![]() |
![]() |
|
| مينويسم پس هستم |
|
یک پست طلسم شده !!!! * قبلن به شما و خودم قول داده بودم که دیگر سینما نروم و وقتم رو برای دیدن فیلم های بی محتوای ایرانی هدر ندهم: ایضن چنین تصمیمی رو در مورد فیلم های هالیوودی هم گرفته ام. چرا که فیلمهای آمریکایی روز به روز به سمت بی معنایی (absurdity ) پیش میرن!! چند سالیه دیگه فیلم هایی مثل Forrest Gump، Dogville و امثالهم تولید نمیشن؛ تو کلاس فیلم نامه نویسی چند تا فیلم آمریکایی ازجمله: Pulp Fiction, Frailty, و چند تای دیگه که عنوانشون یادم نیست، دیدم ولی هیچ کدوم به غیر از Pulp Fiction از اون دسته فیلمهایی نبودن که انگیزه داشته باشم دوباره ببینمشون. تا اینکه یک روز یکی از دوستان حسابی زیر پایمان نشست که برو فیلم "دعوت" حاتمی کیا رو ببین! خوبه! متفاوته ! به این دوست محترمه گفتم :" میدونی که از این موج نوی فیلمهای زن گرا اصلن خوشم نمیاد! یه عده فیلمساز با استعداد یا بی استعداد و به شدت نان به نرخ روز خور! برای موجه جلوه دادن خودشون و کسب شهرت، نگاه سطحی نگرشون رو ذوم کردن رو مسائل زنان و هر مزخرفی رو که به ذهنشون میرسه به خورد خلق الله میدن!! و اینکه تلویزیون برای ضایع کردن زنان کمر همت بسته و دیگه نیازی به سینما رفتن نیست! همین مرگ تدریجی یک رویا یا مجموعه حضرت یوسف با اون زلیخای ضعیف و زبون ! که ایکاش یک ذره دلبری بلد بود!!!دارم کم کم به این نتیجه می رسم که ما ایرانی ها آدم های عاری از خلاقیتی هستیم که راه استفاده از بودجه های کلان میلیاردی رو نمیدونیم و نمی تونیم حداقل به ضرب و زور پول و سیستم و رابطه لقمه رو دور سرمون نچرخونیم ! یه داستان سر راستی مثل یوسف و زلیخا رو میشد با 20، 30 میلیون هم سر و ته شو هم آورد !! نه دیالوگ های پر و پیمانی داره، نه وقایع پیچیده و سور رئال، دکور و گریم و لباسش هم که بیشتر به درد برنامه کودک و نوجوان میخوره!! از بس زرقی برقی و آلا پلنگی یه!! خلاصه ما تصمیم گرفتیم عهدمان را با شما و خودمان بشکنیم و برویم فیلم را ببینیم، همسر محترم قبل از رفتن (به شوخی البته) شرط کرد که" نری ببینی و اعصابت به هم بریزه و غیرت فمینیستیت گل کنه !!! بیا سرت و بنداز پایین و برو یه فیلم دیگه ببین اینم لیست فیلمها "همیشه پای یک زن در میان است"، "زنها فرشته اند"، "دو زن"، "سه زن"!! ای بابا ! سینماها رو هم که قرق(املاء؟) کردین!! شما خانومها!!" البته دلیل رفتن فقط وسوسه های این رفیق ناباب نبود بلکه از تیزر هوشمندانه و خوش فکرانه فیلم هم بسی خوشمان آمد و خب نسبت به حاتمی کیا هم که ارادت ما جاری و ساری است! آدمیه که فکر پشت کاراهاش هست + چاشنی احساس که مکمل خوبی برای ساختن اثریه که از دل برآید و بر دل نشیند! اما نکته قابل ذکر اینکه نویسنده فیلم نامه خانم یثربی بود! رفتیم و به میمنت و مبارکی فیلم رو دیدیم که خوب بود ! غیر از یکی دو تا گاف بزرگ بقیه ماجرا خوب بود تلاش و نگاه چند تا زن از طبقات مختلف به پدیده بچه دارشدن و سقط ! از قضا یکی از شخصیت ها هم مترجم شفاهی بود!!،( ولی لهجه ش بد بود!!) ویژگی های درام رو خوب رعایت کرده بود اعم از مایه هایی از طنز و تراژدی. طراحی صحنه و لباسش هم خوب بود همینکه نخواسته بود با گریم بازیگر ها رو به طور غیر طبیعی زیبا جلوه بده جای شکرش باقی بود. ( نمیخوایید که بیشتر از این فیلم رو لو بدم؟؟) در اثنای تماشای فیلم به این نتیجه رسیدم که زن و مرد وقتی باهم به تم های زنانه بپردازن چقدر کار قابل قبول تر و جالب تر میشه !!! پ.ن پستی که در مورد مرگ تدریجی یک رویا نوشتم پستی که در مورد فیلم "به همین سادگی" نوشتم * این پست رو هفته پیش نوشته بودم ولی فرصت نشده بود تایپش کنم و بزارم اینجا.
|
|
+ نوشته شده در
سه شنبه 30 مهر1387ساعت 4 بعد از ظهر توسط ف ج |
|
|
فقط فرض کن! فرض کن پاک کنی برداشتم
یغما گلرویی |
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه 25 مهر1387ساعت 7 قبل از ظهر توسط ف ج |
|
|
جریان سیال زندگی !! امروز دانشگاه کلاس ندارم و ترجمه ها هم هنوز نرسیده، از خونه می زنم بیرون ، می رم سمت پارک جنگلی کوهسار، همون جایی که احساس می کنی کل غرب تهران زیر پاته یا حس می کنی تو هواپیما نشستی و از اون بالا ازدحام پایین و نگاه می کنی! از جاده مار پیچش میگذرم و می رسم به میدونگاهی بالاترین نقطه پارک، تقریبن خلوته، نیمکت رو به سرازیری رو انتخاب میکنم؛ به جز من دو تا آقای خیلی مسن به فاصله 7،8 متری نشستن و دارن با هم اختلاط می کنن، حواسشون پیش همدیگه س، یعنی چه جوری اومدن این بالا؟ بدون ماشین که نمی شه، یا با نگهبونهای پارک اومدن یا با ماشین گشت! یه آقایی هم ظاهرن ورزشکاره و با دوچرخه ش میدونگاهی رو دور میزنه و میره و میاد! پشت به همه اینها میشینم و خیره میشم به دورترین نقطه. به آسمون، سعی میکنم ذهنم و از هر چی توش انباشته س خالی کنم، چند تا نفس عمیق می کشم، چقدر به این خلوت با طبیعت احتیاج داشتم، به این تنهایی و سکوت!!!........ سرم و بر می گردونم رو به میدونگاهی پارک، 200،300 متر اونطرف تر یه پاترول قدیمی پارک کرده و چند تا خانوم و آقا پیاده شدن، گروه فیلمبردار ین و دارن آماده میشن برای گرفتن صحنه های مورد نظر، یه دختر و پسر جوون روی نیمکت میشینن و دیالوگهارو تمرین می کنن، روم نمیشه برم نزدیکتر، اون وسط ها نمی دونم چی میگن و چی میشه که همشون می زنن زیر خنده و من تماشاشون می کنم ! باز محو این ارتفاعم و به سکوت گوش میدم ( چه پارادوکسی! سکوت، گوش دادن!!) سرو کله ی یه ماشین آموزش رانندگی پیدا میشه با یه مربیه خانم و یه دختر جوون کار آموز، چرا اومدن اینجا؟ ولی خوبه اینجا یه مدل کوچیک شده ی جاده چالوسه ، خوبه یاد بگیره! دختر سعی میکنه با پاترول گروه فیلمبرداری پارک دوبل رو تمرین کنه! چه سخت!!! یاد اولین باری که امتحان رانندگی دادم میوفتم! یه سرهنگ عنق (املاء؟)، بد اخلاق ! ( نمیدونم چرا هر چی آدم بد اخلاقه به پست ما می خوره!!! ) تا نشستم تو ماشین گفت برو به پیچ تو اولین فرعی و با اولین ماشین پارک شده دوبل کن ! سریع گفتم: ببخشید جناب سرهنگ من سعی می کنم تا آخر عمر در موقعیتی قرار نگیرم که نیاز به پارک دوبل باشه!! گفت حالا به خاطر این بلبل زبونیات ردت میکنم تا بدونی که پارک دوبل یه ضرورته نه دل بخواه!! البته ماشین هم خوب جا نرفت!! و رد شدم ! چشمامو میبندم نمیدونم ساعت چنده !! عمدن ساعت مچیم و نبستم، رو میکنم به سمت تپه های شهران، یه چتر باز داره از بالای تپه می پره پایین و آروم روی زمین می شینه و میره تو انحنای دامنه تپه گم میشه ، تا دوباره از اون بالا بپره پایین! لابد!! هوا آفتابی و خنکه! سکوت ! همیشه این سکوت پاییزی رو دوست داشتم، انگار شهر تو چرته، آرومه! صدای اذان میاد! ساعت باید 12 باشه ! بهتره دیگه برم ! راهی میشم ! صدای زنگ sms مویایلم میاد، دبیر تحریه مجله س : سلام فایلهای ترجمه ارسال شد. جواب میدم: ok, check mikonam. به خر وجیه پارک نزدیک میشم، به خودم میگم : می بینی زندگی مثل خون تو رگهای دنیا جریان داره ، لحظات دارن مثل یه رود روان میرن و عبور می کنن! چه تو خوشحال باشی چه غمگین، چه راضی چه ناراضی، چه خوش بین چه بد بین، زندگی جریان سیال خودش رو ادامه میده! از خروجی پارک عبور می کنم و خودم و می سپارم به دست جریان سیال زندگی!!!! |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه 22 مهر1387ساعت 9 قبل از ظهر توسط ف ج |
|
|
لیدیز اند جنتلمن !
قبل از اینکه به اقدام علیه عفت عمومی، نشر اکاذیب و غیره متهم بشم و کرکره وبلاگم پایین کشیده بشه لازم میدونم توضیح بدم که این تصویر رو یکی از دوستان عزیز ساکن بلاد کفر و استکبار جهانی برام mail کردن، و اما بهانه گذاشتن این عکس : امروز نهم اکتبر روز جهانی پست هست و تصویر مربوطه در سال 2003 به عنوان بهترین عکس دیجیتالی روز جهانی پست انتخاب شده! تفسیر عکس رو میذارم به عهده خودتون!!
|
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه 18 مهر1387ساعت 8 قبل از ظهر توسط ف ج |
|
|
17 مهر، روز جهانی کودک گرامی باد کودکان فقط فرزندان شما نیستند، آنها دختران و پسرانی هستند که زندگی آنها را خواسته است، با اینکه شما آنها را بوجود آورده اید، آنها از آن شما نیستند و هر چند که با شما هستند، به شما تعلق ندارند. شما می توانید عشق خود را به آنها بدهید ولی نه افکارتان را، چون آنها افکار خودشان را دارند. شما می توانید جسم آنها را در خانه نگهدارید، ولی نه روح آنها را چون روح آنها در خانه فردا ساکن است. خانه ای که شما حتی در رویا ها یتان به آن راه ندارید. ممکن است بکوشید تا مانند آنها باشید، ولی خواستار این نباشید که آنان را مانند خود کنید، چون زندگی نه به عقب برمی گردد و نه خواستار دیروز است. شما آن کمانهایی هستید که فرزندانتان چون تیرهای زنده از آن رها می شوند. جبران خلیل جبران
|
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه 17 مهر1387ساعت 10 قبل از ظهر توسط ف ج |
|
|
یک پست کاملن بی مناسبت ! زندگی مشترک پروسه ای طولانی است برای تجربه کردن، عشق ورزیدن و تنفر داشتن و اگر کسی ادعا کند زندگیش فقط بر مدار یکی از اینها استوار بوده، دروغی بیش نیست. زندگی ماهم مثل تمام زندگی های معمولی از هیچکدام از این قواعد مستثنی نبوده است. زندگی ماهم شادی ها، غم ها، بن بست ها و سکوت ها ( ونه قهرها) ی فراوانی به خود دید و تجربه کرد و آموخت! خودت خوب می دانی که من اهل تفرعن، تظاهر و این دست لوس بازی ها نیستم که بخواهم زندگی معمولی مان را به رخ بکشم و وانمود کنم که ما ساکن بهشت برین بودیم و تو فرشته ی وحی ! ابدن ! و نیز خوب می دانم فرصت برای تقدیر و سپاس بسیار است و باز خوب می دانی محبت کردن برای من در کادو خریدن و قربان صدقه رفتن و گردش و تفریح نبوده و نیست که اینها همه در سطوح می ماند و کوتاه عمر، و گذراست! از تو ممنونم به خاطر چند چیز: اینکه نگاهت به زن نگاهی سنتی و پست و ابزاری نبوده و نیست و از این بابت همیشه برایم قابل احترام هستی! و اینکه علیرغم گذران عمر در میان افرادی با تفکرات بسته و محدود به من آزادی عمل و فرصت بالندگی دادی ! می گویم "فرصت" و نه "اجازه" چون می دانی اجازه من به دست تو و هیچ بنی بشری نبوده و نخواهد بود! هر چه ارتباطات اجتماعیم گسترده شد به تو نزدیکتر شدم و دلیلش همان آزاد اندیشی و نگاه انسانی تو به آدمها بود! تعریف تو از همه وجود و هستی تعریفی "انسان مدارانه" است که من از این بابت خوشحالم و لذت می برم اما قبول کن ضعف ها و کوتاهی هایی هم بوده، ذاتی و اکتسابی، قابل تغییر یا غیر قابل تغییر!! و صد البته همه ما ترکیبی از ضعفها و قوتها هستیم! و من باید این را یاد بگیرم و تمرین کنم. اعتراف می کنم ایده آل های من خیلی فراتر از لیاقت ها و توانایی های خودم هست! اما دیگر کافی است، تو در قبول واقعیت های غیر قابل تغییر بسیار به من کمک کردی و من از این بابت ممنونم ! هر بار که این جمله ی جادویی " من به وجود تو افتخار می کنم" را به کار بردی، به من پرو بال دادی! می دانی گفتن این جمله چقدر نجات بخش بود؟!! و همیشه تحسینم کردی و گفتی که از من بسیار آموخته ای، نه اینکه خودت کم بوده باشی، اصلن! به اندازه خودت توانا، هوشمند، مقبول و دوست داشتنی هستی اما حتمن توقع نداری من با این سطح از کمال گرایی بی خود! که خودم را هم کامل نمی دانم چطور تو را کامل بدانم؟؟؟ بارها از این جامعه پر از دروغ و دغل و ریا و حقه بازی حالم بهم خورده و غر زدم و غر زدم و غر زدم، جایی که هر چه دروغ پرداز تر، پرروتر و هرزه گرد تر و حرامی تر باشی محترم تری! و این در مورد زن و مرد به یک اندازه صدق میکند و" شعور" مقوله ی نا آشنای فرهنگ ایرانی است!! من در مورد همه اینها غر زدم و تو گوش دادی و گوش دادی و گوش دادی.... و منعطف بودی، و گرنه الان هر کداممان کنار مرد و زن دیگری گذران عمر می کردیم،ممنون که مرا و غرها و ایده آل گرایی های افراطیم را تحمل کردی و گفتی این ها غر نیست، نگاه باز به محدودیت هاست. هنوز هم فکر می کنم هیچ مردی در دنیا وجود نداشته باشد که تحملش به اندازه تو باشد و مرا به اندازه تو دوست بدارد!!! اما گله ها و رنجش هایی هم هست که بماند برای " شاید وقتی دیگر" !!!! ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ پ.ن نوشتن این پست هیچ مناسبتی نداشت، از تاریخ عروسیمان گذشته و به تاریخ عقد مان هم مانده، تولد هیچ کداممان هم نیست. معتقدم برای بیان گفتنی ها نیاز به هیچ مناسبتی نیست! ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ پ.ن ۲ لازم میدونم یک نکته رو در مورد کامنت تامل برانگیز جناب دن کیشوت عزیز که توسط جناب کویر عزیز هم تایید شده بگم . ایشون گفتن :"بی تعارف بگویم تقریبا همه زنها به اشتباه فکر می کنند که شوهرشان بهترین شوهر و یا بهترین مرد روی زمین است و البته بیشتر مردان هم همیشه با خود کلنجار می روند که می توانستند ازدواج بهتری داشته باشند ." جناب دن شکی نیست که گرم ترین و عاشقانه ترین روابط هم گریزی از افتادن در ورطه روزمرگی ندارند اما آنچه که مهمه تلاش برای کم کردن تاثیرات این تکرار است که میشود با اندکی خلاقیت از تبدیل شدنش به تنفر جلوگیری کرد. اینکه زنان چنین تصوری داشته باشند کمی اغراق کردین و کاملن درست گفتین که آقایان از آن جایی که در جامعه ما بسیار به آنها پرو بال داده شده همیشه فکر میکنند لیاقتشان بیش از آنچه هست که نصیبشان شده ولی ایکاش با این همه ادعا حداقل کمی مردانگی و جرات به خرج میدادن و به جای گول زدن خودشان و دیگری یا خیانت با شهامت به او میگفتند که دیگر دوستش ندارند!!! چرا در چنین شرایطی تن به قربانی شدن میدهند؟؟؟؟؟ |
|
+ نوشته شده در
شنبه 13 مهر1387ساعت 8 قبل از ظهر توسط ف ج |
|
|
پراکنده های آخرین هفته تابستان * در جمع دوستان A: شنیدین دکتر.... استاد نمونه شده؟ B: خوب شد معنی استاد نمونه رو هم فهمیدیم! C:بهتر بود ایشون به جای استاد نمونه، فسیل نمونه میشدن!!! ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ * یکی از دوستان برای امتحان دکترا خودش را آماده می کند A: چه خبر از درسها؟ B: هیچی، یه عده نظریه پرداز بی کار نشستن برای خودشون یه سری اباطیل بافتن، حالا ما بیچاره ها باید بخونیم و امتحان بدیم، بدون اینکه به هیچ دردی بخورن!!! C: آخه نه به درد دنیا می خوره، نه آخرت!! ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ * من و پسرم تصمیم گرفتیم به سهم خودمون برای حفاظت از محیط زیست، برای کل سال تحصیلی به جای مدادهای چوبی ، مدادهای روزنامه ای بخریم. |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه 8 مهر1387ساعت 10 بعد از ظهر توسط ف ج |
|
|
عطر پاییز چند ساعتی هست ترجمه ها رو تحویل دادم و اومدم اینجا این روزهای قشنگ پر از خاطره رو به همه علم دوستان و معماران فرهنگ جامعه تبریک بگم ! این چند روز به دوتا مطلب جالب تو روزنامه ها برخوردم: روزنامه ایران صفحه جوان : حکایت دانشگاه رفتن از دید یک پدر غربی بیل کازبی / لادن خضری " اشتباه فکر کردم که بزرگ ترین هزینه ای که یک بچه روی دست پدر و مادرش می گذارد، هزینه ماشین است. معلوم است ، شهریه دانشگاه را از یاد برده بودم. همه می دانند که من همیشه بیشترین بها را به تحصیلات داده ام. پارسال دختر 18 ساله ام آمد و گفت نمی خواهد دانشگاه برود و قصد دارد ازدواج کند. البته من و همسرم طبق وظیفه ای که در مانیفست پدری و مادری کردن آمده، از خشم دیوانه شدیم و من طبق وظیفه ای که به عنوان یک پدر دارم، فریاد زدم:" تو چی گفتی؟ اونجا وایستادی و با کمال وقاحت به من و مادرت می گی که نمی خوایی بری دانشگاه؟" اما راستش را بخواهید قند ته دلم آب میشد، چون به این ترتیب می توانستم صد هزار دلار پس انداز کنم! پدری مثل من که پنج فرزند دارد، کافی است لحظه ای منظره فرستادن پنج نفر را به دانشگاه پیش چشمش مجسم کند تا بلافاصله در اثر سکته توامان مغزی و قلبی جان به جان آفرین تسلیم کند! وقتی بزرگ ترین فرزند من به دانشگاه رفت، هزینه سال اول تحصیل او سر به 13 هزار دلار زد. موقعی که صورت حساب دانشگاه را دریافت کردم، فریاد زدم:" مگه فقط تو اونجا درس می خونی؟" قراره همه هزینه اداره دانشگاه رو تو یک نفر بپردازی؟" قرار بود من ابن همه پول بدهم که دخترم در رشته هنرهای آزاد لیسانس بگیرد و صلاحیت این را پیدا کند که به خانه برگردد و بیکار تنگ دل من و مادرش بنشیند! و این مطلب هم در روزنامه Iran Daily، صفحه Society چاپ شده بود : As long as you're a student, you do not notice how calm and easy days come and go. When you're a student, the utmost concern is the end of the week quizzes and doing your homework, and memorizing the periodic table becomes your ultimate task. But, as soon as you are in your last year and enter the world of grown ups you realize that being a grown up means having the toughest job in the world. When you grow up, no longer do small incidents, such as the teacher's absence for one day or a holiday thrill you endlessly! That's when in the last days of September you really miss school days and a strange sense of fear grips your thoughts! دوست دارم یه چند خطی هم خودم درباره تحصیل و درس خوندن بنویسم، ابدن این واقعیت رو منکرنمیشم که تحصیلات انسانیت نمیاره! اما معتقدم آگاهی و وسعت دید میاره، تحصیل برای من فرار از یک پله اجتماعی به پله ای دیگر نبود، اصلن فرار از هیچ چیز نبود بلکه فرصت گران قدری بود تا ببینم و بخوانم و بفهمم چه کسی هستم و چه می خواهم، سفری بود از من به ورای من و دیگران! و نگاه به خودم و دیگران به عنوان انسان! این ثمره دست و پا زدن من لا به لای کتابها و دفتر ها و مشق ها و امتحان ها و تئوری ها بود
|
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه 4 مهر1387ساعت 12 بعد از ظهر توسط ف ج |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو |
| درباره وبلاگ |
|
مهم این نیست من که هستم؛
مهم این است که در این جا فرصت حضور یافته ام و مهم تر این که تو از میان این همه انبوهی و کثرت، مرا و اندیشه هایم را پیدا کرده ای! |
|
RSS
|