![]() |
![]() |
|
| مينويسم پس هستم |
|
یلدا مبارک
به خاطر گل روی دوست وبلاگی مریم ( آوای زن) عزیز که نگران فراموش شدن سنت ها بود ! جای همگی خالی !
|
|
+ نوشته شده در
جمعه 30 آذر1386ساعت 0 قبل از ظهر توسط ف ج |
|
|
ميشه خدا رو حس كرد.... هوا هنوز تاريك، روشنه، از پشت پنجره ريزش اولين برف زمستاني را تماشا ميكنم؛ وسوسه ميشوم، پنجره را باز ميكنم، سرم را بيرون مي آورم و كج ميكنم به سمت آسمان؛ دانههاي غلطان و لغزان برف رقص كنان روي صورتم مينشيند؛ مورمورم ميشود؛ دانهها مثل گولههاي اشك سر ميخورند و از گونهام پايين ميآيند. چه حس لطيفي، چه خنكاي دلچسبي! خدايا مشود تو را حس كرد، ميشود تو را لمس كرد، ميشود تو را ديد تو در کوچکترین اجزاء هستی جریان داری حتي در دانههاي كوچك برف در اولين ساعات يك روز برف آلود! |
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه 29 آذر1386ساعت 12 بعد از ظهر توسط ف ج |
|
|
تمرين جملهسازي من و پسرم براي امتحان ميان ترم، ساختن اين جملهها را تمرين كرديم: من: با ايران جمله بساز
پسرم: من ايران را دوست دارم. من: اندوه پسرم: آن مرد در اندوه است. من: كدوم مرد؟ پسرم : سرايدار؛ آخه داشت به بابا ميگفت پول نداره براي بچهش شربت سرماخوردگي بخره! من: مادر پسرم : مادر كتاب در دست دارد. من: پركار پسرم: بابا پركار است. من: مسموم پسرم: اين شهر مسموم است. من: چرا؟ پسرم: اخبار گفت تهران هواش آلوده است. من: باران پسرم: بارا ن نم نم ميباريد. من: نم نم يعني چي؟ پسرم: يعني يواش يواش من: ايمان پسرم: من ايمان دارم. من: از كجا ميگي اينو! پسرم : خب مگه خودت نگفتي هر كي نماز بخونه ايمان داره ، خب من شبا با بابا نماز
ميخونم پس ايمان دارم ديگه ! و من فکر میکنم خطا رفتم! دارم از مفاهیم براش کلیشه می
سازم باید تا دیر نشده تغییر رویه بدم!
پسرم : آسمان آبي نيست. |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه 27 آذر1386ساعت 8 قبل از ظهر توسط ف ج |
|
|
يكي دو هفته پيش بود انگار، تو يكي از درسهاي reading مبحث جالبي بود درباره عشق و دوست داشتن، با اين عنوان what is true love? نويسنده خوشفكر هم با عباراتي قابل قبول تعاريفي ارائه داده بود كه البته الان به صورت كليشه درآمده مثلا اينكه "اگر كسي را دوست داريد با او احساس خودماني بودن ميكنيد و اشتباهاتش را ميبخشيد" و چه و چه .... بعد از تدريس passage مربوطه طبق روال درسهاي reading نظر دانشجويان را جويا شدم ، آنها هم مثل خودامون كه وقتي دانشجو بوديم كلي سر به سر استاداي مفلوكمان ميگذاشتيم مثلا خواستند يه دستي بزنند پرسيدند نظر شما چيست؟ من هم گفتم شما جوانتريد و در سن عشق و عاشقي ( كل كلاس بين 19-22 سال هستند) آنها هم در نهايت شيطنت گفتند شما تجربهتان بيشتر از ماست شما بگوييد! منهم ارجاع دادم به وبلاگ و گفتم كه در مطلبي با عنوان " در باب...." تعريفم از مقوله عشق را بيان كردهام و اينكه من به جسميت عشق اعتقاد ندارم و عشق احساسي انساني است و امري كاملا ارزشمند و .... حالا اينها تو اين سن پر شور و پر احساس، مگه جسمي نبودن عشق به كتشان ميرود!! ديدم حرفام خيلي قلمبه سلمبه شد و حسابي جو استادي من و گرفته! سريع فضا را عوض كردم و ازشون خواستم براي جلسه بعد تو internetبگردن و مطالعه كنن و تعريفشون رو از "عشق" سر كلاس lecture بدن! در راه كه مي آمدم فكر كردم بايد كمي بيشتر در مورد اين مقوله اطلاعات بگيرم تا بتونم براي دانشجوها تعريفي تازه و قانع كننده پيدا كنم ! وظيفه خودم ميدانستم كه راهنماييشون كنم تا تو سني كه بهترين دوران عمرشونه گرفتار احساساتي نشن كه آدرس رو اشتباه برن و به جاي عشق آباد سر از نا كجا آباد دربيارن!( از اثرات تفكرات دوران نوجواني كه ميخواستم دنيا رو نجات بدم!!) حالا تو اين حجم وسيع ترجمه و ويرايش چند تا مقاله و كوه ورقههاي تصحيح نشده mid term و امتحانات ميان ترم پسرم و همه اين بگير و ببند ها، فقط از عشق گفتنمان كم بود! در اولين فرصت كه ساعت دوازده و دو دقيقه شب بود پاورچين رفتم سراغ كتابخانه و "عاشقانههاي آرام" نادر ابراهيمي و باز "لذات فلسفه" ويل دورانت و "حقيقت عشق" سهروردي . يك هو يادم افتاد با يكي از دوستان كه دانشجوي دوره دكتري روانشناسي است در اين مورد مشورت كنم و.... پس از چندي كند و كاو در كم و كيف و چند و چون و بايد و نبايدهاي "احساس" و "حس" و "عشق" به نتايج منورالفكرانه ذيل نائل آمدم و پوستم كنده شد تا اينها را به زبان انگليسي ساده كه براي داشجويان ترم سه قابل فهم باشد توضيح بدهم: ريشه عشق در سه چيز است: آگاهي، حس، تخيل نام هر احساس و جاذبه زودگذري را نميتوان عشق گذاشت، يك احساس خام و اوليه بايد از چندين و چند فيلتر عبور كند تا بشود نامش را عشق گذاشت. از نشانههاي عشق اينست كه فرد مورد نظر در فكر و ذهنت حضوري دائمي و مستمر داشته باشد و نه اينكه مثلا هر وقت حالت خوب بود يا بالعكس وقتي پكر بودي يادش بيوفتي! شدت و حدت عشق به حضور فيزيكي فرد بستگي ندارد چرا كه ممكن است آن فرد از بعد مكاني از شما دور باشد اما اين مسئله در عشقورزي شما نسبت به او خللي ايجاد نميكند. فكر ميكنم بابا طاهر حسابي در گور بلرزد با اون شعرش كه: "از دل برود هرآنكه از ديده برفت " البته شايد مقصود ايشان همان عشقهاي زودگذر بوده باشد نه واقعي! شخصا معتقدم در عشق واقعي حس تملكجويانه وجود ندارد.يعني شما موجوديت فرد را ميخواهيد نه "مالكيت" او را. و اما نكته مهمتر اينكه دلبستگي به فردي خاص زماني رنگ و بو و تعريف عشق به خود ميگيرد كه شما هيچ جايگزين فكري ديگري برايش نداشته باشيد. يعني انديشه و محبت او را با محبت هيچ فردي حتي بهتر و برتر از او جايگزين نكنيد.در واقع او را بخواهيد نه برتر و نه حتي مثل او را فقط خود او! همان تعبير خودمان كه "در يك دل دو دلبر نميگنجد" حال اگر چندين و چند دلبر داشته باشيد نميتوانيد اسم هيچكدام از اين حسها را "عشق" بگذاريد! اساسا احساس دلبستگي نوعي تعهد دروني و وفاداري ايجاد ميكند! نهايتا فكر ميكنم بارزترين نشانه عشق قدرت تاثير گذاري آن بر فرد مقابل و خود شماست. اگر احساس به فردي در شما تغيير مثبت ايجاد كرد و افقهاي ديد شما را بازتر كرد آنوقت ميشود گفت شده است هماني كه بايد ! عشق تكرار مستمر مهربانيهاست، فرد عاشق هميشه از خود امواج و افكار مثبت ساطع ميكند و اين نشان دهنده چيزي نيست مگر اغناي روحي و عاطفي! بعد از كلاس و در راه بازگشت به خانه اين سوال به خيل عظيم سوالات موجود در ذهنم ملحق شد: چرا ما آدمها اينقدر نياز به محبت و دوست داشتن و دوست داشته شدن داريم، از زمانيكه به دنيا ميآييم تا وقتي بزرگ و حتي پير ميشويم اين نياز همراه ماست! و تحت هيچ شرايطي از بين نميره حتي در ايده آلترين شرايط تربيتي. واقعا چرا؟؟؟ |
|
+ نوشته شده در
جمعه 23 آذر1386ساعت 10 قبل از ظهر توسط ف ج |
|
|
م.م متاسفانه خيلي خيلي دير سراغ آثار مصطفي مستور رفتم، شايد به اين دليل كه منتقدان ادبي در ابتدا نوشتههايش را جدي نگرفتند! جسته گريخته در مطبوعات مطالبي در مورد او و آثارش خوانده بودم تا اينكه در يكي از شمارههاي روزنامه كيهان شرح مختصري از زندگي و عقايدش به زبان خود او چاپ شد و همين مرا ترقيب كرد تا كنجكاو شوم و بروم سراغ اولين كتابش " روي ماه خداوند را ببوس" ( نشر مركز) . يكي دو روز پيش خواندن آن را تمام كردم . محتواي آن بسيار با حال و هواي روحي اين روزهاي من كه سوالات جور واجوري در مورد خدا و هستي خودشان را به در و ديوار جمجمهام ميكوبند، مناسبت داشت. شايد كه نه يقينا آثار او در قياس با شاهكارهايي چون "سمفوني مردگان" و " سال بلوا" ي معروفي از امتياز چنداني برخوردار نيستند چون از ساده ترين نوع روايت يا به تعبيري از زبان راوي ( اول شخص) استفاده كرده. همانطور كه خودش ميگويد شاید دلیلش این است که او دغدغههايش را براي مردم عادي مي نويسد نه اهل فن . معتقدم براي انتقال حس و جريان آن در ميان افراد ميبايست از تكنيكهاي مختلف استفاده كرد. نا گفته نماندُ قبل از مطالعه كتابش سري زدم به سایت رسمی او ( نام سايت در ليست پيوندها آمده) نميدانستم شعر هم ميگويد ! آنهم شعرهايي ناب و از جنس بلور كه ميشود روحش را به وضوح از پس آنها ديد. مخصوصا شعرپرهیزکاری های صوفیانه.حالا ديگر بدون خواندن ديگر آثارش ميدانم كه كيست و چه ميگويد!! قسمتهايي از كتابش را برايتان مينويسم: ص 10 " حالا اگر نتواني براي اين سوال يك پاسخ علمي و جامعهشناسانه پيدا كني مدرك دكترايت را نخواهي گرفت و ميشوي يك تحصيلكرده ابتر كه نه تنها كتابي منتشر نخواهي كرد، به شهرت هم نخواهي رسيد و آدمي كه مشهور نيست وجود ندارد. يعني وجود دارد اما براي خودش نه ديگران. كسي كه فقط براي خودش باشد تنهاست و من از تنهايي ميترسم." ص72 _ من به چيزهايي ايمان ميآرم كه اونها رو بفهمم. منظورم از فهميدن تجربه و عقل است تو خداود رو تجربه ميكني؟ _ آدمهايي رو ميشناسم كه نه تنها وجود خداوند، بلكه ويژگيهاي او رو هم با نوعي بازي درك ميكنند و لذت ميبرند. منظور من از بازي دقيقا تجربه كردن خداونده. ص111 "نوشتههاي پارسا را خواندم. گمان ميكنم او عاشق شده بود. اما فكر نميكنم خودكشي او ربطي به معشوقاش داشته باشد. احتمالا او خودكشي كرد چون دركاش كوتاهتر از ارتفاع عشق بود. او به جاي كنترل بر عشق، مغلوب مفهومي شد كه براي او تازگي داشت. او نه از معشوق كه از عشق به شدت شكست خورد. "
|
|
+ نوشته شده در
جمعه 16 آذر1386ساعت 10 بعد از ظهر توسط ف ج |
|
|
جسارتا كمي تا قسمتي عارفانه! خدايا اينهمه آدم و ميخواستي چيكار؟ اينهمه آدمهاي رنگارنگ! اينارو آفريدي براي چي؟ چند درصد اين آدمهات سرشون به تنشون ميارزه! چند در هزارشون ذاتا آْدمن! فقط آدم بدون هيچ پسوند و پيشوندي، چند تا از اين به قول خودت بندههات تو رو براي خودت ميخوان، براي بزرگ بودنت براي رحيميت و رحمانيتت! دنياي به اين قشنگي بهشون دادي، آسمون فراخ، زمين گرم، درياي مواج، جنگلهاي سبز حتي اون ته ته كشورهاي گرسنه آفريقا پر از نعمته منتها از بي دست و پايي خودشونه كه گرسنهاند. پس چرا آدمهات يه جورايي ازت طلبكارن، يكي مريضه شفا ميخواد، يكي پول و مقام ميخواد، يكي به طمع بهشت دست از سر مهر و سجاده و طواف كعبه برنمي داره! يكي از ترس جهنم كورمال، كورمال و با لرز دنبال صراط مستقيم ميگرده! واقعا مگه تو چقدر به عبادتها و عبوديت ما احتياج داري؟ مگه چند تا از نمازهاي شكسته بسته ما پيشت امانته كه مدام اين ور اون ور ريا ميكنيم و پزش و ميديم! چند تا از مكه رفتنهاي ما تجربه "خسي در ميقات"[1] و تمرين عبوديت بوده! آخه ما رو ميخواستي چيكار؟ چند تامون وقتي به ثروت و مقام رسيديم يادمون نرفت كه از رگ گردن به ما نزديكتري! بي كار بودي خودت و انداختي تو دردسر! با اين بندههاي پر مدعا! اوني كه هوش و استعداد و امتياز داره ميگه ذاتيه، اوني كه از اينها بيبهره است يقه تو رو ميچسبه كه چرا ندادي تقصير تواِ، تا يكيشون احساس كم توجهي ميكنه شروع ميكنه به كفران ! چند در صد نه چند در ميليون از اين بندههاي نازنينت كه اينقدر دوستشون داري تو رو درست و حسابي و اونجوري كه بايد شناختن! خب آره هستن ولي خيلي خيلي كم. چند در هزار به درد بندههاي ديگه ميخورن چند تا از اين آدمهات اونطوري هستن كه تو ميخوايي باشن! نه اونجوري كه تو بخوايي، اونجوري كه بايد باشن! حالا تو هي ما رو تحويل بگير! همينطور نعمتهات و ارزوني ما كن! آخه ما به چه درد تو ميخوريم؟ اينهمه آدم قراضه این اکثریت تلخ بیاحساس و ميخواستي چيكار؟
خدايا! اينهمه آدم و ميخواستي چيكار؟
|
|
+ نوشته شده در
جمعه 9 آذر1386ساعت 9 قبل از ظهر توسط ف ج |
|
|
B R T (Bus Rapid Transfer) و باز شنيدهام كه فمينيستها از راننده شدن خانمها كلي خوشحالي و پايكوبي كردهاند! فمينيستهاي گرامي! زنگراهاي عزيز! والاّ بلاّ با راننده اتوبوس و كاميون و فوتباليست شدن و رفتن به باشگاه براي تماشاي فوتبال آقايان، زنان به حقوق حقه خودشان نميرسند! بابا با چه زباني بايد گفت زنان ما زماني به حقوق خود دست مييابند كه ايران به كنوانسيون بينالمللي حقوق زنان بپيوندد. اين را من نميگويم نظر اهل فن است و اين اتفاق نميافتد مگر ايران در قوانين و فقه جاريه خود تغييراتي اصولي و اساسي بدهد. مشكل زنان ما راننده اتوبوس و كاميون شدن و كسب اين درجات دون پايه نيست، مشكل زن ايراني اين است كه در شرايط مساوي براي كسب رتبه اجتماعي، اولويت با مردان است، زن ايراني طبق قانون حق رييس جمهور شدن ندارد، بايد به اجبار حجاب مصوب داشته باشد، حضانت فرزند متعلق به پدر است حتي اگر صلاحيت نداشته باشد، حق طلاق با مرد است، براي خروج از كشور زن بايد اجازه كتبي و رسمي از شوهر داشته باشد، سهم الرث زن و ديه او نصف مرد است. اينها مشكلات زنان است ! زن ايراني زماني به حقوقش ميرسد كه جامعه ( مردسالار) ما به او نگاه جنسيتي و درجه دومي نداشته باشد، سهم او از مشاغل عالي دولتي بيش از يك يا دو درصد باشد! سرش را با بزرگداشت هاي كذايي چون "روز زن"، "روز مادر" و جديدا "روز دختر" گرم نكنند. بله فمينيستهاي عزيز! كنكور مدتهاست سهميه بندي شده و ما بيخبريم، بسياري از دخترها امسال با رتبههاي خوب در رشتههاي پايينتر جايابي شدهاند! شما كجاي كاريد؟!! به اجرا گذاشتن مهريه (در حاليكه زن جوان هيچ پشتوانه مادي و معنوي ندارد) را چماق كردهاند و ميكوبند سر ما! آن آقايي كه به علت عدم توان پرداخت مهريه در زندان آب خنك ميخورد، زمان قبول مبالغ كلان در كدام عوالم سير ميكرد؟ وقتي همسرش توسط پدر شوهر، مادر شوهر و خواهر شوهر تحقير ميشد ايشان چه احساسي داشتند؟ وقتي غرور دختر جوان خرد ميشد ايشان كجا بودند كه حالا دم از دادخواهي ميزنند؟
فمينيستهاي محترم خوب بود به جاي شادي و پايكوبي از راننده شدن خانم ها و انعكاس آن در مطبوعات، كمي هم به مسائل جديتر آنها فكر ميكرديد!! |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه 5 آذر1386ساعت 9 قبل از ظهر توسط ف ج |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو |
| درباره وبلاگ |
|
مهم این نیست من که هستم؛
مهم این است که در این جا فرصت حضور یافته ام و مهم تر این که تو از میان این همه انبوهی و کثرت، مرا و اندیشه هایم را پیدا کرده ای! |
|
RSS
|