیشین
آبان 1388
مهر 1388
شهریور 1388
مرداد 1388
تیر 1388
خرداد 1388
اردیبهشت 1388
فروردین 1388
اسفند 1387
بهمن 1387
دی 1387
آذر 1387
آبان 1387
مهر 1387
شهریور 1387
مرداد 1387
تیر 1387
خرداد 1387
اردیبهشت 1387
فروردین 1387
اسفند 1386
بهمن 1386
دی 1386
آذر 1386
آبان 1386
مهر 1386
شهریور 1386
مرداد 1386
تیر 1386
خرداد 1386
آرشیو موضوعی
خوش آمد گویی
ادامه تحصیل دختران
آقای ده نمکی
در باب...
فیلم چهارشنبه سوری
شعر: سهم من
رفع ابهام
شریعتی: فاطمه فاطمه است
کارگردانهای مرد
زویا پیرزاد
تابلو صعود
همسر دوم
ازدواج موقت
سال بلوا
واگویه:در باب روشنفکری
یک گزارش جالب
تنها می شوی
فرد و زندگی
زن از دیدگاه ویل دورانت
تصویر
شانس آدم حسابی شدن دختران
گپی دوستانه
اگر بتهوون در ایران بود
اینجا همه چیز خوب است
اركستر چوبها
تو را خواهم یافت
سنتی
یانگوم
واگویه
ما صاحب نداریم
شوخی با همه چیز
کتابخانه تکانی
عطر پاییز
شعر
بهانه زندگی
اینطور شد که....
جمع اضداد
WIDE EYE SHUT
نجوا
گپی دوستانه
شعر
فیل سوفانه!
میرزا غررو!
آدمها درختها
معتاد مدرن!
پروانه بودن یا لاک پشت بودن..
نگاه کردن آقایان به خانمها!
هنجارهای ساختگی
دورتر دیرتر
پاییز خرمالو و دیگر هیچ!
عبرتم نشد
B R T
جسارتا کمی تا قسمتی عارفانه!
م . م
که عشق آسان نمود اول...
تمرین جمله سازی
میشه خدا رو حس کرد...
تصویر ( شب یلدا)
پاتک
خانواده سنتی خانواده مدرن
بوتو و بوتوها
آدمها و کتابها
جریان سیال ذهن یک خانه دار!
ّپراکنده های قطبی
کلمات
نیایش
نیچه
کودک درون
پا تو کفش زبان شناس ها!
ماجراهای من و پسرم 1
یه پست کاملا نا مرتب
اشتباه
اموال سرقتی
مجله زنان
آدمهای معمولی آدمهای خاص
آدمهای معمولی آدمهای خاص 2
یه ذره تارخ مصرف گذشته!
سنتوری
واگویه: ایکاش
همیشه پای یک زن در میان است!
خونه تکونی
هشتم مارس
دنباله خونه تکونی
سالی که گذشت...
بهار
تولد
عکس(سفر به جنوب)
همیشه بهار
تمرین بلافصل تمرگیدن!
ماجراهای من و پسرم2
نگاهی زنانه به فمینیسم
الافاضات....
آدم ها و احساس ها!
ژاله اصفهانی
یه پست بدآموز
پستی که مدتها بود.....
مرا نهراسان(شعر)
میان ماندن و رفتن!
آرزو
زندگی گله ای...
در جستجوی یار .....
monologue
ماجراهای من و پسرم (3)
جشنواره کن
زن همیشه خاص
بالاتر از سیاهی
فلات یادگیری
سالگرد وبلاگ
عاشقانه ها
Run, Forrest, Run
شاهكار خلقت
شريعتي
مرباي توت فرنگي، فمينيسم!
تابستان جان.....
با پیشوند و پسوند یا....
حدیث آرزومندی
تو همانی که ....
سوتی های صدا و سیمایی
اندک اندک...
برای مردی که ....
ماجراهای من و پسرم (4)
هر آدمی....
مناجات داغ !
از اینجا و آنجا
چرا شکیبایی....؟
قیاس مع الفارق
واگویه (سفر)
لایحه حمایت از خانواده
فرزندان جنگ
پراکنده ها
تو مایه های....
از تخم مرغ تا تحریم!
زخم
بازیچه
لایحه
گلدونام
ماجراهای من و پسرم (5)
شاید مفید
خلوت
بفرمایید کمی پول
مشق شب
عطر پاییز
پراکنده ها
پست بی مناسبت
روز جهانی کودک
روز جهانی پست
جریان سیال زندگی
شعر (فقط فرض کن)
یک پست طلسم شده
مونولوگ(2)
واگویه
شعر (دستور زبان عشق)
ایکاش خاتمی نیاید...
ماجراهای من و پسرم (6)
عقده پاییزی
بشتابید !
ثبت لحظات
جای نا امن !
از اینجا و آنجا
واگویه
سکوت
زنده باد تساوی
نذر !
جوک
جامعه شناسانه !
بدون شرح (تصویر)
انشا
کاسه های داغ تر از آش
بازی در صحنه (شعر)
دیوار شیشه ای
ماجراهای من و پسرم(7)
تجارت پیشگی
واگویه
بازی
خاتمی
فراموشی
اسفندگان/ valentine
مرگ پایان کبوتر نیست!
بی موقع
هشتم مارس
یک درب و داغون تمام عیار!
بهار
تولد
شریعتی
معمولیت!
فرد خلاق کیست؟
ماجراهای من و پسرم(8)
سفر قشم...
سفر 2
شعر (به آرامی)
عذاب وجدان
واگویه
گفتگو با خدا
تو مایه های غر
عجب!
اموال سرقتی
جان آدم ها
زنان سران عرب
مونولوگ
ابزار
شعر
indifference
کدام روز زن؟!
شب پرحادثه
نافرجامی
دردواره ها (شعر)
این روزها
ماجراهای من و پسرم (9)
مایکل جکسون
هزارنکته...
درباره الی...
درد جاودانگی(کتاب)
خلاصی !
وقتی خواسته ها تحقق نمی یابد
جناب حافظ !
فصل گیلاس
نیمه شعبان (عکس)
پیوندها
***زنان ايران
سخنان نغز
نامه اي به خدا
مسعود بهنود
عماد افروغ
مسعود ده نمكي
***بانوي آبي
شريعتي
سايت سينمايي فكسون
مهاجراني عطاءالله
مداد سياه
شجريان
***وارش فعال حقوق زنان
عبدالكريم سروش
حسين پاك دل
ترجمه
حاج محمدي
***چرك نويس
نظري
ديباچه
پينكفلويديش
***مصطفي مستور
***روزنامه نگاري
درباره ترجمه حيدريان
وازنا ( مجله الكترونيكي شعر)
عكاسي
***روزنامه اعتماد ملي
صادق زيبا كلام
منيرو رواني پور
***ميرا
قالب سايكو
***نيك نوشت
***ايبنا خبرگزاري كتاب ايران
***نازي
***هنوز
ترنم باران
قفس بي مرز
***شهروند امروز
فرزان سجودي
آفتابگردون
شركت گردشگري كلوت
*** مديريت بلاگفا ( عليرضا شيرازي)
**شايستگي
*** فوتوبلاگ نصيري
***ترجمه
مونتاژ
****معنويت (فلسفه)
***فرهنگ و هنر
*** آذر
***نازلي
فرح اصولي
كانون ادبيات
***گيتي
* ميدان
راديو زمانه
***ابراهيم مختاري
***** Guardian
پارس چنوبی
*** شبنم طلوعی
***نارنج
***چراغ
میدان
مدرسه فمینیستی
ماریان
my pictorial thoughts
***ماجراهاي من و مادر شوهر
***دهه شصت
 

 RSS

POWERED BY
BLOGFA.COM

طراح قالب
دیجیتال کیوان