تبليغاتX
دنیای بهتر
مي‌نويسم پس هستم
       

 زن هميشه خاص!!!

 وقتي داشتم فيلم‌نامه" حقايق درباره ليلا دختر ادريس"* به قلم بهرام بيضايي رو مي‌خوندم، بي‌اختيار ياد سوسن تسليمي افتادم چون شناخت من از او همزمان شد با شناختم از بيضايي، هنوز هم از نظر من تسلیمی بهترين بازيگر زن ايراني است. اولين بار او را با فيلم "باشو غريبه كوچك" شناختم ، البته زماني‌كه اين فيلم پخش شد 8،9 ساله بودم و درك درستي از بازيگري نداشتم اما با كنجكاوي و تعجب حركاتش را دنبال مي‌كردم. يادم مي‌ايد وقتي اين فيلم از تلويزيون پخش شد با اينكه مادرم از سينما و بازيگري چيزي نمي‌دانست بسيار به او و بازيش علاقمند شده بود. بعدها دوران دبيرستان كه بودم "شايد وقتي ديگر" را ديدم و چون كم‌كم داشت يك چيزهايي از سينما و بازيگري سرم مي‌شد مجذوب فيلم و بازي او شدم و فكر مي‌كنم  start اوليه علاقمندي من به مقوله سينما و زن در سينما از همان‌جا زده شد. روز بعد از پخش فيلم در كلاس با خانم نادرزاده دبير درس آمار در مورد آن بحث كرديم ، فكر مي‌كنم ما نظرش را پرسيديم و او هم دقيقن يادم نيست چي گفت ولي ميدانم كه كلي از فيلم تعريف كرد. تسليمي در سريال" سربداران" هم ايفاي نقش كرده بود كه من بچه‌تر از اون بودم تا از سريال و پيچيدگي‌هاي اون سردربيارم!

وقتي شنيدم از ايران رفته خيلي متاسف شدم، هيچ دقت كردين بعضي از شخصيت‌ها اصلن مابه‌ازاء ندارند! انگار تكرار ناپذيرن! بايد چند و شايدهم چندين نسل بگذره تا يكي مثل اونا بياد!!

اين‌كه تسليمي از نظر من يه زن خاصه فقط در بازيگر بودنش خلاصه نميشه بلكه يه نوع اقتدار و غرور مثبت زنانه تو شخصيتش هست كه من و مجذوب كرده! شخصن معتقدم زنانگي فقط به زيبايي خيره‌كننده نيست، يه نوع جذابيت خاص فطري و شخصيتي هست كه بعضي زن‌هارو از زن‌هاي ديگه متمايز مي‌كنه! مثلن همين خانم فاطمه معتمد آريا كه بر اساس نرمهاي معمول جامعه و پارامترهاي مردپسند زن خيلي زيبايي نيست و مسلمن با چهره‌هاي شكيل بازيگران امروزي فاصله بسيار داره، ولي اون جذابيتي كه مد نظر منه از ايشون يه زن منحصر به فرد ساخته!

 

خب بهتره ديگه كمتر به نظرات شخصي‌ بپردازم و برم سر اصل مطلب :

چند وقت پيش سايت "فرهنگ و گفتگو" يه مصاحبه جالب با خانم تسليمي انجام داده؛ اين مصاحبه يكي از دلچسب‌ترين مصاحبه‌هايي هست كه تا به حال خوندم! يه شرح حال كامل از زندگي و دلايل مهاجرتش از ايران. حتمن اینجا بخونيدش!! 

 

* اين كتاب رو از نمايشگاه كتاب خریدم. انتشارات روشنگران و مطالعه زنان، 1380،قيمت 15۰۰

                                  

+ نوشته شده در  سه شنبه 31 اردیبهشت1387ساعت 2 بعد از ظهر  توسط ف ج | 

جشنواره فيلم "كن"

 

نخستين دعوت جشنواره بين‌المللي فيلم كن از سينماي ايران در سال 1318 صورت گرفت. اين دعوت در نامه‌اي از سوي سفارت فرانسه در تهران خطاب به وزارت امور خارجه ايران مطرح شده بود. در پاسخ به اين دعوت، كه در موزه سينما در معرض ديد عموم گذاشته شده است، از سوي وزير امور خارجه وقت به نخست وزيري چنين نوشته شده است " نظر اين وزارتخانه اينست كه با وسايل امروزي شركت دولت ايران مناسب نيست و اگر پوزشي خواسته شود بهتر است." نخست وزير وقت نيز در حاشيه اين نامه نوشته است"نظر وزارت امور خارجه تاييد مي‌شود به طريقي كه مصلحت مي‌دانيد عذر بخواهيد". بعد از انقلاب سينماي ايران 23 بار در جشنواره كن كه معتبرترين جشنواره بين‌المللي به شمار مي‌رود حضوريافته و موفق به كسب 18 جايزه شده است.

سينماي ايران براي نخستين بار در سال 1340 با فيلم " كوروش كبير" ساخته مصطفي فرزانه در جشنواره كن حضور يافت. سينماي ايران همچنين براي نخستين بار در سال 1341 " جايزه شوراي عالي تكنيك" جشنواره كن را با فيلم "بامداد جدي" ساخته "احمد فاروقي قاجار" به عنوان بهترين فيلم براي جوانان كسب كرد.

نخستين داور ايراني در جشنواره كن نيز" فريدون معزي مقدم" بود كه در سال 1353 در بخش جشنواره "سينماو جوان" كن به قضاوت پرداخت. درهمين سال جايزه بزرگ اين جشنواره به فيلم "انتظار" ساخته امير نادري تعلق گرفت. معتبرترين جايزه كن "نخل طلايي" در سال 1376 به فيلم "طعم گيلاس" ساخته عباس كيارستمي تعلق گرفت كه معتبرترين جايزه سينماي ايران به شمار مي‌رود.

 

منبع: ضميمه روزنامه اطلاعات

 

اين روزها ( 14- 25 مي، 25 ارديبهشت- 5 خرداد ) جشنواره كن در فرانسه برگزار ميشه؛ سري زدم به : http://www.festival-cannes.fr/en/archives/2008/juryLongFilm.html

  

داوران نام آشناي اين دوره شان پن Sean Penn  بازيگر و فيلمساز آمريكايي و  مرجان ساتراپي فيلمساز آمريكايي ايراني تبار‌ه كه پارسال فيلمش ( پرسپوليس) فيلم برگزيده خارجي شده بود.  فيلم رو ديدم خيلي خلاقانه بود از اين جهت كه انيميشن بود! و سياه و سفيد! كل فيلم در مورد زندگي خصوصي فيلمساز از دوران كودكي تا مهاجرتش به آمريكا است. من از قسمت مربوط به جنگ و دوران مدرسه‌ش خيلي خوشم اومد. ظاهرن و متاسفانه چند ساله هيچ فيلمي از ايران در اين جشنواره شركت نكرده !!!

جشنواره كن از سال 1946 در فرانسه برگزار ميشه و گروهي از افراد خبره در رشته‌هاي مختلف سينما، روانشناسي، فلسفه و ارتباطات به گزينش فيلم‌ها اقدام مي‌كنن.

                           

                        

                           

+ نوشته شده در  شنبه 28 اردیبهشت1387ساعت 8 بعد از ظهر  توسط ف ج | 

 

ماجراهاي من و پسرم (3)*

 

* در پارك

 

پسرم: اين چه گليه؟

 

من: گل بنفشه

 

پسرم: اين كه زرده!!

 

* يك روز ديگر در پارك

 

_ اين چه حشره ايه؟

 

_  خرمگس

 

_ ( با تعجب) خرمگس!؟ ولي اينكه شبيه زنبوره!

 

_ "خر" يعني بزرگ و خرمگس يعني مگس بزرگ!

 

_ آهان! يعني به زنبور بزرگ ام ميگن " خر زنبور!"

 

*در حياط مجتمع

 

_ مي‌خواستم از گلهاي حياط يكي و بكنم خاله گفت: گناه دارن! ايكاش يه دونه از اينا  بي‌گناه بود من مي‌كندمش!

 

*با خاله‌ش اختلاط كرده!

 

_ من مي‌خوام در آينده " ناخداي" كشتي بشم. راستي آذر ناخدا يعني خدا نداره ؟؟ ( منظورش: به خدا اعتقاد نداره؟)

 

خاله ش: نه! ناخدا همون "ناوخدا" ست، يعني بزرگ ناو ! ناو همون كشتيه!

_ خب پس من مي‌خوام "ناو خدا" بشم!

 

* موقع برگشتن از درمانگاه

_ مامان ايكاش تو پرستار يا دكتر مي‌شدي!

_ چطور ! شغل منو دوست نداري؟

_ چرا، ولي اگه پرستار يا دكتر مي‌شدي، چون مامانم بودي يواش‌تر بهم آمپول مي‌زدي!

_ فرقي نمي‌كرد چون آمپول يه چيزه دردناكه چه من تزريقش كنم چه پرستار !!

 

* تقديم به برادر دن كيشوت كه اين مجموعه پست‌هارو دوست داشتن!

 

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه 25 اردیبهشت1387ساعت 2 بعد از ظهر  توسط ف ج | 

 

Monologue

 

_ خانه‌ام را دوست دارم، فرزندم را دوست دارم، همسرم را دوست دارم، شغل‌ام را دوست

 

دارم! مي‌بايست به همين خوشبختي‌هاي كوچك زندگي‌ قانع باشم؟!

 

_ خب باشد، قانع مي‌شوم!

 

_ اما اگر قانع نشدم چه؟

 

 

+ نوشته شده در  دوشنبه 23 اردیبهشت1387ساعت 3 بعد از ظهر  توسط ف ج | 

 

در جستجوي يار هميشه مهربان !

 

با اين‌كه از جاهاي شلوغ و پر ازدحام فراري و گريزانم! ولي ليستي از كتاب‌هاي خوندني داشتم كه چاره‌ش رفتن به نمايشگاه بود. فكر مي‌كردم روزهاي آخر خلوت‌تر باشه، كه خب نبود!! بدتر از همه اين‌كه موبايل آنتن نمي‌داد و سالن‌ها تهويه نداشت و..... خيلي كمبودهاي ديگه كه متاسفانه كم‌كم داريم عادت مي‌كنيم، بايد بپذيريم كه مملكت عقب مانده‌اي هستيم! مورد ديگه اينكه ما هنوز الفباي خيلي از چيزهارو نميدونيم، تصور كنين عرض راهروها به 6 متر هم نميرسيد اونوقت يه عده درست وسط اين راهروهاي تنگ و باريك ايستاده بودن به حرف زدن و تشكيل جلسه دادن و همين باعث ازدحام شده بود يا جلوي بعضي از انتشاراتي‌ها يه عده همينجوري ايستاده بودن، لابد براي تماشا!!

حالا از غر زدن كه بگذرم اول رفتم سراغ مركز search تا ببينم مكان دقيق انتشاراتی های مورد نظرم ( نشر مركز، ققنوس، علمي فرهنگي، روشنگران و مطالعات زنان و چندتاي ديگه) كجاست. بعد هم يكراست رفتم نشر مركز كه ديدم اوه!! نميشه وارد غرفه شد!! از اونجا : متاسفيم از... ديونو بوتزاتي، ترجمه محسن ابراهيم ،( جالب اينكه نشر مركز امتياز معنوي اثر((copy right رو گرفته؛ منكه قبلن گفته بودم اينها كارشون درسته!) و كار روشنفكري، بابك احمدي،رو گرفتم و خواهرم : گزيده‌هاي در جستجوي زمان از دست رفته مارسل پروست، ترجمه مهدي سحابي، رو خريد. بعد رفتيم انتشارات علمي و فرهنگي و من : شجاعت بودن، پل تيليش، ترجمه مراد فرهاد پور و گرفتم و خواهرم روان شناسي دين، گوستاو يونگ، ترجمه روحاني رو گرفت. سري زديم به انتشارات روشنگران و بعضي از شماره‌هاي فصل زنان ( مجموعه مقالاتي درباره مسائل زنان) به همت نوشين احمدي خراساني رو گرفتيم. از همونجا فيلمنامه حقايق درباره‌ي ليلا دختر ادريس به قلم بهرام بيضايي رو گرفتم. و در آخر درد جاودانگي، ميگل داونامونو، ترجمه بهاءالدين خرمشاهي(چاپ هفتم) نشر ناهيد و زن و رهايي از وابستگي ترجمه انسي شيرازي، نشر نقش و نگار همچنين : در دفاع از روشنفكران، سارتر، ترجمه رضا سيد حسيني، نشر نيلوفر. چند تا كتاب هم مي‌خواستم كه اصلن نبود مثل: درياي ايمان، دان كيوبيت (درباره فلسفه غرب) و عاشقيت در پاورقي، مهسا محب علي و داشتن و بودن، اريك فروم و آثار بلقيس سليماني كه از بس غرفه انتشارات ققنوس شلوغ بود از خيرشون گذشتم!!

اگرقصد رفتن به نمايشگاه رو داريد مكان دقيق غرفه‌هايي كه رفتيم اينهاست:

 

ناشر

رديف                

سالن

غرفه               

انتشارات نيلوفر                                 

25

عمومي

18

نشر مركز

18

"

42

انتشارات ناهيد

25

"

16

انتشارات نقش و نگار

24

"

6

انتشارات علمي و فرهنگي

13

"

36

 

و اما range قيمت‌ كتابهايي كه خريديم بين 1200 تا 5000 تومن بود كه در مجموع مناسب بودند؛ در مقايسه با كالاهاي ديگه فكر ميكنم كتاب فعلن قيمتش مناسبه! يه نكته ديگه اينكه چقدر حيف كه نمايشگاه مطبوعات از كتاب جدا شده!

 

+ نوشته شده در  جمعه 20 اردیبهشت1387ساعت 7 بعد از ظهر  توسط ف ج | 

 

زندگي گله اي ، آدمهاي فله‌اي ! 

 

چند سال پيش تو تعطيلات عيد يه سريال پخش مي‌شد به نام "O+ " كه اول تيتراژ اون همين بيتي بود كه تو عنوان اين پست نوشتم ( سروده آقاي افشين يداللهي) عجيبه كه اين بيت بعد از چند سال تو حافظه موسيقيايي من مونده و  گاهي خودش و پرت ميكنه تو فكرم، شايد چون واقعن تو مملكت فله‌ها و دور از جان مثل گله‌ها زندگي مي‌كنيم ! چندتا مثال : قيمتهاي فله‌اي، مثلن سيب‌زميني گرون ميشه، برنج ميگه چرا من گرون نشم منكه با زعفرون و زرشك نشست و برخاست دارم چيم از اون سيب زميني دم خور پتزاي بي‌خاصيت كمتره ؟؟؟ همين چشم و هم چشمي قيمت‌هارو بگيرين تا برسين به قيمت خونه و اجاره خونه كه نگم بهتره !!!  

حاجي‌هاي گله‌اي! اينجا قصدم اصلن توهين نيست، مسئله اينه كه ما هر سال يك ميليون مرد و زن رو روانه عربستان مي‌كنيم، فكرشو بكنين براي هر نفر يك ميليون هزينه تمام شده هم در نظر بگيريم، چقدر ميشه؟؟؟ حالا دوتا نكته خيلي از اين خانم‌ها و آقايان محترم اصلن نفس "حج" رو نميدونن و فقط من باب "لفظ" حاج آقا و حاج خانوم يا به جهت پزهاي مكرر هر ساله روانه ميشن و جيب اون فهد و اذنابشو پر ميكنن! ايكاش يه ذره حداقل از درون تغيير ميكردن يا اصلن ميدونستن براي چي دارن ميرن؟؟؟  نكته ديگه اينكه شايد بگين براي ثواب و اين حرفا خب درست ولي ميشه يه جور ديگه هم ثواب كرد، ميشه اين پول‌هارو خرج ساخت مدرسه يا بيمارستان و ... تو مناطق محروم كرد غير از اينه !!؟؟   

دانشجوهاي گله‌اي! هر سال ميليون‌ها نفر رو راهي دانشگاه‌هاي بي در و پيكر ميكنن كه چي بشه؟؟؟ به جز تعداد معدودي بقيه واقعن و تحقيقن سياهي لشكرن !!

شهريه‌هاي فله‌اي، شهريه دانشگاه‌هاي بي‌خاصيت و عقب افتاده ايران فكر ميكنم تو منطقه نظير نداشته باشه! مي‌ترسم يه موقع توهم ورمون داره فكر كنيم هارواردي جايي درس مي‌خونيم!! و البته درس ميديم ! يه اصل اقتصادي هست كه ميگه بين قيمت تمام شده و كيفيت رابطه مستقيم برقراره، يعني اگر كالايي با كيفيت باشه، قيمت تمام شده ( با احتساب دستمزد و مواد اوليه مرغوب) اونهم بالاتره و در نتيجه گران تر از كالاهاي ديگه ميشه! اما اينجا براساس قانون فله اي گله‌اي اين رابطه معكوسه !!!

توقيف‌هاي فله‌اي، ديدين اين سبزي فروش‌ها وقتي سبزي رو مي‌پيچن لاي روزنامه ديگه توجه نميكنن ورق‌هاش كاهيه يا گلاسه!؟؟ اينجا هم مميزي يه ارزن چشم و گوشش و باز نميكنه كه بابا مخاطب اين روزنامه و مجله‌اي كه داره توقيف ميشه كيه ؟؟ اونوقت همين‌طوري روزنامه و مجله "زرده" كه داره فله‌اي چاپ ميشه!

ماشين‌هاي گله‌اي!! و خيابونهاي "مال‌رو"( مثل اينكه اينجا رو بايد يه كم بيشتر توضيح بدم ) خيابونهاي اصلي ما ( مثل وليعصر، شريعتي و كارگر و....) به اندازه خيابون كه چه عرض كنم كوچه‌هاي فرعي كشورهاي پيشرفته هم نيست! نخورديم نون گندم ديديم دست مردم ! ( منظور: ديديم در فيلمها!! البته اگر با three D studio فيلم رو دستكاري نكرده باشن!) بالاخره با بزرگ شدن شهرها هر خانواده مفلوكي نياز به يه ماشين داره يا نه؟؟ اينهمه ما ماليات فله‌اي ميديم پس چرا خيابونهاي ما داره به جاي ماشين رو، مال رو ميشه ؟؟!! اين توضيح براي جوون‌ترها كه نميدونن مال رو چيه: راه‌هايي كه قديم‌ها براي عبور چهارپايان از مكان‌هاي صعب العبور ايجاد ميشد! به گفته برادر نازنين اينجانب كه مهندس معمارهستن جاده چالوس در قديم مال رو بوده !

كمك‌هاي فله‌اي، والا به خدا من يكي كه خب اساسن خنگ و كم هوشم بالاخره نفهميدم ما تو كدوم نسل و آبا و اجدادمون با فلسطيني‌ها و لبناني‌ها و عراقي‌ها و به تازگي ونزوئلايي‌ها برادر خواهر شديم ؟؟! تازه وقتي اين برادرهاي عزيز ( داداش بن‌لادن و عمو طالبان) ميزنن حرمين شريفين رو درب و داغون ميكنن؛ حاج‌خانوم‌هاي مكرمه ما براي نجات از آتش جهنم و پاك كردن اثرات غيبت و تهمت طلاهاشون رو ميبخشن تا اونجاها مرمت بشه آخه بلاهت تا اين حد ؟!!

مهاجرت هاي گله‌اي، خب خب خواهشن تا عصباني نشدين و متهم به توهين نشدم بگم كه  من خودم اصالتن " تهروني" نيستم ! واقعن يه نگاه به دور و برتون بندازين تهران ديگه داره يه كشور بين‌المللي ميشه! اينهمه آدم مخصوصن اونهايي كه تخصص ندارن و بدون پشتوانه مادي و معنوي در جستجوي بهشت گمشده ميان اينجا و .... روانشناسا ميگن ميان پديده مهاجرت  و بزهكاري‌ رابطه مسقيم وجود داره !!!!

دست آخر به همه این ها بیافزایید عزل و نصب های گله ای و فله ای!!

ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

 

پ.ن باید تا بیست دقیقه و چهل ثانیه دیگه سرکلاس باشم!!!

 

+ نوشته شده در  سه شنبه 17 اردیبهشت1387ساعت 9 قبل از ظهر  توسط ف ج | 

 

 اول از همه برايت آرزو مي‌كنم كه عاشق شوي،

        و اگر هستي، كسي هم به تو عشق بورزد،

           و اگر اين‌گونه نيست، تنهاييت كوتاه باشد،

                 و پس از تنهاييت، نفرت از كسي نيابي،  

     آرزومندم كه اين‌گونه پيش نيايد ......

 اما اگر پيش آمد، بداني چگونه به دور از نااميدي زندگي كني،

 

 هم‌چنان برايت آرزو دارم دوستاني داشته باشي،

     از جمله دوستان بد و ناپايدار ......

         برخي نادوست و برخي دوست‌دار ..........

 كه دست‌كم يكي در ميانشان بي‌ترديد مورد اعتمادت باشد.

          و چون زندگي بدين گونه است،

 برايت آرزومندم كه دشمن نيز داشته باشي ......

           نه كم و نه زياد، درست به اندازه،

 تا گاهي باورهايت را مورد پرسش قرار دهند،

          كه دست كم يكي از آن‌ها اعتراضش به حق باشد ...

                تا كه زياده به خود غره نشوي.

 

 و نيز آرزومندم مفيدفايده باشي، نه خيلي غيرضروري .....

            تا در لحظات سخت،

                 وقتي ديگر چيزي باقي نمانده است،

                      همين مفيدبودن كافي باشد تا تو را سرپا نگاه دارد.

 

 همچنين برايت آرزومندم صبور باشي،

           نه با كساني كه اشتباهات كوچك مي‌كنند ....

                                    چون اين كار ساده‌اي است،

 بلكه با كساني كه اشتباهات بزرگ و جبران‌ناپذير مي‌كنند ...

               و با كاربرد درست صبوريت براي ديگران نمونه شوي.

 

 و اميدوارم اگر جوان هستي،

                  خيلي به تعجيل، رسيده نشوي ...

                        و اگر رسيده‌اي، به جوان نمايي اصرار نورزي،

                                      و اگر پيري، تسليم نااميدي نشوي ....

 چرا كه هر سني خوشي و ناخوشي خودش را دارد و لازم است

                                                  بگذاريم در ما جريان يابد.

 

 اميدوارم سگي را نوازش كني، به پرنده‌اي دانه بدهي و به آواز يك

 سهره گوش كني وقتي كه آواي سحرگاهيش را سر‌ مي‌دهد ...

                       چرا كه به اين طريق، احساس زيبايي خواهي يافت ...

                                                                            به رايگان ...

 

 اميدوارم كه دانه‌اي هم بر خاك بفشاني ...

                              هر چند خرد بوده باشد ...

            و با روييدنش همراه شوي،

                              تا دريابي چقدر زندگي در يك درخت وجود دارد.

 

 به علاوه اميدوارم پول داشته باشي، زيرا در عمل به آن نيازمندي

 و سالي يكبار پولت را جلو رويت بگذاري و بگويي:

                                            "اين مال من است."،

                           فقط براي اين‌كه روشن كني كدامتان ارباب ديگري است!

 

 و در پايان، اگر مرد باشي، آرزومندم زن خوبي داشته باشي ...

                         و اگر زني، شوهر خوبي داشته باشي،

                                 كه اگر فردا خسته باشيد، يا پس‌فردا شادمان،

                          باز هم از عشق حرف برانيد تا از نو بيآغازيد ...

 

 اگر همه اين‌ها كه گفتم برايت فراهم شد،

                 ديگر چيزي ندارم برايت آرزو كنم .......

 

                                                         

                                                               ويكتورهوگو                 

+ نوشته شده در  یکشنبه 15 اردیبهشت1387ساعت 1 بعد از ظهر  توسط ف ج | 

 

ميان ماندن و رفتن!

 

پريروز با يكي دوتا از اساتيد و دبيران دوران تحصيلم تماس گرفتم تا روز معلم را تبريك بگويم و بعد از مدت‌ها، احوالي بپرسم كه يكي از استادانم خبردادند مي‌خواهند از مديريت گروه مترجمي دانشگاه (دوره ليسانسم ) كناره‌گيري كنند و ديگر مجله‌شان را چاپ نخواهند كرد و برنامه دكترا فعلن منتفي شده و طرح مركز پژوهش‌هاي ترجمه هم پا در هواست و .....( در عرض چند دقيقه چقدرخبرخوش!!! شنيدم ) به قول اینگیلیسی ها !no such luck البته ايشان مثل هميشه كلي اميدواري دادند كه مثلن مي‌شود در كشورهاي همسايه يا كشورهاي نزديك هم دكترا خواند و...  وقتي در مورد فرد جايگزين از ايشان سوال كردم دو نفر را اسم بردند كه در جا دود از سر اينجانب برخاست!! البته آنها هيچكدام افراد بدي نيستند ( زماني از استادانم بودند). اما نكته اينجاست كه مديريت يك گروه علمي نياز به فضایي دموكراتيك و مديري آزاد‌انديش دارد كه مي‌بايست توانايي جذب و organize  كردن افراد متعدد با طيفهاي فكري متفاوت را داشته باشد؛ همچنين مي‌بايست ظرفيت تحمل انتقاد و تاب پذيرش نظرات مخالف را نيز داشته باشد. البته اينها نظر شخصي است ولي فكر نمي‌كنم علم مديريت هم غير از اين‌را بگويد! قطعن چنين توانايي‌هايي را در افراد نامبرده نمي‌بينم فکر نمی کنم دیگر پاي رفتن به آن دانشكده را داشته باشم! حالا من می خواستم پیشنهاد بدهم دانشکده مربوطه یک "مدرسه تابستانی" مثل دانشگاه شریف راه بیاندازد و از اساتید خارجی برای برپایی کارگاه و برگزاری سمینار دعوت بکند و....خلاصه كلي كسل و ناراحت شدم از اينكه آرزوهاي علمي من و امثال من مثل شمعي دارد قطره قطره آب مي‌شود و فرومي‌چكد، ديگر چه بايد ميشد كه نشد تا باور كنيم که "نسل سوخته‌ايم" که استعدادهاي فراموش شده‌ايم، كه هيچكس براي ايده‌‌آل های ما تره هم خرد نکرد و جديمان نگرفت!!

مدت‌ها بود ميان ماندن و رفتن دچار ترديد بودم اما حالا ديگر به يقين بايد به "رفتن" بيشتر فكر كنم!!!

+ نوشته شده در  جمعه 13 اردیبهشت1387ساعت 9 قبل از ظهر  توسط ف ج | 

 

«... مرا نهراسان

كه من بارها و هزاران بار

بي‌شاهد و شناسنامه

از شادي‌هاي كوچكم جدا شده‌ام

كه بارها و بارها بي‌نام و نشان

اسناد تنهايي خويش را امضا كرده‌ام

بي‌جوهر و مركبي

من چيزي براي هراس ندارم

وقتي رد پاهاي تو تا اتاق اضطراب من امتداد مي‌يابد

كسي كه از دلاشوبه‌ي ظلمت مي‌هراساني

گيس‌بريده‌اي است كه سهمش از عبور فصل‌ها

تنها هاشورهاي درهم و سياه است

زني كه ديروز در گوش چكاوك گفت:

من عاشقم.»

 

بخشی از شعر صبا واصفي – مجله زنان – مرداد 1386

+ نوشته شده در  سه شنبه 10 اردیبهشت1387ساعت 2 بعد از ظهر  توسط ف ج | 

 

پستي كه مدتها بود مي‌خواستم بنويسم.......

 

خيلي از دانشجوهاي دختر خواسته بودن چند تا كتاب خوب كه مناسب range   سني ۱۹
ـ۲۲ باشه معرفي كنم. اخيرن هم نازنين خانم ( از بازديدكننده‌ها ) خواسته بود قبل از برپايي نمايشگاه كتاب اين كار رو انجام بدم، مدتها بود تو فكر تهيه يه ليست بودم كه مسلمن نياز به زمان و فراغت داشت. فعلن ترجيه ميدم يه گروه از كتاب‌هارو اينجا بيارم كه مناسب اين سنه، تا بعد يه گروه ديگه‌رو معرفي كنم ....

براي جوونهايي تو سن و سال شما آشنايي با يكي دوتا از روشنفكرهاي معاصر ايراني از ضرورياته و پيشنهاد اكيد من در درجه اول كتابهاي شريعتي ( مخصوصن هبوط، زن يا همان فاطمه فاطمه است و طرحي از يك زندگي به قلم همسرش پوران رضوي) است همه كتابهاي دكتر شريعتي را نشر آگاه منتشر مي‌كند؛ البته من  كتابهاي شريعتي، جلال و سيمين را دوره دبيرستان خوندم و بعد هرچي از سيمين چاپ شد مثل جزيره سرگرداني و ساربان.... رو دنبال کردم. در درجه دوم كتاب‌هاي محمد علي اسلامي ندوشن كه من آزادي مجسمه و گفتيم و نگفتيم رو خوندم، كتابهاي ايشون رو انتشارات ايران بين منتشر كرده. اولين روشنفكر خارجي كه قبولش دارم ويل دورانت و كتاب لذات فلسفه اون هست كه وقتي به سن و سال شما بودم خوندمش و تاثیرش رو هنوز هم احساس می کنم. 

 

تو اين سن و سال بايد و قطعن بيشتر با مسائل اجتماعي كه همه روزه هممون باهاش درگير هستيم آشنا بشيد و سفارش اكيد من كتاب جامعه شناسي خودماني به قلم روان حسن نراقي نشر اختران هست كه جلد دوم اون هم با عنوان پي نكته‌هاي جامعه شناسي خودماني چاپ شده. همينطور كتاب سازگاري ايراني به قلم مرحوم مهدي بازرگان ( انتشارات؟؟) و نجات به قلم علي محمد ايزدي ( انتشارات؟؟).

 

در زمينه كتابهاي روانشناختي و مهارت زندگي يك عاشقانه آرام نادر ابراهيمي، نشر روزبهان براي جهت دادن به احساسات و عواطف بسيار مفيد است، همچنين زنان خوب به بهشت مي‌روند، زنان بد به همه جا مي‌رسند ( مترجم علي كاوه با مقدمه علي شميسا نشر: گفتمان خلاق). زبان فرشتگان ( شرحي بر پيامبر جبران خليل جبران) نشر نگارستان كتاب و ترجمه مسيحا برزگر.تعريف كتاب داشتن و بودن اريك فروم رو زياد شنيدم ولي هنوز وقت نكردم بخونم!!

 اگر ميخواهيد شعر بخونيد حتمن اول زندگينامه معتبر شاعر را بخونيد تا با پيشينه فكري اون آشنا بشيد بعد شعرها و نقد و تحليل اونها رو همزمان بخونيد؛ مثلن در مورد سهراب سپهري كتابي هست با نام سهراب مرغ مهاجر به قلم خواهرش پريدخت( نشر طهوري) در مورد فروغ فرخزاد هم آقاي ناصر صفاريان فيلمي ساختن با عنوان سرد سبز 

 

اگر اهل رمان ( نگيد رمٌان، رمٌان در زبان عربي يعني انار!!) هستيد، بهترين گزينه ناتور دشت سلينجر،نابغه ادبيات آمریکاست كه آقاي احمد كريمي يك ترجمه بي‌نظير از اون ارائه دادن( نشر ققنوس) عادت مي‌كنيم زويا پيرزاد گزينه بسيار خوبيه و بادبادك باز خالد حسيني ( نشر مرواريد) كه هنوز نخوندمش و قراره تابستون بخونم، از عشق و مرگ سيامك گلشيري نشر مركز يا قطره (درست خاطرم نيست!!) به خاطر نگاه خاصش به مسائل زنان در اين مجموعه، مي‌تونه گزينه‌ خوبي باشه! فعلن در اين سطح پيشنهاد نمي‌كنم از عباس معروفي چيزي بخونيد دليلش هم تكنيكهاي پيچيده ادبي به كار رفته تو آثارشه، هميشه به دانشجوها ميگم وقتي 20-30 تا كتاب خونديد بعد بريد سراغ كارهاي معروفي مخصوصن سمفوني مردگانش كه يك رمان تمامن سورئاله و پيچيدگيش باعث ميشه از لذت ادبي اثر محروم بشيد، همچنين سال بلوا! اما در مورد آثار زنده ياد احمد شاملو نظرم درست عكس اينست همه آثارش مفيد هستن!  

  

مطالعه مجلات خوب و غني مي‌تونه در تغيير ديدگاه‌ها موثر باشه به شرط اينكه ارشاد اونهارو قلع و قمع نكنه؛ مجلاتي مثل زنان، كيان و .... كه متاسفانه از بدشانسي شما ديگه چاپ نميشن اما مجلات اينترنتي خوبي هستن كه با يه كم سايت گردي ميتونين پيداشون كنين!

 

و اما از من مي‌شنويد اين كتابهارو نخونيد:

كتابهاي كيلويي روسي كه هيچ وقت نخوندم و دچار خلاء مطالعاتي هم نشدم!! مردمي با پيشينه غني تاريخي ولي دولتمرداني بي‌كفايت كه باعث شده ادبياتشون انعكاس بلاهت اونها و فلاكت مردمشون باشه! از وطني‌ها آثار غلامحسين ساعدي رو نخونيد چون ما فعلن به اندازه كافي نا‌اميد و بدبين شديم و هستيم !! چند سال پيش كه كتابهاشو خوندم كلي افسرده شده بودم!! همچنين اصلن طرف كتابهاي هدايت مخصوصن بوف كور نريد كه نه از تكنيكش سردر مياريد نه محتواشو مي‌فهميد، ايضا آثار كافكا كه هدايت خيلي تحت تاثير اون بود!! ديگه از اين دست كتابهاي : در يك روز مدير شويد و در چند روز پولدار شويد و يا چگونه زن دلربايي باشيد و از اين مزخرفات كه باعث تنزل طبع و سليقتون ميشه و به جز اتلاف وقت و انرژي ثمري نداره!

 

كلام آخر

معتقدم كتاب خريدن و خوندن مثل همه چيزهاي ديگه امري سليقه‌ايست اما در كنارش معتقدم سليقه رو هم ميشه ارتقاء داد، حتي‌الامكان به جاي خريد كتاب ( به استثناء كتابهاي مرجع و ارزشمند) به كتابخانه مراجعه کنید تا با طيف وسيعي از كتاب‌ها آشنا بشيد. يه سفارش ديگه اينكه هر وقت فيلم خوبي ديديد حتمن نقدهاي مربوط به اون رو در مجله وزين فيلم بخونيد!

 داشت يادم ميرفت، فهرستي از تازه‌هاي رمان رو اينجا ببينيد!   

http://2chakavak.blogfa.com/

 

 

 

+ نوشته شده در  یکشنبه 8 اردیبهشت1387ساعت 3 بعد از ظهر  توسط ف ج | 

 

فرع مطلب:

 

 البته بهتر بود مي‌گفتم "فروع" مطلب چون دو تا مورد رو بايد بگم. اول: server بلاگفا در ميان serverها رتبه اول رو كسب كرده، به همه بلاگفايي‌ها تبريك ميگم همچنين به آقاي شيرازي مدير بلاگفا و همكارانشون.

 

دوم: ايشون (آقاي شيرازي) تو وبلاگشون سفارش كردن براي نوشتن مطالب در وبلاگ حتي‌الامكان از فونت ريز استفاده كنيم! ما هم مي‌گوييم "چشم" ولي نه خيلي ريز !! چون موقع خوندن مطالب ريز چشمام اذيت ميشه، فكر مي‌كنم ديگران هم همينطور!

  

يه پست بدآموز‌ !

 

هفته پيش بچه‌هاي يكي از كلاس‌ها امتحان midterm داشتن، طفلكا بايد تو اين روزهاي مست‌كننده بهاري امتحان ميدادن! خب البته ما هم به نوعي اين روزها رو گذرونديم. از قضا يكيشون داشت تقلب مي‌كرد، بهش تذكر دادم و باز ادامه داد؛ نهايتن متوجه شدم با موبايل و با چه فلاكتي داشته سوالات رو مي‌خونده و يكي از اون ور جواب‌ها رو مي‌گفته! اينم سوء استفاده از تكنولوژي! امان از اين بچه‌هاي متقلب! البته بايد بگم كه انصافن امتحانشون سخت بود و من از خودم پرسيدم اگه امتحانشون آسون‌تر بود بازهم تقلب مي‌كردن؟ نمي‌دونم چرا نسبت به آدمهاي متقلب يه حس بدي دارم !! احساس مي‌كنم اينها تو همه مراحل زندگيشون از كوتاه‌ترين و بدترين راه براي رسيدن به اهدافشون استفاده مي‌كنند و متقلب بودنشون به درس و امتحان محدود نميشه؛ بدتر اينكه اين جور آدم‌ها با دور زدن ديگران اونها رو به نوعي ابله و خودشون رو بسيار زرنگ به حساب مي‌یارن که اين هم برام چندش‌آوره!! اين فرضيه رو هم كه ميگه انحراف و خلاف در افراد ژنتيكيه قبول ندارم چون آدم ميتونه اصلاح ژني انجام بده يعني حتي اگه هفت پشتش هم خلاف‌كار و متقلب بوده باشن، ميتونه انقدر رو خودش كار كنه تا تبديل به يه فرد مقبول بشه و من اسم اين و ميذارم "رشد". يه جور از ناسوت به لاهوت رسيدن كه مسلمن در متون ادبي و عرفاني نمونه‌هاي كمي نداريم!

 

ياد دوران دانشجويي افتادم. در هيچكدام از دوران تحصيل اهل تقلب نبودم، نه اينكه فكر كنيد ژست مي‌گيرم و اينا، اصلن جربزه اين كار رو نداشتم! خب تقلب يه كار high risk بود و من هم كه به اندازه كافي آدم استرسي بودم (موقع امتحان !! ) ديگه اينكه تقلب دل و جرات خاصي شبيه قاچاق مواد مخدر و سرقت مسلحانه از بانك مي‌خواست كه من به شدت در اين مورد بزدل بودم ( حالا چرا "بز" دل، يعني حيوون ترسوييه!؟) تصور كنين استاد مربوطه مچ تون و موقع تقلب بگيره، از تصورش هم نفسم بند مياد! ( ديدين چقدر ترسوام؟؟ ) معتقدم "ترس" يه جاهايي خوب هم هست، جلوي خيلي از خطاها و لغزش‌هارو مي‌گيره!

ياد يكي دوتا از همكلاسي‌هاي دوره ليسانس افتادم. يكيشون كه يه متقلب تمام عيار بود ( منظورم تقلب امتحانه!) دستهاشو تا بازو مي‌نوشت، يا نكات مهم رو روي نوارهاي كاغذي به ابعاد 5/1 در 10 يا 20 سانتي مي‌نوشت و بالاخره با يه نمره قابل قبول درسهارو پاس مي‌كرد. يادمه يه روز بهش گفتم تو كه اينهمه وقت ميذاري براي نوشتن خب همين وقت و بذار براي خوندن درسها. گفت: " مشكل من همون خوندنه كه حالش نيست!" مورد ديگه كه جالب هم بود اينكه يكي از دختراي كلاس از يكي از پسراي كلاس ( هر چي تلاش كردم اين جمله رو طوری بنویسم كه دوتا "از" نيارم نشد!) به شدت متنفر بود، دليلش يادم نيست، سر جلسه امتحان "نقد ادبي" دكتر ارباب شيراني كه خيلي هم سخت بود دختره بر اساس شماره صندلي درست مي‌افته كنار پسره! و تو چند تا از سوالاي سخت‌تر دست به دامن ( چه اصطلاح فمينيستي! آقايون كه دامن نمي‌پوشن، البته به استثناء نوع اسكاتلندي!) * اون ميشه و پسره هم مثلن جوانمردي به خرج ميده و كمكش ميكنه كه البته هيچ كدوم نمرات جالبي نگرفتن!( آخرش هم فيلم هندي نشد و باهم ازدواج نكردن!!)

يه چيز ديگه اين‌كه مثلن من دانشجوي درس‌خوني بودم همين مايه دردسر بود! چراكه اهالي تقلب حسابي دورو برم مي‌پلكيدن و من هر چي مي‌گفتم كه مي‌ترسم و اين كارا چيه! مي‌گفتن تو فقط يه جوري بشين كه ما ورقه تورو ببينيم، منم بالاخره راضي ميشدم در غير اينصورت انگ خائن بودن و صفاتي از اين قبيل بهم نسبت داده مي‌شد! ولي معمولن چيزي عايدشون نمي‌شد چون من انقدر تند تند و بد خط مي‌نوشتم كه نمي‌تونستن بخونن و  بعد از امتحان كلي سرم غر مي‌زدن كه اين چه خطيه؟ ورقه امتحانه يا نسخه دكتر! ( امتحانات ما همه به انگليسي بود).

 

 از شوخي و خاطره تعريف كردن كه بگذريم:

 

نكته مهم اينه كه با تمام نكات امنيتي كه سر جلسه امتحان رعايت ميشه و كلي خدم و حشم فراهم ميشه باز گريزي از تقلب نيست كه نيست! اصلن چرا فقط امتحان رو در نظر بگيريم ؟! در تمام جوامع سيستم امنيتي كشور رو تجهيز ميكنن تا ضريب خطا پايين بياد باز گريزي از خطا نيست!  همينه كه من در مورد همه چيز به وجدان بيشتر از پليس اعتقاد دارم!! بهتر بود مي‌گفتم "وجدان بيدار" چون وجدان هم بعد از مدتي بر اثر كثرت و تكرار خطا و گناه حساسيتش رو از دست ميده و گاهي براي هميشه خاموش ميشه!

 

* يكي از آشنايان كه به اسكاتلند سفر كرده بود ميخواسته براي خانمش از اون دامنهايي كه آقايان اسكاتلندي مي‌پوشن بخره! كه منصرف ميشه چون به پول ما يه چيزي حدود 300 هزار تومن ميشده!!

 

+ نوشته شده در  دوشنبه 2 اردیبهشت1387ساعت 1 بعد از ظهر  توسط ف ج | 
 
صفحه نخست
پست الکترونیک
آرشیو
درباره وبلاگ
مهم این نیست من که هستم؛
مهم این است که در این جا فرصت حضور یافته ام
و مهم تر این که تو از میان این همه انبوهی و کثرت، مرا و اندیشه هایم را پیدا کرده ای!



پیوندهای روزانه
یوکابد
زبان و ترجمه
آشپز باشي (فیلتر شده)
كوير
بادصبا
يك ليوان چاي داغ
آینه
خواب زمستانی
یادداشت های یک دختر ترشیده
از زندگی
سایه نوشت(فیلتر شده)
سلطان بانو
دن کیشوت
مثل تو
آوای زن
عباس معروفی
2 چکاوک
كافه ناصري(فیلتر شده)
آرشیو پیوندهای روزانه
نوشته های پیشین
آذر 1388
آبان 1388
مهر 1388
شهریور 1388
مرداد 1388
تیر 1388
خرداد 1388
اردیبهشت 1388
فروردین 1388
اسفند 1387
بهمن 1387
دی 1387
آذر 1387
آبان 1387
مهر 1387
شهریور 1387
مرداد 1387
تیر 1387
خرداد 1387
اردیبهشت 1387
فروردین 1387
اسفند 1386
بهمن 1386
دی 1386
آذر 1386
آبان 1386
مهر 1386
شهریور 1386
مرداد 1386
تیر 1386
خرداد 1386
آرشیو موضوعی
خوش آمد گویی
ادامه تحصیل دختران
آقای ده نمکی
در باب...
فیلم چهارشنبه سوری
شعر: سهم من
رفع ابهام
شریعتی: فاطمه فاطمه است
کارگردانهای مرد
زویا پیرزاد
تابلو صعود
همسر دوم
ازدواج موقت
سال بلوا
واگویه:در باب روشنفکری
یک گزارش جالب
تنها می شوی
فرد و زندگی
زن از دیدگاه ویل دورانت
تصویر
شانس آدم حسابی شدن دختران
گپی دوستانه
اگر بتهوون در ایران بود
اینجا همه چیز خوب است
اركستر چوبها
تو را خواهم یافت
سنتی
یانگوم
واگویه
ما صاحب نداریم
شوخی با همه چیز
کتابخانه تکانی
عطر پاییز
شعر
بهانه زندگی
اینطور شد که....
جمع اضداد
WIDE EYE SHUT
نجوا
گپی دوستانه
شعر
فیل سوفانه!
میرزا غررو!
آدمها درختها
معتاد مدرن!
پروانه بودن یا لاک پشت بودن..
نگاه کردن آقایان به خانمها!
هنجارهای ساختگی
دورتر دیرتر
پاییز خرمالو و دیگر هیچ!
عبرتم نشد
B R T
جسارتا کمی تا قسمتی عارفانه!
م . م
که عشق آسان نمود اول...
تمرین جمله سازی
میشه خدا رو حس کرد...
تصویر ( شب یلدا)
پاتک
خانواده سنتی خانواده مدرن
بوتو و بوتوها
آدمها و کتابها
جریان سیال ذهن یک خانه دار!
ّپراکنده های قطبی
کلمات
نیایش
نیچه
کودک درون
پا تو کفش زبان شناس ها!
ماجراهای من و پسرم 1
یه پست کاملا نا مرتب
اشتباه
اموال سرقتی
مجله زنان
آدمهای معمولی آدمهای خاص
آدمهای معمولی آدمهای خاص 2
یه ذره تارخ مصرف گذشته!
سنتوری
واگویه: ایکاش
همیشه پای یک زن در میان است!
خونه تکونی
هشتم مارس
دنباله خونه تکونی
سالی که گذشت...
بهار
تولد
عکس(سفر به جنوب)
همیشه بهار
تمرین بلافصل تمرگیدن!
ماجراهای من و پسرم2
نگاهی زنانه به فمینیسم
الافاضات....
آدم ها و احساس ها!
ژاله اصفهانی
یه پست بدآموز
پستی که مدتها بود.....
مرا نهراسان(شعر)
میان ماندن و رفتن!
آرزو
زندگی گله ای...
در جستجوی یار .....
monologue
ماجراهای من و پسرم (3)
جشنواره کن
زن همیشه خاص
بالاتر از سیاهی
فلات یادگیری
سالگرد وبلاگ
عاشقانه ها
Run, Forrest, Run
شاهكار خلقت
شريعتي
مرباي توت فرنگي، فمينيسم!
تابستان جان.....
با پیشوند و پسوند یا....
حدیث آرزومندی
تو همانی که ....
سوتی های صدا و سیمایی
اندک اندک...
برای مردی که ....
ماجراهای من و پسرم (4)
هر آدمی....
مناجات داغ !
از اینجا و آنجا
چرا شکیبایی....؟
قیاس مع الفارق
واگویه (سفر)
لایحه حمایت از خانواده
فرزندان جنگ
پراکنده ها
تو مایه های....
از تخم مرغ تا تحریم!
زخم
بازیچه
لایحه
گلدونام
ماجراهای من و پسرم (5)
شاید مفید
خلوت
بفرمایید کمی پول
مشق شب
عطر پاییز
پراکنده ها
پست بی مناسبت
روز جهانی کودک
روز جهانی پست
جریان سیال زندگی
شعر (فقط فرض کن)
یک پست طلسم شده
مونولوگ(2)
واگویه
شعر (دستور زبان عشق)
ایکاش خاتمی نیاید...
ماجراهای من و پسرم (6)
عقده پاییزی
بشتابید !
ثبت لحظات
جای نا امن !
از اینجا و آنجا
واگویه
سکوت
زنده باد تساوی
نذر !
جوک
جامعه شناسانه !
بدون شرح (تصویر)
انشا
کاسه های داغ تر از آش
بازی در صحنه (شعر)
دیوار شیشه ای
ماجراهای من و پسرم(7)
تجارت پیشگی
واگویه
بازی
خاتمی
فراموشی
اسفندگان/ valentine
مرگ پایان کبوتر نیست!
بی موقع
هشتم مارس
یک درب و داغون تمام عیار!
بهار
تولد
شریعتی
معمولیت!
فرد خلاق کیست؟
ماجراهای من و پسرم(8)
سفر قشم...
سفر 2
شعر (به آرامی)
عذاب وجدان
واگویه
گفتگو با خدا
تو مایه های غر
عجب!
اموال سرقتی
جان آدم ها
زنان سران عرب
مونولوگ
ابزار
شعر
indifference
کدام روز زن؟!
شب پرحادثه
نافرجامی
دردواره ها (شعر)
این روزها
ماجراهای من و پسرم (9)
مایکل جکسون
هزارنکته...
درباره الی...
درد جاودانگی(کتاب)
خلاصی !
وقتی خواسته ها تحقق نمی یابد
جناب حافظ !
فصل گیلاس
نیمه شعبان (عکس)
پیوندها
***زنان ايران
سخنان نغز
نامه اي به خدا
مسعود بهنود
عماد افروغ
مسعود ده نمكي
***بانوي آبي
شريعتي
سايت سينمايي فكسون
مهاجراني عطاءالله
مداد سياه
شجريان
***وارش فعال حقوق زنان
عبدالكريم سروش
حسين پاك دل
ترجمه
حاج محمدي
***چرك نويس
نظري
ديباچه
پينكفلويديش
***مصطفي مستور
***روزنامه نگاري
درباره ترجمه حيدريان
وازنا ( مجله الكترونيكي شعر)
عكاسي
***روزنامه اعتماد ملي
صادق زيبا كلام
منيرو رواني پور
***ميرا
قالب سايكو
***نيك نوشت
***ايبنا خبرگزاري كتاب ايران
***نازي
***هنوز
ترنم باران
قفس بي مرز
***شهروند امروز
فرزان سجودي
آفتابگردون
شركت گردشگري كلوت
*** مديريت بلاگفا ( عليرضا شيرازي)
**شايستگي
*** فوتوبلاگ نصيري
***ترجمه
مونتاژ
****معنويت (فلسفه)
***فرهنگ و هنر
*** آذر
***نازلي
فرح اصولي
كانون ادبيات
***گيتي
* ميدان
راديو زمانه
***ابراهيم مختاري
***** Guardian
پارس چنوبی
*** شبنم طلوعی
***نارنج
***چراغ
میدان
مدرسه فمینیستی
ماریان
my pictorial thoughts
***ماجراهاي من و مادر شوهر
***دهه شصت
 

 RSS

POWERED BY
BLOGFA.COM

طراح قالب
دیجیتال کیوان