تبليغاتX
دنیای بهتر
مي‌نويسم پس هستم

يه ذره تاريخ مصرف گذشته!

 

جشنواره فيلم فجر هم تمام شد، امسال هيچ انگيزه اي براي تماشاي فيلمهاي جشنواره نداشتم. پارسال هم نداشتم.

تعريف من از جشنواره فجر:

يه عده دوست و رفيق دور هم جمع ميشن، همديگه رو انتخاب ميكنن، براي هم كف ميزنن، به هم ديگه جايزه ميدن و اسمش و ميذارن جشنواره بين المللي فيلم فجر!

منتظر اكران فيلم " هميشه پاي يك زن در ميان است" كمال تبريزي هستم. دوست دارم نگاه خاص، زلال و عميق اين همزبان  با احساس رو !!

 

+ نوشته شده در  سه شنبه 30 بهمن1386ساعت 1 بعد از ظهر  توسط ف ج | 
 

آدمهاي خاص، آدمهاي معمولي ( 2)

 

بحثمون درباره نگاه خاص و عاشقانه به پديده‌ها بود، منظور من از "نگاه عاشقانه" صرفا و لزوما  نسبت به جنس مخالف نيست، اين نگاه ميتونه نسبت به طبيعت به اطرافيان به كار و حتي نسبت به خودمون باشه، اينكه در جستجوي معنا در پس پديده‌ها باشيم. حالا در هر موقعيتي و در هرجايي كه هستيم. اين چند تا نمونه رو بخونين:

 

* يه فرد با نگاه خاص كه از سواد و معلومات برخورداره ميتونه " تاكاشي كويزومي" فيلمساز ژاپني باشه كه يكي از فيلمهاش به نام "پروفسور و معادله محبوبش" هفته پيش از سينما چهار پخش شد ( ايكاش فيلم رو ديده باشين). يه فيلم ساده در يك لوكيشن محدود اما در جستجوي كشف رازهاي روابط بين افراد كه باعث نجات همديگه ميشن.

 

* يا يه فردي مثل فروغ فرخزاد باشه كه اين روزها (24 بهمن) سالمرگش رو پشت سر گذاشتيم. اين شعرش رو دوست دارم :

 

به آفتاب سلامي دوباره خواهم داد

به جويبار كه در من جاري بود

به ابرها كه فكرهاي طويلم بودند

به رشد دردناك سپيدارهاي باغ كه با من

از فصل‌هاي خشك،گذر مي‌كردند

مي‌ايم، مي‌ايم، مي‌ايم

و آستانه پر از عشق مي‌شود

و من در آستانه به آن‌ها كه دوست مي‌دارند

سلامي دوباره خواهم داد[1]. 

 

* يا اين آدم ميتونه خانم زهرا پور حيدر آبادي[2]، معلم انشاي يه مدرسه تو شهرستان كوچيكي مثل بهار ( استان همدان) باشه. اين خانم معلم با ذوق، براي تدريس مفهوم "خدا" به دانش آموزان كلاس سومي خودش از اونها ميخواد نامه‌اي به خدا بنويسند و آرزوها و درد دلشون رو با اون در ميان بزارن، و به نتايج جالبي هم ميرسه، نمونه‌اي از نامه‌هاي بچه هارو بخونين:

_ چي ميشد زماني كه من به دنيا مي‌امدم، باسواد بودم و ديگر لازم نبود به مدرسه بيايم و درس بخوانم ( دانش آموز تيزهوش)

 

_ از اين كه خدا هستي و هر كاري كه بخواهي بكني خوشحالي مگه نه؟ منم اگر جاي تو بودم خوشحال ميشدم.( دانش آموز فعال)

 

_ كاشكي شيطان را زنداني مي‌كردي تا ما را گول نزند اگر شيطان نبود هم ما راحت بوديم و هم پيامبرانت اين قدر سختي نميكشيدند! ( دانش آموز بيش فعال)

 

- آيا واقعا كنارم هستي؟ نمي‌دانم اگر آرزوي پول بكنم به من پول مي‌دهي يا نه؟ ( دانش آموز راحت طلب)

 

نمونه هاي جالب ديگه اي هم بود كه من به همين ‌ها بسنده كردم. اين معلم موفق براي آموزش تمام مفاهيم انتزاعي از يك روش خاص خلاقانه استفاده كرده بود.

 

* ونهايتا اين آدم، بليط فروش ايستگاه اتوبوس سر خيابون ماست. اين پير مرد با ذوق شعرهايي رو كه خودش گفته، يا شعرهاي شعراي ديگه رو نوشته و چسبونده روي جايگاه مسافرها ! يا مثلا تو اعياد مذهبي يه پيام تبريك مي‌نويسه و مي‌چسبونه روي پيشخوان دكه خودش، عكسهاش هم گذاشتم اون پایین! قراره باهاش یه مصاحبه انجام بدم و تو همشهری محله منطقه پنج چاپ بشه.

 

اين اون نگاهيه كه من دنبالش بودم، براي نگاه "آگاهانه به زندگي" حتما لازم نيست خيلي هم با سواد و با معلومات باشيم !! درك معناي پنهان در پس پديده‌ها نياز داره به هوشياري و يه كم ذوق !!

 

 

[1] از مجموعه تولدي ديگر

[2] نشريه نوشتن رويش انديشه ،فن نگارش خلاقانه، انتشارات لوح زرين

 

+ نوشته شده در  یکشنبه 28 بهمن1386ساعت 11 قبل از ظهر  توسط ف ج | 

آدمهاي خاص، آدمهاي معمولي! (1 )

 

معتقدم يه آدم خاص با نگاه مثلا عاشقانه و عارفانه به زندگي رو بشه تو هر جا و هر نقطه‌اي از اين كره خاكي پيدا كرد. اين آدم مي‌تونه يه نقاش، يه نويسنده يا يه فيلمساز باشه يا حتي يه آدم عامي كم سواد و گاهي بي‌سواد؛ مهم نوع نگاه كردن به پديده‌هاست و اين يه چيز ذاتي و ژنتيكيه! نمي‌دونم تعريف شما از آدم خاص و نگاه خاص چيه نظر من اينه كه اين آدم اگه يه نويسنده‌اس قلمش با بقيه نويسنده‌ها فرق داره، اگه يه شاعره شعرهاش با بقيه شعرا فرق داره، اگه يه فيلمسازه فيلم‌هاش يه جور ديگه‌س، اگه يه معلمه روش تدريسش با بقيه فرق داره و حتي اگه يه آدم معموليه دغدغه‌ها و نوع زندگيش متفاوته.

 

يادم مياد چند سال قبل سفارت پاكستان آگهي استخدام داده بود؛ با يكي از دوستان تماس گرفتم تا بهش اطلاع بدم با هم تو امتحانش شركت كنيم اما اون گفت كه از هندي‌ها و پاكستاني‌ها زياد خوشش نمياد! گفتم شايد به خاطر اين كه آدم‌هاي تميز و بهداشتي نيستن و اونم گفت كه شايد، ولي واقعا خودش هم نمي‌دونه چرا! شايد اگر حالا بود اين رو حتما بهش مي‌گفتم كه چرا بايد مليت مهم باشه بالاخره همه ما بايد از يه نقطه‌اي روي اين كره خاكي زندگيمون رو شروع مي‌كرديم حالا اين نقطه هر جايي مي‌تونست باشه. بله قبول دارم كه جاهاي كوچيك براي "بزرگ" شدن آدم‌ها خيلي محدود كننده هستند ولي مهم اينه كه ما حامل ژنهاي سالم و مثبتي باشيم و باز معتقدم اگر فردي از سطح هوشي خوب و سلامتي متعارفي برخوردار باشه بالاخره راه خودش و پيدا مي‌كنه اگر چه با مرارت و گاهي دير ولي به هر حال ميشه همون آدمي كه نگاه خاص و هنرمندانه داره؛ براي همينم مي‌بينيم، روشنفكران و هنرمندان يه طيف وسيع از آدم‌هايي با طبقات اقتصادي و اجتماعي متفاوت رو تشكيل ميدن.

يادمه جايي از قول سارا شريعتي خوندم كه " پدرم معتقد بود روشنفكر كسي نيست كه خودش رو تافته جدا بافته بدونه و تو حصار تنهايي خودش بمونه، يه روشنفكر تفكر پويايي داره كه اين پويايي رو تو مراقبت و مواظبت از باغچه خونش هم نشون ميده " دكتر اسلامي ندوشن در كتاب گفتيم و نگفتيم ( انتشارات يزدان) در تعريف روشنفكري ميگه " روشنفكر عاري از تعصب است و تعصب پا فشاري در بر حق بودن يك فكر و باطل بودن همه انديشه‌هاي ديگر است."

 

داشتم در مورد "نگاه خاص" به پديده ‌ها مي‌گفتم و اينكه اين نگاه خاص ربطي به مليت و قوميت و سواد و معلومات نداره، اين پارادايمها البته مهمن ولي در مورد آدمي كه ذاتا خاص و متفاوته چندان هم موثر نيستند ( در پست بعدي به چند تا از مصداقهاي عيني اين ادعا اشاره ميكنم)  دكتر اسلامي ندوشن در جاي ديگه‌اي از كتابش ميگه " هستند كساني كه سواد خواندن و نوشتن ندارند يا خيلي كم دارند ليكن روح آنان مايه‌اي از فرهنگ در خود نهفته دارد، در آنان درسهاي زندگي تبديل به فرهنگ شده. سواد ماده خام فرهنگ است نه خود آن ، مهم اينست كه فرد و جامعه آمادگي و استعداد تبديل سواد به فرهنگ را داشته باشند"

 

و حالا اين آدم خاص با فرهنگ مي‌تونه يه شاعر مثل سهراب، يه فيلمساز مثل فون تريه، يه مبارز مثل ما‌ندلا يا يه آدم خيلي خيلي معمولي تو يه گوشه اي از اين دنيا باشه ! شخصا براي من نگاه مهمه! دوست دارم آدم هايي رو كه نگاه خاص دارن! يه جورايي متفاوتن !!

+ نوشته شده در  سه شنبه 23 بهمن1386ساعت 8 قبل از ظهر  توسط ف ج | 

 

آخرين شماره مجله فقيد "زنان" از روز پنجشنبه 18 بهمن روي پيشخوان روزنامه فروشي هاست. به همين بهانه مطلبي آماده كردم در مورد اولين نشريه زنان در ايران:

 

 دهم رمضان سال1328 در تهران، نخستين نشريه  اختصاصي زنان با عنوان "دانش" منتشر شد. در ذيل عنوان آن نوشته شده بود : " روزنامه‌ايست اخلاقي، علم خانه‌داري، بچه‌داري، شوهرداري، مفيد به حال دختران و نسوان و به كلي از پليتيك و سياست مملكتي سخن نمي‌راند. محل اداره طهران خيابان علاءالدوله نمره 24، صاحب امتياز خانم دكتر كحال، عجالتا هفته‌اي يك نمره محتوي هشت صفحه طبع و توزيع مي‌شود."

خانم دكتر كحال انگيزه خود را از انتشار دانش اين گونه نوشته است : " بسم الله الرحمن الرحيم بر ارباب دانش و بينش مخفي نيست كه خالق عقل و دانش و رازق آفرينش تربيت نوع بشر را از پسر و دختر به عهده كفايت و قوه درايت امهات نهاده و اين موهبت را به طايفه نسوان داده زيرا تمام مواليد از حين تولد تا قرب ده سال كسب اخلاق تربيت از مادرها مي‌نمايند و تقليد از حالات و اخلاق آنها مي‌كنند خاصه بنات كه آنها نيز در آتيه امهات هستند و هر گاه مادرها صاحب اخلاق رزيله باشند ناچار اولاد صاحب اخلاق حسنه نخواهد شد.... براي اينكه به خانمهاي محترمات وطن و مادرهاي عزيز صاحب عقل و فطن تعليم خانه‌داري و شوهرداري و بچه‌داري نمايم و بر دانش آن بيفزايم اين كمينه خانم دكتر، صبيه مرحوم ميرزامحمد حكيم باشي اين جريده موسوم به دانش را علي الحساب هفته‌اي يك نمره تقديم ارباب ذوق و دانش مي‌سازم. خانم‌هايي كه سواد خواندن ندارند بر آقايان محترم فرض است كه اين جريده را براي آنها هر هفته بخوانند تا آنها نيز از اين فرض محروم نمانند بلكه همين معني سبب شود كه تحصيل سواد نيز بفرمايند. "

 

"حفظ الصحه اطفال"،  "تجربه گران بها است"، "طريقه غذا دادن اطفال"، "اغذيه مناسب اطفال" ، سه "اعلان"،  "خطاب به دوشيزگان"، "خانه داري"،  "رسم شوهرداري"،  "فوايد نور آفتاب عالم تاب"،  "ملكه و پنجره‌ها" و "مطايبات" عنوان‌هاي مطالب شماره اول اند.

 

 

منبع : تاريخ روزنامه نگاري ايران، سيد فريد قاسمي ، سازمان چاپ و انتشارات وزارت فرهنگ و ارشاد اسلامي، 1379. صص 179_ 183 

 

پ.ن. با تشكر از آقاي دكتر فريدون آزاده به خاطر پيشنهاد استفاده از اين كتاب.

+ نوشته شده در  شنبه 20 بهمن1386ساعت 8 قبل از ظهر  توسط ف ج | 

نمونه‌اي ديگر از اموال سرقتي!

 

بيهوده!

تو نیستی
این باران بیهوده می بارد
ما خیس نخواهیم شد ...

بیهوده این رودخانه بزرگ
موج برمی دارد و می درخشد
ما بر ساحل آن نخواهیم نشست ...

جاده ها که امتداد می یابند
بیهوده خود را خسته می کنند
ما با هم در آن ها راه نخواهیم رفت ...

دلتنگی ها، غریبی ها هم بیهوده است
ما از هم خیلی فاصله داریم
نخواهیم گریست ...

بیهوده تو را دوست دارم ...
بیهوده زندگی می کنم
این زندگی را قسمت نخواهیم کرد...



 

 

شاعر:عزیز نسین ، وبلاگ: از زندگي

 

براي گذشتن ،
براي پر كردن اين فاصله ها ؛
خيلي كم شدم ، خيلي
شايد هم كم بودم ... نمي دونم !
درست يه جايي كه انتظارش رو نداري همه چي خراب مي شه ،
تموم شدم ، تموم ....
درست وقتي داره خوابت عميق مي شه، تو خواب از يه دره پرت مي شي پايين ...
و تا خود صبح تمام سلولهاي تنت مي لرزه، از ترس، نه ترس از مرگ، ترس از يه چيزي شبيه ...
شبيه هموني كه اتفاق افتاد !
انگار يكي از پشت هلت بده، تو راهي جز پرت شدن نداري !
ناگزيري و پرت مي شي ...
شبيه هموني كه اتفاق افتاد ...
تموم شدم ،
ت
م
و
م

 

وب لاگ: ري را

 

 

فاصله

 

 

چه بي‌تابانه مي‌خواهمت اي دوري‌ات آزمون تلخ زنده به گوري

 

چه بي تابانه تو را طلب مي‌كنم !

 

بر پشت سمندي

 

گويي نوزين كه قرارش نيست!

 

و فاصله تجربه‌اي بيهوده است!

 

بيهوده

 

شاعر: احمد شاملو، وب لاگ : چركنويس

 

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه 18 بهمن1386ساعت 9 قبل از ظهر  توسط ف ج | 

اشتباه !

 

شايد يك بار، شايدم چند بار تو زندگي دچار اشتباهی بشي که اونقدر هم بد و نابخشودني نباشه، ولي نمي‌دوني چرا به نظرت خيلي بزرگ مياد! خيلي برات فكر مشغولي مياره! ساعتها، روزها و شايدم ماه‌ها پيش خودت تحليلش مي‌كني،از ابعاد و زواياي مختلف بهش نگاه مي‌كني چراها رو پاسخ ميدي ولي باز انگار راضي نمي‌شي. دنبال مقصر مي‌گردي، خودت و سرزنش مي‌كني، مي‌پرسي پس عقلت كجاي مغزت قايم شده بود! سوالهايي مي‌پرسي كه هيچ فيلسوف و دانشمندي نمي‌تونن جوابشون و بدن ! هي حواشي رو بالا و پايين مي‌كني! ولي به جواب نمي‌رسي!

 

آخر سر دست از آزار و اذيت خودت برمي‌داري و اسمش و ميزاري "راز هستي" چيزهاي بي‌جواب، بي حساب و كتاب كه تا حالا هيچ كس نتونسته ازشون سر در بياره، يا اسمش و ميزاري "خبط" اشتباهي كه ديگه تكرار نمي‌شه! و موقعی که بعد منطقی مغزت فعال می شه اسمش و میزاری "تجربه" یه تجربه تلخ. بعد براي هميشه پرونده رو تو ذهنت بايگاني مي‌كني و ميري رد كارت!!!

 

+ نوشته شده در  یکشنبه 14 بهمن1386ساعت 8 قبل از ظهر  توسط ف ج | 
 

يه پست كاملا نامرتب!

 همين الان كه دارم نگاهي به ميز كاملا نامرتب شده‌ام مي‌اندازم، ياد حرف يه آقاي وبلاگ نويس حدودن 48 ساله ميافتم كه گفته بود: "وقتي داريد در مورد خودتان مي‌نويسيد، نقاب نزنيد و سانسور نكنيد و سعي كنيد خودتان باشيد." و از اين نصيحتها كه خب تو اين سن و سال طبيعيه!

باوركنيد من اصلا آدم نامرتبي نيستم. به همين دليل براي خودم هم عجيب بود كه ميزم اينطوري شده!! دقيقا يادم نيست كجا خوندم يا كي بود گفت كه "بي نظمي هم خودش تابع يه نظميه." حالا براي اينكه اين فرضيه اثبات يا رد بشه و به خودم بقبولونم(چقدر نوشتن اين كلمه سخت بود!) كه بي نظمي هم گاهي بد نيست، اين توضيح رو بخونيد:

ببينيد من الان پشت اين ميز نه چندان بزرگ، به شعاع چند سانتيمتري به تمام ابزار و ادوات رسانه‌اي و نوشتاري و خوانشي (از مصدر خواندن) دسترسي دارم. مثلا اون فلاپي‌ها سوالات پايان ترم بود كه مي‌بايستي دستي توشون مي‌بردم؛ اون فيلمها رو هم همكار همسر محترم (چقدر "ه" بكار بردم!) لطف كرده بودن كه با ديدن ده دقيقه اولشون فهميدم كه زياد جالب نيستند! خودكار و كاغذ و مجله و كتاب هم كه جزء لاينفك وجود هستند و بدون آنها نمي شود! دفترچه‌هاي يادداشت هم كه مي‌بايستي در دسترس باشند تا احيانن الها‌ماتي چيزي حاصل شد زود ثبت بشن! استفاده ديگه اونها اينه كه توشون كارهايي كه بايد انجام بشه و تلفن‌هايي كه مي‌بايست زده بشه يادداشت شدن. اون ماگ هم كه معمولا حاوي (بدم مياد از اين كلمه عربي چاره چيه فارسي نداره) شير، نسكافه و به ندرت چاي و قهوه براي جلوگيري از افت فشاره. گوشي سيار هم كه باهاش سرشبي گپي زديم با مادر مهربان! و اون گوشي موبايل هم كه براي دريافت sms  هاي عرفاني و جوكي دوستان می بایست در حوالی باشه! خلاصه مي بينيد كه پشت هر كدام از اين اشياء فلسفه‌اي نهفته و بي خود و بي جهت اينجا حضور ندارند!

دارم فكر ميكنم به جمله اي كه اون بالا در مورد قاعده‌مند بودن بي‌نظمي گفتم شايد منظور گوينده يا نويسنده جمله اين بوده كه بي نظمي ها بدون دليل نيستند و يا مثلا منظورش از بي‌نظمي، نامرتب بودنه و مسلما اين حالت با اغتشاش و هرج و مرج و بي قانوني و آنارشيسم فرق داره و اينا....!!!!

 

+ نوشته شده در  جمعه 12 بهمن1386ساعت 9 قبل از ظهر  توسط ف ج | 

 

 

ماجراهاي من و پسرم!

 

من و پسرم وقتي درسهارو با هم تمرين مي‌كنيم ماجراهاي جالبي پيش مياد كه چند تا از اونهارو اينجا ميارم؛

 

*  تمرين جمله سازي

 

 كلمه "يزدان"

من: اول بگو ببينم يزدان يعني چي؟

پسرم: يعني  مردم يزد!!

 

كلمه " موم "

من: موم يعني چي؟

پسرم: يعني موي من!! مثلا تو ميگي ميخوام موم و كوتاه كنم!

 

كلمه " نان آور"

من: نان آور يعني چي؟

پسرم: يعني نونوا ، چون نون مي‌پزه و از تنور در مياره ميده به ما و ديگرون!

 

* تمرين درس علوم

من: بينايي يعني چي؟

پسرم : يعني بيني!

( بينايي و بويايي رو اشتباه گرفته‌)

 

* مكالمه‌هاي ما

در راه بازگشت از مدرسه

من: خب امروز چطور بود؟

پسرم: بد دوس ندارم!

من: آخه چرا؟

پسرم: چون من قدم بلنده خانوم من و فرستاده ميز آخر! بايد يه فكر اساسي بكنم تا خانوم من و بياره جلو!

يه روز ديگه در حال بازگشت از مدرسه

من: ساكتي چي شده؟

پسرم: هيچي حس ميكنم دارم سرما ميخورم البته تب ندارم فقط حس ميكنم!

 

در منزل

من رو به همسر محترم : امروز تو جلسه فهميدم كه  "مادر پدرام مهندس كامپيوتره و مادر بنيامين ماما است .

پسرم با تعجب: مامان بنيامين "ماما" است يعني چي؟

من: ايشون تو دانشگاه رشته‌اي خوندن به نام "مامايي"

پسرم: آهان يعني ياد گرفته چه جوري مامان خوبي باشه!

 

الان ساعت ۱۰:۵۰ روز سه شنبه  با خبر  شدم که "مجله زنان" لغو امتیاز شد!!! چقدر این روزها من پشت سر هم بد بیاری میارم! قرار بود دوشنبه آینده تو جلسه آموزشی این مجله شرکت کنم ! عجب! هنوز تو شوکم !!!

 

دلیلش رو اینجا بخونید!

 http://www.irwomen.org/spip.php?article5215

 

+ نوشته شده در  سه شنبه 9 بهمن1386ساعت 9 قبل از ظهر  توسط ف ج | 

پا تو كفش زبان‌شناس‌ها !

 

يادم مي آيد وقتي كلاسهاي [1]TTC دكتر فرهادي[2] را شركت مي‌كردم ايشان با جديت مي‌گفتند " وقتي مي‌خواهيد واژگان تدريس كنيد و مثلا مي‌رسيد به كلمه‌اي مثل knife, night  و زبان‌آموز مي‌پرسد چرا knife   را بدون k  تلفظ مي‌كنيم؟ نگوييد اين استثناء است، همه زبانها قاعده‌مند هستند، و بعد به شوخي مي‌گفتند برويد زحمت بكشيد و دليلش را پيدا كنيد، و توضيح مي‌دانند كه " زماني واقعا مردم انگلستان Anglo Saxons) )  مي‌گفتند " كنايف" بعد زبان‌شناسان آمدند گفتند آرايش صداها در اكثريت واژگان انگليسي به اين شكل است cvcc ( c حرف بي‌صدا و v حرف صدادار)  پس واژه knife  با آرايش صدايي به اين شكل ccvcc  با شكل استاندارد مغاير است بنابراين صداي k  از تلفظ كلمه خارج شد.

 

حالا همين اتفاق در منزل ما ‌افتاد. معلم پسرم براي صداي "پ"  كلمه " پنبه" را سرمشق داده بود و پسرم طبق معمول هميشه كه در مورد همه چيز كنجكاوي مي‌كند، پرسيد چرا مي‌نويسيم پنبه و مي‌خوانيم "پمبه" يا  شنبه و شمبه ، خيابان و خييابان ، چهار و چاهار ، شش و شيش؟

 

دكتر ابولحسن نجفي[3] در كتاب "مباني زبان‌شناسي ( ص 76)  اينطور توضيح داده‌اند " تقابل ميان دو صداي m  و n پيش از b   از ميان مي‌رود و خنثي مي‌شود در نتيجه فقط m  به گوش مي‌رسد" حالا من كه بايد بچه 7، 8 ساله را قانع مي‌كردم ، اكتفا كردم به اينكه " چون گفتن پنبه سخته، ميگيم پمبه"! در واقع مسئله اينست كه چرا كلمات را آنطور كه مي‌گوييم، ني‌نويسيم ؟ اگر دليل تفاوت زبان معيار با زبان محاوره است، خب تفاوت كه نشد دليل! اصلا زبان معيار كه زبان مصوب نيست. فكر مي‌كنم ديگر مرز بندي‌ها دارد از بين مي‌رود. به عنوان نمونه در بخش خبري 20:30 كاملا از حالت محاوره‌اي فارسي استفاده مي‌شود. و اين حالت كم كم به اخبار شبكه‌هاي ديگر هم تسري پيدا كرده. ياد يه سخنراني تو دانشگاه علامه مي‌افتم كه بحث بر سر تعيين "حد زبان فارسي" بود، به نظر من حد زبان فارسي همان گونه‌هاي "محاوره‌اي" و " گفتاري" است كه دائم از آنها  استفاده مي‌كنيم. چرا جاي ديگري دنبال آن مي‌گرديم؟

 

البته اين يك نظر شخصي است و شايد هم شعارگونه به نظر برسد، ولي معتقدم ما به يك "انقلاب آسان‌گيري" در همه زمينه‌ها نياز داريم!

 

 

 



[1] مخفف teacher training course

[2] ايشان از جهره‌هاي بنام و ممتاز رشته آموزش زبان انگليسي هستند، فردي بسيار توانا ، خوش منش و بذله گو طوري كه در كلاسهاي ايشان گذر زمان حس نمي‌شود و همه مرعو ب روش تدريس او مي‌شوند.ايشان تاليفات فراواني در روش تدريس و روش تحقيق دارند؛ قبلا عضو گروه زبان انگليسي دانشگاه علم و صنعت بودند و اخيرا بازنشست شده‌اند.

[3] نويسنده كتاب " غلط ننويسيم"

+ نوشته شده در  یکشنبه 7 بهمن1386ساعت 9 قبل از ظهر  توسط ف ج | 

نكته اول :

 

بعضي از سريال‌ها و فيلم‌ها آدم و ميخكوب مي‌كنن پاي تلويزيون و من اين شب‌ها نمي‌دانم به خاطر حزن و ملاحت ذاتي ليلا، جذابيت و متانت علي مصفا، فضاي نوستالژيك سريال يا هر چه كه هست ميخكوب پريدختم مثل موقعي كه ميخكوب كيف انگليسي بودم !

 

 نكته دوم :

 

 اين هم يك توجه درست و حسابي به كودك درون !

 

 

 پشت یك لبخند

 

آفتاب امروز غوغا مي‌كند

آتشي در كوچه برپا مي‌كند

 

مادرم مي آيد و از لاي در

بازي ما را تماشا مي‌كند

 

خوب مي‌دانم، مرا مي‌خواهد او

چون كه هي اين پا و آن پا مي‌كند

 

باز شيطان مي‌رسد، با شيطنت

توي گوشم نرم نجوا مي‌كند

 

مي‌روم يك گوشه دنج و مرا

هر كه در كوچه است حاشا مي‌كند

 

از ته دل خنده‌اي سر مي‌دهم

خنده‌ام مشت مرا وا مي‌كند

 

عاقبت مادر، مرا در كنج در

پشت يك لبخند پيدا مي‌كند

 

با نگاه مهربانش، بازهم

مهر خود را در دلم جا مي‌كند

 

چشمهاي او برايم عشق را

با زباني ساده معنا مي‌كند

 

 

بيوك ملكي

 

شعر رو از اين جا برداشتم : www.persian_language.org

 

 نكته سوم:

 

خانم دکتر احمدنیا یه مطلب جالب و کوتاه نوشتن با عنوان " عهد بستن" اینجا:از زندگی ( وبلاگ خانم دکتر احمدنیا)   بخونیدش!

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه 3 بهمن1386ساعت 9 قبل از ظهر  توسط ف ج | 

جناب نيچه!

 

يادتان هست در پستي نوشته بودم تب فلسفه خواندن بد جوري مرا گرفته آن‌هم فلسفه غرب و از نوع مدرنش( دكارت به بعد) و اينكه رفته بودم انقلاب و چند تا كتاب خريده بودم از جمله " زن در تفكر نيچه" به قلم خانم نوشين شاهنده انتشارات قصيده سرا چاپ سوم، تعطيلات بين دو ترم فرصت خوبي بود براي خواندن اين كتاب. از نگارش آن و به تعبيري قلم خانم شاهنده بسيار لذت بردم ايشان تمام اصول تحقيق و نگارش را رعايت كرده بودند، احسنت! البته از ايشان چيز ديگري نخوانده يا در مطبوعات نديده بودم ولي در كل كار جالبي بود . فصول اول آشنايي با آراء و افكار نيچه است كه براي هم چون مني كه از نيچه فقط "نيهيليسم" و پوچگراييش را ميدانستم  خالي از لطف نبود. نگاهش به زندگي اتفاقا اصلا پوچگرايانه نبود خيلي هم ايده آل گرايانه بود! كتاب شامل سه بخش مي‌شود: مباني تفكر نيچه، نيچه و زن، نيچه و فمينيسم معاصر كه هر سه بخش بسيار مفيد بودند بدون هيچ حشو و زوايدي.

 

" نيچه فضيلت و خوشبختي را جدايي ناپذير مي‌دانست ! او با تمام قدرت بر لوح ارزشهاي كهن مي‌كوفت، او انجام اين كار را ضروري و آن را فرمولي براي بازگشت بشريت به خويش مي‌دانست"

 

او در مورد خدا مي‌گويد:

" .....من هم اينك به شما خواهم گفت خدا كجا رفته است. من و شما يعني ما او را كشتيم، ما همه قاتل او هستيم!...."

 

" بيش از هر چيز، منظور نيچه از مرگ خدا، مرگ خداي مسيحي است كه واعظ اخلاق است و عامل احساس گناه و تقصير؛ و تصور چنين خدايي جز خوارداشت تن و زندگاني و مانع پبشرفت و به طور كلي دشمني با زندگي چيزي نيست. نيچه خدايي را محكوم مي‌كند كه دستاويزي است براي انسان‌هاي زبون و بيچاره، تا ضعف و حقارت خود را در پس او پنهان كنند و نيهيليسم نيچه مرگ خدا به دست بندگان ناآگاه اوست." ص 40

 

و اما اين جناب نيچه در مورد زنان اظهارات ضد و نقيضي دارد هر جايي كه اورا تحسين كرده فقط جسميت او را مدنظر قرار داده ، احتمال قريب به يقين ايشان از اهالي حظ بصري بوده اند! هر جا هم كه زن را مورد حقارت قرار داده  او را جزئي از مرد دانسته ولاغير! (در مقایسه با  آراء ویل دورانت بسنده میکنم به این که این کجا و آن کجا) در كل  این کتاب براي افزايش اطلاعات عمومي، كتاب مفيدي است وقت داشتيد حتما بخوانيد.

 

 

 

+ نوشته شده در  دوشنبه 1 بهمن1386ساعت 12 بعد از ظهر  توسط ف ج | 
 
صفحه نخست
پست الکترونیک
آرشیو
درباره وبلاگ
مهم این نیست من که هستم؛
مهم این است که در این جا فرصت حضور یافته ام
و مهم تر این که تو از میان این همه انبوهی و کثرت، مرا و اندیشه هایم را پیدا کرده ای!



پیوندهای روزانه
یوکابد
نقاش
هشیوار
مریم
زبان و ترجمه
آشپز باشي
كوير
بادصبا
يك ليوان چاي داغ
آینه
خواب زمستانی
یادداشت های یک دختر ترشیده
از زندگی
سایه نوشت
سلطان بانو
دن کیشوت
مثل تو
آوای زن
عباس معروفی
2 چکاوک
میم نون .کام
آرشیو پیوندهای روزانه
نوشته های پیشین
آبان 1388
مهر 1388
شهریور 1388
مرداد 1388
تیر 1388
خرداد 1388
اردیبهشت 1388
فروردین 1388
اسفند 1387
بهمن 1387
دی 1387
آذر 1387
آبان 1387
مهر 1387
شهریور 1387
مرداد 1387
تیر 1387
خرداد 1387
اردیبهشت 1387
فروردین 1387
اسفند 1386
بهمن 1386
دی 1386
آذر 1386
آبان 1386
مهر 1386
شهریور 1386
مرداد 1386
تیر 1386
خرداد 1386
آرشیو موضوعی
خوش آمد گویی
ادامه تحصیل دختران
آقای ده نمکی
در باب...
فیلم چهارشنبه سوری
شعر: سهم من
رفع ابهام
شریعتی: فاطمه فاطمه است
کارگردانهای مرد
زویا پیرزاد
تابلو صعود
همسر دوم
ازدواج موقت
سال بلوا
واگویه:در باب روشنفکری
یک گزارش جالب
تنها می شوی
فرد و زندگی
زن از دیدگاه ویل دورانت
تصویر
شانس آدم حسابی شدن دختران
گپی دوستانه
اگر بتهوون در ایران بود
اینجا همه چیز خوب است
اركستر چوبها
تو را خواهم یافت
سنتی
یانگوم
واگویه
ما صاحب نداریم
شوخی با همه چیز
کتابخانه تکانی
عطر پاییز
شعر
بهانه زندگی
اینطور شد که....
جمع اضداد
WIDE EYE SHUT
نجوا
گپی دوستانه
شعر
فیل سوفانه!
میرزا غررو!
آدمها درختها
معتاد مدرن!
پروانه بودن یا لاک پشت بودن..
نگاه کردن آقایان به خانمها!
هنجارهای ساختگی
دورتر دیرتر
پاییز خرمالو و دیگر هیچ!
عبرتم نشد
B R T
جسارتا کمی تا قسمتی عارفانه!
م . م
که عشق آسان نمود اول...
تمرین جمله سازی
میشه خدا رو حس کرد...
تصویر ( شب یلدا)
پاتک
خانواده سنتی خانواده مدرن
بوتو و بوتوها
آدمها و کتابها
جریان سیال ذهن یک خانه دار!
ّپراکنده های قطبی
کلمات
نیایش
نیچه
کودک درون
پا تو کفش زبان شناس ها!
ماجراهای من و پسرم 1
یه پست کاملا نا مرتب
اشتباه
اموال سرقتی
مجله زنان
آدمهای معمولی آدمهای خاص
آدمهای معمولی آدمهای خاص 2
یه ذره تارخ مصرف گذشته!
سنتوری
واگویه: ایکاش
همیشه پای یک زن در میان است!
خونه تکونی
هشتم مارس
دنباله خونه تکونی
سالی که گذشت...
بهار
تولد
عکس(سفر به جنوب)
همیشه بهار
تمرین بلافصل تمرگیدن!
ماجراهای من و پسرم2
نگاهی زنانه به فمینیسم
الافاضات....
آدم ها و احساس ها!
ژاله اصفهانی
یه پست بدآموز
پستی که مدتها بود.....
مرا نهراسان(شعر)
میان ماندن و رفتن!
آرزو
زندگی گله ای...
در جستجوی یار .....
monologue
ماجراهای من و پسرم (3)
جشنواره کن
زن همیشه خاص
بالاتر از سیاهی
فلات یادگیری
سالگرد وبلاگ
عاشقانه ها
Run, Forrest, Run
شاهكار خلقت
شريعتي
مرباي توت فرنگي، فمينيسم!
تابستان جان.....
با پیشوند و پسوند یا....
حدیث آرزومندی
تو همانی که ....
سوتی های صدا و سیمایی
اندک اندک...
برای مردی که ....
ماجراهای من و پسرم (4)
هر آدمی....
مناجات داغ !
از اینجا و آنجا
چرا شکیبایی....؟
قیاس مع الفارق
واگویه (سفر)
لایحه حمایت از خانواده
فرزندان جنگ
پراکنده ها
تو مایه های....
از تخم مرغ تا تحریم!
زخم
بازیچه
لایحه
گلدونام
ماجراهای من و پسرم (5)
شاید مفید
خلوت
بفرمایید کمی پول
مشق شب
عطر پاییز
پراکنده ها
پست بی مناسبت
روز جهانی کودک
روز جهانی پست
جریان سیال زندگی
شعر (فقط فرض کن)
یک پست طلسم شده
مونولوگ(2)
واگویه
شعر (دستور زبان عشق)
ایکاش خاتمی نیاید...
ماجراهای من و پسرم (6)
عقده پاییزی
بشتابید !
ثبت لحظات
جای نا امن !
از اینجا و آنجا
واگویه
سکوت
زنده باد تساوی
نذر !
جوک
جامعه شناسانه !
بدون شرح (تصویر)
انشا
کاسه های داغ تر از آش
بازی در صحنه (شعر)
دیوار شیشه ای
ماجراهای من و پسرم(7)
تجارت پیشگی
واگویه
بازی
خاتمی
فراموشی
اسفندگان/ valentine
مرگ پایان کبوتر نیست!
بی موقع
هشتم مارس
یک درب و داغون تمام عیار!
بهار
تولد
شریعتی
معمولیت!
فرد خلاق کیست؟
ماجراهای من و پسرم(8)
سفر قشم...
سفر 2
شعر (به آرامی)
عذاب وجدان
واگویه
گفتگو با خدا
تو مایه های غر
عجب!
اموال سرقتی
جان آدم ها
زنان سران عرب
مونولوگ
ابزار
شعر
indifference
کدام روز زن؟!
شب پرحادثه
نافرجامی
دردواره ها (شعر)
این روزها
ماجراهای من و پسرم (9)
مایکل جکسون
هزارنکته...
درباره الی...
درد جاودانگی(کتاب)
خلاصی !
وقتی خواسته ها تحقق نمی یابد
جناب حافظ !
فصل گیلاس
نیمه شعبان (عکس)
پیوندها
***زنان ايران
سخنان نغز
نامه اي به خدا
مسعود بهنود
عماد افروغ
مسعود ده نمكي
***بانوي آبي
شريعتي
سايت سينمايي فكسون
مهاجراني عطاءالله
مداد سياه
شجريان
***وارش فعال حقوق زنان
عبدالكريم سروش
حسين پاك دل
ترجمه
حاج محمدي
***چرك نويس
نظري
ديباچه
پينكفلويديش
***مصطفي مستور
***روزنامه نگاري
درباره ترجمه حيدريان
وازنا ( مجله الكترونيكي شعر)
عكاسي
***روزنامه اعتماد ملي
صادق زيبا كلام
منيرو رواني پور
***ميرا
قالب سايكو
***نيك نوشت
***ايبنا خبرگزاري كتاب ايران
***نازي
***هنوز
ترنم باران
قفس بي مرز
***شهروند امروز
فرزان سجودي
آفتابگردون
شركت گردشگري كلوت
*** مديريت بلاگفا ( عليرضا شيرازي)
**شايستگي
*** فوتوبلاگ نصيري
***ترجمه
مونتاژ
****معنويت (فلسفه)
***فرهنگ و هنر
*** آذر
***نازلي
فرح اصولي
كانون ادبيات
***گيتي
* ميدان
راديو زمانه
***ابراهيم مختاري
***** Guardian
پارس چنوبی
*** شبنم طلوعی
***نارنج
***چراغ
میدان
مدرسه فمینیستی
ماریان
my pictorial thoughts
***ماجراهاي من و مادر شوهر
***دهه شصت
 

 RSS

POWERED BY
BLOGFA.COM

طراح قالب
دیجیتال کیوان