تبليغاتX
دنیای بهتر
مي‌نويسم پس هستم
 

تعطیلات٫ مربای توت فرنگی٫ فمینیسم..........

اینم از تفریح یک روز تعطیل٫ ایضا تمرین کدبانو گری!!

                               

تحلیل فمینیستی:  در حالیکه مردان دارند پله های ترقی را دوتا یکی بالا می روند٫ ما زنان در حال آشپزی و مربا پزی هستیم!  

تحلیل زنانه: خب اینم جزئی از زنانگی و زندگی است!

باز تحلیل فمینیستی: کدام جزء ٫ جزء اصلی یا فرعی؟

تحلیل سنتی: مگه شما زنهای درس خونده م از این کارا بلدین؟!!

تحلیل مردانه: خوب است٫ خوب است! هم مربا می پزید هم با هم جر و بحث می کنید! ما رفتیم که پیشرفت کنیم!!!!      

. . . . . . . . . . 

 ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

پ. ن : حوصله داشتین این مطلب و بخونین!!

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه 29 خرداد1387ساعت 11 قبل از ظهر  توسط ف ج | 

 

پيش نوشت!

 

 29 خرداد سالگرد درگذشت دكتر شريعتي است، بزرگ مردي كه سهم عمده‌اي در شكل‌گيري شخصيت من داشت . روحش شاد! 

 

( از كتاب هبوط )

 

 1.

روح‌هاي اندك و بي‌سرمايه در بي دردي به ابتذال مي‌كشند، عشق‌هاي مزاجي در وصال مي‌ميرند، در پيري مي‌پژمرند، اما روح‌هاي بزرگ و سرمايه‌دار كه گنجينه‌هاي بي شمار در خود پنهان دارند، روح‌هاي نيرومند و توانا كه خلاق‌اند و هنرمند، روح‌هايي كه امانت‌دار خدايند و همانند خدا، و مسجود ملائك، اينان در وصال و در كام به ركود نمي‌افتند، نمي‌پوسند، عفونت نمي‌گيرند؛ احساس‌هايي كه همچون طلايند، از آرامش و ماندن زنگ نمي‌زنند، روح‌هاي مسي، آهني، حلبي، گوشتي و مردابي چنين‌اند!

دو روح ثروتمند و هنرمند مي‌توانند براي هميشه هم را استخراج كنند، هم را بسازند و اين خود زندگي كردن است. هر روز شقي تازه در عمق ناپيداي اسرار آميز ديگري، هرروز خلقي تازه و اينچنين هر روز تجربه‌اي تازه در کار يكديگر، هر روز آفرينشي تازه و هر روز سر منزلي تازه‌تر در سفر به اندرون يكديگر وه! چه زندگي سرشاري، چه زمان پر ثمري، همه كشف و همه خلق و همه آزمايش و همه آموزش و همه شناخت و همه آشنايي و هر روز خوشبختي پايدارتر......  چه شگفت انگيز است روح‌ آدمي در آن هنگام كه از ابتذال روزمرگي فراتر مي‌رود و در اوج مي‌پرد؛ آنجا كه آدمها و كوچه‌ها و اداره‌ها و خانه‌ها را نمي‌بيند، رنگها عوض مي‌شوند و جريان بادها و سيماي افق و آسمان، حتي خورشيد، حتي ابرها گسترده است و زمين را كتمان مي‌كنند و هيچ چيز نيست، آب است و آسمان و ديگر هيچ!

 

2.

چه بيچارگي است زيستن در اينجا كه ما زاده‌ايم، شهر!؟ اين توده متراكم نفس‌ها و رنگ‌ها و بزك‌ها و احوالپرسي‌ها و خنده‌ها و خوشي‌هاي متعفن! بيچاره آنهايي كه اين چيزها سيرشان نمي‌كند، چيزهاي ديگري مي‌خواهند از آب لوله عطششان فرو نمي‌نشيند، از خوراك آشپزخانه جوعشان سير نمي‌گردد! مهماني، جلسه، ديد و بازديد، پست و مقام، عشق، بزك، رقص و آواز و خانه و بچه و ناز و اداها در امور مربوط به سعادت خانوادگي!

_اگر اين‌ها را نمي‌خواهي پس چه مرگته!؟ دنبال چه مي‌گردي؟!

_نميدانم ، اما مي‌دانم كه اينها ما را بس نيست، نمي‌گويم اصلن به كارمان نمي‌آيد ، اما كفايت نمي‌كند و درد از همين‌جا آغاز مي‌شود؛ درد بي درمان و غمهاي نا‌پيدايي كه از عمق روح مي‌جوشد و اضطراب‌ها كه درون را به تلاطم‌هاي وحشي و طاقت‌فرسا مبتلا مي‌كند و طوفاني كه در اندرون بر پا مي‌شود و افق زندگي و جهان را در پيش چشمان تيره مي‌كند و پريشاني و بدبختي آغاز ميشود و هرگز به سامان نمي‌رسد. نيازهاي بلند همواره مارا بي‌تاب مي‌دارند و آنچه هست پست است، عشق‌هاي مقدس در جان ما شعله مي‌كشند، آنچه هست خوب نيست، منزه نيست جاويد نيست، عظمت ندارد، هر چه هست براي مصلحتي است، هر كه هست به خاطر منفعتي است. هيچ چيز به خودش نمي‌ارزد، هيچ كس به خودي خود چيزي نيست. همه چيز را و همه كس را براي سودي و فايده‌اي گذاشته‌اند.

 و من زندگي مي‌كنم، كارها برسرم مي‌ريزند و سرگرم مي‌شوم و روزها را به شب مي‌رسانم و شب‌ها را به روز روزمرگي مي‌كنم و هفته‌مرگي و ماه‌مرگي و جوان‌مرگي و قصدم اينكه اينچنين عمرمرگي كنم! يكي از آن كارها كه من خود را در آغوش آن مي‌افكنم و سرم را در سينه آن ميفشارم تا فراموش كنم، " كتاب " است و چه فراموش‌خانه خوبي! و دنيا و آدم‌ها را چندين هزار برابر مي‌بينم و هر روز دنيا گسترده‌تر و آدم‌ها بيشتر ميشوند! آري من اين‌چنين از "مرگي"‌ها فرار مي‌كنم!

 

-----------------------------------------------------------------------------------

 

باد صباي عزيز تو  كامنتشون به "ملي‌گرا" نبودن دكتر شريعتي و نقدهاي وارد بر آثار ايشون اشاره كرده بودن كه لازم ميدونم توضيحاتي رو بدم

 

برداشت شخصي من از ملي‌گرايي همون ناسيوناليسم و نوع افراطي اون يعني "شووينيسم" هست  كه مسلمن دكتر شريعتي در جايگاه يك متفكر مي‌بايد ديدي جهان شمول مي‌داشت! مخصوصن اينكه سال‌ها در كشور فرانسه زندگي كرده بود و با مبارزان الجزايري همكاري نزديك داشت. البته من جايي تو آثارشون نخوندم كه خودشون اظهار كرده باشن "ملي‌گرا" نيستن يا تعريفي از ملي‌گرايي ارائه داده باشن. مشخصه‌اي كه دكتر شريعتي را از ديگر متفكران هم عصر خودش متمايز مي‌كنه سهيم كردن ديگران (خوانندگان آثارش) در درونيات ذهنيش هست هيچ كدام از متفكران و روشنفكراني كه حداقل من آثارشون رو مطالعه كردم به اندازه شريعتي روح و احساس خودشون رو نمايان نكردن !! شايد دليلش دوستي نزديكش با سارتر و دوبوآر زمان اقامتش در فرانسه بوده.  نمونه‌ش "باغ آبسرواتوآر" تو كتاب هبوط هست كه خواننده رو با يك تجربه واقعي عاشقانه همراه ميكنه و در آخر فلسفه عشق و روزمرگي رو در قالبي كه اصلن متوجه نميشويم يادآور مي‌شود

در مورد تقد آثارشون تا حد زيادي اونهارو خوندم و دنبال ‌كردم (زمان دانشجويي) همونطور كه ميدونيد شريعتي يك روشنفكر ديني و معتقد به برداشت‌هاي مترقي از اسلام بود و همين باعث شده بود از طرف خيلي از روشنفكران لائيك و سكولار مورد حمله و انتقاد‌هاي تند قرار بگيره مخصوصن تو دوره‌اي كه به ارائه آرا و عقايدش پرداخت.  دليل جذابيت  آراء شريعتي براي من در درجه اول آموزه‌ها و گرايشات ديني اونها و در درجه دوم جواب‌هاي قانع كننده‌ايه كه تقريبن به همه سوالات و ابهامهاي من داده ! گرچه الان نگره های مدرنیستی دارن با دیدی بازتر آثارش رو نقد میکنن که خب تا حد زیادی قابل قبوله.

  

 

+ نوشته شده در  یکشنبه 26 خرداد1387ساعت 11 قبل از ظهر  توسط ف ج | 
 

اینم یکی از شاهکارهای خلقت !!

پسر سرایدار دانشگاهی که در آن تدریس می کنم. اسمش مهدی یا به قول خودش " متی" !!

اميدوارم جامعه پر از عدالت ( شما بخوانيد تبعيض ) ما، به او فرصت، ‌شهامت و امكان بالندگي بدهد !!

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه 23 خرداد1387ساعت 2 بعد از ظهر  توسط ف ج | 

 

Run, Forrest, Run!

 

فيلم Forrest Gump رو كه ديدين؟! اوايل فيلم Jenny  همبازي Forrest  تشویقش مي‌كنه عليرغم مشكلي كه داره بدوه و اين دويدن باعث ميشه نه تنها مشكلش حل بشه بلكه بعدها قهرمان دو هم بشه! گر چه اين فيلم يه پرداخت فانتزي بود از اين واقعيت كه تشويق و دادن اعتماد به نفس گاهي ميتونه كاري شبيه معجزه انجام بده. در طول اين ترم كلاس‌هاي زيادي داشتم و به تبع اون با دانشجوهاي زيادي هم سرو كار داشتم و از ميون اونها چند تايي بودن كه من و ياد شخصيت Forrest  مينداختن؛ عجيب اينكه به جز يكي، همشون "دخترهايي " بودن كه با وجود مشكلات حاد، خودشون رو تا سطح دانشگاه بالا كشيده بودن و جالب اينكه مصر بودن تحصيلاتشون رو تا سطح كارشناسي ارشد و بالاتر هم ادامه بدن؛ از بعضي‌هاشون خواستم شرح حالشون رو بنويسن تا بذارم رو وب.

 

اين دانشجو اسمش "سارا گرشاسبي‌نيا" ست؛ يه معلول جسمي حركتيه كه فوق العاده باهوش و زيباست ( حيف شد بنا به معذوراتي موافقت نكرد عكسش رو بذارم اينجا!) من اسمش و گذاشتم "غزال" انگار پشت اون چهره معصوم و قشنگ يه آهو پنهان شده، يه غزال گريز پا! خودش شرح حالش رو اينطور نوشته :

 

سلام... سلام... سلام

من اسمم سارا و فاميليم گرشاسبي. 21 ساله هستم و از يه طرف كرد و از يه طرف تهراني در ضمن من دانشجوي ترم 6 روانشناسي هستم رشته‌اي كه به نظر من حرف نداره. لابد مي‌گين با اين خصوصيات عادي چرا صاحب وب ( استادمون كه حرف نداره . پايان ترم نزديكه!) در مورد من نوشته. از اون جايي كه من دوست ندارم شما از كار و زندگي بمونين و مدام فكر كنيد كه چرا اسم من تو وب هست! بهتون ميگم.من يه معلول جسمي، حركتي هستم كه به قول استادمون موفق هستم كه تا اينجا بالا اومدم ولي به نظر من دوستان معلول ديگر يه مقدار لوس بار اومدن كه نمي‌تونن تو جامعه مستقل باشند هر چند جامعه و فرهنگ ما در رابطه با معلولين مشكلاتي داره ( خاك بر سرم حرف سياسي زدم!!! ببخشيد)

من در سال 1366 در غرب كشور، كردستان(قروه) به دنيا اومدم اين تاريخ همه رو به ياد جنگ ( كه خدا لعنت كنه اوني رو كه شروعش كرد و ادامش داد) مي‌اندازه. در اون زمان به دليل نبود امكانات پزشكي كه تو تهران هم به زور پيدا ميشد چه برسه به قروه وترسيدن مادرم از صداي توپ و راكت من زود به دنيا اومدم (تولدم مبارك!) به همين دليل بعضي از قسمتهاي خوشبختانه حركتي مغزم آسيب ديد... و بعد از بيست سال در خدمت شما هستم در طول اين 20 سال، اين معلوليت نبود كه من و اذيت كرد از همه چيز بدتر براي ما آه كشيدن، مدل نگاه كردن ( انگار يه چيز عجيب و غريب ديدن نه يه آدم) و رفتار مردم هست. مطمئن باشيد كه ما از مردم ترحم نميخواهيم بلكه فقط مي‌خواهيم كل شخصيت ما را از نظر ظاهرمان بردا شت نكنند. همين .... باي يا به قول استادمون Bye  

 

شرمنده خطم بده

 

اینم اصلش:

 

 

 

مريم حاجي‌زاده يكي ديگه از دانشجوها كه بيماري ام اس داره ( اگر مي‌خواييد در مورد اين بيماري بيشتر بدونيد اینجارو بخونيد) ، دختري فوق‌العاده مهربان و مودب! اون هم در مورد خودش گفته:

 

بسم‌ا... الرحمن الرحيم

 

سر امتحان‌هاي ثلث دوم سال 1374 كلاس دوم دبيرستان بودم (اسفند ماه) احساس مي‌كردم يك تار مو در ديدم اختلال بوجود مي‌آورد. 14 فروردين 1375 نزد پزشك رفتم و خبر از بي عيب و نقص بودن چشمم را داد و گفت : مشكل در عصب بينايي چشم راستم است. با MRI ي كه گرفتم ، پزشكان پلاك‌هايي را در عصب بينايي‌ام ديدند و زير تزريق سرم و آمپول كورتن رفتم. پزشك مغز و اعصاب بيماري‌ ام را ام اس تشخيص داد.

مشكلات ام در اين بيماري گزگز (مورمور) شدن دست‌ها و گاهي پاها، اختلال در هوشياري طوري كه گاهي هوشياري خودم و از دست ميدم و سر ميز غذا با سر ميرم تو بشقاب بدون اينكه متوجه بشم يا موقع خواب از روي تخت مي‌افتم پايين! پرش دست و پا و بي حسي طوري كه يه روز دستم و روي بخاري گرفته بودم تا گرم بشه، دستم سوخته بود بدون اين‌كه خودم متوجه بشم! از مشكلات ديگه مات ديدن اشياء در نور آفتاب، مشكلات روحي و افسردگي، نا‌اميدي و عوارض داروهاست كه كل دستگاه گوارشم و به هم مي‌ريزه. در ماه ۴ آمپول "رپیف" میزنم که به تازگی قیمتش از ۴۵ هزار تومن به ۷۵ هزار تومن رسیده! ما بیمارای ام اس یه انجمن داریم به نام "انجمن ام اس ایران".  من تا حالا سعي كردم اين بيماري رو بپذيرم و باهاش كنار بيام ! مي‌خوام درسم و ادامه بدم نمي‌خوام مشكلات من و از پا در بيارن ! این بیماری رو یه جور امتحان الهی میدونم.

 

ممنون استاد عزيز

 

 

  

از دانشجوهاي ديگه يكي "نرجس رونق" كه با وجود كم بينايي دانشجوي فعالي بود و "مريم اختياري" كه اونهم يك چشمش كاملن نا‌بينا است! يك دختر فوق‌العاده از نظر هوشي و رفتاري! شنیدم دانشجوي ممتاز شده! ترم پيش از درس زبان نمره 19 گرفت.

 

اين بچه‌ها رو كه مي‌بينم دوست دارم مثل Jenny  بگم "  Run, Forrest, Run !"

 

+ نوشته شده در  شنبه 18 خرداد1387ساعت 9 بعد از ظهر  توسط ف ج | 

 

سلام

من هنوز زنده‌م و نفس مي‌كشم!! همين دورو ورا !! فقط دارم تمرين مي‌كنم كمتر بيام طرف اين رايانه ( پارسي را پاس داشتيم همي! ) تا اين مغز مفلوك اندکی استراحت کند!

خواستم بدين وسيله جمعي را از نگراني رهانيده باشم ( تمرين اعتماد به نفس!!!).

 

 باقي بقا‌يتان، و بر مي‌گردم!

 

-  اين عاشقانه‌ها رو علي‌الحساب بخونيد تا بعد .......

 

 

 

از تو كه حرف مي‌زنم

همه فعل‌هايم ماضي‌اند

حتي ماضي خيلي خيلي بعيد

كمي نزديك‌تر بنشين دلم براي يك حال ساده تنگ شده است

 

 

وبلاگ: كافه ناصري

 

 

 

آخر گذشت آن زمان كهنه‌ي ديدار

رفت آن ثانيه‌هاي پرهياهو

شكست آن لحظه‌هاي پر از التهاب

و تو، چه ساده گذشتي از اين‌همه احساس

 

وبلاگ: پوست شب

 

 

 

 

خطي كشيد روي تمام سؤالها
تعريف ها، معادله ها، احتمالها
خطي كشيد روي تساوي عقل و عشق،
خطي دگر به قاعده ها و مثالها
از خود كشيد دست و به خود نيز خط كشيد؛
خطي به روي دفتر خط ها و خالها
خطي دگر كشيد به قانون خويشتن
قانون لحظه ها و زمانها و سالها
خط ها به هم رسيده و يك جمله ساختند:
با «عشق» ممكن است تمام محالها !!!!!!!!

 

شاعر:ابوالفضل نظري

 

وبلاگ: حجم سبز

 

 

 

 

+ نوشته شده در  دوشنبه 13 خرداد1387ساعت 12 بعد از ظهر  توسط ف ج | 

 

به نام او كه" كلمه" را آفريد

 

امروز نهم خرداد سالگرد شروع به نوشتنم در اين وبلاگ هست ( لابد اگه آدميزاد بود مي‌بايست تا حالا دندون درآورده بود و راه مي‌افتاد!) در اينجا لازم مي‌دونم از آقاي مهدي احمدي، همسر محترم دوست عزيزم مينا تشكر كنم، زمان تاسيس وبلاگ از راه‌نمايي‌هاي ايشون بسيار استفاده كردم. ممنون از دوستاني كه پيش‌دستي كردن و تولد وبلاگ رو تبريك گفتن!! اين مطلب رو از مدت‌ها پيش نوشته بودم ولي از صبح تا نيم ساعت پيش سر كلاس بودم، نرسيدم up  كنم!

 

مي‌نويسم پس هستم!

 

وقتي جادوي نوشتن به سراغم اومد خيلي بچه بودم، روحن و سنن، همون كلاس‌هاي انشاء دوران راهنمايي ، همون جا بود كه من عاشق بلافصل نوشتن شدم و اومدم و اومدم و اومدم تا رسيدم به وبلاگ و اين دنياي مجازي و اين قلم يا زبان جادو طاقت نياورد و به غليان اومد و من تا حالا اينجا موندگار شدم و دارم مي‌نويسم و خدا بخواد باز هم خواهم نوشت...وقتي شروع به نوشتن كردم اصلن و ابدن برام مهم نبود كه نويسنده مهمي بشوم يا نشوم، مهم نبود كه حتي خوانده بشوم يا نشوم، نوشته‌هام جذاب باشن يا نباشن، مهم اين بود كه بنويسم و به واژه‌هاي سرگردان ذهنم معنا و موجوديت ببخشم؛ مي‌نويسم چون مي‌خواهم باشم، بفهمم، فهميده بشم، بيافرينم حتي اگر آفريده‌هام مفاهيم جالبي براي بعضي سليقه‌ها نباشن! معتقدم نوع انگيزه نوشتن خيلي مهمه، يه موقع‌س براي پول مي‌نويسي، يه موقع‌س براي شهرت مي‌نويسي و يه موقع‌س براي دل خودت مي‌نويسي؛ اين‌ها با هم خيلي فرق دارن و براي من، مثل هميشه، كار دل از همه مهم‌تر بود.

 همينجا تو همين دنياي مجازي آدمهايي بودن كه آمدند خواندند و ودر نهايت لطف ماندند؛ آدمهايي آمدند، خواندند بدون اينكه از وجودشون مطلع بشم، بدون اينكه بدانم كي بودند و كي آمدند! بعضي‌ها هم آمدند، خواندند و رفتند براي هميشه كه خب موردي نداشت شايد گاهي به غربال بزرگتري نياز باشه!

 

چرا ما زن‌ها مي‌نويسيم؟

 

نكاتي كه اون بالا گفتم يك سري دلايل شخصي بود براي نوشتن؛ براي اين قسمت، مي‌خواستم از منظر جدي تري به مسئله نوشتن بپردازم كه به مطلب جالبي از خانم راضيه تجار برخوردم، ايشان در مقاله‌اي در كتاب " زن و رسانه‌ها" * در مورد نويسندگي زنان مي‌گويد" يك نويسنده زن در صورتي كه متاهل باشد و به اين اصل معتقد كه آن داستاني كه از عملكرد هر روز او ساخته و پرداخته مي‌شود، در معرض قضاوت همسر، فرزندان و ديگران گذاشته مي‌شود سعي مي‌كند آنچه مي‌نويسد اثري نمونه باشد و با همه توان مي‌كوشدتا از پس تعهدات خود برآيدو فقط در سطح حركت ننمايد. او با انبوهي از كارهاي نهفته در زواياي خانه روبه‌روست و نيز رسيدگي به مسائل فرهنگي، خدماتي و حضور او در اجتماع گاه موانعي مي‌سازند كه او را از پرشهاي بلند و توفيقهاي مرحله‌اي باز‌مي‌دارند. مورد قابل اشاره ديگر، كمبود وقتي است كه حتي ساعات مطالعه يك زن نويسنده متاهل را تحت تاثير قرار مي‌دهد. مادر خوب بودن، همسر نمونه بودن، كارمند و در عين حال نويسنده بودن همه مستلزم صرف وقت و انرژي بسيار است. مسائل مادي و مالي نيز از آن دست مسائلي است كه گاه مانع جدي در راه پيشرفت امر نويسندگي مي‌گردد."

 

* مجموعه مقالات سمينار زن و رسانه‌ها، ناشر: دفتر امو زنان نهاد رياست جمهوري.  

 

و اما باقي قضايا!

 

مي‌خوام دو تا وبلاگ ‌خاص و جالب رو معرفي كنم، اولي حكايت جالبي هم داره :

_ يه سرباز معلم در طول خدمت سربازيش در روستاي دور افتاده‌اي به نام "جمال‌آباد كالو" در استان بوشهر، معلم يه مدرسه با 4 دانش‌آموز ميشه و وبلاگي تاسيس مي‌كنه تا در مورد تجارب تدريسش بنويسه. بعد از مدتي از طريق اينترنت آوازه اين مدرسه تو دنيا مي‌پيچه و مسولان ‌يونيسف از اونجا ديدار مي‌كنن و نام اونجارو "كوچكترين مدرسه جهان" ميذارن! همچنين شبكه دويچه وله‌ي (Deuche Welle) آلمان گزارشي از اين مدرسه تهيه و پخش مي‌كنه!

_ وب‌لاگ چراغ جادو متعلق به غلامرضا تختي، نوه شادروان پهلوان تختيه، كه هم‌نام پدربزرگش و فرزند بابك و منيرو رواني‌پور ( نويسنده) هست، اونها الان درآمريكا زندگی می کنن! غلامرضا 11 سال داره و وب‌لاگ نويسي رو از 9 سالگي شروع كرده. دارم فكر مي‌كنم يعني‌ ميشه پسر منهم يه وبلاگ نويس كوچولو مثل اون بشه؟ ( حتمن پيش شرطش اين نيست كه مادرش نويسنده و پدربزرگش پهلوان بوده باشه!!).

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه 9 خرداد1387ساعت 1 بعد از ظهر  توسط ف ج | 

 

فلات يادگيري!

 

در روانشناسي مبحثي هست تحت عنوان "فلات يادگيري" ، به اين معني كه فرد پس از يك دوره فشرده آموزشي احساس دل‌زدگي از درس و يادگيري پيدا مي‌كنه. درست مثل خيلي از ما كه در دوره‌اي خاص براي رسيدن به هدفي خاص خودمون رو به شدت تحت فشار مي‌ذاريم و نتيجه‌اي جز احساس فرسودگي و كوفتگي ذهني عايدمون نمي‌شه! حداقل در هم دوره‌اي‌هاي خودم اين حالت رو زمان ورود به دانشگاه مي‌ديدم كه مثلن مي‌خواستن در عرض يكسال همه درس‌ها دوره و خونده بشه تا پشت كنكور نمونن، تا اينكه بعد از ورود به دانشگاه ديگه انگيزه‌اي و رمقي براي يادگيري و خوندن نداشتن!

و حالا خودم با وخامت تمام  دارم اين  "فلات " رو تجربه مي‌كنم!! بعد از چند ماه هفته‌اي پنج روز تدريس و سرو كله زدن با يه بچه كلاس اولي شيطون ، نوشتن و ترجمه مقاله ، آماده شدن براي امتحان چند تا سازمان ، شركت تو كلاس فيلمنامه نويسي، در كنارش خوندن و نوشتن و كارهاي روزمره منزل، احساس بي‌رمقي و كوفتگي ذهني و جسمي مي‌كنم! حالت خيلي بديه كه آدم بخواد خلاء خيلي چيزهارو با خوندن و نوشتن پر‌كنه!! خلاء هر چيز بايد با خودش پر بشه!! موندن در حصار كلمات و بازي با واژه‌ها كار فرسوده كننده‌ايه! ديگه دارم به هر چي متن و نوشته‌س آلرژي پيدا مي‌كنم.

ياد حرف خواهرم مي‌افتم" هر چيزي كه تو مشيتت باشه بهت مي‌رسه، نه كمتر نه بيشتر" شايد تصورتون اين باشه كه اينجور مشغول شدن‌ها نتيجه زياده خواهيه! ولي من در دفاع از خودم ميگم كه پشت همه اين خواستن‌ها چيزي نيست جز فرار از روزمرگي!! گريز از افتادن در سيكل معيوب تكرار مكررات! فرار از يه جور زندگي جسد‌وار، اينكه فقط پول دربياري و خرج كني و خوش باشي‌و يه سري هدف تو ذهنت ترسيم كني، بعد به خودت بگي حالا اگه به اهدافم رسيدم كه رسيدم و اگه نرسيدم خب نرسيدم!! اصلن اين جور به زندگي فكر كردن و برنامه‌هارو بر مبناي انشاءالله، ما شاءالله تنظيم كردن تو معادلات ذهني من نمي‌گنجه!!

چيزي كه من دنبالشم يه حضور پررنگ تاثير پذير و البته اگه بشه تاثيرگذاره! زندگي براي من فقط تو اين جمله خلاصه ميشه" حركت رو به جلو، حتي با وجود سختي‌ها".

 گاهي اوقات همسر محترم، از سر دل‌سوزي، به شوخي مي گه:" اصلن نيازي نيست تو دست به انتحار بزني، اگه همينطوري پيش بري تو مدت زمان كوتاهي از پا مي‌افتي! داري سلامتيتو به خطر ميندازي!!....." و من در جواب زير لب زمزمه مي‌كنم آخ از اين سر پر سودا! آخ از اين سر پر سودا!  

 

+ نوشته شده در  یکشنبه 5 خرداد1387ساعت 12 بعد از ظهر  توسط ف ج | 

 

بالاتر از سياهي*

 

رنگ سياه به نقاش گفت:"بالاتر از سياهي رنگي نيست، همه چيز را سياه بكش. رنگ‌هاي ديگر را روي بوم راه نده."

نقاش گفت:" شب را مي‌توانم سياه بكشم، اما درخت و گل و آفتاب را چه كار كنم؟"

رنگ سياه گفت:" آنها را هم سياه بكش. آدم بايد يا رومي روم باشد، يا زنگي زنگ."

نقاش گفت :" من اگر شير را سياه بكشم، خيال مي‌كنند قير است. آيا به نظر شما صحيح است مادري در شيشه شير بچه‌اش قير بريزد؟"

رنگ سياه گفت:"چه اشكالي دارد، كار نشد ندارد."

نقاش گفت:" من چه‌طور مي‌توانم گل مريم را سياه بكشم؟" رنگ سياه گفت:" از گل فروشي‌ها ياد بگير كه گل‌ها را با جوهر به هر رنگي كه بخواهند، درمي آورند."

نقاش گفت:" قشنگي رنگين كمان به رنگارنگ بودن آن است."

رنگ سیاه گفت :" كاش ميشد از نردبان ماشين آتش نشاني بالا رفت و رنگين كمان را هم رنگ سياه زد."

نقاش گفت:" اگر رنگ‌هاي آبي و زرد و قرمز دست همديگر را نگيرند و با هم نرقصند، رنگ سفيد پيدا نمي‌شود."

رنگ سياه گفت:" رنگ سفيد به چه درد مي‌خورد؟ فضايش با فضاي ما يكي نيست."

 نقاش گفت:" اگر رنگ‌هاي زرد و قرمز با هم دوستانه صحبت نكنند، رنگ نارنجي به وجود نمي‌آيد. اگر رنگ‌هاي زرد و آبي با هم پيوند نبندند، رنگ سبز متولد نمي‌شود."

رنگ سياه گفت:" حرف مرد يكي است."

 نقاش گفت:" هيچ مي‌دانستي تو خودت هم شخصيت مستقل نداري و از تركيب رنگ‌هاي سرخ و آبي پيدا شده‌اي؟"

رنگ سیاه گفت :" رنگ‌هاي سرخ و آبي سگ كي باشند؟"

رنگ‌هاي سرخ و آبي با شنيدن اين حرف ناراحت شدند و به هم گفتند :" عجب بي چشم و روست. بيا برگرديم به جاي اول خودمان"

رنگ‌هاي سرخ و آبي از هم جدا شدند و رنگ سياه از بين رفت. ص ۲۹-۳۰

 

*  "از گلستان من ببر ورقي"  عمران صلاحي، نشر همراه، 1380

 

+ نوشته شده در  جمعه 3 خرداد1387ساعت 10 قبل از ظهر  توسط ف ج | 
 
صفحه نخست
پست الکترونیک
آرشیو
درباره وبلاگ
مهم این نیست من که هستم؛
مهم این است که در این جا فرصت حضور یافته ام
و مهم تر این که تو از میان این همه انبوهی و کثرت، مرا و اندیشه هایم را پیدا کرده ای!



پیوندهای روزانه
یوکابد
نقاش
هشیوار
مریم
زبان و ترجمه
آشپز باشي
كوير
بادصبا
يك ليوان چاي داغ
آینه
خواب زمستانی
یادداشت های یک دختر ترشیده
از زندگی
سایه نوشت
سلطان بانو
دن کیشوت
مثل تو
آوای زن
عباس معروفی
2 چکاوک
میم نون .کام
آرشیو پیوندهای روزانه
نوشته های پیشین
آبان 1388
مهر 1388
شهریور 1388
مرداد 1388
تیر 1388
خرداد 1388
اردیبهشت 1388
فروردین 1388
اسفند 1387
بهمن 1387
دی 1387
آذر 1387
آبان 1387
مهر 1387
شهریور 1387
مرداد 1387
تیر 1387
خرداد 1387
اردیبهشت 1387
فروردین 1387
اسفند 1386
بهمن 1386
دی 1386
آذر 1386
آبان 1386
مهر 1386
شهریور 1386
مرداد 1386
تیر 1386
خرداد 1386
آرشیو موضوعی
خوش آمد گویی
ادامه تحصیل دختران
آقای ده نمکی
در باب...
فیلم چهارشنبه سوری
شعر: سهم من
رفع ابهام
شریعتی: فاطمه فاطمه است
کارگردانهای مرد
زویا پیرزاد
تابلو صعود
همسر دوم
ازدواج موقت
سال بلوا
واگویه:در باب روشنفکری
یک گزارش جالب
تنها می شوی
فرد و زندگی
زن از دیدگاه ویل دورانت
تصویر
شانس آدم حسابی شدن دختران
گپی دوستانه
اگر بتهوون در ایران بود
اینجا همه چیز خوب است
اركستر چوبها
تو را خواهم یافت
سنتی
یانگوم
واگویه
ما صاحب نداریم
شوخی با همه چیز
کتابخانه تکانی
عطر پاییز
شعر
بهانه زندگی
اینطور شد که....
جمع اضداد
WIDE EYE SHUT
نجوا
گپی دوستانه
شعر
فیل سوفانه!
میرزا غررو!
آدمها درختها
معتاد مدرن!
پروانه بودن یا لاک پشت بودن..
نگاه کردن آقایان به خانمها!
هنجارهای ساختگی
دورتر دیرتر
پاییز خرمالو و دیگر هیچ!
عبرتم نشد
B R T
جسارتا کمی تا قسمتی عارفانه!
م . م
که عشق آسان نمود اول...
تمرین جمله سازی
میشه خدا رو حس کرد...
تصویر ( شب یلدا)
پاتک
خانواده سنتی خانواده مدرن
بوتو و بوتوها
آدمها و کتابها
جریان سیال ذهن یک خانه دار!
ّپراکنده های قطبی
کلمات
نیایش
نیچه
کودک درون
پا تو کفش زبان شناس ها!
ماجراهای من و پسرم 1
یه پست کاملا نا مرتب
اشتباه
اموال سرقتی
مجله زنان
آدمهای معمولی آدمهای خاص
آدمهای معمولی آدمهای خاص 2
یه ذره تارخ مصرف گذشته!
سنتوری
واگویه: ایکاش
همیشه پای یک زن در میان است!
خونه تکونی
هشتم مارس
دنباله خونه تکونی
سالی که گذشت...
بهار
تولد
عکس(سفر به جنوب)
همیشه بهار
تمرین بلافصل تمرگیدن!
ماجراهای من و پسرم2
نگاهی زنانه به فمینیسم
الافاضات....
آدم ها و احساس ها!
ژاله اصفهانی
یه پست بدآموز
پستی که مدتها بود.....
مرا نهراسان(شعر)
میان ماندن و رفتن!
آرزو
زندگی گله ای...
در جستجوی یار .....
monologue
ماجراهای من و پسرم (3)
جشنواره کن
زن همیشه خاص
بالاتر از سیاهی
فلات یادگیری
سالگرد وبلاگ
عاشقانه ها
Run, Forrest, Run
شاهكار خلقت
شريعتي
مرباي توت فرنگي، فمينيسم!
تابستان جان.....
با پیشوند و پسوند یا....
حدیث آرزومندی
تو همانی که ....
سوتی های صدا و سیمایی
اندک اندک...
برای مردی که ....
ماجراهای من و پسرم (4)
هر آدمی....
مناجات داغ !
از اینجا و آنجا
چرا شکیبایی....؟
قیاس مع الفارق
واگویه (سفر)
لایحه حمایت از خانواده
فرزندان جنگ
پراکنده ها
تو مایه های....
از تخم مرغ تا تحریم!
زخم
بازیچه
لایحه
گلدونام
ماجراهای من و پسرم (5)
شاید مفید
خلوت
بفرمایید کمی پول
مشق شب
عطر پاییز
پراکنده ها
پست بی مناسبت
روز جهانی کودک
روز جهانی پست
جریان سیال زندگی
شعر (فقط فرض کن)
یک پست طلسم شده
مونولوگ(2)
واگویه
شعر (دستور زبان عشق)
ایکاش خاتمی نیاید...
ماجراهای من و پسرم (6)
عقده پاییزی
بشتابید !
ثبت لحظات
جای نا امن !
از اینجا و آنجا
واگویه
سکوت
زنده باد تساوی
نذر !
جوک
جامعه شناسانه !
بدون شرح (تصویر)
انشا
کاسه های داغ تر از آش
بازی در صحنه (شعر)
دیوار شیشه ای
ماجراهای من و پسرم(7)
تجارت پیشگی
واگویه
بازی
خاتمی
فراموشی
اسفندگان/ valentine
مرگ پایان کبوتر نیست!
بی موقع
هشتم مارس
یک درب و داغون تمام عیار!
بهار
تولد
شریعتی
معمولیت!
فرد خلاق کیست؟
ماجراهای من و پسرم(8)
سفر قشم...
سفر 2
شعر (به آرامی)
عذاب وجدان
واگویه
گفتگو با خدا
تو مایه های غر
عجب!
اموال سرقتی
جان آدم ها
زنان سران عرب
مونولوگ
ابزار
شعر
indifference
کدام روز زن؟!
شب پرحادثه
نافرجامی
دردواره ها (شعر)
این روزها
ماجراهای من و پسرم (9)
مایکل جکسون
هزارنکته...
درباره الی...
درد جاودانگی(کتاب)
خلاصی !
وقتی خواسته ها تحقق نمی یابد
جناب حافظ !
فصل گیلاس
نیمه شعبان (عکس)
پیوندها
***زنان ايران
سخنان نغز
نامه اي به خدا
مسعود بهنود
عماد افروغ
مسعود ده نمكي
***بانوي آبي
شريعتي
سايت سينمايي فكسون
مهاجراني عطاءالله
مداد سياه
شجريان
***وارش فعال حقوق زنان
عبدالكريم سروش
حسين پاك دل
ترجمه
حاج محمدي
***چرك نويس
نظري
ديباچه
پينكفلويديش
***مصطفي مستور
***روزنامه نگاري
درباره ترجمه حيدريان
وازنا ( مجله الكترونيكي شعر)
عكاسي
***روزنامه اعتماد ملي
صادق زيبا كلام
منيرو رواني پور
***ميرا
قالب سايكو
***نيك نوشت
***ايبنا خبرگزاري كتاب ايران
***نازي
***هنوز
ترنم باران
قفس بي مرز
***شهروند امروز
فرزان سجودي
آفتابگردون
شركت گردشگري كلوت
*** مديريت بلاگفا ( عليرضا شيرازي)
**شايستگي
*** فوتوبلاگ نصيري
***ترجمه
مونتاژ
****معنويت (فلسفه)
***فرهنگ و هنر
*** آذر
***نازلي
فرح اصولي
كانون ادبيات
***گيتي
* ميدان
راديو زمانه
***ابراهيم مختاري
***** Guardian
پارس چنوبی
*** شبنم طلوعی
***نارنج
***چراغ
میدان
مدرسه فمینیستی
ماریان
my pictorial thoughts
***ماجراهاي من و مادر شوهر
***دهه شصت
 

 RSS

POWERED BY
BLOGFA.COM

طراح قالب
دیجیتال کیوان