تبليغاتX
دنیای بهتر
مي‌نويسم پس هستم

 

تو اينترنت دنبال شاعر اين شعر مي‌گشتم :

  

 زندگي صحنه يكتاي هنرمندي ماست
    
 هر كسي نغمه خود خواند و از صحنه رود
    
  صحنه پيوسته به جاست
    
  خرم آن نغمه كه مردم بسپارند به ياد

 

به اين مطلب برخوردم و کلش و از اینجا برداشتم  : http://www.magiran.com/

 

شاعر شعرهاي اميد و مهاجرت ژاله اصفهاني درگذشت


ژاله اصفهاني، شاعر ايراني، روزجمعه در بيمارستاني در لندن درگذشت. او با وجود اين كه بيش تر عمر خود را درمهاجرت گذرانده بود به دليل محتواي مبارزه جويانه شعرهايش در ميان روشنفكران ايراني و كساني كه براي آزادي و دموكراسي مبارزه كرده اند، نامي آشناست.
    
 ژاله اصفهاني 86سال پيش يعني در سال 1300 شمسي در شهر اصفهان به دنيا آمد. پس از به پايان رساندن تحصيلات ابتدايي و متوسطه در دانشكده ادبيات دانشگاه تهران به تحصيل پرداخت و در سال 1326 در سن 25 سالگي به همراه همسرش ناگزير به مهاجرت از ايران شد و به اتحاد جماهير شوروي رفت. در نخستين بخش زندگي خود در مهاجرت دوره پنج ساله ادبيات را در باكو به پايان رساند و با آموختن زبان آذربايجاني بيش از هزار بيت از سروده هاي سخنوران كلاسيك و معاصر آذربايجان را به شعر فارسي برگرداند. نخستين مجموعه شعر او با عنوان گل هاي خودرو در سال 1322 منتشر شد. سپس درسال 1333 همراه همسر و دو پسر خود براي ادامه تحصيل به مسكو رفت و در سال 1339 با درجه دكترا در رشته ادبيات از دانشكده دولتي لامانوسف مسكو فارغ التحصيل شد. با آغاز كار علمي در انستيتوي ادبيات جهان ماكسيم گوركي رساله اي به نام نيما يوشيج، پدر شعرنو پارسي به زبان روسي در مسكو منتشر كرد. اين كتاب نخستين اثري است كه در روسيه درباره نيما به چاپ رسيد.
    
 اصفهاني در سال 1333 در مسكو مدرك دكترا گرفت. او پس از انقلاب اسلامي به ايران بازگشت ولي پس از مدت كوتاهي دوباره از ايران مهاجرت كرد، ولي اين بار به غرب و در لندن مقيم شد.
    
  مجموعه اي از شعرهاي او در سال 1344 با عنوان «زنده رود» در مسكو منتشر شد. از ژاله اصفهاني تا به حال كتاب هاي «اگر هزار قلم داشتم»،« البرز بي شكست»، «اي باد شرطه»، «خروش خاموشي»، «سرود جنگل»، «ترنم پرواز»،« موج در موج» و «شكوه شكفتن» منتشر شده است.
    
 ژاله اصفهاني را بسياري از صاحب نظران با عنوان «شاعر اميد» معرفي كرده اند و اين در ميان عنوان هاي ديگري كه مي تواند مبين جنبه هاي مختلف شعر او باشد، عنوان بسيار مناسبي است، زيرا او حتي در شعرهايي كه از دردمندي هاي انسان روزگار خود سخن مي گويد، همدردي مي كند اما از درد نمي نالد. ژاله اصفهاني در يكي از شعرهايش با عنوان «قطار»آورده است:
    
    مي دود آسمان/مي دود ابر
    
    مي دود دره و مي دود كوه/مي دود جنگل سبز انبوه
    
    مي دود رود/مي دود نهر
    
    مي دود دهكده/مي دود شهر
    
    مي دود، مي دود دشت و صحرا/مي دود موج و مهواره و ماه
    
    مي دود زندگي خواه و ناخواه/من چرا گوشه اي مي نشينم
    
    مي دود موج بي تاب دريا/مي دود خون گلرنگ رگ ها
    
    مي دود فكر/مي دود عمر
    
    مي دود مي دود مي دود راه
    
 ژاله شعر خود را مي گويد و سبك و شيوه كلام او در هر شعر درخور مضمون اوست. با اين كه حدود شش دهه، همواره سرودن شعر را دنبال كرده است، هنوز هم وقتي كه شعر تازه اي از او مي خوانيم، در آن رنگي و آهنگي از خستگي انديشه اي و احساسي نمي بينيم. انگار كه روح ژاله همچنان در شعرش جوان و بيدار و تازه نفس مانده است.
    
 در اين تعهد، ژاله زندگي را صحنه هنرمندي خود مي داند و با آگاهي از اين كه هر كسي نغمه خود را مي خواند و از اين صحنه خارج مي شود، نغمه هايي را مي پسندد كه مردم به ياد مي سپارند و بديهي است كه مردم براي زندگي روحي و معنوي خود چيزي مي خواهند كه طبيعي باشد، انساني باشد، زيبا باشد، گيرا باشد و دريافتني باشد.
    
    زندگي صحنه يكتاي هنرمندي ماست
    
    هر كسي نغمه خود خواند و از صحنه رود
    
    صحنه پيوسته به جاست
    
    خرم آن نغمه كه مردم بسپارند به ياد
    
ژاله اصفهاني كه بيش تر عمر خود را در خارج از وطن گذراند، هرگز از غربت نناليد، مخصوصا از غربت به آن معنايي كه بسياري از شاعران غربت زده ايراني را در شعرهاشان به ناليدن واداشته است و شايد اين از اثرات جهان بيني او بود كه در هرجا كه زندگي مي كرد، خود را اول فردي از خانواده بزرگ انسان در روي زمين احساس مي كرد و بعد خود را به يك سرزمين معين، يعني وطنش كه ايران بود، وابسته مي دانست.
    
 ژاله اصفهاني در شعر «شود آيا» درباره وطن خويش مي گويد:
    
    ياد تو
    
    قطره قطره مي چكد از چشمم
    
    روي تو
    
    رفته رفته مي رود از يادم
    
دنياي شعر ژاله اصفهاني آفاق گسترده اي دارد و مضمون هاي گوناگون آن تقريبا همه تجربه هاي فكري و احساسي و عاطفي انسان را در برمي گيرد وبه همين دليل مثل خود انسان ماندگار است. ژاله اصفهاني در شعر كوتاهي كه «نه بركه، نه رود» عنوان دارد درباره مرگ چنين سروده است:
    
    مرا بسوزانيد
    
    و خاكسترم را
    
    بر آب هاي رهاي دريا بر افشانيد
    
    نه در بركه
    
    نه در رود
    
    كه خسته شدم از كرانه هاي سنگواره
    
    و از مرزهاي مسدود
    

+ نوشته شده در  جمعه 30 فروردین1387ساعت 10 قبل از ظهر  توسط ف ج | 

 

 

آدمها و احساس‌ها !

 

حافظه آدم‌ها در گردونه اتفاقات كم‌ رنگ‌تر و كم رنگ‌تر مي‌شود

 

و حس‌ها بي رنگ‌تر و بي رنگ‌تر

 

و يادها دورتر و دورتر

 

و خاطره‌ها محو‌تر و محو‌تر

 

و احساس‌هاي واقعي پايدارتر و پايدارتر..........

 

سه‌شنبه 27/۱

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه 28 فروردین1387ساعت 1 بعد از ظهر  توسط ف ج | 

 

الافاضات في‌الباب الناسزا و البد و بيراه!!

 

يكي از دوستان وبلاگي كه خواست نامش فاش نشود در يك comment خصوصي خواستن در مورد ناسزا ( از كلمه فحش استفاده نمي‌‌كنم چون جزء الفاظ  زننده است) و بد و بيراه گفتن نظرم رو بگم، شايد هم خواستن يه جورايي يك تست روانشناسي انجام بدن! اولش خواستم جواب ندم ولي معرفت ايجاب مي‌كرد كه چند جمله‌اي در اين مقال افاضه كنيم!!

 

اينكه بخواهم ژست بگيرم كه نه! من اصلا اهل بد و بيراه نيستم و هيچ‌كدام از الفاظي كه معنا و مفهوم ناسزا داشته باشه به‌كار نمي برم و از اين حرفا كه خب دروغه! و فكر هم نمي‌كنم ادعاي كسي در اين مورد واقعيت داشته باشه. مسلمن همه ما وقتي از كسي يا موقعيتي ناراحت يا عصباني هستيم عكس‌العمل نشون ميديم و گاهي بنا به ظرفيتهاي شخصيتيمون با نثار بد و بيراه يه جور تخليه رواني انجام مي‌ديم! 

اصولا در مورد هر چيز و هر كسي "باكلاس" بودنش برام مهمه، البته از واژه "باكلاس" هم تعريف خاص خودم رو دارم، مثلا ميگم كلاس فكري طرف بالاست ( يعني خوش فكره) يا كلاس رفتاري طرف بالاست ( يعني با نزاكته) و خب مسلمن استفاده از تركيب "بي كلاس" يعني عكس اينهايي كه گفتم! در مورد بد و بيراه هم از واژه‌هايي استفاده مي‌كنم كه بار منفي كمتري داشته باشن! لازم به ذكره كه ابدا از الفاظ زننده‌اي كه توهين به زن، مرد، جغرافياي افراد يا حتي توهين به چهارپايان باشه استفاده نمي‌كنم!

به نظر من باكلاس‌ترين ناسزاي روي زمين كلمه " ابله" هست كه من به كرات به كار مي‌برم. يا اگر كسي يا كساني اهل تحكم باشند بهشون ميگم " فاشيست" . يه همكلاسي داشتم، دوره ليسانس، كه تكيه كلامش تركيب "بي‌اتيكت" بود تا تقي به توقي مي‌خورد مي‌گفت فلاني خيلي بي‌اتيكته! زماني كه از دست كارهاي كسي زياد به ستوه ميام و فكر مي‌كنم چقدر تو رفتاراش بدون استراتژي عمل مي‌كنه، از واژه " جهان سومي" استفاده مي‌كنم و براي اينكه زياد برخورنده نباشه از صورت جمع اون استفاده مي‌كنم، مثلا ميگم "ما آدمهاي جهان سومي‌" اگر رفتار فردي خيلي low class باشه ميگم فلاني رفتاراش academic نيست، هيچوقت از واژه "بي‌فرهنگ" استفاده نمي‌كنم چون يه جور غلط مصطلحه! از كلمات " خنگ و كودن" هم بسته به موقعيت زياد استفاده مي‌كنم؛ حالا طرف يه ذره low IQ هم كه باشه ديگه حتمن همين كلمات رو به كار مي‌برم. اساسن از آدم‌هاي كم هوش زياد خوشم نمياد.

گاهي از كلمه "مزخرف" استفاده مي‌كنم مثل اين عبارت: فيلم مزخرفي بود! يا آدم مزخرفي به نظر مياد!  كه البته اين كلمه در زبان عربي به معناي " آراسته" است مثلا اگه اونا بگن " هو الانسان المزخرف " به فارسي ميشه " او فرد آراسته اي است!!"

ديگه كلمه " الدنگ" براي آدم‌هاي بي‌خاصيت و بي‌مصرف!

چند تا كلمه هم هستند كه ازشون خوشم مياد مثل" لوس" و " خل" مثلا به شوخي ميگم "خودت و لوس نكن!" و يا در مورد خودم " منم مثل خلا"  يا مثلا فلاني خيلي "خل وضعه" !

 

ديگه چيزي يادم نمياد، اميدوارم اين دوست محترم به همين حد راضي بوده باشند. در ضمن اگر شما دوستان هم مايل بوديد در مورد اين سوژه بنويسيد.

 

+ نوشته شده در  یکشنبه 25 فروردین1387ساعت 2 بعد از ظهر  توسط ف ج | 

 

 

 

"یك تكه نور" مهرداد آسماني را گذاشته ام روي تكرار  تكرار  تكرار  تكرار تکرار تکرار تکرار ...................... 

 

 

+ نوشته شده در  جمعه 23 فروردین1387ساعت 10 قبل از ظهر  توسط ف ج | 

 

 نگاهي زنانه به فمينيسم

 

كتابخانه دانشگاهي كه در آن تدريس مي‌كنم اگرچه كوچك و جمع و جور است ولي كتاب‌هاي خوبي دارد و مهم اينكه درست در مجاورت دفتر آموزش است و من در ساعات بين كلاسها دائم ميان قفسه‌ها سرك مي‌كشم ! سعي كردم براي تعطيلات عيد كتابي انتخاب كنم كه زياد نيازي به تمركز نداشته باشد و در عين حال به درد مطالعه در سفر هم بخورد، بنابراين كتاب " زنان زير سايه‌ي پدرخوانده‌ها" به قلم نوشين احمدي خراساني را انتخاب كردم. آشنايي من با قلم و به تعبيري هويت خانم احمدي برميگردد به دهه هفتاد، در آستانه سال 78وقتي دنبال يه سررسيد خوب مي‌گشتم برخوردم به "سررسيد زنان" كه علاوه بر تقويم، مجموعه‌اي بود از تصاوير و زندگينامه زنان موفق ايران و جهان ( اولين‌ها و بهترين‌ها ). بعدها از دوستم، الان در آمريكاست، در مورد او پرس و جو كردم و متوجه شدم كه مجله‌اي به نام "جنس دوم" منتشر مي‌كند. خواهرم آذر گفت كه خانم احمدي در سال 83 مجموعه مقالاتي درباره زنان را در مجلد "فصل زن" ( انتشارات روشنگران) منتشر كرده‌است كه ظاهرن الان ديگه چاپ نميشه!

كتاب زنان زير سايه پدرخوانده‌ها هم مجموعه مقالاتي به قلم به خود اوست كه با نثري روان و روزنامه‌اي ( روزنامه‌نگارانه؟ ) به مسائل زنان پرداخته. از ميان مقالات كتاب "نگاه مضطرب مرد ايراني به غرب و زن غربي " و " جمع و تفريق زنانه" را خيلي پسنديدم. او در مقدمه كتاب مي‌گويد:

روزي كه از واژه فمينيست براي هويت جديدم استفاده كردم نمي‌دانستم به راستي فمينيسم چيست. اگرچه الان هم هر چه پيش ميروم به ابهامات و سوالاتم افزوده مي‌شود. آيا فمينيسم ايدئولوژي است، علم است و يا نگاهي است متفاوت به جهان؟ اين سوالي است كه نمي‌توان جوابي يك‌بار براي هميشه و كلي به آن داد. در فراگرد فمينيست شدن دريافته‌ام كه برخي سوال‌ها جواب‌شان را با توجه به شرايط مشخص مي‌گيرند. هم‌چنين دريافته‌ام اصولي كه انسان_ زن و مرد_بايد به هر قيمت به آن پاي‌بند باشند سلامت و آسايش بشر يعني حقوق بشر است و بقيه كليشه‌هايي است كه ما بي‌حساب و گاهي هم از روي حساب مي‌سازيم. براي ذهن عادت كرده به كليشه‌سازي من هم، فمينيست بودن در ابتدا نمي‌توانست جز يك ادعا باشد. ص8

در جهاني كه دستخوش گرداب است، اگر مردان فكر كنند كه با ايستادن روي شانه‌هاي زنان، از فرورفتن مصون خواهند ماند به راستي در اشتباه هستند. نه! فمينيسم نمي‌خواهد زنان را بالا بكشد بلكه مي‌خواهد همه‌ي انسان‌ها را در رابطه‌اي انساني با يكديگر قرار دهد و اين رابطه انساني كه بشر همواره خوشبختي‌اش را در گرو آن مي‌بيند در مناسباتي قابل دست‌يابي است كه عاري از قدرت و سلطه باشد. ص17

 

او در مقاله‌ي "اخلاق سنتي در مقابل تكثرگرايي و نظام واژگان زنانه" مي‌گويد:

 

وقتي زني درد فمينيست بودن را به جان بخرد، حداقل قضاوتي كه در مورد او مي‌شود اين است كه آن زن چقدر با شوهر و يا بستگان او مشكل دارد كه به اين "بيماري" دچار شده است در كشور ما فمينيسم به عنوان يك انگ ضد اخلاقي آن چنان ابعاد گسترده‌اي پيدا كرده است كه حتا زنان مدافع حقوق زن براي برائت خود از اين "انگ" مقاله مي‌نويسند و مي‌خواهند ثابت كنند كه فمينيست ناميدن آنان فقط تهمتي است كه به آنان زده شده است. به هر حال نافرماني زنان از نظم موجود در هر حوزه‌اي كه انجام شود با نظام اخلاقي مردانه‌اي روبه‌روست كه آنان را حتا به خاطر داشتن نامي براي انديشه خود باز‌مي دارد." ص63

 

مي‌خواستم مطالعه اين كتاب را مخصوصا به خانم‌هاي بازديد كننده و دانشجويان دختر پيشنهاد كنم، فكر كردم چرا هنوز از قيد و بند جنسيت رها نشده‌ام و چرا هنوز، بر اساس رسوم نخ‌نماي سنتي، خط‌كشي زن و مرد برايم از بين نرفته! مگر غير از اين است كه مي‌بايست حداقل در محافل علمي جنسيت رنگ ببازد و سعي كنيم زن و مرد در كنار هم در درك آگاهي‌هاي يكديگر از جنس مخالف تلاش كنيم! پس شما آقاي محترم كه شايد هنوز سگرمه‌هايتان در هم است، شما هم اين كتاب را بخوانيد، تا با نگاه و قلم زنانه بيشتر آشنا ‌شويد!   

 

 

پ.ن یه مصاحبه جالب در مورد جنبش زنان بعد از دولت نهم رو اینجا بخونید: http://radiozamaaneh.com/special/2008/03/post_464.html

 

   

+ نوشته شده در  سه شنبه 20 فروردین1387ساعت 9 بعد از ظهر  توسط ف ج | 

 

  

بعد از اون پست نسبتن تند، كه حسابي پنبه آقاي ميركريمي رو زديم، فكر ميكنم خوندن اين پست خالي از لطف نباشه! 

 

 

ماجراهاي من و پسرم (2)

 

 

* پسرم: مامان من گيج شدم ! اين سر مخشه ( منظورش سرمشقه) من و ببين !

 

 من: خب دیدم

 

پسرم: ببين مي نويسيم : خورد بعد ميگيم خرد ، مثلا ميگيم روزبه شامش را خرد.  اونوقت مي‌نويسيم خرد ولي ميخونيم " خورد" مثلا مامان روزبه سبزي خورد ميكند!  چرا اينجوريه !

 

( كلي براش توضيح دادم تا قانع شد، البته ظاهرا)

 

* تمرين صداي چ

 

من: بنويس قوچان

 

پسرم: قوچان يعني چند تا قوچ؟

 

من: نه اسم يه شهره  تو استان خراسان!

 

پسرم: پس اونجا قوچ زياد داره؟!

 

من : نه! فكر نمي‌كنم.

 

پسرم: پس چرا اسمش قوچانه؟؟

 

 

* خاله‌اش برايش كتاب مي‌خواند :" پيرمرد گفت خدا بزرگ است"

 

پسرم: يعني خدا از غول هم بزرگتره؟

 

* در مسافرت

 

پسرم: اينا چه گليه؟

 

من: گلهاي وحشي

 

پسرم: يعني آدم و گاز ميگيرن؟

 

من: نه ! يعني اينا خودشون رشد كردن !  

 

* در منزل

 

پسرم: مامان بزرگترين كشور دنيا كجاست؟

 

من: منظورت از نظر مساحته ديگه؟

 

پسرم: نه، از نظر گنده‌گي!

 

* يك روز برفي كه مدرسه‌ها تعطيل نشدند!

 

پسرم: مامان خوشحالي من ميرم مدرسه نه؟

 

من: چطور؟

 

پسرم: آخه اگه بمونم خونه به ضررت تموم ميشه، چون من همش با كامپيوتر گيم بازي ميكنم و تو نمي‌توني ترجمه‌هاتو انجام بدي و تند‌تند به وبلاگت سر بزني !!

 

* تمرين صداي " ه"

 

پسرم: من دوباره گيج شدم!

 

من: چرا؟

 

پسرم: چرا مينويسيم " نهار" ميگيم : ناهار، "چهار"  ميگيم چاهار،  " صبح" ميگيم صب. من خسته شدم چي ميشه اگه صابون و بنويسيم " سابون" ؟؟

 

من: ما تو زبان فارسي چند تا حروف داريم با يك صدا مثل : ص و س و ث !!

 

پسرم: اين چه زبونيه!!؟؟ اصلا دوس ندارم سخته! اونم براي من كه بچه كلاس اولي‌ام! مگه نه ؟؟ به خاطر اين درساي سخته كه من نمي‌تونم اسپایدر من بشم!

 

من: ربطش با اسپايدرمن شدن چيه؟

 

پسرم: اسپايدر‌من به جاي اينكه مثل من هي مخش بنويسه ميره تمرين ميكنه چه جوري از ديوارا بالا بره و تار بندازه!

 

 

 

+ نوشته شده در  دوشنبه 19 فروردین1387ساعت 2 بعد از ظهر  توسط ف ج | 

 

تمرين بلافصل تمرگيدن !!

 

بعضي‌ها در توهماتشون خودشون رو آدم‌هاي بسيار با استعدادي مي‌دونن و تلاش مذبوحانه‌اي دارند تا اين استعداد نصفه، نيمه را به خورد عوام الناسي مثل من بدهند! اين آدم‌ها به ضرب و زور "رابطه" و "رفيق بازي" و گاهي كاملا بر حسب"اتفاق" به جاها و موقعيت‌هايي مي‌رسن كه هاج و واج مي‌موني از بدقوارگي اين ردا به اندامشون! يه ايران شناس (فكر مي‌كنم ادوارد سعيد باشه) گفته " اصل حاكم بر روابط ايراني‌ها رفاقته"  منظورش از رفاقت رفيق بازيه نه دوستي و الفت! در اين مملكت همه چيز هيئتي و رفاقتي است.

 

اينها كه گفتم البته به نوعي مقدمه بود

 

گفتيم از واپسين روزهاي تعطيلات استفاده كنيم و برويم سينما. دست برقضا تصميم برآن شد "به همين سادگي" رضا مير كريمي فيلم تحسين شده جشنواره 86 را ببينيم. دليل اصليش هم تم زنانه فيلم بود. شخصا جشنواره فجر و داوري‌هايش را از بيخ و بن قبول ندارم، چرا كه وقتي فيلم‌هاي جعفر پناهي، ابوالفضل جليلي و فيلمسازاني از اين دست اجازه رقابت نداشته باشند ديگر عملا به جاي رقابت رفاقت حاكم است. در حين ديدن فيلم و بعد از آن  خيلي سعي كردم خوددار باشم و حرص نخورم و غر نزنم ولي نشد كه نشد. انگار من اصلا "ناراضي" و "معترض" به دنيا آمدم!!  آخه واقعا يه جاهايي احساس مي‌كني داره به شعورت توهين ميشه!! فيلمي كه مسلما تا هفته بعد جز close up  هاي چهره "زن" داستان، چيزي از آن به يادم نخواهد ماند! دارم فكر مي‌كنم اگر ما مثلا در كشوري مثل فرانسه زندگي مي‌كرديم به اين فيلم‌هاي درجه پنج و شيش چپ هم نگاه نمي‌كرديم چه برسه به اينكه دو ساعت هم براش وقت تلف كنيم!! در هر حال من هنوز هم كشف نكردم كه چرا آقاي ميركريمي اينقدر سعي در تظاهر به روشنفكري دارند و خودشان را به زور چپانده‌اند در جرگه آدم‌هايي كه حداقل سي سال تحقيق و مطالعه پشت كار و اثرشان است. ايشان با آن فيلم كذايي "خيلي دور خيلي نزديك" كه چند سال پيش فيلم برتر شد چه مي‌خواست بگويد؟؟ درسته كه اطلاعات فني سينمايي من خيلي كمه و لي به عنوان مخاطب حق دارم در مورد محتواي فيلم نظر بدهم! فيلم مثلا مي‌خواست از ماديات به معنويت رسيدن يك پزشك مرتد را نشان بدهد آن هم با  long shot هاي كوير و ماشين مدل بالا و close up صورتهاي پر از آرايش منشي و پزشك!  

 

اين فيلم اخير هم برشي يك روزه از زندگي زني خانه‌دار است كه برخلاف ظاهر كم هوش و بي دست و پايش مثلا خيلي هم كار بلد است! اصلا نتوانستم با اين شخصيت ارتباط برقرار كنم، شايد برخلاف نكات مشترك زنانه‌اي كه با او داشتم، دغدغه‌هاي من(و قطعا بسياري از زنان همفكرم) از جنس دغدغه‌هاي او نيست. او همواره در گذشته خود دست و پا مي‌زند، برخلاف او همسرش را بيشتر توانستم بپذيرم، مردي رو به رشد و آينده نگر. مسلما چنين آدم بلندپروازي با زني مثل او ( و يا بالعكس زني فعال و خودجوش با مردي خموده و routine) در دنيايي كاملا متفاوت سير مي‌كنند كه در هيچ نقطه‌اي باهم تلاقي ندارند. دو آدم متفاوت با دو دنياي متفاوت؛ تنها نكته مثبت فيلم همين بود و بس! اوايل فيلم هم فيلمبردار با رفتن از اين تصوير به آن تصوير مثلا مي‌خواست تشويش زن را نشان بدهد كه باعث شد حسابي سر گيجه بگيريم !!

 

حدود يك دهه است كه پرداختن به مسائل زنان به نوعي مد و پز روشنفكري شده و عده‌اي از غافله عقب نمانده‌اند و هر طور شده مي‌خواهند هر موضوع دم دستي را به خورد ما بدهند. در پستي( خرداد 86) گفته بودم : مرداني كه به دغدغه‌هاي زنان مي‌پردازند برايم بسيار قابل احترام هستند " اما نه هر مردي و نه هر نوع پرداختي. عنوان اين پست گرچه شايد تند به نظر بيايد ولي كل فيلم همين بود يعني زني كه احساس تنهايي و روزمرگي ميكند برود استخاره كند و چه خوب و بد بتمرگد سرجايش. هيچ راه حل علمي براي زناني از اين دست ارائه نشده؛ نه مطالعه‌اي نه مشاوره‌اي!! 

 

در جامعه‌ مردسالار ، نگاه مردان به مقوله دغدغه‌هاي زنانه باز مردسالارانه و جنس دومي است! ديگر اينكه ما در جامعه سنت زده‌مان به همه چيز رنگ تقدس داده‌ايم ؛ قرآن و استخاره مثل فال گرفتن شده در حالي‌كه استخاره و مشورت طلبيدن از قرآن آداب دارد. هر مشكل حادي را نمي‌توان با فال و استخاره حل كرد!! بدون ذره‌اي شك معتقدم پرداختن به مسائل زنان در جامعه ما كه با پيچيدگي‌هاي بي‌شماري از جمله قانون، فقه، سنت، مدرنيته و بسياري موضوعات ديگر درهم تنيده شده؛ از عهده فردي بر‌ميآيد كه حداقل چند سالي در اين زمينه مطالعه علمي داشته باشد.

 

در آخر

 

 دوست دارم به آقاي ميركريمي بگويم لطف كنيد ديگر به مسائل ما فكر نكنيد! به قول مسعود شصتچي (به عبارتي آقاي مديري) "خيلي ممنون" !

 

حالا تو اين هاگير واگير كه من دارم حرص مي‌خورم و پشت سر فيلم‌نامه نويس و كارگردان بد و بيراه نثار مي‌كنم همسر محترم حس مزاحشان گل كرده: " شما زياد خودش و ناراحت نكن، ايشون قراره به سفارش شركت كيك رشد يه فيلم ديگه بسازن به اسم" به همين خوشمزگي" كه باهم بشه : به همين سادگي، به همين خوشمزه گی" !

 

 

+ نوشته شده در  جمعه 16 فروردین1387ساعت 11 قبل از ظهر  توسط ف ج | 
 

هميشه بهار

 

آفتاب فهميدن

از افق دور و مبهمي در روح طلوع مي‌كند

و قطره‌ها كم كم، جويبار

و جويبارها اندك اندك، نهر

و نهرها رفته رفته، دريا مي‌شوند

و آدمي را از درون غرق مي‌كنند

آفتاب آگاهي، گرماي روشن آشنايي

همچون حلول آرام و مستمر "فردا" در جان"امشب"

و همچون ورود پنهاني و پيوسته بوي بهار

كه در دماغ اسفند ماه مي‌پيچد

در سرزمين روح مي راند و پيش مي‌رود

اين تغيير فصل آغاز دارد اما بي‌پايان است

در اين دنيا آفتاب همواره در سر زدن است

بهار، همواره در رسيدن

و دل مدام در فهميدن!

 

دكتر شريعتي: مجموعه دست نوشته‌هاي پراكنده

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه 14 فروردین1387ساعت 10 قبل از ظهر  توسط ف ج | 
 

بسیار سفر باید تا پخته شود خامی......

 ساحل رودخانه اروند ( اروند کنار )

اروندکنار -  یادمان شهدای غواص

مسجد جدید التاسیس  آن سوی مرز آبی اروند رود.

 قبل از سقوط صدام در این مکان تندیس او بوده که با دست به سوی ایران اشاره می کرده است. از نظر معماری دیوارهای بیرونی مسجد به شکل بدنه کشتی ساخته شده.

*  به علت بعد مسافت مجبور بودم زوم کنم ! به همین دلیل کیفیت عکس چندان دلچسب نیست!!

 لنج های اروند کنار

در آبادان بازاری است به نام " ته لنجی"  که کالاهای ( قاچاق) حمل شده ته این لنج ها 

به فروش می رسد.

 هتل " کاروانسرا" ی آبادان ( بین آبادان و خرمشهر )

 

+ نوشته شده در  یکشنبه 11 فروردین1387ساعت 11 بعد از ظهر  توسط ف ج | 
 

 چند روزی نیستم.

+ نوشته شده در  سه شنبه 6 فروردین1387ساعت 10 قبل از ظهر  توسط ف ج | 

  

 

 

 

نوگلم

خوشحالم كه آغاز زندگيت با مهربان‌ترين لحظات مادر طبيعت قرين شده است، همچنين خوشحالم كه تقدير بر "پسر" بودنت رقم خورد چرا كه اگر دختر مي‌شدي طاقت نداشتم ببينم هر لحظه زير ذره بين قضاوت همنوعانت باشي.

وقتي با چشمان كوچكت به صورتم خيره مي‌شوي نمي‌دانم برايت چگونه‌ام، اما من در عمق نگاه تو آرزوهاي طول و درازم را جستجو مي‌كنم.

 

پسركم

هيچ تضميني نمي‌توانم به تو بدهم كه بتوانی در زندگيت به تمام خواسته‌هايت برسي چرا كه دنيايي كه تو به آن پا گذاشته‌اي سر تا سر عدم سكون و ملغمه‌اي از آرامش و نا آرامي است، بايد آنقدر از دست بدهي و به دست بياوري تا بداني كه اين دنيا جاي دل‌بستن و ماندن نيست.

سرزميني كه تو در آن چشم به روي زندگي گشوده‌اي مانند تمام نقاط دنيا تركيبي از دردها و عيشهاست؛ در سرزميني خواهي زيست كه بايد براي گرفتن حق‌ات بجنگي گر چه حق داشتني است نه گرفتني. بايد بداني پا به مملكتي گذاشته‌اي كه چندين هزاره از قدمت آن مي‌گذرد ولي مردمانش هنوز در الفباي زندگي مانده‌اند، هنوز ارزش خيلي چيزها مثل "وقت" "سلامتي" "ثروت ملي" و "آزادي" از نوع معقول و مقبولش را نمي‌دانند. تعجبي نيست اگر ببيني هنوز در چنبره سنت‌هاي متحجرانه و هنجارهاي بي‌معني گرفتارند و "دانستن" در نقطه كور ديدشان قرار گرفته.

 

عزيزكم

بسيار تلاش خواهم كرد تا تعريف مفاهيم انساني را با عمق وجود درك كني، بداني كه "عشق" گذشت و تكثير مكرر مهرباني‌هاست، شكست مادرکامیابی است و اینکه اگر بازنده خوبی نباشی هرگز نمی توانی برنده خوبی باشي. اين سخن نغز اديسون را به خاطر بسپار كه "پيشرفت آدمي يك در درصد نبوغ و نود و نه درصد پشتكار است". اصراري ندارم در انتخاب راهت نقشي مداخله‌گر داشته باشم اما دوست دارم بداني كه از نظر مادرت كنجكاوي منشاء تمام علوم و هنرهاست و بدون دانشگاه رفتن هر چه بداني و بخواني مدون و اصولي نخواهد بود. همچنين دوست دارم بداني عرض زندگي از طول آن مهمتر است و چگونه مردن از كي و كجا مردن ارزشمندتر.

 

نازنينم

اميدوارم زمان ازدواج به آن سطح از دانش و آگاهي رسيده باشي تا همسري انتخاب كني كه بال پرواز انديشه‌هايت باشد، در غير اين صورت فقط جسميت تو را ارضاء خواهد كرد و نه روحت را، همچنين اميدوارم  درك كني " وصل" مرگ عشق است و اين خاصيت بشر است كه به آنچه دسترسي دارد و در حوالي آن است زود عادت مي‌كند و خيلي از ما "عادت" را با "عشق" اشتباه مي‌گيريم. فقط و فقط  به يك شرط عشق ماندگار ميشود و آن زماني است كه تو و دلداده‌ات هر روز و پيوسته در حال نو شدن و تغيير باشيد. آنقدر كه اگر چهره‌ها تكراري شده باشند، افكار و احساسات هر لحظه تازه تر و نوتر شوند، از نظر مادرت عشق مانند موجودات زنده نياز به رسيدگي و پرورش دارد و لحظه‌اي غفلت پايان آن خواهد بود، به ياد داشته باش " دلي كز عشق خالي شد فسرده خواهد گشت".

 

دلبندم

تو را همچون قاصدكي به دست تقدير و سرنوشت مي‌سپارم و از خدا مي‌خواهم دست مهربانش را چون هاله‌اي بر سرت نگه دارد!

 

"دوم فروردين سالروز آغاز زندگيت مبارك "

 

پ. ن. اين متن در بيستم فروردين ماه 1380 نوشته شده است.

 

+ نوشته شده در  جمعه 2 فروردین1387ساعت 10 قبل از ظهر  توسط ف ج | 
 
صفحه نخست
پست الکترونیک
آرشیو
درباره وبلاگ
مهم این نیست من که هستم؛
مهم این است که در این جا فرصت حضور یافته ام
و مهم تر این که تو از میان این همه انبوهی و کثرت، مرا و اندیشه هایم را پیدا کرده ای!



پیوندهای روزانه
یوکابد
نقاش
هشیوار
مریم
زبان و ترجمه
آشپز باشي
كوير
بادصبا
يك ليوان چاي داغ
آینه
خواب زمستانی
یادداشت های یک دختر ترشیده
از زندگی
سایه نوشت
سلطان بانو
دن کیشوت
مثل تو
آوای زن
عباس معروفی
2 چکاوک
میم نون .کام
آرشیو پیوندهای روزانه
نوشته های پیشین
آبان 1388
مهر 1388
شهریور 1388
مرداد 1388
تیر 1388
خرداد 1388
اردیبهشت 1388
فروردین 1388
اسفند 1387
بهمن 1387
دی 1387
آذر 1387
آبان 1387
مهر 1387
شهریور 1387
مرداد 1387
تیر 1387
خرداد 1387
اردیبهشت 1387
فروردین 1387
اسفند 1386
بهمن 1386
دی 1386
آذر 1386
آبان 1386
مهر 1386
شهریور 1386
مرداد 1386
تیر 1386
خرداد 1386
آرشیو موضوعی
خوش آمد گویی
ادامه تحصیل دختران
آقای ده نمکی
در باب...
فیلم چهارشنبه سوری
شعر: سهم من
رفع ابهام
شریعتی: فاطمه فاطمه است
کارگردانهای مرد
زویا پیرزاد
تابلو صعود
همسر دوم
ازدواج موقت
سال بلوا
واگویه:در باب روشنفکری
یک گزارش جالب
تنها می شوی
فرد و زندگی
زن از دیدگاه ویل دورانت
تصویر
شانس آدم حسابی شدن دختران
گپی دوستانه
اگر بتهوون در ایران بود
اینجا همه چیز خوب است
اركستر چوبها
تو را خواهم یافت
سنتی
یانگوم
واگویه
ما صاحب نداریم
شوخی با همه چیز
کتابخانه تکانی
عطر پاییز
شعر
بهانه زندگی
اینطور شد که....
جمع اضداد
WIDE EYE SHUT
نجوا
گپی دوستانه
شعر
فیل سوفانه!
میرزا غررو!
آدمها درختها
معتاد مدرن!
پروانه بودن یا لاک پشت بودن..
نگاه کردن آقایان به خانمها!
هنجارهای ساختگی
دورتر دیرتر
پاییز خرمالو و دیگر هیچ!
عبرتم نشد
B R T
جسارتا کمی تا قسمتی عارفانه!
م . م
که عشق آسان نمود اول...
تمرین جمله سازی
میشه خدا رو حس کرد...
تصویر ( شب یلدا)
پاتک
خانواده سنتی خانواده مدرن
بوتو و بوتوها
آدمها و کتابها
جریان سیال ذهن یک خانه دار!
ّپراکنده های قطبی
کلمات
نیایش
نیچه
کودک درون
پا تو کفش زبان شناس ها!
ماجراهای من و پسرم 1
یه پست کاملا نا مرتب
اشتباه
اموال سرقتی
مجله زنان
آدمهای معمولی آدمهای خاص
آدمهای معمولی آدمهای خاص 2
یه ذره تارخ مصرف گذشته!
سنتوری
واگویه: ایکاش
همیشه پای یک زن در میان است!
خونه تکونی
هشتم مارس
دنباله خونه تکونی
سالی که گذشت...
بهار
تولد
عکس(سفر به جنوب)
همیشه بهار
تمرین بلافصل تمرگیدن!
ماجراهای من و پسرم2
نگاهی زنانه به فمینیسم
الافاضات....
آدم ها و احساس ها!
ژاله اصفهانی
یه پست بدآموز
پستی که مدتها بود.....
مرا نهراسان(شعر)
میان ماندن و رفتن!
آرزو
زندگی گله ای...
در جستجوی یار .....
monologue
ماجراهای من و پسرم (3)
جشنواره کن
زن همیشه خاص
بالاتر از سیاهی
فلات یادگیری
سالگرد وبلاگ
عاشقانه ها
Run, Forrest, Run
شاهكار خلقت
شريعتي
مرباي توت فرنگي، فمينيسم!
تابستان جان.....
با پیشوند و پسوند یا....
حدیث آرزومندی
تو همانی که ....
سوتی های صدا و سیمایی
اندک اندک...
برای مردی که ....
ماجراهای من و پسرم (4)
هر آدمی....
مناجات داغ !
از اینجا و آنجا
چرا شکیبایی....؟
قیاس مع الفارق
واگویه (سفر)
لایحه حمایت از خانواده
فرزندان جنگ
پراکنده ها
تو مایه های....
از تخم مرغ تا تحریم!
زخم
بازیچه
لایحه
گلدونام
ماجراهای من و پسرم (5)
شاید مفید
خلوت
بفرمایید کمی پول
مشق شب
عطر پاییز
پراکنده ها
پست بی مناسبت
روز جهانی کودک
روز جهانی پست
جریان سیال زندگی
شعر (فقط فرض کن)
یک پست طلسم شده
مونولوگ(2)
واگویه
شعر (دستور زبان عشق)
ایکاش خاتمی نیاید...
ماجراهای من و پسرم (6)
عقده پاییزی
بشتابید !
ثبت لحظات
جای نا امن !
از اینجا و آنجا
واگویه
سکوت
زنده باد تساوی
نذر !
جوک
جامعه شناسانه !
بدون شرح (تصویر)
انشا
کاسه های داغ تر از آش
بازی در صحنه (شعر)
دیوار شیشه ای
ماجراهای من و پسرم(7)
تجارت پیشگی
واگویه
بازی
خاتمی
فراموشی
اسفندگان/ valentine
مرگ پایان کبوتر نیست!
بی موقع
هشتم مارس
یک درب و داغون تمام عیار!
بهار
تولد
شریعتی
معمولیت!
فرد خلاق کیست؟
ماجراهای من و پسرم(8)
سفر قشم...
سفر 2
شعر (به آرامی)
عذاب وجدان
واگویه
گفتگو با خدا
تو مایه های غر
عجب!
اموال سرقتی
جان آدم ها
زنان سران عرب
مونولوگ
ابزار
شعر
indifference
کدام روز زن؟!
شب پرحادثه
نافرجامی
دردواره ها (شعر)
این روزها
ماجراهای من و پسرم (9)
مایکل جکسون
هزارنکته...
درباره الی...
درد جاودانگی(کتاب)
خلاصی !
وقتی خواسته ها تحقق نمی یابد
جناب حافظ !
فصل گیلاس
نیمه شعبان (عکس)
پیوندها
***زنان ايران
سخنان نغز
نامه اي به خدا
مسعود بهنود
عماد افروغ
مسعود ده نمكي
***بانوي آبي
شريعتي
سايت سينمايي فكسون
مهاجراني عطاءالله
مداد سياه
شجريان
***وارش فعال حقوق زنان
عبدالكريم سروش
حسين پاك دل
ترجمه
حاج محمدي
***چرك نويس
نظري
ديباچه
پينكفلويديش
***مصطفي مستور
***روزنامه نگاري
درباره ترجمه حيدريان
وازنا ( مجله الكترونيكي شعر)
عكاسي
***روزنامه اعتماد ملي
صادق زيبا كلام
منيرو رواني پور
***ميرا
قالب سايكو
***نيك نوشت
***ايبنا خبرگزاري كتاب ايران
***نازي
***هنوز
ترنم باران
قفس بي مرز
***شهروند امروز
فرزان سجودي
آفتابگردون
شركت گردشگري كلوت
*** مديريت بلاگفا ( عليرضا شيرازي)
**شايستگي
*** فوتوبلاگ نصيري
***ترجمه
مونتاژ
****معنويت (فلسفه)
***فرهنگ و هنر
*** آذر
***نازلي
فرح اصولي
كانون ادبيات
***گيتي
* ميدان
راديو زمانه
***ابراهيم مختاري
***** Guardian
پارس چنوبی
*** شبنم طلوعی
***نارنج
***چراغ
میدان
مدرسه فمینیستی
ماریان
my pictorial thoughts
***ماجراهاي من و مادر شوهر
***دهه شصت
 

 RSS

POWERED BY
BLOGFA.COM

طراح قالب
دیجیتال کیوان