![]() |
![]() |
|
| مينويسم پس هستم |
|
مناجات از نوع داغ ! خدايا ! يه لطفي بكن درجه هواي تهران و بچرخون به سمت "خنك" ! ميدونم تو مرداد و به قول قديميها چله تابستون اين دعا خواسته نامعقول و غير منطقيه، ولي خودت ميدوني كه تهران "جهنم بالافطره"، هست خودش ! امسالم كه دست كمي از استوا نداره ! با اين بنده هاي ناكارآمدي (وزارت نيرو! ) كه تو روي زمين داري تند و تند برقا قطع ميشه يا به قول قديميترها برقا "ميره" يا به قول اينگيليسيها the light goes out ! خلاصه ما اين پايين فاصله چنداني با سوخاري شدن نداريم ! انصافن نزار بيشتر از اين جزغاله، ( جزقاله، جظقاله، جضقاله، جظغاله، جضغاله و ........) بشيم !!! ماه رمضون هم كه در پيشه و خواهشن ادركني !!! |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه 31 تیر1387ساعت 11 قبل از ظهر توسط ف ج |
|
|
هر آدمي سنگي است بر گور پدر خويش كل كتاب تكگوييها يا به تعبيري واگويههاي شخصي جلال در مورد بخشي از زندگي خصوصييش (ماجراي بچهدارنشدن) با سيمين هست. اينكه شجاعت به خرج داده و خودسانسوري نكرده قابل تحسينه به نظر من خودسانسوري با عدم صداقت فرق داره وقتي كسي خودسانسوري ميكنه يعني تمايلي نداره بعضي از واقعيات زندگي شخصيش رو بيان كنه اما بيصداقتي يعني اينكه فرد نه تنها واقعيت رو كتمان ميكنه بلكه به جاي اون يه دروغ بزرگ ميگنجونه و تصورشم اينه كه ديگران و پيچيونده و .... داشتم ميگفتم، با خوندن اعترافاتش، يه خرده اون تصوري رو كه آدم از جلال به عنوان يه متفكر تو ذهن ساخته خدشهدار ميشه!! گرچه خب اونم آدم بوده قديس نبوده كه !! خلاصه اگه وقت كردين حتمن بخونيدش، نشر " جامه داران" قيمت 1100 . " يكي از لحظاتي كه نفرت آمد. به سر حد مرگ. نفرت از هر چه بچه است. بله از بچه. از وارث نام و نشان. از پزدهنده آتي به اسم و رسم پدري كه تو باشي! از تقسيم كننده اين دوتا خرت و خورت كه از فضولات چهار پنج سال عمر جمع كردهاي. با كتابها و لباسها: خوب ديگر چه داري احمق جان...؟ كه با چنين مال و منالي در جستجوي ميراثخواراني؟....." ص 39 " ول كن جانم. اين حرف و سخنها مال آدمهاي خيالاتي است. يا احساساتي بايد مثل همه زندگي كرد. تا كي ميخواهي اداي مبارزه را دربياوري؟ پيرشدي ديگر. خيلي كه احساساتي باشي در اين چهار صباح الباقي هم آب خوش از گلويت پايين نخواهد رفت." ص 73 * خسرو شکیبایی هم به دیار باقی کوچ کرد ! یادو نامش گرامی. بالاخره با نقشهای خوبی که بازی کرد به گردن فیلم دوستان حق داشت. فراموش کرده بودم فوت نادر ابراهیمی رو اینجا ذکر کنم او هم چندی پیش به "عاشقانه های آرام" پیوست کسی که زمانی بدجوری با کتاباش اخت شده بودم . روح هر دو قرین آرامش!!!!!
|
|
+ نوشته شده در
شنبه 29 تیر1387ساعت 0 قبل از ظهر توسط ف ج |
|
|
ماجراهاي من و پسرم (4) * با احساس شده _ مامان ميخوايي ظرف بشوري؟ _ بله، چطور مگه؟ _ آخ جون!! آخه من صداي ظرف شستنتو دوست دارم!! * سوال فلسفي _ مامان خدا خسته نميشه اينقد آدم درست ميكنه؟؟ _ نه! چون كار خدا آفرينشه!! _آفرينش يعني درست كردن ؟ _ آره!! لابد اینهمه آدم و لازم داره؟ _ آخه مارو براي چي لازم داره؟؟ * دارم برنامه "ارديبهشت" شبكه چهار رو ميبينم، موضوع برنامه "نمايشگاه پوشش خانومها" مهمان برنامه خانم "قندفروش" مسوول امور بانوان استانداري تهران، مجري : چرا پارچههاي استفاده شده در پوشاك ما اغلب مشكي يا رنگهاي تيره است؟ و مهمان برنامه پاسخ ميدهد..... پسرم: اين خانوم كه اسمش قندفروشه چرا داره در مورد پارچه حرف ميزنه؟؟ * دوباره مبحث غذا خوردن _ من اين غذارو دوست ندارم ، گرسنگي من فقط با پيتزا برطرف ميشه !!
*موقع گرفتن كارنامه _ چرا كامپيوتر 18 شدي؟ تو كه كار با كامپيوترو خوب بلدي ! _ خودت گفتي 17 و 18 هم نمرههاي خوبي هستن!!
|
|
+ نوشته شده در
سه شنبه 25 تیر1387ساعت 10 قبل از ظهر توسط ف ج |
|
|
برای مردی که از دریا می هراسد ! |
|
+ نوشته شده در
شنبه 22 تیر1387ساعت 8 بعد از ظهر توسط ف ج |
|
|
اندك اندك جمع مستان ميرسند....... بارها در اين وبلاگ به يكي از بهترين دوستانم كه الان در آمريكاست اشاره كرده بودم، كسي كه سهم عمدهاي در رشد فكري من داشت؛ كسي كه دستم را گرفت و در دنياي روشنفكري پا به پا برد مرا ! كسي كه باعث شد با افكار خيلي از بزرگان آشنا بشم، خيلي از آدمهاي مهم رو حضورن ببينم، ساعات بحث و جدل با او از بهترين و مفيدترين ساعات عمرم بود، از حضورش بسيار آموختم؛ با اينكه هم سن و سال بوديم ولي اون خيلي زودتر از من بزرگ شده بود من اون موقعها روی قله ایستاده بودم روی قله ادبیات، روی قله شعر، روی قله سیاست، روی قله تاریخ، روی قله دین، روی قله عاشقی، روز قله غرور، روی قله آرزوها...... آرزوهاي نرم و نازك دخترانه! تفريحم شده بود خواندن Time و Newsweek اونم با چه فلاكتي! آخه ترم يك بودم! صفر كيلومتر! وقتي ميخواست براي ادامه تحصيل در خارج از كشور اقدام كنه، پبشنهاد كرد كه با او همراه بشم ولي من.... روزي كه از ايران رفت مصادف شد با روز عروسيام ، نه او توانست در جشن عروسي من شركت كند و نه من توانستم بدرقهش كنم و هر كدام رفتيم دنبال سرنوشتمان. دوسال بعد از رفتنش براي انجام كارهاي باقيمانده برگشت و اومد ديدنم ولي بعد، ديگه خبري نشد و من ماندم و حصار دلتنگي! كمكم روياهام ازش خالي شد، ديگه حتي به خوابم هم نمييومد، كمكم تن ( به ضم ت) صداش از يادم رفت، خب حافظه آدمها تو گردونه اتفاقات كمرنگتر و كمرنگتر ميشه.... ! ديگه به خاطرهها پيوست! اخيرن طي تماسي كه با مادرش داشتم مطلع شدم جوياي احوال بوده و براي تعطيلات تابستان مياد ايران!! زماني فكر ميكردم اگر رابطهاي _هر چند عميق و خالص_ يه روز تموم بشه، ديگه شروع دوبارهش لطفي نداره، به قول ليلا _تو فيلم مهرجويي_ ميشه مثل "عزيز از دست رفته"! كما كان معتقدم گذر زمان و فاصله زماني و مكاني كيفيت رابطههارو تغيير ميده، از طرف ديگه فكر ميكنم اگر شروع دوباره رابطه با بلوغ فكري و رشد عاطفي دو طرف همراه باشه چه بسا رابطه تازه بهتر و تاثيرگذارتر هم بشه ! در هر دو صورت آدم از شروع دوباره رابطه و رويارويي هراس داره! يه هراس دلچسب! يه دلهره شيرين! و ترس از اماها و اگرها.....! و حالا دختري كه 23 سالگيم رو باهاش شريك شدم داره مياد تا 33 سالگيم رو باهاش قسمت كنم !! دلهره دارم، ميدانم روزها و ساعات زيبايي خواهيم داشت! نميدانم شايد دوباره راهمان باهم يكي شد.... نميدانم ..... يه حس اضطراب آميخته با ذوقي كودكانه ... تمام وجودم رو گرفته! تا ببينم چه ميشود ..... !! |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه 19 تیر1387ساعت 9 قبل از ظهر توسط ف ج |
|
|
سوتيهاي صدا و سيمايي!! (به شدت احساس جواني بهمان دست داد با استفاده از این عبارت!!)
فيلم معادله محبوب پروفسور : سينما 4 . _ اون شو نشو مجروح كرده توضيح: جمله اصلي اين بوده : ! He has injured his shoulder كه ميشه: شونش آسيب ديده، يا مثلن اگر يه انگليسي زبان بخواد بگه: پام شكسته ميگه: I have broken my leg يا I broke my leg _ اون و با سس خردل قاطي ميكنيم تا مزهش قويتر بشه ! توضيح: اصل عبارت بوده :to give it strong taste ، كه ميشه براي بهتر شدن طعم strong taste يعني طعم بهتر ! _ اين يه عدد تجسميه ! توضيح : اصلش بوده : imaginary number كه ميشه :عدد فرضي! _پيتاگورس، دانشمند بزرگي بود! توضيح: Pythagoras همون فيثاغورث برنامه دانستنيها ۶/۱۲/۸۶ _ پالتوهاي ضخيم گرماي از مد افتادهاي رو توليد ميكنن ! توضيح: هر چي فكر كردم اصل جمله چي بوده، عقلم به جايي قد نداد !!! برنامه كودك، كارتون روپرت _شنيده بودم مثل دم اسب بارون مياد!
توضیح :هر چي مدخل horse رو تو ديكشنريهاي مختلف نگاه كردم اصطلاحي به اين مضمون پيدا نكردم !!!! ۸۷/۴/۷ كارتون روياي زيباي من _آرزوي من اينه كه غذاهايي درست كنم كه مردم با خوردن اونا خوشبخت بشن ! توضيح: كلمه happy هم به معناي خوشحال هست و هم معني خوشبخت بودن ميده كه اينجا ميشه : با خوردن اونا خوشحال بشن ، چون كسي با خوردن غذا احساس خوشبختي نميكنه ! برنامه كودك ۷/۴/۸۷ _ كلمه jack o lantern يعني كدو تنبل كه آمريكاييها براي روز شكرگزاري توي اين كدوهارو خالي ميكنن و داخلش لامپ ميزارن كه حالت فانوس پيدا ميكنه . و تو اين برنامه ترجمه شده " جك و فانوس" !!!!! فيلم سينمايي مظنون بي گناه _ تصادف گناه من نبود ! جمله اصلي بوده : the accident was not my fault! كه ميشه : تصادف تقصير من نبود ! _ تصادف به علت عدم رعايت احتياط !!!!!!!! باز راديو پيام ۸/۳/۸۷ _امشب براي رسيدن بهار دعا كنيم !!!! توضيح: احتمالن منظور گوينده رسيدن تابستان بوده ، كه اونم نياز به دعا نداره خودش مياد! پ.ن. چندي پيش با تني چند از دوستان در امتحان ترجمه صداو سيما شركت كرديم و با اجازتون كلهم اجمعين رد شديم !! به قول يكي از دوستان اونجا انقدر مترجمين با سواد زيادن كه جايي براي ماها نيست !!!!! |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه 16 تیر1387ساعت 12 بعد از ظهر توسط ف ج |
|
|
تو همانی که می اندیشی هرگاه به این اندیشیدی که یک عقاب هستی به دنبال رویاهایت برو و به یاوه مرغ و خروس های اطرافت توجه نکن آرام باش و تفکر کن سپس اجرا کن آنگاه دستان خداوند را می بینی که زودتر از تو دست به کار شده اند پ.ن. از دفتر یادداشت های دوران دانشجویی
|
|
+ نوشته شده در
سه شنبه 11 تیر1387ساعت 10 قبل از ظهر توسط ف ج |
|
|
سحر با باد ميگفتم حديث آرزومندي.......!! شايد شما هم به اين اصل اثبات شده علم روانشناسي اعتقاد داشته باشين كه انسان در شرايط شكست و ناكامي به دنبال مقصري غير از خودش ميگرده تا به نوعي بر اين احساس شكست و بازنده بودن غلبه كنه. در عين حال كه خودم رو آدم ناكام و حسرت به دلي نميدونم هميشه لفظ "آرزومند" رو براي توصيف خودم و افراد شبيه خودم بهكار ميبرم! آرزو، آرزو، هدف، هدف.... گاهي از دست خودم و فكر كردن به تمام دست يافتنيها و دست نيافتنيها خسته ميشم و خب طبيعيه كه به دنبال مقصر ميگردم؛ به خودم ميگم آهان تقصير سهراب سپهري بود با اون شعر پشت درياها شهري است، قايقي خواهم ساخت، خواهم انداخت به آب.....يا نه بدتر از اون صمد بهرنگي با اون ماهي سياه كوچولو كه ميخواست از رودخانه به دريا برسه و ببينه چه خبره ؟ يا شريعتي كه زندگي بدون هدف و كتاب رو يه نوع سقوط و بيهودگي ميدونست؛ يا نه تقصير كافكا و هدايت و جويس و اينا بود كه باعث شدن من انقدر نسبت به تلخيها حساس بشم يا چه ميدونم فمينيسم و حقوق بشر و مردم سالاري و اين تيپ تزهاي روشنفكرانه و روانشناسي و اصول ايده آلگرايي و شخصيت تيپ A و تيپ B و شايدم فلسفه اگزيستانسياليسم و اصل وجودگرايي و قائل بودن به اصل "خود" و "من" بعنوان عامل اصلي تعيين سرنوشت و..... خب معلومه ديگه وقتي آدم به هر كدوم از اينا ناخنكي بزنه و از هر كدوم يه ذره به ذهنش تزريق كنه، هوايي ميشه! حساس ميشه! غرغرو ميشه! ايدهآلگرا ميشه! تلخ ميبينه، اعتراض ميكنه! هي مي شينه براي خودش و ديگران آرزو ميبافه و تو روياهاش ميترسه از اينكه آرزوهاش تحقق پيدا نكنن! وحشت از اينكه اهدافش عملي نشن! خلاصه آرزوبافي و رويابافي بدون اينكه فكر جاهاي ديگه رو كرده باشه، غافل از واقعيتهاي دور و برش يا نه اصلن غافل هم نباشه، خوب هم بدونه چه خبره ولي نتونه كاري بكنه و بعد در كمال نا باوري ساكت بشه و حوصله كنه و صبر پيشه كنه و در خود فرو بره و ژست متفكرانه و عاقلانه به خودش بگيره و اسمش و بزاره رشد و بلوغ!!!! بعدشم مدام با خودش زمزمه كنه: خوش به حال آدمهاي بدون آرزو......!!! |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه 9 تیر1387ساعت 10 قبل از ظهر توسط ف ج |
|
|
با پيشوند و پسوند، يا بدون آنها؟؟!! امروز روز زن است! روز زن، روز مرد، كي ميخواد منطق و برابري جاي اين اسمگذاريهاي كذايي رو بگيره! اين اسمها بدتر يادم ميندازه كه جنس دوم هستم، كه جايم خانه و دغدغه اصليم همسرداري و بچهداري است، كه در اجتماع امنيت ندارم، هميشه در معرض نگاه ذرهبينانه و انگ خوردن هستم. در شرايط موجود هويت من با ثبت شدن در دفتر ازدواج معنا و مفهوم پيدا ميكنه! دورو برم پر از واژه است، واژههايي كه دائم بهشون منتسب ميشم ! اگر سنم از 25 بگذره و ازدواج نكنم ميشوم "ترشيده"، اگر طلاقم بدهند يا طلاق بگيرم ميشوم مطلقه، اگر همسرم فوت كند ميشوم"بيوه"، اگر مشكل خانوادگي داشته باشم ميشوم"ناسازگار"، بالاخره هميشه يك پيشوند و پسوند همراه اسمم هست! اين اسم گذاريها من و ياد سرگشتگيهام ميندازه، سرگشتگيهاي يك "زن" كه ميتونه هر جاي اين دنيا باشه، سرگشتگيها به خاطر زن بودنش و فراموش نكردن زن بودنش و به خاطر تن در ندادن به همه اونچه كه اونهايي، كه زن نيستن ميخوان به آدم ياد بدن ! اينكه بيايند بگويند "شما همسر هستي، مادر هستي، خب اينها بايد دلخوشي اصليتون باشن!" برداشت من از اين عبارتها و مشابه اونها يك نگاه سطحي و سنتي است! چرا كه شخصن معتقدم مادر بودن و همسر بودن هيچ جاي تفرعن ندارد!!! بر اساس قانون طبيعت و اجتماع هر دختري_ و به تعبيري هر انساني_ روزي ازدواج ميكند و بچهدار ميشود؛ پس يك چنين توانايي طبيعي و سرشتي امتياز خاصي محسوب نميشود!! آنچه زن _ يا مرد _ را ارزشمند ميكند" تواناييهاي اكتسابي" اوست، رشد و به بلوغ رسيدنش هست و اين رشد حاصل نميشود مگر اينكه فرصتهايي به او داده شود و در مورد زنان البته فرصتهاي برابر! زنان رشد نميكنند مگر اينكه نگاه جامعه از جنسيت و تن او فراتر برود اينكه او با "زيبايي اهورايي" خواسته نشود گرچه فعلن كه اينطور هست! چون اگر غير از اين بود زنان جامعه ما به ضرب و زور جراحي پلاستيك، رژيمهاي جور وا جور و به لطايف الحيل در صدد جذابتر به نظر آمدن نبودند!! مگر چند درصد مردان جامعه ما از حداقلهاي جذابيت و به تعبيري خوش تيپ بودن برخوردارند؟!! ( از نظر من تعداد بسيار اقلي از آنها!!!) هر آنچه ميبينم زاييده شرايط و نگاه حاكم بر افكار و انديشههاي ماست! و شرايط تغيير نخواهد كرد مگر اينكه ما آگاهانه همديگر را، براي "خود" او و "خود"مان بخواهيم بدون هيچ پيشوند و پسوندي!!
---------------------------------------------------------------------------------------------------------------
|
|
+ نوشته شده در
سه شنبه 4 تیر1387ساعت 10 قبل از ظهر توسط ف ج |
|
|
آخ، تابستان جان بالاخره آمدي؟! هميشه تابستانها را دوست داشتهام، تابستان و روزهاي كشدار و بلندش، آبغوره و آبليمو گرفتنش، نعنا خشك كردنش، مربا پختنش، تنگهاي پر از دوغش، هندونههاي قرمز و قاچدارش، تابستان و برپاشدن پشهبنداش تو حياط هايي كه هر روز كوچيك و كوچيكتر ميشن، صداي جيرجيركاش كه تو خونههاي آپارتماني ديگه شنيده نميشن، تابستان و فالوده و بستنيهاي زعفرونيش، مهمونيهاي عصرونش، قيژقيژ كولرهاش، مسافرت و زيارت رفتنهاش، مهمتر از همه كتاب خوندنهاش؛ تماشاي فوتبال پسربچههايي كه عرقريزان دنبال توپميدون، تابستان و هرم گرماش، حتي آسمان پردود بدون ستارهش! اصلن من همه روزهاي خدارو دوست دارم، همه روزهايي كه زندگي حتي كژدار و مريض توش ادامه داره، حتی روزهایی که حس خوبی نداشته باشم من همه روزها و لحظههايي رو كه ياد خدا توش جريان داشته باشه دوست دارم! |
|
+ نوشته شده در
شنبه 1 تیر1387ساعت 11 قبل از ظهر توسط ف ج |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو |
| درباره وبلاگ |
|
مهم این نیست من که هستم؛
مهم این است که در این جا فرصت حضور یافته ام و مهم تر این که تو از میان این همه انبوهی و کثرت، مرا و اندیشه هایم را پیدا کرده ای! |
|
RSS
|