تبليغاتX
دنیای بهتر
مي‌نويسم پس هستم

سالي كه گذشت.....

 

سالي كه گذشت پر بود از بالا پايين شدن‌ها مثل همه سالهاي ديگه! از اول شروع كنم بهتره:

 بهار كه با گل و سنبلش اومد من هنوز از اسباب كشي پاييز و مثل كوزت كار كردن و بعد يكراست پنج ماه بي‌امان و البته با اعصاب و رواني به فنا رفته پايان نامه نوشتن،حسابي درب و داغون بودم فلذا كل تعطيلات نوروز به چرت زدن‌هاي بهاري گذشت. بعد از تعطيلات هم رفتم دنبال كارهاي فارغ‌التحصيلي از اون دانشگاه لعنتي! طي دوسالي كه اونجا درس خوندم حس آدمي رو داشتم كه ميخواد بره كتك بخوره و برگرده!! تنها ثمره بهار يكي همين وبلاگ بود، قشنگ ترين اتفاق در نوع خود! ديگه اينكه يه مقاله نوشتم دوتا مقاله هم ترجمه كردم همين.

 

بعد يك تابستان دور از جان "زهرمار" نوش جان كردم، يك جورايي از نظر فكري قاطي كرده بودم و كل سه ماه، تمرگيدم در خانه و سرجاي خودم، افتاده حال و آرام و سر به گريبان؛ رفتم تو پيله خودم، يه بانوي تنهاي سر در گريبون. تمام تلاشم اين بود كه از ايده آل گرايي و perfectionist بودن كم كنم و يك بار براي هميشه ياد بگيرم كه همينه كه هست و خلاصه تابستون تمرين اصولي و اساسي قبول واقعيات بود، به هر سختي و جان كندني بود به خودم فهوندم كه روياهاي ما با واقعيات موجود خيلي فاصله داره و ازاين دست خودآگاهي ها و گوشه عزلت گزيدن ها و .....يكي از دوستان مي‌گفت:" اين‌ها همه از اثرات سختيه دوران تحصيلت بوده كه اينجوري خودش و نشون ميده اين حالات روحي بعد از يك دوره فشار طبيعييه" يكي ديگه مي‌گفت:" دوران نقاهت پايان نامه نويسي با اعمال شاقه است! اونم با اون استاد راهنماي مزخرف بي‌سواد! بيكار بودي يه موضوع تازه‌ كه هيچكس روش كار نكرده انتخاب كني؟ همش ميخوايي يه جوري متفاوت باشي اون وقت به خودت فشار مياري و نتيجه ميشه اين! " يكي ديگه مي‌گفت:" آخه كم اهل تفكرات و هپروت بودي ؟ حالا شديدتر هم شده؟" حالا من انگار شاتل هوا كرده بودم! يا از زندان‌هاي موصاد آزاد شده بودم اينا اينقدر شلوغش كرده بودن! با اونهمه هوش و IQ  بالاخره نفهميدن چه مرگمه! خلاصه از سوي دوستان مهربان، فراوان شماتت شديم!

 

بعد پاييز اومد، كه خوب بود! اين بار از پيله بيرون آمدم و كلي كلاس گرفتم براي تدريس تو دانشگاه با يه عالمه دانشجوي تنبل و شيطون و چند تايي درس خون! كلي هم كتاب خريدم باور كنيد ژست نيست، جدا من وقتي حالم خوب ميشه آمار كتاب خوني و كتاب خري (از مصدر خريدن!) بالا ميره و مي‌زنم به پر نويسنده‌ها، براي هر چيزي كه خوندني باشه انرژي من همون انرژي نوجوانيه، از همون رنگ و همون جنس!

 

زمستان هم به تبع پاييز كه حالم خوب بود صبح‌ها را با هزار آرزو شروع مي‌كردم. فكر مي‌كردم امروز همان روزي است كه مي‌خواهم دنيا را تغيير بدهم. نقشه‌ها داشتم براي خودم و ديگران. خودم كه هيچ مي‌خواستم همه را خوشبخت كنم! وقتي هم كه غروب مي‌شد خسته مي‌شدم و شروع مي‌كردم به آرزوسازي براي فردا و فرداها. ما در همين هپروت بوديم كه اون يخ بندون پيش اومد و فكر مي‌كنم واقعا به همه حس اسكيمو بودن دست داد، من هم تمام وقت، به طرز مفلوكانه و مظلومانه‌اي دعا مي‌كردم تا جبهه هواي سرد، دست از سر اين مملكت بي برنامه و بي حساب كتاب برداره و بذاره ما به زندگي مون برسيم و بيشتر از اين احساس لاك‌پشت بودن نكنيم!

 

و اما از اون جايي كه "تغيير مثبت" شعار هميشگي منه درسالي كه داريم پشت سر ميذاريم،  تصميم گرفتم ديگه: از موضع ضعف برخورد نكنم، انتظار بيهوده از خودم و ديگران نداشته باشم، ذهنم و بي‌خود مشغول نكنم، خيالبافي و رويا بافي هم نكنم، هي مشكوكانه ديگران و تحليل نكنم! منت كشي رو هم كلا گذاشتم كنار، ديدين بعضيا
چقدر بد قهرن! هر چي تلاش ميكني براي دلجويي طاقچه بالا ميذارن، شما هم عطاشون و به لقاشون مي‌بخشي و بي‌خيال ميشي!؟

 

احساسي كه حالا دارم :

در زندگي خيلي چيزها هست كه معرفت ايجاب مي‌كنه سپاسگزارشون باشيم مثلا يه نگاه متفاوت به همه اون چيزايي كه ديگران شايد نمي‌بينن، يا كساني كه در فرصت هم صحبتيشون متوجه گذر زمان نشوي، يا اميدوار بودن به اتفاقاتي شبيه معجزه يا بودن در كنار آدم‌هايي كه از حضورشون كلمه‌هاي تازه ياد مي‌گيري ، يا رگه ‌هاي نگراني تو صداي مادر وقتي چند روزي ازت بي‌خبره! يا حتي  شنيدن صداي "مهرداد آسماني" وقتي ميگه " حرفي كه عطرت باهاشه، نميتونه كهنه باشه" يا اينكه بتوني بنويسي و چه بهتر تو وبلاگ خودت بنويسي تا مجبور نشي منت مطبوعاتچي ‌ها رو بكشي، تازه كلي سر و ته مطالبت رو بزنن! و يا خيلي خيلي مثلا هاي ديگه!!

 

اما

 عرضم به حضور دوستاني كه مدام پيشنهاد مي‌دهند كه سخت نگير و بي خيال باش و....باور كنيد من از اين تصميمات كبري زياد گرفته‌ام براي سرخوش مابي .... اصلا آدم فكر خرابي نيستم فقط به همه چيز هميشه زياد دقت مي‌كنم. يه قاب عكس ذهني دارم كه همه رو تو اين قاب مي‌بينم و اينكه هر كس كجاي اين تصويره! اينكه آدما مثل يه عكس برگردون به اين تصوير مي‌چسبن و بعد كنده ميشن يا اينكه original تو ذهن و فكر من مي مونن؟! دارم باور مي‌كنم كه زياد فكر كردن در من ژنتيكيه! يه روز خانم دكتري كه هميشه بهش مراجعه مي‌كنيم ، گفت :" فكر كردن خيلي ام خوبه! اصلا هم نشانه بدي نيست!" ( اينم دليل علمي!) و اما اندر حكايت اتهاماتي كه از سوي خودم به خودم و ديگران به خودم  وارد ميشه( عجب جمله كميابي شد در ادب پارسي!) : در كودكي گذاشتمش به حساب بچگي، بعد نوجواني بود و گذاشتم به پاي غرور نو‌جواني كه قابل توجيه بود اما حالا كه مي‌بايست معقول و مقبول باشم، همچنان خودم را آدم خيلي خيلي خيلي حساسي مي‌دونم؛ آنقدر كه گاهي مراقبم از دست خودم ناراحت نشم ! درسته خيلي صفت " كار خراب كنيه" يعني يه جورايي به خاطر همين حساسيت‌ها نميتوني از كنار خيلي برخوردها راحت رد بشي و به روي خودت نياري چه جوري باهات رفتار ميشه! شديدا نسبت به مراوده و هم كلامي با آدمها وسواس پيدا مي‌كني، حس مي‌كني هر كسي رو نميتوني بپذيري و همين خودش مشكلاتي رو پيش مي‌ياره! در نتيجه حساسيت "غرور مثبت" مياره و من اينجور غرور مثبت رو دوست دارم ! و ديگه " عجول بودنه" كه گاهي اوقات از خودم مي‌پرسم آخه اين‌همه شتاب و تمنا براي چيه؟ و ياد اون شعر شفيعي كدكني مي‌افتم كه ميگه " به كجا چنين شتابان؟ گون از نسيم پرسيد" و جواب خودمو ميدم، فرصت خيلي كمه و زمان كوتاه!

 

خدا رو شكر !

 امسال، از دو نظر خوب بود يكي كه كاملا هم كليشه‌ايه اينه كه كلي تجربه كسب كرديم حالا تلخ يا شيرين، شناختمون نسبت به خودمون و اطرافيان بيشتر شد و ديگه اين كه چه خوب كه سالم بوديم و سلامت مونديم. خوشبختانه دست روزگار يادش رفته بود تا سكته از انواع قلبي و مغزي و اقسام سرطان ها و تصادفات رو به ما تقديم كنه ! امسال هم تمام شد و مارا در دالان زمان جا گذاشت، ما مانديم و چند تار موي سفيد بيشتر و يك سال عمر بيشتر در شناسنامه! و البته كوله باري از تجربيات ( يه عبارت كاملا تكراري! )

 

اميدوارم سال جديد براي همه توام با موفقيت و تغييرات مثبت باشد !

 

 

+ نوشته شده در  یکشنبه 26 اسفند1386ساعت 9 قبل از ظهر  توسط ف ج | 
 

این روزها قرابت زیادی با  " کوزت"  احساس می کنم!

+ نوشته شده در  پنجشنبه 23 اسفند1386ساعت 1 بعد از ظهر  توسط ف ج | 

  

روز جهاني زن

 

امروز هشتم مارس روز جهاني زن است!

 

از زن بودن خودم خوشحال مي‌شوم وقتي:

_ شيرين عبادي برنده جايزه نوبل مي‌شود

_ دكتر نسرين معظمي برنده جايزه دانشمند برگزيده يونسكو مي‌شود

_ آيرين شيوايي به عنوان اولين دختر ايراني به قطب جنوب سفر مي‌كند

_ ليلا ابراهيمي اولين زن برنده دو و ميداني مي‌شود

 

و وقتی هزاران زن موفق ایرانی را در گوشه و کنار کشورم و دنیا می بینم.

 

مقاله كه نه، متني نوشته بودم در مورد روز جهاني زن. روز چاهارشمبه زنگ زدم روزنامه اعتماد ملي كه براشون email كنم، گفتند ما براي مناسبت‌هايي كه در تقويم ملي درج نشده باشد هيچ چيزي نمي‌نويسيم و از كسي هم مطلب نمي‌پذيريم ! مطلب رو دادم بچه‌هاي فعال حقوق زنان بذارن رو سايت "ميدان" در صورت تمايل و حوصله در ادامه مطلب بخونیدش!

روز جهاني زن مختص ماست !

 

مناسبت‌ها و روزهاي خاص "جهاني" دست‌آورد كوشش عده‌اي در مدت زمان طولاني، براي رسيدن به هدفي خاص بوده است كه پس از به بار نشستن خواسته‌هايشان، روزي را با عنوان و به نام آن پديده نامگذاري كرده‌اند. يكي از همين روزها، روز جهاني" زن"  است كه در تقويم بين‌المللي، هشتم مارس را براي آن انتخاب كرده‌اند؛ و اما سهم كشورها در نامگذاري اين روز چقدر بوده است؟

كشورهاي جهان را از نظر موقعيت و جايگاه زنان مي‌توان به سه دسته تقسيم كرد.كشورهاي توسعه يافته غربي به‌ويژه اروپاي شمالي، كشورهاي آسيايي و افريقايي و نهايتا "ايران". هر كدام ازكشورها درگروه‌هاي اول و دوم به نوعي تكليفشان را با مقوله "حقوق و جايگاه زنان" روشن كرده‌اند، اما كشور ما در رويارويي با اين پديده، به طوركاملا جدي در بلاتكليفي و پادرهوايي دست و پا مي‌زند!

 


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  شنبه 18 اسفند1386ساعت 10 قبل از ظهر  توسط ف ج | 

 

" خونه تكوني"

 

هميشه از يكي دو ماه قبل، ذوق رسيدن بهارو دارم. نه به خاطر خونه تكوني و خريد و ديد و بازديد فاميل و آدمهايي كه فكر مي‌كني ديگه خيلي ازشون كوچيكتر نيستي، بلكه فقط و فقط به خاطر اينكه بهار مهربان‌ترين لحظات مادر طبيعته، من حاضر نيستم عصرهاي بهار رو با هيچ لحظه و ساعت ديگري عوض كنم. عجب نياكان خوش ذوقي داشتيم كه اول بهار رو آغاز سال نو در نظر گرفتن به قول جوونها:" دمشون گرم" ( از اثرات نشست و برخاست با دانشجوها!)  

خب اين روزها همه به نوعي مشغول خونه تكوني هستن، اميدوارم آقايان هم در اين امر خطير به خانمهاي عزيز كمك كنند! (يه سفارش كليشه‌اي!) همچنين اميدوارم سال نو بهانه‌اي باشد براي "دل تكاني" و دور ريختن رنجشها و احيانا كينه‌ها ( يه سفارش كليشه‌اي تر از قبلي!)

 ميخواستم كمي در مورد واژه با مزه " خونه تكوني" صحبت كنم، انگار مثلا خونمون و تكون ميديم و خاكش و مي‌ گيريم! مدتيه كنجكاو شدم، بفهمم دقيقا اين واژه از كجا اومده و ريشه ش چيه؟ به چندتا فرهنگ از جمله معين و دهخدا مراجعه كردم ولي فقط معناي لغوي كلمه رو توضيح داده بودن و معناي مفهومي يا connotation آن را پيدا نكردم. فكر ميكردم تو فرهنگ كوچه (زنده ياد شاملو) پيدا بشه كه متوجه شدم فعلا تا حرف "جيم" نوشته شده، فلذا ميخواهم از ايهاالباسوادين و الباسوادات خواهش كنم بگرديد و بيابيد معناي مفهومي آن را و اين كه مثلا اين واژه از كجا اومده و ريشه اون از چيه؟

 

 اينم از خونه تكوني اطاق پسره!

 

 

 

 

اينم از نشانه‌هاي رسيدن بهار، سر خيابونمون!

 

 

 

 

و اين پامچال هاي زيبا از تير‌رس نگاه زيبا پسند ما در امان نماندند و در باغچه حياطمان  کاشته شدند!!

   

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه 15 اسفند1386ساعت 5 بعد از ظهر  توسط ف ج | 

 

هميشه پاي يك زن در ميان است!

 

هشتم اسفند در مركز زبان دانشگاه آزاد (وابسته به واحد علوم تحقيقات)، [1]panel discussion اي با موضوع "تاريخ ترجمه در ايران" برگزار شد. به دعوت استادم آقاي دكتر ملانظر و به لطف خانم دكتر فرحزاد در اين سمينار شركت كردم. در كل جالب و مفيد بود مخصوصا وقتي صحبت از مقاله خانمي به ميان آمد كه عنوان آن " تاريخچه حضور زنان در عرصه ترجمه" بود. در رابطه با مقاله ايشان، اين سوال را پرسيدم: " آيا بهتر نيست رمان‌هاي نوشته شده توسط زنان نويسنده خارجي را مترجمان زن ترجمه كنند؟" سوال همان و بالا گرفتن بحث همان! البته جالب هم بود چون آقايان حاضر از در مخالف درآمدند و كلي اعتراض و بعد مزه پروني و خلاصه جاي شما خالي! آقاي صلح‌جو به دفاع از من گفتند كه بله در موقعيت برابر بايد اولويت با مترجمان زن باشد! تا حس زنانه موجود در رمان يا داستان به طور كامل منتقل شود. ( ما هم كلي خوش به حالمان شد از جهت مطرح كردن امري جنجالي!!!) بعضي از دانشجويان هم سولاتشون رو به صورت كتبي مي‌پرسيدن، متن سوال يكي از آقايون حضار رو كه در رابطه با سوال من بود و خيلي هم با مزه بود، از آقاي دكتر ملانظر گرفتم تا عينا اينجا نقل كنم:

 

" آيا با اين هجوم بي‌رحمانه مترجمين زن در عصر حاضر در كشورها، اميد بقا براي مترجمين مرد در افق لايتناهي ديده مي‌شود؟ survival

آيا بهتر نيست مترجمين مرد از هم اكنون به فكر كار ديگري باشند؟!"

 

                                                                                   با تشكر

                                                                                    مشحون

 

اواخر جلسه كه همه به نوعي خسته شده بوديم، مهمانان تصميم گرفتند براي انبساط خاطر، به سوالات فرعي و اصطلاحن، با مزه حضار بپردازن.

يكي از سوالات و حواشی با مزه اون : " آيا خوندن تصاوير حك شده روي ديوار غارها را مي‌توان نوعي ترجمه به حساب آورد؟ يا مثلا ترجمه خط ميخي هم ترجمه است يا نه؟" و دكتر ملانظر به شوخي گفتند:" مثلا يك مرد نخستين، صبح ميخواسته بره شكار شب قبل عكس يه خورشيد مي‌كشه، و يه حيوون كه يعني من صبح ميرم شكار" تفسير اين تصوير ترجمه محسوب نميشه!

 

يكي از آقايون در اين رابطه پرسيده بود :

 

"با سلام آيا از اين فرمايش شما مي‌توان نتيجه گرفت كه حتي مردان پارينه سنگي هم از زنانشان مي‌ترسيده‌اند؟ و در صورت امتناع شوهرانشان از شكار آنها را با چماق از خانه بيرون مي‌كردند؟ "

                                                                                   

بدون نام

 

و ما چند ثانيه اي فقط مي خنديديم !!

 

مي‌بينيد كه هميشه پاي يك زن در ميان است! چه اين زن سوالي جنجالي بپرسد چه با چماق شوهرش را دنبال شكار بفرستد!


 

[1]سميناري كه در آن مهمانان (اساتيد) ابتدا به طور مختصر درباره موضوع اصلي صحبت مي‌كنند و ادامه جلسه به پرسش و پاسخ دانش‌جويان اختصاص مي‌يابد! مهمانان اين جلسه آقاي علي صلح‌جو و خانم دكتر پروانه فخام زاده بودند.

+ نوشته شده در  یکشنبه 12 اسفند1386ساعت 2 بعد از ظهر  توسط ف ج | 

اين متن را دوست بسيار عزيز "رويا" برايم فرستاد و من هم با اجازه اينجا ميارمش

 

اي كاش ...

 

اي كاش وقتي خدا مرا مي آفريد از من مي‌پرسيد: «دوست داري روحت چگونه باشد ؟» و من مي گفتم: «لطيف ترين و حساس ترين روح ها . من روح عرفا را مي خواهم همان ها كه عاشق تو بودند و بس».

اي كاش وقتي خدا مرا مي آفريد از من مي پرسيد: «دوست داري تو را چه بيآفرينم؟» و من با شوق كودكانه اي مي گفتم: «من! خدا! من! دوست دارم مرا پرنده بيآفريني، پرنده، تا بتوانم در بي كرانگي‌ات پرواز كنم همان جايي كه تويي و من، فقط تو و من و نه ديگري، در فضايي آكنده از عشق تو، خدايا، عشقي كه در مقابل‌اش هيچ طمع و خواستني نيست و يا نه مي گفتم: «درخت، خدايا، درخت بهتر است؛ چرا كه وجودم سايه ساري آرام بخش باشد. و اگر بريده شدم كاغذ شوم و سخنان تو روي آن نوشته شود. كلام تو، كلام روح بخش تو. روي جسمم نوشته شود الم ذلك الكتاب لاريب فيه هدي للمتقين؛ يا نامه اي از سر عشق، حروفي سرشار از ارادت يا سخناني از سر درد.

اي كاش خداوند مرا خاك مي آفريد. خاكي مي شدم آميخته با آبي پاك. شكل مي پذيرفتم در گردش دوار صفحه كوزه گري. ظرف مي شدم؛  بوسه گاه لبي روزه دار. حتي اگر مي شكستم ، شكسته ظرفي مي شدم كه باز مي شد بند زد  ... .

اي كاش خداوند مرا آب مي آفريد. آب . تا آبي مقدس مي‌شدم كه به تبرك مي برند، تا شفاي ذهني باشم؛ يا اميد دردي ، يا درمان بيماري، تا انسان هايي را كه بار امانت زندگي را بر دوش مي كشندحياتي دوباره بخشم يا مي لغزيدم بر دست بنده اي خداپرست كه به درگاه معبودش وضو مي سازد.

اي كاش وقتي خداوند مرا از خاك مي آفريد صدايم مي زد: «آي...مي‌خواهم تو را انسان بيآفرينم؛ دوست داري تو را زن بيآفرينم؟» و من مي گفتم: «آري خداوندا. آري، من زن بودن را دوست دارم. من از زن بودن خود آگاهم.آگاهم از لطافتم، از صداقتم از هستي پايان ناپذيرم از زايشم».

اي كاش مي پرسيد: «دوست داري پدرت كه باشد؟» و من با همان زبان درازم -كه الان كوتاه شده- مي گفتم: «مهربان ترين و فهميده ترين پدر را مي خواهم. مردترين پدر را، مردترين را، كه در سختي ها قدرتش ، در قدرت، افتادگي اش و در خلوت اعترافش را ببينم. پدري مي خواهم كه حضور پر معنايي در زندگي ام داشته باشد. فقط بودنش كافي نيست. مي خواهم به من هويت بدهد. هويت، همان كه سالهاست بي امان در جست وجويش هستم.

اي كاش مادرم را خودم انتخاب مي كردم. زن ترين مادر را انتخاب مي كردم.كسي كه زن بودنم را محكوميت ابدي و مايه بدبختي من نمي دانست.

اي كاش وقتي خدا مرا به دنيا مي فرستاد مي پرسيد:« دوست داري بروي» و من مي گفتم:« انصاف نيست تو اين جا با اين همه فرشتگان سر به ركوع و سجود، خوش باشي و من در جنگ انسانيت رها شوم» .

اي كاش وقتي خداوند مرا مي آفريد مي گفت: «چگونه همسري مي خواهي» و من مي گفتم: مردي را كه مرا به خاطر درونم بخواهد نه به خاطر طبقه اقتصادي و يا اجتماعي نه به خاطر لذت هاي جسمي و نه به خاطر اين كه فقط زني داشته باشد. مردي را مي خواهم كه با وجود من غني شود مردي مي خواهم كه مامن امن من باشد نه موجب خشم دروني و باعث نگراني ام.

اي كاش...

اي كاش...

اي كاش آدم ها يك چهره داشتند، فقط يك چهره، فقط يك شخصيت، هنرپيشه نبودند.

اي كاش مي توانستيم درون همديگر را ببينيم و با درون هم، هم ديگر را انتخاب كنيم.

اي كاش به جاي زبان، چشم ها با هم حرف مي زدند.

اي كاش همه مان شجاع بوديم، طمع نداشتيم، مغرور نبوديم.

اي كاش سقف آروزهاي ما به اندازه ظرفيت مان بود.

اي كاش واژه ها را هدر هوس هايمان نمي كرديم واژه هاي مقدسي مثل "دوستت دارم".

اي كاش انسان تر بوديم انسان تر. امتحان كردم خيلي هم سخت نيست.

اي كاش شخصيت كارمندان‌مان را فداي ثروت مان نمي كرديم. اي كاش خودخواه نبوديم و كمي هم در خلوت به خود اجازه فكر كردن مي داديم. افراد را به خاطر توانايي شان انتخاب مي كرديم نه به خاطر اين كه با ديدنشان لذت مي بريم و شخصيت شان برايمان تازگي دارد.  

اي كاش زباله داني فرهنگ جامعه ام نمي شدم! . زباله داني اهداف به دست نيامده و طمع پايان ناپذير آدم هايي كه فقط پوسته انسانيت دارند. درد من ماديات نيست. درد من انسانيتم است. درد من تمام اهداف ام است كه نتوانستم به آنها دست پيدا كنم. اهدافي كه به دست آوردنش خيلي هم سخت نبود. اما همه فرصت ها سوخته است. درد من خواسته هايي بوده كه اكنون ديگر نمي توانم برآورده كنم. بلند پروازي هايي كه ديگر با هيچ چيز نمي توان جايگزينشان كرد با هيچ چيز.

اي كاش حق انتخاب داشتيم.

اي كاش ...

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه 9 اسفند1386ساعت 10 قبل از ظهر  توسط ف ج | 

بالاخره مهرجويي هم سنتورش را نواخت!

 

نميدانم چرا خيلي چيزها در زندگي من با مقدار متنابهي تاخير اتفاق مي‌افتند؛ از تابستان منتظر اكران اين فيلم بودم و حالا قسمت شد ببينم! چه با احساس و عميق! البته تلخ.قصه انحطاط و زوال آدم هایی که استعداد ذاتی اونهارو خیلی از ما "مطربی" می دونیم. نسلی که اگر توجه کافی بهشون میشد و بشه می درخشن و تبدیل به تکه و قطعه ای از هنر این مرز و بوم میشن! کل فیلم می خواست همین رو بگه و این طرز نگاه از آدمهايي مثل مهرجويي، كه در جامعه ما تعدادشان به انگشتان دست هم نميرسد، چندان بعید نیست! اينجور آدمها همه چيز را اول از فيلتر قلبشان و بعد فيلتر عقلشان عبور مي‌دهند!

اما نكته مهم اينكه طبق درخواست خود او و تهيه كننده فيلم مبلغ آن را به

 

 

شماره حساب : 0116407795 (بانك تجارت شعبه چهارراه پارك كد032 ) به نام فرامرز فرازمند و داریوش مهرجویی

 

واريز كردم. به اندازه يك بليط سينماي مثلا درجه يك و تميز. بين 1500 تا 2000 تومن،البته الان نميدانم بليط سينما چقدره چون آخرين باري كه رفتم سينما دو سال پيش بود (فيلم آتش بس، سينما آفريقا) و قيمت بليط هم به گمانم 1200 بود !!

نمي‌خواهم ژست مثلا اخلاق گرايانه بگيرم چون معتقدم آدم وقي ذاتا پاستوريزه باشد ديگر نيازي به جانماز آب كشيدن نيست! اميدوارم شما هم به احترام "مرد روشنفكر" سينماي ايران كه مسلما در تغيير نگاه من و شما سهم عمده‌اي داشته اين كار رو بكنيد. حتي اگر قرار بود فيلم كارگردان نان به نرخ روز خوري را هم ببينم حتما به احترام تهيه كننده‌ آن كه سرمايه اش را به نوعي بر باد داده باز هم مبلغ را مي‌پرداختم. 

می خواستم یه پست در مورد فیلم بنویسم ( شاید هم نوشتم) که دیدم اینجا یه نقد خوب نوشته شده! بخونیدش!

 

+ نوشته شده در  شنبه 4 اسفند1386ساعت 7 بعد از ظهر  توسط ف ج | 
 
صفحه نخست
پست الکترونیک
آرشیو
درباره وبلاگ
مهم این نیست من که هستم؛
مهم این است که در این جا فرصت حضور یافته ام
و مهم تر این که تو از میان این همه انبوهی و کثرت، مرا و اندیشه هایم را پیدا کرده ای!



پیوندهای روزانه
یوکابد
نقاش
هشیوار
مریم
زبان و ترجمه
آشپز باشي
كوير
بادصبا
يك ليوان چاي داغ
آینه
خواب زمستانی
یادداشت های یک دختر ترشیده
از زندگی
سایه نوشت
سلطان بانو
دن کیشوت
مثل تو
آوای زن
عباس معروفی
2 چکاوک
میم نون .کام
آرشیو پیوندهای روزانه
نوشته های پیشین
آبان 1388
مهر 1388
شهریور 1388
مرداد 1388
تیر 1388
خرداد 1388
اردیبهشت 1388
فروردین 1388
اسفند 1387
بهمن 1387
دی 1387
آذر 1387
آبان 1387
مهر 1387
شهریور 1387
مرداد 1387
تیر 1387
خرداد 1387
اردیبهشت 1387
فروردین 1387
اسفند 1386
بهمن 1386
دی 1386
آذر 1386
آبان 1386
مهر 1386
شهریور 1386
مرداد 1386
تیر 1386
خرداد 1386
آرشیو موضوعی
خوش آمد گویی
ادامه تحصیل دختران
آقای ده نمکی
در باب...
فیلم چهارشنبه سوری
شعر: سهم من
رفع ابهام
شریعتی: فاطمه فاطمه است
کارگردانهای مرد
زویا پیرزاد
تابلو صعود
همسر دوم
ازدواج موقت
سال بلوا
واگویه:در باب روشنفکری
یک گزارش جالب
تنها می شوی
فرد و زندگی
زن از دیدگاه ویل دورانت
تصویر
شانس آدم حسابی شدن دختران
گپی دوستانه
اگر بتهوون در ایران بود
اینجا همه چیز خوب است
اركستر چوبها
تو را خواهم یافت
سنتی
یانگوم
واگویه
ما صاحب نداریم
شوخی با همه چیز
کتابخانه تکانی
عطر پاییز
شعر
بهانه زندگی
اینطور شد که....
جمع اضداد
WIDE EYE SHUT
نجوا
گپی دوستانه
شعر
فیل سوفانه!
میرزا غررو!
آدمها درختها
معتاد مدرن!
پروانه بودن یا لاک پشت بودن..
نگاه کردن آقایان به خانمها!
هنجارهای ساختگی
دورتر دیرتر
پاییز خرمالو و دیگر هیچ!
عبرتم نشد
B R T
جسارتا کمی تا قسمتی عارفانه!
م . م
که عشق آسان نمود اول...
تمرین جمله سازی
میشه خدا رو حس کرد...
تصویر ( شب یلدا)
پاتک
خانواده سنتی خانواده مدرن
بوتو و بوتوها
آدمها و کتابها
جریان سیال ذهن یک خانه دار!
ّپراکنده های قطبی
کلمات
نیایش
نیچه
کودک درون
پا تو کفش زبان شناس ها!
ماجراهای من و پسرم 1
یه پست کاملا نا مرتب
اشتباه
اموال سرقتی
مجله زنان
آدمهای معمولی آدمهای خاص
آدمهای معمولی آدمهای خاص 2
یه ذره تارخ مصرف گذشته!
سنتوری
واگویه: ایکاش
همیشه پای یک زن در میان است!
خونه تکونی
هشتم مارس
دنباله خونه تکونی
سالی که گذشت...
بهار
تولد
عکس(سفر به جنوب)
همیشه بهار
تمرین بلافصل تمرگیدن!
ماجراهای من و پسرم2
نگاهی زنانه به فمینیسم
الافاضات....
آدم ها و احساس ها!
ژاله اصفهانی
یه پست بدآموز
پستی که مدتها بود.....
مرا نهراسان(شعر)
میان ماندن و رفتن!
آرزو
زندگی گله ای...
در جستجوی یار .....
monologue
ماجراهای من و پسرم (3)
جشنواره کن
زن همیشه خاص
بالاتر از سیاهی
فلات یادگیری
سالگرد وبلاگ
عاشقانه ها
Run, Forrest, Run
شاهكار خلقت
شريعتي
مرباي توت فرنگي، فمينيسم!
تابستان جان.....
با پیشوند و پسوند یا....
حدیث آرزومندی
تو همانی که ....
سوتی های صدا و سیمایی
اندک اندک...
برای مردی که ....
ماجراهای من و پسرم (4)
هر آدمی....
مناجات داغ !
از اینجا و آنجا
چرا شکیبایی....؟
قیاس مع الفارق
واگویه (سفر)
لایحه حمایت از خانواده
فرزندان جنگ
پراکنده ها
تو مایه های....
از تخم مرغ تا تحریم!
زخم
بازیچه
لایحه
گلدونام
ماجراهای من و پسرم (5)
شاید مفید
خلوت
بفرمایید کمی پول
مشق شب
عطر پاییز
پراکنده ها
پست بی مناسبت
روز جهانی کودک
روز جهانی پست
جریان سیال زندگی
شعر (فقط فرض کن)
یک پست طلسم شده
مونولوگ(2)
واگویه
شعر (دستور زبان عشق)
ایکاش خاتمی نیاید...
ماجراهای من و پسرم (6)
عقده پاییزی
بشتابید !
ثبت لحظات
جای نا امن !
از اینجا و آنجا
واگویه
سکوت
زنده باد تساوی
نذر !
جوک
جامعه شناسانه !
بدون شرح (تصویر)
انشا
کاسه های داغ تر از آش
بازی در صحنه (شعر)
دیوار شیشه ای
ماجراهای من و پسرم(7)
تجارت پیشگی
واگویه
بازی
خاتمی
فراموشی
اسفندگان/ valentine
مرگ پایان کبوتر نیست!
بی موقع
هشتم مارس
یک درب و داغون تمام عیار!
بهار
تولد
شریعتی
معمولیت!
فرد خلاق کیست؟
ماجراهای من و پسرم(8)
سفر قشم...
سفر 2
شعر (به آرامی)
عذاب وجدان
واگویه
گفتگو با خدا
تو مایه های غر
عجب!
اموال سرقتی
جان آدم ها
زنان سران عرب
مونولوگ
ابزار
شعر
indifference
کدام روز زن؟!
شب پرحادثه
نافرجامی
دردواره ها (شعر)
این روزها
ماجراهای من و پسرم (9)
مایکل جکسون
هزارنکته...
درباره الی...
درد جاودانگی(کتاب)
خلاصی !
وقتی خواسته ها تحقق نمی یابد
جناب حافظ !
فصل گیلاس
نیمه شعبان (عکس)
پیوندها
***زنان ايران
سخنان نغز
نامه اي به خدا
مسعود بهنود
عماد افروغ
مسعود ده نمكي
***بانوي آبي
شريعتي
سايت سينمايي فكسون
مهاجراني عطاءالله
مداد سياه
شجريان
***وارش فعال حقوق زنان
عبدالكريم سروش
حسين پاك دل
ترجمه
حاج محمدي
***چرك نويس
نظري
ديباچه
پينكفلويديش
***مصطفي مستور
***روزنامه نگاري
درباره ترجمه حيدريان
وازنا ( مجله الكترونيكي شعر)
عكاسي
***روزنامه اعتماد ملي
صادق زيبا كلام
منيرو رواني پور
***ميرا
قالب سايكو
***نيك نوشت
***ايبنا خبرگزاري كتاب ايران
***نازي
***هنوز
ترنم باران
قفس بي مرز
***شهروند امروز
فرزان سجودي
آفتابگردون
شركت گردشگري كلوت
*** مديريت بلاگفا ( عليرضا شيرازي)
**شايستگي
*** فوتوبلاگ نصيري
***ترجمه
مونتاژ
****معنويت (فلسفه)
***فرهنگ و هنر
*** آذر
***نازلي
فرح اصولي
كانون ادبيات
***گيتي
* ميدان
راديو زمانه
***ابراهيم مختاري
***** Guardian
پارس چنوبی
*** شبنم طلوعی
***نارنج
***چراغ
میدان
مدرسه فمینیستی
ماریان
my pictorial thoughts
***ماجراهاي من و مادر شوهر
***دهه شصت
 

 RSS

POWERED BY
BLOGFA.COM

طراح قالب
دیجیتال کیوان