![]() |
![]() |
|
| مينويسم پس هستم |
|
دیوار شیشه ای روزی دانشمندی آزمایش جالبی انجام داد. او یک آکواریوم شیشه ای ساخت و آن را با دیوار شیشه ای دو قسمت کرد. در یک قسمت ماهی بزرگی انداخت و در قسمت دیگر یک ماهی کوچک که غذای مورد علاقه ماهی بزرگتر بود. ماهی کوچک تنها غذای ماهی بزرگتر بود و دانشمند به ماهی بزرگ غذای دیگری نمی داد. ماهی بزرگ برای خوردن ماهی کوچک بارها و بارها به طرفش حمله کرد اما هر بار با دیوار نامرئی بر خورد کرد، همان دیوار شیشه ای که او را از غذای مورد علاقه اش جدا می کرد. بالاخره بعد از مدتی از حمله به ماهی کوچک منصرف شد. او باور کرده بود که رفتن به آن طرف آکواریوم و خوردن ماهی کوچک کار غیر ممکنی است. پس از مدتی دانشمند شیشه ی وسط را برداشت و راه ماهی بزرگ را باز کرد اما ماهی بزرگ هرگز به سمت ماهی کوچک حمله نکرد. او هرگز قدم به سمت دیگر آکواریوم نگذاشت. آن دیوار شیشه ای دیگر وجود نداشت اما ماهی بزرگ در ذهنش یک دیوار ساخته بود. دیواری که شکستنش از شکستن دیوار واقعی سخت تر بود و آن دیوار باور خودش بود. باورش به محدودیت، باورش به ناتوانی!!! از کتاب شکلات (2) بیست و پنج داستان نغز، نشر هم پا
|
|
+ نوشته شده در
یکشنبه 29 دی1387ساعت 11 قبل از ظهر توسط ف ج |
|
|
بازی در صحنه در حضور دیگران می گویم تو محبوب من نیستی و در ژرفای وجودم می دانم چه دروغی گفته ام می گویم میان ما چیزی نیست تنها برای اینکه از درد سر، دور باشم شایعات عشق را با شیرینی تکذیب می کنم احمقانه اعلام بی گناهی می کنم نیازم را می کشم، بدل به کاهنی می شوم از بهشت چشمانت می گریزم نقش دلقکی را بازی می کنم و در این بازی شکست می خورم و باز می گردم زیرا که شب نمی تواند حتی اگر بخواهد ستارگانش را پنهان کند و دریا نمی تواند حتی اگر بخواهد کشتی هایش را! شاعر: نزار قبانی ***************************************************************** انصافن این شعری که جناب دن کیشوت از نزار قبانی در کامنتشون نوشتن از انتخاب من دلنشین تره ! : از میان برگهای دفترم بیرون بیا!
|
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه 25 دی1387ساعت 1 بعد از ظهر توسط ف ج |
|
|
کاسه های داغ تر از آش! اخبار غزه را دنبال نمی کنم، (اصلن این روزها تلویزیون تماشا نمی کنم)؛ چون یاد زنها و بچه ها و آدمهایی می افتم که طی هشت سال جنگ به زعم خودمان تحمیلی!! زیر بمب و موشک لت و پار شدن (یا به قول خودمان شهید !!) یاد لحظاتی که هزاران نفر زیر بارش گلوله و بمب شیمیایی یا برای همیشه رفتن یا ناقص شدن و ما بهشون bonus دادیم و "جانباز" صداشون میکنیم. یاد خرمشهر و آبادانی می افتم که قرار بود نگین خلیج فارس بشوند و عید امسال که رفتم، دیدم جنگ چه بلایی سرشان آورده! اما در عین حال دلم برای مردم غزه می سوزد که دارند تاوان حماقت های آباء و اجداد احمق و نادانشون رو می پردازن! همونهایی که زمینها شون رو به انگلیسی ها که نماینده یهودی ها بودن فروختن و حالا نسل جدید یادشون افتاده که چه اشتباهی کردن و چه کلاه گشادی سرشان رفته! دلم برایشان می سوزد اما عکس العملی نشان نمی دهم! چراکه وقتی ما هشت سال همه جوره زجر کشیدیم ملت عرب آهی از سر دلسوزی نکشید! و وقتی Mr بوش در نهایت شجاعت صدام رو از هستی ساقط کرد همین لبنان و فلسطین و سوریه و چند تای دیگه عزای عمومی اعلام کردن و نهایتن جوابش رو با لنگه کفش دادن! احساس می کنم دادو بیداد صدا و سیما و وبلاگستان حکایت از کاسه داغ تر از آش شدن برای ملتی است که می بایست یاد بگیرد با اسرائیل مدارا کند، کشوری که همه به جز ایران به رسمیت می شناسنش! ملت مفلوک ما توی همین بستر خاکی به نام ایران به اندازه کافی قرنطینه شده! به اندازه کافی با کمک به حماس و تروریستهای فلسطین، تنفر ابناء بشر رو یدک می کشه ! دیگه با این تظاهرات و هجوم به این سفارت خانه و آن دفتر حافظ منافع آبرویی برایمان نمانده ! کی می خواهیم یاد بگیریم که ما نماینده خدا روی زمین نیستیم و هیچ مسولیتی در قبال بدبختی و جنگ هیچ ملتی نداریم و قرار نیست منجی عالم بشریت باشیم!!!
|
|
+ نوشته شده در
یکشنبه 22 دی1387ساعت 7 بعد از ظهر توسط ف ج |
|
|
انشاء : تاسوعا و عاشورای خود را چگونه گذراندید؟ ما مثل همیشه به هیئت رفتیم و آنجا خیلی شلوغ بود و نذری پخش می کردند؛ همان غذایی که خودمان در خانه درست می کنیم!! و در قسمت زنانه همه در حال حرف زدن بودند و زن ها داشتند پز دانشگاه آزاد قبول شدن بچه هایشان را می دادند و خیلی ها آرایش کرده بودند و دختر های جوان جک می گفتند و اس ام اس رد و بدل می کردند و از boy friend ها و نامزدهایشان تعریف می کردند و انگار نه انگار که آمده اند عزاداری !! مثل این بود که رفته ایم مهمانی! چون ما خانوم بودیم قسمت مردانه راهمان ندادند و ما فقط صدایشان را می شنیدیم که در مورد چکهای برگشتی و برنگشتی و قیمت زمین و خانه و مغازه و دارایی صحبت می کردند! و جوان ترها هم سینه میزدند. و وقتی هم نوحه خوان با سوز و گداز نوحه می خواند بعضی از مردها که یاد بدهکاری هایشان افتاده بودند بلند، بلند گریه می کردند !!! بعد رفتیم بیرون و دسته ها را تماشا کردیم ، پر بود از پسرهای جوان ابرو برداشته با موهای فشن که زیر چشمی دخترها را می پاییدند و گاهی هم شماره رد و بدل می کردند و طبل و سنچ می زدند. در خیابان شیر و شیر کاکائو می دادند که همیشه در خانه می خوریم ! کف خیابانها پر بود از لیوان های یک بار مصرف و همه جا خیلی کثیف شده بود و پر بود از شمع های سوخته و نیمه سوخته و همه جا ترافیک بود! هر جایی که غذا می دادند شلوغ بود و هر جایی که غذا نمی دادند خلوت! آخر شب همه خسته و کوفته برگشتیم خانه! خانوم اجازه ! این بود انشای ما!
|
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه 19 دی1387ساعت 12 بعد از ظهر توسط ف ج |
|
|
بدون شرح !
|
|
+ نوشته شده در
دوشنبه 16 دی1387ساعت 8 بعد از ظهر توسط ف ج |
|
|
مدتها بود غر نزده بودیم، گفتیم بیاییم اینجا کمی غر بزنیم و فضا را متشنج کنیم !!! جامعه شناسانه ! دارم فکر می کنم کاش یه جامعه شناس خوش فکر و خوش قلم پیدا می شد و در مورد آسیب شناسی فرهنگ ایرانی یک مجموعه چند جلدی می نوشت،( البته کتابهایی در این مورد نوشته شده مثل: جامعه شناسی خودمانی، به قلم حسن نراقی، نشر اختران- گفتیم و نگفتیم، محمد علی اسلامی ندوشن، نشر یزدان و حتی کتابهای دکتر شریعتی هم به نوعی به نقد فرهنگ و آموزه های بی ریشه و اساس فرهنگمان پرداخته، شاید خیلی کتاب های دیگه هم نوشته شده که من نمی دونم، و البته بازهم کافی نیست!) مثلن این تفکر منحط حاکم بر جامعه که تصور میشه افراد ثروتمند آدمهای فاسد الاخلاق، کم هوش و خنگ و در زندگی مشترک ناموفق هستند، تفکر ابلهانه ای بیش نیست! پارامترهایی چون انحراف و پرهیزکاری، کم هوش بودن یا هوشمندی و حس خوشبختی یا بدبختی هیچ ربط ماهوی به طبقه اجتماعی، ثروت، زشتی یا زیبایی و تحصیلات آدمها نداره. چرا که در غیر این صورت همه افراد موفق می بایست از میان فقرا بوده و تمامی بزهکاران را افراد پولدار یا فرزندان اونها تشکیل می دادند. ابدن قصد طرفداری از هیچ طبقه و گروه اجتماعی رو ندارم ولی به تجربه بهم ثابت شده که میزان شعور و نگاه باز در میان دوستان و همکاران که به طبقات بالای اجتماع تعلق داشتند بالاتر از دیگران بود! دلیلش هم به نظرم امکان تجربه کردن بیشتر در میان طبقات بالاتره. اینکه اونها می تونن راحت تر به منابع اطلاعاتی دست پیدا کنن، یا مثلن میتونن بیشتر سفر کنن و چون دغدغه های مادی چندانی ندارن فکرشون بازتر و کم عقده ترند. یا این جمله کلیشه ای که "پول خوشبختی نمیاره " ،نمیدونم کدام آدم ناقص العقل تری از من این جمله رو وارد زبان عامیانه ما کرده، همین جا مخالفتم رو با این جمله اعلام می کنم ، دلیل: پول آسایش میاره، آسایش آرامش میاره و فکر نمی کنم بالاتر از احساس آرامش و آسایش چیزی باشه که به ما حس خوشبختی بده ! یا اینکه فکر کنیم مثلن افراد پیرتر و قدیمی تر با تجربه تر و آگاه ترن! باز هم زیاده روی کردیم، با این شکاف عظیمی که داره بین نسلها اتفاق میوفته و با این منابع جدید و بی شمار اطلاعاتی حداقل تجربیات قدیمی تر ها به درد من یکی نمی خوره و زیر بار نخواهم رفت!! یا اینکه فکر کنیم اگر کسی تحصیلات عالیه داره حتمن فرد مدرن و روشنفکریه ! ابدن این طور نیست "سنتی" یا "مدرن" بودن یه شیوه فکری و نوع نگاه به زندگی و دنیاست. به جرات میتونم بگم یه نوع ایدئولوژیه فردیه! و باز به تعبیر دکتر بلخاری عزیز که این عبارت رو زیاد به کار میبرن! به ضرس قاطع میتونم بگم 90% آدمهای تحصیلکرده ما تفکرات سنتی متعلق به چندین دهه پیش رو دارن و از برخوردهاشون میشه این رو کاملن فهمید، نگاه ابزاری به زن! فرزند دوستی ، اصلاح میکنم فرزند پسر دوستی افراطی !( که در حد معقولش البته طبیعی است)، مخالفت با حضور اجتماعی فعال زن ، اینجا منظورم اشتغال نیست ! بلکه پیشرفت زن و جلو زدن اون از مردها یا تلاش برای برابریه، نگاه به روابط عادی جاری بین زن و مرد در اجتماع به عنوان یک نوع انحراف و سقوط، مدرن بودن از نظر این جور افراد مساوی است با بی بند و باری، (مخصوصن اگر اون موجود مدرن زن باشد!) و الی ماشاءالله... موارد مشابه ! یا اینکه وقتی خانواده ها می خواهند دخترشان را شوهر بدهند اولین ملاک و معیار خیلی از اونها " عدم اعتیاد فرد مربوطه" است صد که چه عرض کنم هزار البته اعتیاد امری مذموم بوده و نوعی بزه محسوب میشه و من هم اگر دختری داشته باشم به فرد معتاد نمی دهم ولی در کنار معیار و ملاک اعتیاد نداشتن، به مسائل دیگری هم توجه می کنم !!! و این عدم اعتیاد فرد مربوطه مسلمن تنها معیار موافقتم نخواهد بود! چه بسا افراد ی که سیگار نمی کشند، مشروبات الکلی مصرف نمی کنند به قول معروف اهل هیچ برنامه ای هم نیستند ولی از نظر فکری افرادی دگم، بسته و غیر قابل تحملند! و بالعکس اونهم محتمله! ( کاربرد این واژه درسته دیگه؟) یا اینکه وفتی خانواده ها بخواهند برای پسرشان دختری انتخاب کنند زیبایی و حجاب دختر بیش از سایر فاکتورها مهم جلوه میکند! بازهم این دو مورد در جای خود ارزشمند، ولی من حاضرم پسرم دختری باهوش و درعین حال معمولی از نظر ظاهر و خانواده را به دختری زیبا و محجبه و کم هوش از خانواده ای ثروتمند ترجیح بدهد. هوش مهم ترین فاکتور زندگی موفق و آینده ای درخشان است . فرد باهوش چه زن و چه مرد هم به ظاهرش میرسد، هم خوش فکر است و هم بدون کمک دیگران می تواند گلیمش را به راحتی از آب بیرون بکشد !! شاید همه اونچه که گفتم، نوعی نظر و نگاه شخصی تلقی بشه! ولی مسلمن انعکاس دیده ها و تجربیات یکی از اعضای همین جامعه هست که هممون به طور مشترک در اون رشد کردیم و داریم زندگی میکنیم . |
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه 12 دی1387ساعت 2 بعد از ظهر توسط ف ج |
|
|
جوک : " پس از پرتاب کفش یک خبرنگار عراقی به سمت بوش، صدا و سیما از صبر و بردباری خبرنگاران ایرانی هنگام سخنرانی رئیس جمهور تشکر کرد." تو رو خدا استعداد و می بینین! حالا به محتوای جوک کاری ندارم و لی این و می دونم که جوک ساختن اصولن به مقوله هوش ربط مستقیم داره !! خب چی می شد استعداد ما ایرانی ها در جاهای دیگه هم نمود پیدا می کرد ؟؟؟؟؟؟؟
|
|
+ نوشته شده در
دوشنبه 9 دی1387ساعت 11 قبل از ظهر توسط ف ج |
|
|
توضیح: برای اولین بار تو تاریخ وبلاگ نویسی م یک تاخیر ده روزه رو تجربه کردم که مسلمن نیاز به عذر خواهی هم داره! و اما دلیل: حالی و مجالی و مقالی برای نوشتن نبود! نذر !! نذر کرده بودم تا کتاب "کار روشنفکری" بابک احمدی (نشر مرکز) رو تموم نکردم هیچ کتابی رو شروع نکنم، این کتاب رو اولین بار تو کتابخونه دانشگاهی که تدریس می کنم دیدم و از نمایشگاه کتاب خریدم. انگیزه خوندنش هم این بود که به تعریف مشخصی از پدیده روشنفکری دست پیدا کنم تا مثلن اگر ادعای روشنفکری می کنم یا به کسی این مشخصه رو نسبت میدم، بدونم دقیقن معنیش چیه؟ در کل، کتاب مفید و در خور توجهی بود، نوشته های آقای احمدی هم که میدونین چقدر نیاز به تمرکز دارن! بعد از هر جمله یا هرقسمت باید یه مکث کوتاه بکنی تا دقیقن منظورش رو بفهمی!! خوشم میاد از این جور کتاب نوشتن، پر از مفاهیم تازه، پر از ارجاعات خاص و مفید؛ مسلمن با کتاب سازی تفاوت فاحش داره که نویسنده یا بهتره بگم جناب آقای دزد کلی مطلب از این ور و اون ور جمع میکنه و یه عنوان هم روش میزنه و به خورد خلق الله میده!! یادم میاد کتاب "ساختار و تاویل متن" آقای احمدی رو دکتر پاینده سر کلاس "نثر پیشرفته" معرفی کردن و من هم از کتابخونه دانشگاه گرفتم و هر چی می خوندم نمی فهمیدم چی گفته و از ترس اینکه انگ کم هوش بودن و اهل مطالعه نبودن بهم زده بشه، جرات نمی کردم این موضوع رو به استاد بگم! تا اینکه بعدها همچنان این کتاب جزو معدود کتابهای نیمه خوانده زندگی ماند که ماند! خلاصه، خوشبختانه نذر ما کارساز افتاد و "کار روشنفکری" نیمه کاره نموند و دیشب تموم شد!!! سعی میکنم کتابهای دیگه آقای احمدی رو من جمله "حقیقت و زیبایی" رو حتمن بخونم. و اما "ساعت شوم" مارکز رو هم میخوام شروع کنم فقط خدا کنه ترجمه ش خوب باشه ( شوخی: و تموم کردنش نیاز به نذر و نیاز نداشته باشه!!!) همینجوری هم زندگی ما پر از حاجتهای رواشده و نشده و نذر و نیازهای لازم و نا لازمه! آخه یه جاهایی نیاز به زمان هست تا اتفاقی بیوفته یا نیوفته، گاهی به نفع مونه حاجتی روا نشه یا یه مواقعی دیگه خیلی دیر شده و روا شدن یا نشدنش چندان فرقی نمی کنه!!! اگر بزاریم هر مرحله از زندگی روال عادی خودش رو طی کنه و مشمول زمان بشه خیلی از نگرانی ها بیهوده به نظر میان و خیلی از امیدها واهی!! به قول اینگیلیسی ها any how اگر وقت داشتین حتمن این کتاب رو بخونین!
|
|
+ نوشته شده در
جمعه 6 دی1387ساعت 10 قبل از ظهر توسط ف ج |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو |
| درباره وبلاگ |
|
مهم این نیست من که هستم؛
مهم این است که در این جا فرصت حضور یافته ام و مهم تر این که تو از میان این همه انبوهی و کثرت، مرا و اندیشه هایم را پیدا کرده ای! |
|
RSS
|