![]() |
![]() |
|
| مينويسم پس هستم |
|
تو، مایه های صخره نوردی! یه روزه کل کتاب استخوان خوک، دستهای جذامی* مصطفی مستور رو خوندم و بعدش، اوه ! دو ساعت تخت خوابیدم!! از بس که پیچ در پیچ نوشته شده بود، کلن نویسنده خواسته بود اثرش پست مدرن باشه نتیجه کار شده بود یه چیزی مثل تکنیک کلاژ تو نقاشی! هر تیکه از یه قصه رو آورده بود تو دل یه قصه دیگه! اول و آخر داستان هارو بهم وصل کرده بود و انگار آدم بخواد از این دالان به اون دالان بره و هی باید مواظب باشه گم نشه، و حواسش جمع باشه ببینه این شخصیت بالاخره چی شد! و اون یکی چیکار کرد! تازه می بایست تا آخر کتاب تخت گاز بری! اگر وقفه بیوفته مجبور میشی دوباره از اول شروع کنی ببینی چی شد! به قول استاد مون تو کلاس فیلمنامه نویسی وقتی میشه مفهومی رو به زبان ساده و در قالبی آسان و قابل فهم ارائه داد چرا انقدر می پیچونیم و مغلق بیانش می کنیم که مخاطب، گیج و نهایتن فراری میشه؟؟!! خلاصه خوندنش دقیقن مثل ورزش وزنه برداری و صخره نوردی برای مغز می مونه!!! پارسال یه نقد خوب از آثار مستور به قلم خانم زری نعیمی با عنوان "داستان مذهبی مدرن، پدیده ای از نوع دیگر" تو ماه نامه جهان کتاب چاپ شد. بد نیست وقتی دارین آثار یه نویسنده رو می خونین نقدهایی رو که درباره اونها نوشته شده رو هم بخونین. دارم تصمیم می گیرم کم کم از دنیای ادبیات فاصله بگیرم چراکه حس میکنم دیگه اغنا نمیشم!! میخوام برم سراغ مفاهیم جامع تری مثل پدیده روشنفکری، هستی شناسی، مقوله عقب ماندگی و پیشرفت و مطالعات بیشتر در زمینه فمینیسم و این چیزها.... اگر تو این زمینه ها کتاب خوبی سراغ دارین لطفن معرفی کنید. " دانیال توی آپارتمان می چرخید و زیر لب آهسته با خودش حرف می زد،" فرض اول، مرگی در کار نیست. اگه مرگ نباشه، آدم ها از بزرگ ترین خطر و بزرگ ترین تهدید هستی نجات پیدا می کنند. آدم ها برای چی از مریضی می ترسند؟ برای اینکه بیماری همسایه دیوار به دیوار مرگه. برای چی از تصادف می ترسند؟ برای اینکه در تصادف احتمال مرگ زیاده. برای چی از قبر ستون و مرده می ترسند؟ برای اینکه قبر ستون یعنی خونه ی مرگ." ص 36 * برنده بهترین رمان سال 83 ، بنیاد ادبی اصفهان، نشر چشمه، قیمت 1200
|
|
+ نوشته شده در
دوشنبه 28 مرداد1387ساعت 10 بعد از ظهر توسط ف ج |
|
|
* این روزها بلاگفا حال و روز خوبی نداره !!!
پراكندهها _ رمان "فريدون سه پسر داشت" عباس معروفي رو از سایتش download كردم ولي 16 صفحه بيشتر نخوندم! يعني نتونستم ادامه بدم. يه رمان سياسي! تو ديگه چرا معروفي؟؟!! حيف اون همه نبوغ سرشار نبود؟ حیف نبود اون فاصله باریک وهم و واقعیت "سال بلوا " اون مفاهیم چند لایه "سمفونی مردگان؟؟!! تقدس ادبیات هیچ سنخيتي با دنياي هزار چهره سياست نداره!! ، تلفیق این دوتا، چیز جالبی از كار در نمياد!! باور كن معروفي! نذار ازت ناامید بشم!
_ جلسه پیش تو کلاس فیلم نامه نویسی، اولین فیلم نامه ای رو که برای یه فیلم کوتاه نوشته بودم خوندم، استادمون گفت: "خسته نباشید، خوب بود ". ( تا حالا به کسی این جمله رو نگفته بود!!!) فکر می کنم بد نباشه یه خرده به خودم امیدوار باشم!!! _ این روزها ترانه های " سعید شایسته" رو خیلی زیاد گوش میدم ( از نوع غیر مجاز! البته!!!)
|
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه 24 مرداد1387ساعت 9 قبل از ظهر توسط ف ج |
|
|
*......... به قول قدیمی ها گوشه دنجی اختیار کرده بودم و فکر می کردم به این که ناف مردم ایران رو با جنگ و فکر کردن به جنگ بریدن! حیف شد که علاقه ای به خواندن تاریخ ندارم و الا می شد یه کار تحقیقی جامع در مورد تاریخچه جنگ در ایران انجام داد. اما میشه با یه نگاه گذرا هم به نتایجی رسید، خب اول ما یه جنگ با روم داشتیم که همون یک بار هم (فقط!!) شانس آوردیم و پیروز شدیم! بعد هم اعراب بدوی لابد به قصد هدایت تمدن 2500 ساله ما دمارمان را درآوردند و هنوز هم پاره های فرش ایرانی که به دستشون تکه تکه شد در موزه لوور پاریس نگهداری میشه! بعدهم مغول ها آمدند سروقتمان و هر چی کتاب و رساله بود سوزاندن و دود کردند رفت هوا! و کلی آداب و رسوم من درآوردی یادمان دادند و رفتند پی کارشان؛ بعد هم سرو کله انگلیس ها و روس ها پیدا شد و اونها حداقل قوم متمدنی بودند و استعمارشان کلی چشم و گوش مان را باز کرد و مشروطه طلب شدیم و جیغ و وغن راه انداختیم و نفت را ملی کردیم و صاحب مجلس و دانشگاه و بیمارستان و دارالفنون و گمرک و پست و بانک و رادیو، تلویزیون شدیم و در کل بد نشد! تازه تا تقی به توقی می خوره می گیم "کار، کار انگلیسی هاست" یه چیز دیگه هم یاد گرفتیم و اون اینکه دین باید از سیاست جدا باشد و بدون اینکه معنی و مفهومش و درک کرده باشیم هر کسی که این عبارت رو به کار ببره می زنیم تو سرش و وای! اگر این جمله رو یه زن به کار ببره، هم تو سرش می زنیم و هم داد می زنیم سرش که:خموش ضعیفه! برو به مطبخ!" بعد هم همینطور که داشتیم به کشورهای متمدن دنیا نزدیک و نزدیک تر می شدیم باز "عرب ها" سرو کله شان پیدا شد! و نمی دانم ما چه هیزم تری به اون ها فروختیم که هنوز هم چشم دیدن مارو ندارن! خلاصه آمدند، مملکت را کن فیکون کردند و دو، سه میلیون آدم بی گناه رو به اسیر و جانباز و مفقودالاثر تبدیل کردن و گذاشتن رفتن و ماهم برای اینکه کم نیاریم، قیافه پیروزهارو به خودمان گرفتیم؛ در حالیکه هنوز هم جای زخم های کاری اونها خوب نشده!! حالا هم که دلمان هوای انرژی هسته ای رو کرده و هنوز هم 80، 90 درصد مردم ( منهای متخصصین امر) نمی دانند فرق انرژی هسته ای با اتمی چیه؟!!و همین هوس بازی هاست که باعث شده عن قریب از زمین و هوا موشک حواله مان کنند! یا هر لحظه تنمان را بلرزانند که امروز و فردا خواهیم آمد سراغ تان و جالب اینکه این بار قوم بنی اسرائیل بد جوری بهمان گیر داده! دارم حسرت می خورم که چی میشد مثلن اهل فیلیپین و سنگال و زیمبابوه و مالزی و برزیل و... جایی بودیم که نمی دونن جنگ چیه و فقط تو فیلم ها و اخبار می بینن یا تو داستان ها در موردش میخونن!!! خلاصه همینطور که تو این افکار غوطه ور بودم صدای آقای فردوسی پور و به گمانم برنامه 90 رو شنیدم و فکرم رفت طرف فوتبال و اینکه از قدیم الایام معتقد بودم فوتبال برای تحمیق توده ها اختراع شده و برای سرگرم کردن مردم تا نفهمن چه بلایی داره سرشون میاد! حالا هم که این جناب افشین قطبی رو آوردن تا منجی عالم فوتبال بشه و فقط من در حیرتم که این جنتلمن بالافطره با اون رفتار آقامنشانه که حکمن دلیلش رشد و تربیت در بلاد کفر و استکبار جهانی بوده چطور می خواد با اون نگاه مدرن و علمی به ورزش، فوتبالی رو که با " مرگ من، مرگ تو" و قوانین کوچه و بازار اداره میشه و بازیکنان و مربی هاش بازی اصولی رو با بزن بهادر بازی اشتباه می گیرن نجات بده ؟؟؟؟ می ترسم آخرش دو تا پاهم قرض کنه و بره همون سرزمین آزادی!! القصه دعا می کنیم همه مشکلات حل شود و انشاء... تعالی این پست ماهم سیاسی نشده باشد!!! پس نفوس بد نمی زنیم و تمرین می کنیم انرژی مثبت بگیریم حالا اگر انرژی هسته ای هم نشد، خب نشد دیگه! زیاده عرضی نیست! * برخلاف همیشه که عنوان مطلب رو قبل از شروع به نوشتن انتخاب می کنم، این بار عنوان مناسبی به ذهنم خطور نکرد؛ اگر عنوان خاصی مد نظرتون بود، پیشنهاد بدین! دیگه اینکه دعا کنید من اراده کنم برنامه فوتوشاپ نصب کنم رو کامپیوترم تا شما مجبور نباشید عکس هارو اینجوری ببینید!!
خب اولین پیشنهاد از طرف جناب دن کیشوت : الهم اجعل عواقب الامورنا خیرا
جناب کویر: این مطلب سیاسی نیست
جناب بادصبا: همون سه نقطه خوبه
جناب بذرپور: شهر در امن و امان است
عنوانی که دیروز به ذهنم رسید: فرزندان جنگ |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه 20 مرداد1387ساعت 5 بعد از ظهر توسط ف ج |
|
|
حتمن شماهم اطلاع دارین که هیئت دولت لایحه "حمایت از خانواده" رو در سال ۸۶ تقدیم مجلس کرده و قراره شهریور ماه سال جاری در صحن مجلس طرح و به شور گذاشته بشه. قانون حمایت از خانواده در سال ۵۳ به تصویب رسیده و دولت قصد داره با این لایحه اصلاحیه هایی رو که بیشتر سلیقه ای به نظر می رسه اعمال کنه!!!!!! و حتمن این رو هم میدونید که تو ممالک مترقی ازدواج مجدد مرد "جرم" محسوب میشه و زنی هم که با اطلاع یا بدون اطلاع با مرد متاهلی عقد ازدواج ببنده مجرمه؟؟!! قسمتي از قانون حمايت از خانواده مصوب 1353 در مورد ازدواج مجدد مردان متن كامل اين قانون و لايحه فعلي حمايت از خانواده رو ميتونيد اینجا و اینجا : سايت مدرسه فمينيستی به همت خانم نوشين احمدي خراساني بخونيد. ماده 16 ـ مرد نميتواند با داشتن زن، همسر دوم اختيار كند مگر در موارد زير: 1 ـ رضايت همسر اول 2 ـ عدم قدرت همسر اول به ايفاي وظايف زناشويي 3 ـ عدم تمكين زن از شوهر 4 ـ ابتلاء زن به جنون يا امراض صعبالعلاج موضوع بندهاي 5 و 6 ماده 8 5 ـ محكوميت زن وفق بند 8 ماده 8 6 ـ ابتلاء زن به هرگونه اعتياد مضر برابر بند 9 ماده 8 7 ـ ترك زندگي خانوادگي از طرف زن 8 ـ عقيم بودن زن - 9 غايب و مفقودالاثر شدن زن برابر بند 14 ماده 8 ماده 17 ـ متقاضي بايد تقاضانامهاي در دو نسخه به دادگاه تسليم و علل و دلايل تقاضاي خود را در آن قيد نمايد. يك نسخه از تقاضانامه ضمن تعيين وقت رسيدگي به همسر او ابلاغ خواهد شد. دادگاه به انجام اقدامات ضروري و در صورت امكان، تحقيق اززن فعلي و احراز توانايي مالي مرد و اجراي عدالت در مورد بند يك ماده 16 اجازه اختيار همسر جديد خواهد داد. به هرحال در تمام موارد مذكور اين حق براي همسر اول باقي است كه اگر بخواهد تقاضاي گواهي عدم امكان سازش از دادگاه بنمايد. هرگاه مردي با داشتن همسر، بدون تحصيل اجازه دادگاه مبادرت به ازدواج نمايد به حبس جنحهاي از شش ماه تا يك سال محكوم خواهد شد. همين مجازات مقرر است براي عاقد و سردفتر ازدواج و زن جديد كه عالم به ازدواج سابق مرد باشند. در صورت گذشت همسر اولي تعقيب كيفري يا اجراي مجازات فقط درباره مرد و زن جديد موقوف خواهد شد. قسمتي از لايحه حمايت از خانواده كه قرار است شهريور ماه جاري در مجلس كنوني (مجلس نهم ) طرح و احتمالن تصويب شود! ماده 23- اختيار همسر دائم بعدي، منوط به اجازه دادگاه پس از احراز توانايي مالي مرد و تعهد اجراء عدالت بين همسران مي باشد. تبصره- در صورت تعدد ازدواج چنانچه مهريه حال باشد و همسر اول آن را مطالبه نمايد، اجازه ثبت ازدواج مجدد منوط به پرداخت مهريه زن اول است. قابل توجه جوانان در شرف ازدواج!!!!!!! ماده 25- وزارت امور اقتصادي و دارايي موظف است از مهريه هاي بالاتر از حد متعارف و غير منطقي با توجه به وضعيت زوجين و مسايل اقتصادي کشور متناسب با افزايش ميزان مهريه به صورت تصاعدي در هنگام ثبت ازدواج ماليات وصول نمايد. ميزان مهريه متعارف و ميزان ماليات با توجه به وضعيت عمومي اقتصادي کشور به موجب آيين نامه اي خواهد بود که به وسيله وزارت امور اقتصادي و دارايي پيشنهاد و به تصويب هيات وزيران مي رسد. اولين چيزي كه نظر من و جلب كرد، توضيحات نسبتن مفصل قانون قبلي در مقايسه با لايحه فعلي بود! بنابر اين ميتونيم نتيجه بگيريم كه توجه به حقوق انساني دارن كمرنگتر و شايد بياهميتتر ميشن! درسته كه قانون و قانونمداري از ضروريات جامعه مدني محسوب ميشه، ولي وقتي رابطه زن و مرد در زندگي خانوادگي درگير مسائلي مثل ازدواج مجدد مرد، كشمكشهاي مداوم، دادخواست طلاق و مسائلي از اين دست ميشه معنيش اينه كه اين رابطه حداقل از نظر عاطفي تموم شده است و ادامه اون فقط يه ضرورت اجتماعيه و كاركرد ديگهاي جز اين نداره. ايكاش به جاي ارائه لوايح و تصويب قوانيني از اين دست با افزايش آگاهي، ريشهيابي سقوط رابطهها و دادن فرصتهاي برابر به زن و مرد اونهارو در نجات رابطههاشون ياري ميكردن!!!!!!!!!! |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه 16 مرداد1387ساعت 1 بعد از ظهر توسط ف ج |
|
|
يك روز كولهپشتيام را برخواهم داشت و به سفري بيمقصد خواهم رفت، به جايي كه من باشم و خدا و آسمان، و ديگر هيچ ، هيچ كس و هيچ چيز! ميدانم كه آنجا آخر دنياست! آخر همه چيز ! * از دفتر يادداشتهاي دوران دانشجويي |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه 14 مرداد1387ساعت 9 قبل از ظهر توسط ف ج |
|
|
قياس معالفارق!!!
اصلن قصد ندارم تو اين پست به نقد سريال " مرگ تدريجي يك رويا" بپردازم چرا كه در مورد اون بسيار در مطبوعات و رسانه و وبلاگها گفته و نوشته شده و مهمتر اينكه اين سريال انقدر سطحي و تكبعدي و خطي است كه ارزش نقد شدن را ندارد و كارگردانش تا به حال كارهاي قابل نقد و واجد ارزشيابي ارائه نداده!!اونچه باعث شد تا دست به قلم ببرم و درباره اين مجموعه بنويسم مقايسهاي عيني و البته معالفارق بود از شخصيت اصلي داستان به عنوان كاريكاتوري از يك" زن مدرن" و خودم به عنوان نماينده همفكرانم. اگر فرض بگيريم كه من (به عنوان نماينده همفكرانم) به جهت برخي پارامترها مثل طي كردن مدارج تحصيلي، حضور اجتماعي و نوعي تفكر جوياي تغيير و برابري، زني مدرن يا حالا جوياي مدرنيته و نوگرايي به حساب بيايم، زندگيم 360 درجه با زندگي اين خانوم مدرن تفاوت دارد داخل پرانتز اين را هم بگويم كه به اين اصل كلي معتقدم كه هر زندگي چارچوب و مدل خاص خودش را دارد و هيچ دو زندگي قابل مقايسه با هم نيستند، اما اتفاقات و بازخوردها ميتوانند شبيه و گاهي يكسان باشند. ايشان (مارال) وارد خانوادهاي سنتي از نوع خوبش ميشود (اين جور خوبها خيلي خيلي نادر و كمياب هستند) پدرشوهري مقتدر كه اهل دخالت نيست، خواهر شوهرهاي فرشتهخو، مردان خانواده همه آقا و روشنفكر.....در حاليكه من وارد خانوادهاي سنتي شدم از نوع نفيگرا، اهل انتقادهاي بدون پشتوانه و غير منطقي كه كل موجوديت و افكار من از هر طرف زير هجمه ايرادگيريهاي مفرط و غير مستدل بود !! دوستانم هم كم و بيش و با شدت و ضعف، گرفتار چنين مسائلي بودند و دليلش هم فراگير بودن تفكرات محدودكننده سنتي هست كه همه افراد جامعه، از سطوح مختلف را دربرگرفته، اما هيچوقت خانواده و دوستانم از مشكلات من باخبر نشدند چراكه معتقد بودم شايد آنها نتوانند راه حل علمي و منطقي براي حل مشكلاتم ارائه بدهند؛ گرچه همين سكوت و مدارا آسيبهاي رواني و عاطفي بسياري دربرداشت ولي پس از مدتي با اتخاذ رفتارهايي از موضع قويتر توانستم شرايط رو معتدلتر كنم. اين خانوم به پيشنهاد خواهر كم عقلتر از خودش تصميم به طلاق ميگيرد اما من و همفکرانم هنوز هم معتقدیم طلاق و جدايي پاك كردن صورت مسئله است مخصوصن زماني كه دو طرف به هم علاقمند باشند و البته اين را هم بگويم كه كشمكشهاي خانوادگي و عدم آسودگي رواني خدشههاي بسياري به اين دوست داشتن وارد ميكند. مهمتر اينكه در جامعه بدوي و سنتزده ما، با مردماني سراسر غرق در افكار خرافي و بلاهت!! آيا ميتوان بعد از جدايي به آسودگي و بدون آزار و توهين ديگران به زندگي ادامه داد؟ آيا ميشود از ميان اين خيل عظيم كج فهم، ( حتي در ميان افراد تحصيلكرده!) فردي شايسته را پيدا كرد تا مشكلات پيشين تكرار نشود؟ حاشا و كلا !!!!!!! و اصلن مگر ميشود ما زنهاي مدرن با كلي ادعاهاي روشنفكري نتوانيم مشكلاتمان را حل و فصل كنيم و ميدان مبارزه را خالي كنيم؟ خلاصه اينكه ماها ماندن آگاهانه را به رفتن عجولانه ترجيح داديم! چون معتقد بوديم پذيرش شكست يعني سرخم كردن در مقابل هنجارهاي محدودكننده و ابلهانهي عدهاي ناآگاه و البته خودخواه و دنبالهرو اين تفكر كه "يا با ما يا برما"! توانايي بارز زن مدرن "ايجاد هماهنگي بين فعاليتهاي مختلف" است اما اين خانوم مدرن به جهت بي دست و پايي و عدم مهارت، بين نوشتن، حضور اجتماعي و بچهداري دائم لنگ ميزند و نهايتن تسليم بيدرايتيهاي خودش ميشود! بسياري از ما زنان مدرن، صاحب بچه ميشويم فرزندمان را خودمان با مطالعه و روشهاي علمي بزرگ ميكنيم در كنارش درس ميخوانيم ، حضور اجتماعي داريم، مينويسيم ، ميخوانيم آشپزي و كدبانوگري علمي راهم بلديم!! و لابد براي همسرانمان شخصيتهاي جالبی هستيم چرا که اگر غير از اين بود در مملكتي كه حق طلاق با مرد است، خيلي پيشتر از اينها طلاقمان داده بودند و فرستاده بودنمان منزل والدين محترم!! زن مدرن از مطالعه خود براي تغيير رويه زندگي و اعتلاي افكار خود و خانوادهاش استفاده ميكند و تلاش ميكند موجودي پويا و رو به رشد باشد. آهان، يه مورد مهم داشت يادم ميرفت، اينكه مارال خانوم بدون اجازه كه نه بهتر است بگوييم بدون اطلاع همسرش ساعات طولاني خارج از منزل به سر ميبرد در حاليكه ما زنهاي مدرن هيچوقت بدون " اطلاع" همسرانمان، چنين غيبتهاي طولاني نداريم آنهم به جهت احترام به فرد مقابل(همسر) و نه اون اعتقاد خرافي "اجازه گرفتن" !!!! زن مدرن براي تمام بازخوردهايش استراتژي دارد، پشت همه تصميماتش منطق و استدلال است و براي همه كارهايش توضيح معقول و مقبول ارائه ميدهد! براي درست و غلط بودن هر چيز تعريف خاص خودش را دارد. اين خانوم دائم در حال دروغ تحويل دادن به همسرش است در حاليكه اگر منطق و استدلال بر رفتارهايش حاكم باشد ديگر نيازي به دروغ نيست. دروغ يا نشانه ترس است يا رشد نيافتگي!! تنها حرفي كه اين داستان ميخواست بگويد و به سبب ناتواني سازنده آن موجودي ناقصالخلقه از آب درآمده، سرگشتگيهاي اين زن بين ماندن با همسرش در ايران و تن در دادن به محدوديتهاي اجتماعي آن و رفتن با آريان و تجربه دنياي آزاد و متفاوتي است كه ميتواند زمينه رشدش را تقويت كند! اين داستان قصه سرگشتگي آدمهاست و اگر اين تم اصلي بوده باشد ديگر گنجاندن يك زن مدرن و ارائه تصویري نادان و بيدست و پا از زن، حالا مدرن يا غير مدرن، نشانه ناآگاهي نويسنده فيلمنامه است! ايكاش نويسنده و كارگردان اين مجموعه ميدانستند كه چه شما بخواهيد چه نخواهيد "مدرنيته" وارد جامعه شده و راهش را ادامه ميدهد. با ساختن آثار سخيف و سطحي نه اين حركت متوقف ميشود و نه زنان مدرن ما بدنام ميشوند! با ساختن اين آثار فكر و انديشه مدرن از بين نميرود؛ اگر مقصودتان " مرگ تدريجي يك تفكر است " و اينكه بگوييد تفكر مدرن محكوم به فناست، سخت در اشتباهيد....!
|
|
+ نوشته شده در
شنبه 12 مرداد1387ساعت 10 قبل از ظهر توسط ف ج |
|
|
چرا "شكيبايي" پيشه كنيم؟!؟! در واقع دليل نوشتن اين پست مطلبي بود كه چکاوک عزيز به نقل از مهرجويي در مورد زنده ياد شكيبايي نوشته بودن. گرچه اولش فكر كردم شايد حالا و در شرايطي كه همه به نوعي از درگذشت اون مرحوم داغديده هستن گفتنش واكنش برانگيز باشه ولي خب بايد كمي هم واقعبين بود! در هر حال شكي نيست كه "مرده پرستي" با فرهنگ ما عجين شده و تا، كسي رو از دست ميديم شروع ميكنيم به ذكر مناقب و .....اون زنده ياد يه بازيگر ممتاز بود درست!! ولي به هر حال 64 سال عمر كرد، كلي تقدير شد و جايزه گرفت، خيلي جوان هم نبود! خلاصه ناكام از دنيا نرفت. روحش شاد! اصلن بحث من اون زنده ياد نيست، از ياد نبريم كه مديوم سينما فلسفه وجوديش سرگرميه و مسلمن به عنوان رسانهاي همهگير تمام افرادي كه به نوعي با اين رسانه و توليدات اون سرو كار دارن بيشتر از ساير صنوف به چشم ميان و ديده ميشن! حالا يكيشون هم كه فوت كنه ديگه تا مدتها تو بوق و كرنا ميكنن كه هيهات....!! حالا يه مقايسه يكي دو سال پيش رئيس مركز تحقيقات ژنتيك و سلولهاي بنيادي "رويان" آقايي حدودن چهل ساله و اگر اشتباه نكنم فوق دكتراي بيوتكنولوژي بود كه بر اثر ايست قلبي فوت كرد؛ درست تو سني كه در حال رشد و تاثير گذاري بود و ثمره تلاشش اينه كه تا چند سال آينده با چند قطره خون بندناف يه نوزاد ممكنه چندين يا حتي چند صد نفر نجات پيدا كنن!! وقتي از دنيا رفت فقط تو چند بخش خبري ازش ياد شد !! اما وقتي فردي مثل زنده ياد فردين فوت ميكنه مردم ازش يه قهرمان ملي ميسازن!! مگه ايشون به جز بازي تو فيلمها چه كار مفيد و درخوري براي اين مردم و مملكت انجام داده بود !! يا مثلن خانم "نسرين معظمي" هفت، هشت سال پيش از طرف يونسكو UNESCO) ) به عنوان دانشمند برتر رشته "بيوتكنولوژي" انتخاب شد. اما نديدم و نشنيدم كه داخل كشور از ايشون تقديري به عمل اومده باشه يا به عنوان "زن نخبه" يادي از ايشون شده باشه! كسي كه تا به حال با تحقيقاتش تونسته مالاريا رو در استان سيستان و بلوچستان ريشهكن كنه! چند سال پيش تو مجله "دانشمند" مصاحبهاي از ايشون خوندم كه گفته بودن كل تعطيلات عيد رو براي تحقيقات ميرن جنوب چون اوايل بهار بهترين زمان كنترل لارو پشه مالارياست، و گفته بودن كه پسر 12 سالهشون براي انشاء تكليف نوروزش نوشته كه مادرم كل تعطيلات ميره جنوب براي پشه كشي!! اونوقت شنيدم كه زمان فوت خانم مهستي خيلي از اصناف و بازاريهای متدين و دينمدار!! سياه پوشيدن و تو يكي از مساجد بازار تهران براش مراسم گرفتن و ...!! اينها نمونههاي كوچيكي بود از آدمهايي كه جواني، سلامت و شادابيشون رو صرف نجات مردمي ميكنن كه در مرگ هنرپيشهها و خوانندهها جزع فزع سرميدن و ....!!!!!!!!!!!!
|
|
+ نوشته شده در
یکشنبه 6 مرداد1387ساعت 8 قبل از ظهر توسط ف ج |
|
|
به قول ناصرالدين شاه به سبب كثرت اشتغالات، فرصت نشد يه پست درست و حسابي و دلچسب بنويسم؛ بنابراين سري زدم به وبلاگهاي ديگر و ديدم بهبه ! چه پستهاي قابلسرقتي!!! اين دوتا پست جالب سرقت شده رو بخونيد لطفن. تا بعد !!
از وبلاگ " ميرا "
از مواردی که بسیار در مورد فرهنگ ایرانیها حالام رو به هم میزنه، مقولههایی هستن که غالبن با عناوینای مثل «وقار» ، «شأن» ، «آداب معاشرت» و امثالهم ازشون یاد میشه. بدبختی اینه که معنی و دلیل این وقار و کلمات همخانوادهش رو هم کسی دقیقن فکر نکنم بدونه، که تکلیف آدم روشن شه ! کسی دقیقن گمون نکنم بدونه چرا بلندخندیدن یا درگوشیحرفزدن تو جمع یا تو خیابون، عیبئه. یا دقیقن چی باعث میشه یه دکتر/مهندس/استاد/... سوپرمارکت سر کوچهشون هم که میخواد بره، حس کنه الان باید کتشلوار بپوشه و الا زشته ؟ یا چرا زودتر داخلشدن از چارچوبی به نام ِ در، و واردنشدن به سیکل مرگآور ِ «نه، خواهش میکنم، اول شما»ها، به حساب ِ بیتربیتی گذاشته میشه ؟ یا چرا یه آدم ِِ شصتساله اگه نارنجی بپوشه، جلفه ؟ یا چرا شأن حضرت استاد اقتضا نمیکنه بچهش عشقاش بکشه بره نجار شه ؟ یا چرا «مرد که گریه نمیکنه» ؟ یا چرا وقتی کسی تعریفتو میکنه، اگه بعدش جلوی همه خودتو با خاک کف کوچه یکی نکنی، بویی از آداب اجتماعی نبردی ؟که جلوی غریبهها، ته اسم همدیگه «جان» اضافه میکنیم. که فکر میکنیم اگه وقتی مهمون داریم، کمتر از سه نوع غذا سر سفره باشه، یعنی خیلی گدائیم . اگه حالمون به هم میخوره از کسی، باز سر ِ عید، موظفایم تلفن بزنیم بهش و دیدناش هم بریم و الا بیفرهنگایم. مفاهیمای که اصلن معلوم نیست ارزششون رو از چی و کجا کسب کردن، و نه تنها کارآییای ندارن بلکه باعث میشن آدمها (و بالطبع زندگیهاشون) از اونی که هستن، به مراتب کسالتبارتر و تکراریتر بشن. یه سری قراردادهای صدینود بهغایت مزخرف و بیهوده که در نهایت به چیزی ختم نمیشن جز یه فرهنگ ِ عامهی پر از تملق و دورویی و دروغ و فاصلهی آدما از هم. فرهنگای که محصول ِ بیماری به نام «تعارف» ازش بیرون میاد. یه چیزی بسیار شبیه به همین فرهنگای که باهاش تربیت شدیم و داریم میشیم هنوزم. توی یه همچین فضایی، کسی هم اگه بخواد با خودش و بقیه روراست باشه و دورنگی نکنه و به قواعد دستوپاگیری که به نظرش احمقانه و بیفایده میان عمل نکنه، بدترین لیبلها میخوره رو پیشونیاش، سرخورده میشه، و بدتر از همه اینکه ته ِ تهاش هم خودش، توی خلوتاش، بدون اینکه بفهمه چرا، مدام احساس گناه و کوتاهی میکنه.
از وبلاگ " قفس بدون مرز " هیچوقت ندیدم پلیس کسی رو بخاطر سرعت کم جریمه کنه.مگه نه اینکه اگر نسبی حساب کنی ماشینی که به خیال رانندهش با احتیاط و مراقبت با سرعت لاکپشتی حرکت میکنه برای ماشینی که با حداکثر سرعت مجاز لاین خودش در حرکته٬مثل این میمونه که وسط اتوبان پارک کرده؟ من با این حداکثر سرعت مجاز هم مشکل دارم٬حداکثر سرعت مجاز اتوبان کرج ـ قزوین ۱۲۰km/h! انصافن دیدید تو لاین سرعتش کسی زیر ۱۴۰km/h بره؟یا مثلن تابلوی حداکثر سرعت جاده رشت ـ لاهیجان ۸۰km/h که فکر کنم مال ۲۰ سال پیش هست و هنوز عوضش نکردند.این حداکثر سرعتها چرا اینانقدر کمه؟ که پلیس راحت بتونه خیلیها رو جریمه کنه و پول خوبی به جیب بزنه؟که رانندهها تا دوربین پلیس رو میبینند میخ ترمز کنند و خطر تصادف بالا بره؟ مگه این گواهینامه پایه دو برای رانندگی تو جاده هم نیست؟پس چرا هیچ آموزشی در مورد رانندگی در جاده نداریم؟نکاتی مثل اینکه" توی پیچ تند جاده یا موقع برف و باران٬ترمز شدید گرفتن خطرناکه و باید دنده کم کرد" یا "در روز هنگام مه شدید باید چراغهای ماشین روشن شود" رو همه با آزمون و خطا یاد بگیرند؟یا خطرناکتر از همه رانندههایی که موقع دور زدن در جادههای کمعرض به جای اینکه در شانهی خاکی منتظر بمانند٬بین دو لاین موافق و مخالف میایستند! یا خیلی نکات دیگه... آموزش درکجا؟آموزشگاههای رانندگی که به دودرهبازی و هرج ومرج عادت کردند ـ من سه سال پیش پنجتا مربی عوض کردم و یکبارم خود آموزشگاه روـ یا آیین نامه ی جامعی! که میفروشند. در مورد وضع خراب جادهها وتعداد زیاد سرعتگیرها وماشینهای اسقاطی هم حرفی نمیزنم که به جهت تکراری بودن جزو پیشفرضهای رانندگی در ایران هست. وقتش نیست به جای تصویب قانونهای رنگارنگ امنیت اخلاقی و تقوا و عرفان با مفهومهای مندرآوردی ذهنی٬بودجه رو تخصیص بدید به طرحهای آموزشی و امنیت بدیهیاتی مثل جان و مال مردم؟ |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه 2 مرداد1387ساعت 10 قبل از ظهر توسط ف ج |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو |
| درباره وبلاگ |
|
مهم این نیست من که هستم؛
مهم این است که در این جا فرصت حضور یافته ام و مهم تر این که تو از میان این همه انبوهی و کثرت، مرا و اندیشه هایم را پیدا کرده ای! |
|
RSS
|