![]() |
![]() |
|
| مينويسم پس هستم |
|
سالي كه گذشت..... سالي كه گذشت پر بود از بالا پايين شدنها مثل همه سالهاي ديگه! از اول شروع كنم بهتره: بهار كه با گل و سنبلش اومد من هنوز از اسباب كشي پاييز و مثل كوزت كار كردن و بعد يكراست پنج ماه بيامان و البته با اعصاب و رواني به فنا رفته پايان نامه نوشتن،حسابي درب و داغون بودم فلذا كل تعطيلات نوروز به چرت زدنهاي بهاري گذشت. بعد از تعطيلات هم رفتم دنبال كارهاي فارغالتحصيلي از اون دانشگاه لعنتي! طي دوسالي كه اونجا درس خوندم حس آدمي رو داشتم كه ميخواد بره كتك بخوره و برگرده!! تنها ثمره بهار يكي همين وبلاگ بود، قشنگ ترين اتفاق در نوع خود! ديگه اينكه يه مقاله نوشتم دوتا مقاله هم ترجمه كردم همين. بعد يك تابستان دور از جان "زهرمار" نوش جان كردم، يك جورايي از نظر فكري قاطي كرده بودم و كل سه ماه، تمرگيدم در خانه و سرجاي خودم، افتاده حال و آرام و سر به گريبان؛ رفتم تو پيله خودم، يه بانوي تنهاي سر در گريبون. تمام تلاشم اين بود كه از ايده آل گرايي و perfectionist بودن كم كنم و يك بار براي هميشه ياد بگيرم كه همينه كه هست و خلاصه تابستون تمرين اصولي و اساسي قبول واقعيات بود، به هر سختي و جان كندني بود به خودم فهوندم كه روياهاي ما با واقعيات موجود خيلي فاصله داره و ازاين دست خودآگاهي ها و گوشه عزلت گزيدن ها و .....يكي از دوستان ميگفت:" اينها همه از اثرات سختيه دوران تحصيلت بوده كه اينجوري خودش و نشون ميده اين حالات روحي بعد از يك دوره فشار طبيعييه" يكي ديگه ميگفت:" دوران نقاهت پايان نامه نويسي با اعمال شاقه است! اونم با اون استاد راهنماي مزخرف بيسواد! بيكار بودي يه موضوع تازه كه هيچكس روش كار نكرده انتخاب كني؟ همش ميخوايي يه جوري متفاوت باشي اون وقت به خودت فشار مياري و نتيجه ميشه اين! " يكي ديگه ميگفت:" آخه كم اهل تفكرات و هپروت بودي ؟ حالا شديدتر هم شده؟" حالا من انگار شاتل هوا كرده بودم! يا از زندانهاي موصاد آزاد شده بودم اينا اينقدر شلوغش كرده بودن! با اونهمه هوش و IQ بالاخره نفهميدن چه مرگمه! خلاصه از سوي دوستان مهربان، فراوان شماتت شديم! بعد پاييز اومد، كه خوب بود! اين بار از پيله بيرون آمدم و كلي كلاس گرفتم براي تدريس تو دانشگاه با يه عالمه دانشجوي تنبل و شيطون و چند تايي درس خون! كلي هم كتاب خريدم باور كنيد ژست نيست، جدا من وقتي حالم خوب ميشه آمار كتاب خوني و كتاب خري (از مصدر خريدن!) بالا ميره و ميزنم به پر نويسندهها، براي هر چيزي كه خوندني باشه انرژي من همون انرژي نوجوانيه، از همون رنگ و همون جنس! زمستان هم به تبع پاييز كه حالم خوب بود صبحها را با هزار آرزو شروع ميكردم. فكر ميكردم امروز همان روزي است كه ميخواهم دنيا را تغيير بدهم. نقشهها داشتم براي خودم و ديگران. خودم كه هيچ ميخواستم همه را خوشبخت كنم! وقتي هم كه غروب ميشد خسته ميشدم و شروع ميكردم به آرزوسازي براي فردا و فرداها. ما در همين هپروت بوديم كه اون يخ بندون پيش اومد و فكر ميكنم واقعا به همه حس اسكيمو بودن دست داد، من هم تمام وقت، به طرز مفلوكانه و مظلومانهاي دعا ميكردم تا جبهه هواي سرد، دست از سر اين مملكت بي برنامه و بي حساب كتاب برداره و بذاره ما به زندگي مون برسيم و بيشتر از اين احساس لاكپشت بودن نكنيم! و اما از اون جايي كه "تغيير مثبت" شعار هميشگي منه درسالي كه داريم پشت سر ميذاريم، تصميم گرفتم ديگه: از موضع ضعف برخورد نكنم، انتظار بيهوده از خودم و ديگران نداشته باشم، ذهنم و بيخود مشغول نكنم، خيالبافي و رويا بافي هم نكنم، هي مشكوكانه ديگران و تحليل نكنم! منت كشي رو هم كلا گذاشتم كنار، ديدين بعضيا احساسي كه حالا دارم : در زندگي خيلي چيزها هست كه معرفت ايجاب ميكنه سپاسگزارشون باشيم مثلا يه نگاه متفاوت به همه اون چيزايي كه ديگران شايد نميبينن، يا كساني كه در فرصت هم صحبتيشون متوجه گذر زمان نشوي، يا اميدوار بودن به اتفاقاتي شبيه معجزه يا بودن در كنار آدمهايي كه از حضورشون كلمههاي تازه ياد ميگيري ، يا رگه هاي نگراني تو صداي مادر وقتي چند روزي ازت بيخبره! يا حتي شنيدن صداي "مهرداد آسماني" وقتي ميگه " حرفي كه عطرت باهاشه، نميتونه كهنه باشه" يا اينكه بتوني بنويسي و چه بهتر تو وبلاگ خودت بنويسي تا مجبور نشي منت مطبوعاتچي ها رو بكشي، تازه كلي سر و ته مطالبت رو بزنن! و يا خيلي خيلي مثلا هاي ديگه!! اما عرضم به حضور دوستاني كه مدام پيشنهاد ميدهند كه سخت نگير و بي خيال باش و....باور كنيد من از اين تصميمات كبري زياد گرفتهام براي سرخوش مابي .... اصلا آدم فكر خرابي نيستم فقط به همه چيز هميشه زياد دقت ميكنم. يه قاب عكس ذهني دارم كه همه رو تو اين قاب ميبينم و اينكه هر كس كجاي اين تصويره! اينكه آدما مثل يه عكس برگردون به اين تصوير ميچسبن و بعد كنده ميشن يا اينكه original تو ذهن و فكر من مي مونن؟! دارم باور ميكنم كه زياد فكر كردن در من ژنتيكيه! يه روز خانم دكتري كه هميشه بهش مراجعه ميكنيم ، گفت :" فكر كردن خيلي ام خوبه! اصلا هم نشانه بدي نيست!" ( اينم دليل علمي!) و اما اندر حكايت اتهاماتي كه از سوي خودم به خودم و ديگران به خودم وارد ميشه( عجب جمله كميابي شد در ادب پارسي!) : در كودكي گذاشتمش به حساب بچگي، بعد نوجواني بود و گذاشتم به پاي غرور نوجواني كه قابل توجيه بود اما حالا كه ميبايست معقول و مقبول باشم، همچنان خودم را آدم خيلي خيلي خيلي حساسي ميدونم؛ آنقدر كه گاهي مراقبم از دست خودم ناراحت نشم ! درسته خيلي صفت " كار خراب كنيه" يعني يه جورايي به خاطر همين حساسيتها نميتوني از كنار خيلي برخوردها راحت رد بشي و به روي خودت نياري چه جوري باهات رفتار ميشه! شديدا نسبت به مراوده و هم كلامي با آدمها وسواس پيدا ميكني، حس ميكني هر كسي رو نميتوني بپذيري و همين خودش مشكلاتي رو پيش ميياره! در نتيجه حساسيت "غرور مثبت" مياره و من اينجور غرور مثبت رو دوست دارم ! و ديگه " عجول بودنه" كه گاهي اوقات از خودم ميپرسم آخه اينهمه شتاب و تمنا براي چيه؟ و ياد اون شعر شفيعي كدكني ميافتم كه ميگه " به كجا چنين شتابان؟ گون از نسيم پرسيد" و جواب خودمو ميدم، فرصت خيلي كمه و زمان كوتاه! خدا رو شكر ! اميدوارم سال جديد براي همه توام با موفقيت و تغييرات مثبت باشد ! |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه 26 اسفند1386ساعت 9 قبل از ظهر توسط ف ج |
|
|
این روزها قرابت زیادی با " کوزت" احساس می کنم! |
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه 23 اسفند1386ساعت 1 بعد از ظهر توسط ف ج |
|
|
روز جهاني زن امروز هشتم مارس روز جهاني زن است! از زن بودن خودم خوشحال ميشوم وقتي: _ شيرين عبادي برنده جايزه نوبل ميشود _ دكتر نسرين معظمي برنده جايزه دانشمند برگزيده يونسكو ميشود _ آيرين شيوايي به عنوان اولين دختر ايراني به قطب جنوب سفر ميكند _ ليلا ابراهيمي اولين زن برنده دو و ميداني ميشود
و وقتی هزاران زن موفق ایرانی را در گوشه و کنار کشورم و دنیا می بینم.
مقاله كه نه، متني نوشته بودم در مورد روز جهاني زن. روز چاهارشمبه زنگ زدم روزنامه اعتماد ملي كه براشون email كنم، گفتند ما براي مناسبتهايي كه در تقويم ملي درج نشده باشد هيچ چيزي نمينويسيم و از كسي هم مطلب نميپذيريم ! مطلب رو دادم بچههاي فعال حقوق زنان بذارن رو سايت "ميدان" در صورت تمايل و حوصله در ادامه مطلب بخونیدش! روز جهاني زن مختص ماست ! مناسبتها و روزهاي خاص "جهاني" دستآورد كوشش عدهاي در مدت زمان طولاني، براي رسيدن به هدفي خاص بوده است كه پس از به بار نشستن خواستههايشان، روزي را با عنوان و به نام آن پديده نامگذاري كردهاند. يكي از همين روزها، روز جهاني" زن" است كه در تقويم بينالمللي، هشتم مارس را براي آن انتخاب كردهاند؛ و اما سهم كشورها در نامگذاري اين روز چقدر بوده است؟ كشورهاي جهان را از نظر موقعيت و جايگاه زنان ميتوان به سه دسته تقسيم كرد.كشورهاي توسعه يافته غربي بهويژه اروپاي شمالي، كشورهاي آسيايي و افريقايي و نهايتا "ايران". هر كدام ازكشورها درگروههاي اول و دوم به نوعي تكليفشان را با مقوله "حقوق و جايگاه زنان" روشن كردهاند، اما كشور ما در رويارويي با اين پديده، به طوركاملا جدي در بلاتكليفي و پادرهوايي دست و پا ميزند!
ادامه مطلب |
|
+ نوشته شده در
شنبه 18 اسفند1386ساعت 10 قبل از ظهر توسط ف ج |
|
|
" خونه تكوني" هميشه از يكي دو ماه قبل، ذوق رسيدن بهارو دارم. نه به خاطر خونه تكوني و خريد و ديد و بازديد فاميل و آدمهايي كه فكر ميكني ديگه خيلي ازشون كوچيكتر نيستي، بلكه فقط و فقط به خاطر اينكه بهار مهربانترين لحظات مادر طبيعته، من حاضر نيستم عصرهاي بهار رو با هيچ لحظه و ساعت ديگري عوض كنم. عجب نياكان خوش ذوقي داشتيم كه اول بهار رو آغاز سال نو در نظر گرفتن به قول جوونها:" دمشون گرم" ( از اثرات نشست و برخاست با دانشجوها!) خب اين روزها همه به نوعي مشغول خونه تكوني هستن، اميدوارم آقايان هم در اين امر خطير به خانمهاي عزيز كمك كنند! (يه سفارش كليشهاي!) همچنين اميدوارم سال نو بهانهاي باشد براي "دل تكاني" و دور ريختن رنجشها و احيانا كينهها ( يه سفارش كليشهاي تر از قبلي!) ميخواستم كمي در مورد واژه با مزه " خونه تكوني" صحبت كنم، انگار مثلا خونمون و تكون ميديم و خاكش و مي گيريم! مدتيه كنجكاو شدم، بفهمم دقيقا اين واژه از كجا اومده و ريشه ش چيه؟ به چندتا فرهنگ از جمله معين و دهخدا مراجعه كردم ولي فقط معناي لغوي كلمه رو توضيح داده بودن و معناي مفهومي يا connotation آن را پيدا نكردم. فكر ميكردم تو فرهنگ كوچه (زنده ياد شاملو) پيدا بشه كه متوجه شدم فعلا تا حرف "جيم" نوشته شده، فلذا ميخواهم از ايهاالباسوادين و الباسوادات خواهش كنم بگرديد و بيابيد معناي مفهومي آن را و اين كه مثلا اين واژه از كجا اومده و ريشه اون از چيه؟ اينم از خونه تكوني اطاق پسره!
اينم از نشانههاي رسيدن بهار، سر خيابونمون!
و اين پامچال هاي زيبا از تيررس نگاه زيبا پسند ما در امان نماندند و در باغچه حياطمان کاشته شدند!!
|
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه 15 اسفند1386ساعت 5 بعد از ظهر توسط ف ج |
|
|
هميشه پاي يك زن در ميان است! هشتم اسفند در مركز زبان دانشگاه آزاد (وابسته به واحد علوم تحقيقات)، [1]panel discussion اي با موضوع "تاريخ ترجمه در ايران" برگزار شد. به دعوت استادم آقاي دكتر ملانظر و به لطف خانم دكتر فرحزاد در اين سمينار شركت كردم. در كل جالب و مفيد بود مخصوصا وقتي صحبت از مقاله خانمي به ميان آمد كه عنوان آن " تاريخچه حضور زنان در عرصه ترجمه" بود. در رابطه با مقاله ايشان، اين سوال را پرسيدم: " آيا بهتر نيست رمانهاي نوشته شده توسط زنان نويسنده خارجي را مترجمان زن ترجمه كنند؟" سوال همان و بالا گرفتن بحث همان! البته جالب هم بود چون آقايان حاضر از در مخالف درآمدند و كلي اعتراض و بعد مزه پروني و خلاصه جاي شما خالي! آقاي صلحجو به دفاع از من گفتند كه بله در موقعيت برابر بايد اولويت با مترجمان زن باشد! تا حس زنانه موجود در رمان يا داستان به طور كامل منتقل شود. ( ما هم كلي خوش به حالمان شد از جهت مطرح كردن امري جنجالي!!!) بعضي از دانشجويان هم سولاتشون رو به صورت كتبي ميپرسيدن، متن سوال يكي از آقايون حضار رو كه در رابطه با سوال من بود و خيلي هم با مزه بود، از آقاي دكتر ملانظر گرفتم تا عينا اينجا نقل كنم: " آيا با اين هجوم بيرحمانه مترجمين زن در عصر حاضر در كشورها، اميد بقا براي مترجمين مرد در افق لايتناهي ديده ميشود؟ survival آيا بهتر نيست مترجمين مرد از هم اكنون به فكر كار ديگري باشند؟!" با تشكر مشحون اواخر جلسه كه همه به نوعي خسته شده بوديم، مهمانان تصميم گرفتند براي انبساط خاطر، به سوالات فرعي و اصطلاحن، با مزه حضار بپردازن. يكي از سوالات و حواشی با مزه اون : " آيا خوندن تصاوير حك شده روي ديوار غارها را ميتوان نوعي ترجمه به حساب آورد؟ يا مثلا ترجمه خط ميخي هم ترجمه است يا نه؟" و دكتر ملانظر به شوخي گفتند:" مثلا يك مرد نخستين، صبح ميخواسته بره شكار شب قبل عكس يه خورشيد ميكشه، و يه حيوون كه يعني من صبح ميرم شكار" تفسير اين تصوير ترجمه محسوب نميشه! يكي از آقايون در اين رابطه پرسيده بود : "با سلام آيا از اين فرمايش شما ميتوان نتيجه گرفت كه حتي مردان پارينه سنگي هم از زنانشان ميترسيدهاند؟ و در صورت امتناع شوهرانشان از شكار آنها را با چماق از خانه بيرون ميكردند؟ " بدون نام و ما چند ثانيه اي فقط مي خنديديم !! ميبينيد كه هميشه پاي يك زن در ميان است! چه اين زن سوالي جنجالي بپرسد چه با چماق شوهرش را دنبال شكار بفرستد!
[1]سميناري كه در آن مهمانان (اساتيد) ابتدا به طور مختصر درباره موضوع اصلي صحبت ميكنند و ادامه جلسه به پرسش و پاسخ دانشجويان اختصاص مييابد! مهمانان اين جلسه آقاي علي صلحجو و خانم دكتر پروانه فخام زاده بودند. |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه 12 اسفند1386ساعت 2 بعد از ظهر توسط ف ج |
|
|
اين متن را دوست بسيار عزيز "رويا" برايم فرستاد و من هم با اجازه اينجا ميارمش اي كاش ... اي كاش وقتي خدا مرا مي آفريد از من ميپرسيد: «دوست داري روحت چگونه باشد ؟» و من مي گفتم: «لطيف ترين و حساس ترين روح ها . من روح عرفا را مي خواهم همان ها كه عاشق تو بودند و بس». اي كاش وقتي خدا مرا مي آفريد از من مي پرسيد: «دوست داري تو را چه بيآفرينم؟» و من با شوق كودكانه اي مي گفتم: «من! خدا! من! دوست دارم مرا پرنده بيآفريني، پرنده، تا بتوانم در بي كرانگيات پرواز كنم همان جايي كه تويي و من، فقط تو و من و نه ديگري، در فضايي آكنده از عشق تو، خدايا، عشقي كه در مقابلاش هيچ طمع و خواستني نيست و يا نه مي گفتم: «درخت، خدايا، درخت بهتر است؛ چرا كه وجودم سايه ساري آرام بخش باشد. و اگر بريده شدم كاغذ شوم و سخنان تو روي آن نوشته شود. كلام تو، كلام روح بخش تو. روي جسمم نوشته شود الم ذلك الكتاب لاريب فيه هدي للمتقين؛ يا نامه اي از سر عشق، حروفي سرشار از ارادت يا سخناني از سر درد. اي كاش خداوند مرا خاك مي آفريد. خاكي مي شدم آميخته با آبي پاك. شكل مي پذيرفتم در گردش دوار صفحه كوزه گري. ظرف مي شدم؛ بوسه گاه لبي روزه دار. حتي اگر مي شكستم ، شكسته ظرفي مي شدم كه باز مي شد بند زد ... . اي كاش خداوند مرا آب مي آفريد. آب . تا آبي مقدس ميشدم كه به تبرك مي برند، تا شفاي ذهني باشم؛ يا اميد دردي ، يا درمان بيماري، تا انسان هايي را كه بار امانت زندگي را بر دوش مي كشندحياتي دوباره بخشم يا مي لغزيدم بر دست بنده اي خداپرست كه به درگاه معبودش وضو مي سازد. اي كاش وقتي خداوند مرا از خاك مي آفريد صدايم مي زد: «آي...ميخواهم تو را انسان بيآفرينم؛ دوست داري تو را زن بيآفرينم؟» و من مي گفتم: «آري خداوندا. آري، من زن بودن را دوست دارم. من از زن بودن خود آگاهم.آگاهم از لطافتم، از صداقتم از هستي پايان ناپذيرم از زايشم». اي كاش مي پرسيد: «دوست داري پدرت كه باشد؟» و من با همان زبان درازم -كه الان كوتاه شده- مي گفتم: «مهربان ترين و فهميده ترين پدر را مي خواهم. مردترين پدر را، مردترين را، كه در سختي ها قدرتش ، در قدرت، افتادگي اش و در خلوت اعترافش را ببينم. پدري مي خواهم كه حضور پر معنايي در زندگي ام داشته باشد. فقط بودنش كافي نيست. مي خواهم به من هويت بدهد. هويت، همان كه سالهاست بي امان در جست وجويش هستم. اي كاش مادرم را خودم انتخاب مي كردم. زن ترين مادر را انتخاب مي كردم.كسي كه زن بودنم را محكوميت ابدي و مايه بدبختي من نمي دانست. اي كاش وقتي خدا مرا به دنيا مي فرستاد مي پرسيد:« دوست داري بروي» و من مي گفتم:« انصاف نيست تو اين جا با اين همه فرشتگان سر به ركوع و سجود، خوش باشي و من در جنگ انسانيت رها شوم» . اي كاش وقتي خداوند مرا مي آفريد مي گفت: «چگونه همسري مي خواهي» و من مي گفتم: مردي را كه مرا به خاطر درونم بخواهد نه به خاطر طبقه اقتصادي و يا اجتماعي نه به خاطر لذت هاي جسمي و نه به خاطر اين كه فقط زني داشته باشد. مردي را مي خواهم كه با وجود من غني شود مردي مي خواهم كه مامن امن من باشد نه موجب خشم دروني و باعث نگراني ام. اي كاش... اي كاش... اي كاش آدم ها يك چهره داشتند، فقط يك چهره، فقط يك شخصيت، هنرپيشه نبودند. اي كاش مي توانستيم درون همديگر را ببينيم و با درون هم، هم ديگر را انتخاب كنيم. اي كاش به جاي زبان، چشم ها با هم حرف مي زدند. اي كاش همه مان شجاع بوديم، طمع نداشتيم، مغرور نبوديم. اي كاش سقف آروزهاي ما به اندازه ظرفيت مان بود. اي كاش واژه ها را هدر هوس هايمان نمي كرديم واژه هاي مقدسي مثل "دوستت دارم". اي كاش انسان تر بوديم انسان تر. امتحان كردم خيلي هم سخت نيست. اي كاش شخصيت كارمندانمان را فداي ثروت مان نمي كرديم. اي كاش خودخواه نبوديم و كمي هم در خلوت به خود اجازه فكر كردن مي داديم. افراد را به خاطر توانايي شان انتخاب مي كرديم نه به خاطر اين كه با ديدنشان لذت مي بريم و شخصيت شان برايمان تازگي دارد. اي كاش زباله داني فرهنگ جامعه ام نمي شدم! . زباله داني اهداف به دست نيامده و طمع پايان ناپذير آدم هايي كه فقط پوسته انسانيت دارند. درد من ماديات نيست. درد من انسانيتم است. درد من تمام اهداف ام است كه نتوانستم به آنها دست پيدا كنم. اهدافي كه به دست آوردنش خيلي هم سخت نبود. اما همه فرصت ها سوخته است. درد من خواسته هايي بوده كه اكنون ديگر نمي توانم برآورده كنم. بلند پروازي هايي كه ديگر با هيچ چيز نمي توان جايگزينشان كرد با هيچ چيز. اي كاش حق انتخاب داشتيم. اي كاش ... |
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه 9 اسفند1386ساعت 10 قبل از ظهر توسط ف ج |
|
|
بالاخره مهرجويي هم سنتورش را نواخت! نميدانم چرا خيلي چيزها در زندگي من با مقدار متنابهي تاخير اتفاق ميافتند؛ از تابستان منتظر اكران اين فيلم بودم و حالا قسمت شد ببينم! چه با احساس و عميق! البته تلخ.قصه انحطاط و زوال آدم هایی که استعداد ذاتی اونهارو خیلی از ما "مطربی" می دونیم. نسلی که اگر توجه کافی بهشون میشد و بشه می درخشن و تبدیل به تکه و قطعه ای از هنر این مرز و بوم میشن! کل فیلم می خواست همین رو بگه و این طرز نگاه از آدمهايي مثل مهرجويي، كه در جامعه ما تعدادشان به انگشتان دست هم نميرسد، چندان بعید نیست! اينجور آدمها همه چيز را اول از فيلتر قلبشان و بعد فيلتر عقلشان عبور ميدهند! اما نكته مهم اينكه طبق درخواست خود او و تهيه كننده فيلم مبلغ آن را به
واريز كردم. به اندازه يك بليط سينماي مثلا درجه يك و تميز. بين 1500 تا 2000 تومن،البته الان نميدانم بليط سينما چقدره چون آخرين باري كه رفتم سينما دو سال پيش بود (فيلم آتش بس، سينما آفريقا) و قيمت بليط هم به گمانم 1200 بود !! نميخواهم ژست مثلا اخلاق گرايانه بگيرم چون معتقدم آدم وقي ذاتا پاستوريزه باشد ديگر نيازي به جانماز آب كشيدن نيست! اميدوارم شما هم به احترام "مرد روشنفكر" سينماي ايران كه مسلما در تغيير نگاه من و شما سهم عمدهاي داشته اين كار رو بكنيد. حتي اگر قرار بود فيلم كارگردان نان به نرخ روز خوري را هم ببينم حتما به احترام تهيه كننده آن كه سرمايه اش را به نوعي بر باد داده باز هم مبلغ را ميپرداختم. می خواستم یه پست در مورد فیلم بنویسم ( شاید هم نوشتم) که دیدم اینجا یه نقد خوب نوشته شده! بخونیدش! |
|
+ نوشته شده در
شنبه 4 اسفند1386ساعت 7 بعد از ظهر توسط ف ج |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو |
| درباره وبلاگ |
|
مهم این نیست من که هستم؛
مهم این است که در این جا فرصت حضور یافته ام و مهم تر این که تو از میان این همه انبوهی و کثرت، مرا و اندیشه هایم را پیدا کرده ای! |
|
RSS
|