![]() |
![]() |
|
| مينويسم پس هستم |
|
نيايش خدايا، مرا با "نخواستن" و "نداشتن" در برابر هر آنچه انسان مانده را به تباهي ميكشاند رويين تن كن خدايا، به من "تقواي ستيز" بياموز تا در انبوه مسووليت نلغزم و از "تقواي پرهيز" مصونم كن تا در خلوت عزلت نپوسم خدايا، مرا به ابتذال آرامش و خوشبختي مكشان، اضطربهاي بزرگ، غمهاي ارجمند و حيرتهاي عظيم را به روحم عطا كن. لذتها را به بندگان حقيرت بخش و دردهاي عزيز بر جانم ريز خدايا، به من زيستي عطا كن كه در لحظه مرگ، بر بيثمري لحظهاي كه براي زيستن گذشته است حسرت نخورم و مردني عطاكن كه بر بيهودگي اش، سوگوار نباشم، بگذار تا آن را من خود انتخاب كنم، اما آن چنان كه تو دوست داري "چگونه زيستن" را تو به من بياموز "چگونه مردن" را خود خواهم دانست! دكتر شريعتي مجموعه دست نوشتههاي پراكنده |
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه 27 دی1386ساعت 9 قبل از ظهر توسط ف ج |
|
|
وقتي كلمات از سر و كول آدم بالا ميروند.... دو سه روز پيش با يكي از دوستان متن نسبتن مشكلي رو براي يكي از سازمانها ترجمه ميكرديم؛ به چند تا لغت رسيديم كه مانده بوديم چه معادلي براش بزاريم كه هم مثلا اديبانه باشد هم به معناي واژه اصلي نزديك باشد. در گير و دار لغت گردي ، صحبت كشيده شد به واژه سازي و واژه گزيني و اين دوست محترم گفت: اين فرهنگستان بعضي وقتها عجب واژههاي با مزهاي ميسازد، يحتمل افرادي كه اين واژهها رو درست ميكنند قريحه طنزشون قويه! منهم گفتم بعضي از كلمات خوب و به اصطلاح با كلاس هستند مثلا من اين چند تا رو دوست دارم : فراخوان، همايش، جورچين، پينوشت، به روز شدن معادل to be up ( براي وب سايت و وب لاگ)، تارنما (به جاي وب سايت كه البته اين رو از صداي امريكا VOA شنيدم ) روز نوشت ( به جاي وبلاگ كه اينهم بار اول تو وبلاگ خانم آسيه اميني فعال حقوق بشر ديدم) سينماگر، بازيافت حالا اينها كه همون با مزههان : پيامك، بالگرد، واي اين يكي چرخبال، رايانه و يارانه، پايانه كه جاي خود، پست الكترونيك: هر دو تاش اينگيليسيه! يا اين : قطار شهري براي مترو، به قول اين دوست: كي ميره اينهمه راهو ! يا مثلا پرده عمودي براي lowered drop آخه مگه ما پرده افقي هم داريم! يا اينكه بعضي وقتها دو تا واژه با هم ميان مثل تزئينات و دكوراسيون ، ترميم و بازسازي . بعد بحث پيش اومد كه فلسفه وجودي فرهنگستان چيه؟؟ لابد براي حفاظت و سيانت از زبان پارسي !! اونهم با اين واژههاي با مزه . من گفتم واژهها رو فقط نويسندههاي درست و حسابي و به اصطلاح ادبا و فضلا ميتونن بسازن يكي همين داريوش آشوري ، واي كه من انگشت به دهن ميمونم از اينهمه نبوغ اين آدم اين واژهها رو ببينين ( ببخشيد بخونين!): زيبايي هوش ربا ، كوشش خامدستانه، خود سپاري، درنگ كار و ...... يا همين رضا قاسمي اگه خاطرتون باشه تابستون در مورد كتاب اركستر چوبها يه پست نوشته بودم : نور كجتاب، طبع آزمايي، زمان يخ بسته تبعيد ( چه تعبير قشنگي) نگاهم لغزيد، و ..... اينارو يه جايي يادداشت كردم تا موقع نوشتن يا ترجمه استفاده كنم. واژه براي ساخته شدن نياز به زمان و پروريدن دارد و اينكار از عهده من و شماي نوعي بر نمي آيد كسي ميتواند واژه بسازد كه بيشتر عمر خود را با واژه سر كرده باشد ! حالا هي فرهنگستان بيايد بگويد sms نه پيامك، چند درصد از مردم جامعه اين واژه رو به كار ميبرن! همه چيز تو اين مملكت شده زور ! ( غر زدن ممنوع !) بعد ياد يه سخنراني تو دانشگاه علامه افتادم كه سخنران مربوطه معتقد بودند نبايد نگران ورود واژههاي بيگانه به زبان فارسي باشيم چون اين فرآيند طبيعي است و در همه زبانها وجود دارد. دوست محترم از در مخالف درآمد که نه بابا مگه فقط ادبا قراره واژه بسازن همین جوونها از انقلاب به این ور کلی کلمه ساختن طفلکا و همچنان دارن ادامه میدن مثلا سه سوت خفن یا سوتی دادن گفتم راست میگی یه آقایی هم اومده و درباره این واژه ها کتاب نوشته اسمش هست "مردم شناسی اصطلاحات خودمانی" دکتر محمود اکرامی انتشارات ایوار.
يه هو اين دوست محترم پقي زد زير خنده و گفت واي "كش لقمه " اين ديگه محشره ! گفتم بابا اينو مهران مديري گفته . گفت آره راست ميگيا! خب اونم از جوونهای بعد از انقلابه دیگه! بعد متفقالقول گفتيم اين آقاي مديري دويست قسمت سريال ساخت تا سه تا واژه به زبانمون اضافه شد : پاچهخاري ( املاش درسته ديگه از مصدر خاراندن) و عشقولانه كه من به وفور تو وبلاگها، حتي وبلاگهاي ايرانيان مقيم خارج، ديدهام ! و شونصدتا. وای انقدر حرف زدیم که ترجمه ها موند! نتيجه گيري:
از باب طنز
نتيجه ميگيريم كه فارسي را جدا پاس بداريم ! از باب جد بخوانيم و بخوانيم و بخوانيم ........... |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه 24 دی1386ساعت 9 قبل از ظهر توسط ف ج |
|
|
پراكندههاي روزهاي قطبي! ها كردن ! همين لحظه كه دارم ها ميكنم و دكمه هاي key board رو با انگشتهايي كه به شدت سردشونه فشار ميدم، فكر ميكنم به اينكه وقتي زندگي حالت غير عادي پيدا ميكنه چقدر عادي بودن نعمت بزرگي به نظر مياد! و دلم يه عالمه نور آفتاب ميخواد از نوع مردادي! SMS يه دوست خوش فكر تو اين روزهاي رخوتاور اين sms رو برام فرستاد: جمله را كامل كنيد ، كاش......... من هم اون رو براي چند تا از دوستان فرستادم و اين جوابهاي جالب رو گرفتم: _ كاش همه برفا ذوب بشن و هوا آفتابي بشه ! _ كاش از همين فردا ترم جديد شروع بشه ! _ كاش همه آدمها خوب بودن ! _ كاش ميشد جمعه بريم تله كابين ! _ كاش ازش خبري ميشد ! _ كاش كلي پول داشتم و اين خط موبايلم و عوض ميكردم ! _ كاش بدوني اگه تمام نردبوناي دنيا رو، روهم بزاري دستت به سقف دلتنگيهاي من نميرسه ! _ I wish to get rid of this damned thesis as soon as possible to experience nice taste of life ! _ كاش تمام روياهام يه روز واقعيت پيدا كنه ( جمله خودم) شما چطور ؟ كاش............ |
|
+ نوشته شده در
جمعه 21 دی1386ساعت 10 قبل از ظهر توسط ف ج |
|
|
سه شمبه غروب قشنگ یه روز برفی از پنجره اتاق!
جریان سیال ذهن يك خانهدار (چه تركيب طولانيي!) بعد از اين چند روز برف و سرما كه يه جورايي احساس "اسكيمو" بودن ميكردم (و يا ميكرديم )، امروز عجيب احساس خانهدارشدن بهم دست داده!! دستكشهاي زردم رو دستم ميكنم و شروع ميكنم به شستن ظرف ها ؛ صداي شرشر آب، عطر مايع ظرفشويي + حس داغي آب، پشت دست آميخته با صداي بم الساندرو سافينا و آهنگ دوستداشتني luna tu . نوك انگشتام گرم ميشن به خودم ميگم آخيش ترم تموم شد! بعد فكر ميكنم خاطرهسازترين و ايضا بدجنسترين و شیطون ترین قشر روي زمين همين دانشجوها هستن! شاگرد زياد داشتم تا به حال، ولي امان از دانشجوها! ياد حرف يكيشون ميافتم خندم ميگيره: ما براي كسب مدرك آمديم ني براي درك مطلب آمديم
ديدين با اون نگاه های معصومانه زل ميزنن به سرتاپاي آدم موقع درس دادن! همش تقصير اين سيستم ناقص آموزشيه اگه طوري باشه كه دانشجو درگير بحث و يا مثلا آزمايش و اين چيزا بشه ديگه حواسش به استاد و معلم نميره ! دوباره خندم ميگيره ياد اون قسمت"قصههاي مجيد" ميافتم كه بيبي ميخواست براي معلمه ژاكت ببافه و مجيد هلاك شد تا اندازه معلمه دستش بياد. باز فكر ميكنم ، يه طيف وسيعي از دخترها و پسرها كه يه عده شون واقعا باهوشن، اكثريت هوش متوسط ( يا طبيعي كدوم درست تره؟) دارن و عده كثيري هم به ضرب و زور كلاس و تست و غرولندهاي پدر و مادر وارد اين سيستم معيوب ميشن و از صد نفر يك نفر ميشه اوني كه بايد!
بعد ياد چندتا شون ميافتم مثلا محمد جعفري از اصفهان كه لطف كرد كتاب مردمشناسي اصطلاحات خودماني رو برام تهيه كرد، و محمد حامد كمال پور كه كلي ازش در مورد flash memory اطلاعات گرفتم و مهدي مددي و ميلاد حسيني كه چندتا عكس از كلاس گرفتن و برام email كردن! و سميرا كه يه شيشه ترشي خوشمزه برام آورد! خب ظرفها تموم شد حالا نوبت اجاق گازه تو يكي از كلاسها هر هفته يه اتفاق جالب، تكرار ميشد يه جور تقابل سنت و مدرنيزم حالا چي بود ! كلاس قبل از ما درس "انديشه هاي اسلامي" بود و استادشم خب مسلمه يه حاجآقا كه علاقهاي به white board نداشتن و با گچ مينوشتن و ماهم كه علاقمند به whiteboard هر جلسه دانشجوهاي ذكور اين whiteboard رو كول ميكردن و عمودي يا افقي تكيه ش ميدادن به تخته سياه يا همون black board خودمون، اون پايين عكسشو گذاشتم . خلاصه ماجراها داشتيم با اين سنت و مدرنيزم! ياد دختراي كلاس ميافتم كه چه معصوم بودن طفلكا! و موقع امتحان چقدر استرس داشتن و چقدر جوش ميزدن ( منظورم جوش صورته!) ياد نيوشا ميافتم با اون نامزد الدنگش و اذيتهاش و اينكه قرار بود عقدشون فسخ بشه نفهميدم آخرش چي شد ! چقدر هم باهوش بود اين دختر خوشگل هم بود ! گفتم باهوش ياد حرف معلم پسرم افتادم : باهوش و بازيگوش ! چقدر زود بزرگ شد و چه جوري داره با اون پاهاي كوچيكش اولين قدمهاي زندگي اجتماعي رو تجربه ميكنه! چقدر پا به پاي من سختي كشيد تا درسم تموم شد اوه ! هنوز خط خطيهاش تو كتابام مونده ! لابد ميخواست تو پيشرفت مامانش سهيم بشه، چقدر داره شبيه خودم ميشه! بلندپروازيهاش، حساسيتهاش، كنجكاويهاش، يه جورايي انگار امتداد خودمه! معلمش ميگفت خيلي قلمبه سلمبه حرف ميزنه ميگفت نذار زودتر از سنش بزرگ بشه و من مدام ميگفتم چشم! چشم حتمن! ياد حرف خواهرم ميفتم كه به شوخي گفت: خودت كم بودي اينم بهت اضافه شد ! باز خندم ميگيره از حرف يكي از بچههاي يكي از كلاسها كه گفت : استاد عكس پسرتون و تو وبلاگتون ديدم جوون برازندهايه ! خب اجاق گاز هم تميز شد و آشپزخونه مرتب و رو به راه ! بايد بيشتر ازاينها بيام اينجا و ظرف بشورم. اصولا خانهداري و آشپزي رو دوست دارم مخصوصا ظرف شستن + موزيك + دستكشهاي زرد + سيلان جاري ذهن!
( عکس از آقای میلاد حسینی)
|
|
+ نوشته شده در
سه شنبه 18 دی1386ساعت 11 قبل از ظهر توسط ف ج |
|
|
توجه ! عکس و متن هیچ ربطی به هم ندارند !!
لوکیشن: سر کوچمون
زمان: هشت صبح روز چاهارشمبه
صاحب موتور: پیتزایی سر کوچه!
آدمها و كتابها آدمها مثل كتابها هستند بعضي از آدمها جلد زركوب دارند بعضي جلد ضخيم و بعضي جلد نازك بعضي از آدمها با كاغذ كاهي چاپ ميشوند و بعضي با كاغذ گلاسه بعضي از آدمها ترجمه شدهاند، بعضي از آدمها تجديد چاپ ميشوند و بعضي فتوكپي آدمهاي ديگرند. بعضي از آدمها با حروف سياه چاپ ميشوند و بعضي از آدمها صفحات رنگي دارند. بعضي از آدمها تيتر دارند و روي پيشاني بعضي از آدمها نوشتهاند:" حق هر گونه استفاده محفوظ و ممنوع است." بعضي از آدمها قيمت روي جلد دارند و بعضي از آدمها با چند درصد تخفيف به فروش ميرسند. بعضي از آدمها را بايد جلد گرفت ، بعضي از آدمها را ميشود توي جيب گذاشت. بعضي از آدمها نمايش نامه هستند و در چند پرده نوشته ميشوند. بعضي از آدمها فقط جدول سرگرمي هستند و بعضي معلومات عمومي. از روي بعضي از آدمها بايد مشق نوشت و از روي بعضي آدمها جريمه. بعضي از آدمها را بايد چند بار بخوانيم تا بفهميم و بعضي از آدمها را بايد نخوانده دور انداخت! منبع: روزنامه ابتكار، شنبه 1 دي. |
|
+ نوشته شده در
جمعه 14 دی1386ساعت 9 قبل از ظهر توسط ف ج |
|
|
بوتو و بوتوها!!!
خيلي مقاومت كردم تا در مورد ترور بوتو مطلبي ننويسم؛ مخصوصا روزهاي اول پس از مرگش كه ميدانستم نتيجه يك متن انشايي ميشود و فوران احساسات! اما مقاومت در مقابل يك كشش نيرومند نه تنها عاقلانه نيست بلكه مخرب هم هست! يك نوع سركوب! واژهاي كه حداقل ما زنان ابراني با آن غريبه نيستيم كه هيچ بلكه اين حس به نوعي همزادمان شده! از آنجاییکه همیشه به احساساتی بودن محکوم می شویم که یعنی "عقلمان" کار نمی کند! پس صبر كردم كمي احساساتم كنترل شود بعد بنويسم!
بله بوتو هم رفت! به ابديت پيوست! در اوج شهرت و صلابت، يا هر چه ! او هم رفت همانطور كه همه ما خواهيم رفت و باز چگونه و چطور رفتن مهم است نه زمان و مكان رفتن! و اما كه و چه بوتو را وادار به رفتن كرد؟! اصولا در جوامعي كه "توحش" اصل و اساس همه چيز و همه كس شده، ميتوان نمود آن را در كل زندگي جامعه "بدوي" به وضوح ديد. اصل توحش بر پايه پاك كردن صورت مسئله است، يعني اينكه هر معادلهاي كه پيچيدهتر باشد عمرش كوتاهتر ! هر چه زودتر بايد محو شود!
حالا چرا؟!!
چون حل مسئله نياز به درايت، دانش، قضاوت درست و ورزيدگي فكري دارد و آدم يا آدمهايي كه مغزشان و فكرشان از بدو تولد بلا استفاده مانده چطور ميتوانند پرسشها را پاسخ دهند! درمانده ميشوند! و آن حس توحش نميگذارد با مناعت طبع شكست و كم آوردن را بپذيرند، درنتيجه تنها چيزي كه آرامشان ميكند عمل به دكترين" حذف" است.حال هر چه اين حذف كاريتر و ريشهايتر بهتر و چه حذفي بهتر از مرگ؟!! و با خود ميگويند :
خب حالا ميكشيم تا راحت شويم نه، تنها راحت شدن نيست بلكه خوي توحشمان را سيراب ميكنيم و وحشيتر و وحشيتر ميشويم و ميكشيم و ميكشيم حالا هركه باشد ؛ جان اف كندي باشد، رجايي باشد، گاندي باشد، حجاريان باشد ، بوتو باشد ما همه را ميكشيم تا فقط خودمان باشيم فقط خودمان!!!!
و حالا در پاكستان و در جامعه اي بدوي و وحشي در قرن بيست و يكم كه آدم يك جورايي از اينهمه قراضگي اين ملت مفلوك حالش بد ميشود ! يك زن مقتدر مثل بوتو با تمام ظرافت و لطافت زنانهاش مي آيد و ميخواهد اين قوم پاره پوره را با مدرنيته به هم بدوزد و يكپارچه و متمدن كند! |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه 11 دی1386ساعت 11 قبل از ظهر توسط ف ج |
|
|
ترور بينظير بوتو اولين زن مسلماني كه به نخست وزیری برگزيده شد خبر تاسف باري بود. روحش شاد ! خانواده سنتي، خانواده مدرن
در شماره 150( آبان) مجله زنان مقالهاي چاپ شده بود به قلم آقاي عليرضا علويتبار و با عنوان " خانواده سنتي، گزينهاي نا ممكن" به نظرم جالب آمد. خلاصه گزيدهاي از آن را اينجا نوشتهام در موقعيت كنوني گذار از سنت به مدرنيزم خانواده سنتي گزينهاي نامناسب است، البته منظور از سنت و سنتي در اينجا سنت مقدس كه به خدا نسبت داده ميشود نيست بلكه منظور دستاوردهاي تاريخي يك جامعه است كه از نسلهاي گذشته به اين نسل انتقال يافته است. منظور از خانواده سنتي، خانواده اي است كه نه برپايه متون مقدس، بلكه برپايه ديدگاههاي فقهي بوده است؛ فقه حكم شرع نيست بلكه فهم ما از حكم شرعي است. بر اساس فقه جاري، خانواده سنتي بر اصول و مباني زير استوار ميباشد:
همواره تصور رايج بر اين بوده كه خانواده سنتي دينيترين و اخلاقيترين صورت ممكن خانواده است. اغلب وقتي از افراد خواسته ميشود يك خانواده ديني و اخلاقي ترسيم كنند، ناخودآگاه در ذهنشان خانواده سنتي را كه ديگر امكان وجود و بقايش نيست ترسيم ميكنند. واقعيت اينست كه خانواده سنتي به هيچ وجه اخلاقيتر و دينيتر از خانواده امروزي نيست. به لحاظ ميزان خشونتي كه نسبت به زنان و كودكان اعمال ميشود، محيط خانواده سنتي فاجعه بار است. در خانواده سنتي طلاق منفور و دور از اخلاق است آن هم در شرايطي كه اعضاي آن هميشه با هم قهرند و با تنفر و تحت فشارهاي شديد اجتماعي با هم زندگي ميكنند. آيا واقعا طلاق از حفظ خانوادهاي كه طرفين از هم متنفرند اخلاقيتر است؟ شواهد نشان ميدهد طلاق صدها بار اخلاقي تر از تداوم زندگي است كه زن و شوهري با خشونت و نفرت از هم در آن به سر ميبرند. نبايد از افزايش طلاق در همه جا و در هر شرايطي نگران بود زيرا در مواردي طلاق به معناي رها شدن فرد از رابطهاي است كه در جامعه به او تحميل شده، رابطهاي كه هيچ يك از طرفين به ادامه آن علاقهمند نيستند.
خانواده سنتي با تمام محدوديتهايي كه براي زن قائل است به هيچ وجه خانوادهاي اخلاقي نيست چرا كه اخلاق بدون آزادي بيمعناست. در تعريف اخلاقي بودن رفتار يا عملي، آزاد بودن شرط اصلي است پس در شرايط غير آزادانه نميتوان از اخلاق سخن گفت. خانواده اخلاقي خانواده اي آزاد است كه در آن افراد، خودمختاري مسئولانه دارند، تصميم ميگيرند و پيامدهاي تصميماتشان را ميپذيرند. خانواده اخلاقي زماني شكل ميگيرد كه اعضاي آن خودشان چارچوبهاي اخلاقي آن را پذيرفته باشند. به باور من خانواده بدون پايبندي به اخلاق و مهمتر از آن دلبستگي عاطفي دوام ندارد. مبناي خانواده اخلاقي آزادي است؛ زندگي مدرن و البته آزاد و اخلاقي نوعي ريسك و خطر كردن در درون خود دارد و اغلب مردم ما به دلايل تربيتي از ريسك كردن گريزانند. ريسك و خطر كردني كه در بطن مدرنيته است، هم نشاندهنده آزادي است و هم نشان از خطرپذيري شيوه زندگي مدرن و تكنولوژي جديد دارد.
در جامعه سنتي و در پي آن خانواده سنتي منافع و اخلاق در تقابل هم قرار ميگيرند، اكثر مردم منافع را به اخلاق ترجيح ميدهند. اگر در خارج از ايران دروغ كمتر گفته ميشود، به اين دليل نيست كه آنها درستكارتر از ما هستند بلكه نشاندهنده اينست كه اينجا دروغگويي منفعت دارد. تا وقتي كه نظام اجتماعي ما به گونهاي طراحي شود كه ارزشها و منافع در تقابل با هم قرار گيرند، در اكثر موارد بر اساس ارزشها عمل نميشود.
چه خانواده سنتي را دوست داشته باشيم چه نداشته باشيم، چه بخواهيم از آن دفاع كنيم چه نخواهيم، حفظ خانواده سنتي با خصوصياتي كه به آنها اشاره شد، در شرايط كنوني جامعه ما و اكثر جوامعي كه موج تحولات مدرن به آنها رسيده، غير ممكن است. |
|
+ نوشته شده در
جمعه 7 دی1386ساعت 2 بعد از ظهر توسط ف ج |
|
|
پاتک
یک پاتک اساسی زدم به وب لاگهای
پرهیزکاری های صوفیانه در اين هستي غم انگيز وقتي حتي روشن كردن يك چراغ ساده ي « دوستت دارم» كام زندگي را تلخ مي كند وقتي شنيدن دقيقه اي صداي بهشتي ات زندگي را تا مرزهاي دوزخ مي لغزاند ديگر – نازنين من – چه جاي اندوه چه جاي اگر... چه جاي كاش... و من – اين حرف آخر نيست – به ارتفاع ابديت دوستت دارم حتي اگر به رسم پرهيزکاري هاي صوفيانه از لذت گفتنش امتناع كنم. سایت مصطفی مستور
من از هراس طوفان زل ميزنم به ميز به زيرسيگاري به خودكار تا باد مرا نبرد به آسمان. لبخند كه ميزني من زل ميزنم به دستهات به ساعت مچي ات به آستين پيراهن ات تا فرو نروم در زمين. ديشب مادرم گفت تو از ديروز فرورفتهاي در كلمهاي انگار در عین در شين درقاف در نقطهها. مصطفی مستور نه این طبيعي نيست! ميپذيرم كه نباشي ميپذيرم كه در سكوت به همه جاي جهان زل بزنم جز به قهوه تلخ ته فنجانت ميپذيرم دستم در دستانت نباشد ميپذيرم كه دستم در دسترس تو نباشد ميپذيرم دستت در دسترس كسي ميپذيرم سكوت زل زده جهان را وقتي من در سكوت به هياهوي جهان زل زدهام اما به من نگو طبيعي است كه چشمانت! دستانت!
در حوالي بوسههاي من نباشد به من نگو اينها طبيعي است من هزار و چند صد سال است كه به تو ايمان آوردهام بگو خدا هم گاهی شوخی می کند وبلاگ کافه ناصری
|
|
+ نوشته شده در
سه شنبه 4 دی1386ساعت 9 قبل از ظهر توسط ف ج |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو |
| درباره وبلاگ |
|
مهم این نیست من که هستم؛
مهم این است که در این جا فرصت حضور یافته ام و مهم تر این که تو از میان این همه انبوهی و کثرت، مرا و اندیشه هایم را پیدا کرده ای! |
|
RSS
|