![]() |
![]() |
|
| مينويسم پس هستم |
|
وقتی آدم به موفقیتی دست پیدا می کنه انگار تو یه چاه تهی سقوط می کنه ! نمی دونم این حس از خاصیت موفقیته یا از خصلت آدمیزاد .
|
|
+ نوشته شده در
سه شنبه 31 شهریور1388ساعت 12 بعد از ظهر توسط ف ج |
|
|
آغاز سال تحصیلی جدید مبارك! بشنوید از زبان یک پدر آمریکایی من باب درس و دانشگاه*: " اگر به عنوان یک پدر مطمئن بودم که برنامه آموزشی مدارس و دانشگاه ها به درد کاری می خورند، صرف ۸۰ هزار دلار هزینه، آن قدر ها هم مایه دلسردی من نمی شد. ولی بدبختانه این برنامه ها به هیچ دردی نمی خورند. موقعی که خود من به دانشگاه می رفتم گاهی اوقات از کلاس در می رفتم تا به سینما بروم ولی امروز سینماها خودشان شده اند یه پا کلاس درس! کلاس های کسب تجربه های شگفت انگیز. در سینماها می توان دروس چالش برانگیزی چون تاریخ فحاشی در غرب، فلسفه سر دیگران شیره مالیدن، روش پیشرفته فروش قطعات یدکی ماشین چمن زنی به ساکنان صحرای آفریقا و امثالهم را یاد گرفت. ابدا حیرت نکنید اگر دانشجویی در روز فارغ التحصیلی خود بگوید" دانشگاه واقعا خوش گذشت" ولی این روزها براي هر کاری یک نرم افراز کامپیوتری هست و لازم نیست آدم درس بخونه! بله نرم افزارهای کامپیوتری جای مغز آدم ها را گرفته اند و تنها مدركي که می شود به دانشجویان داد، گواهینامه دوره مقدماتی سواد آموزی است! دلم نمی خواد غرغرو و امل به نظر برسم، ولی تصور می کنم وقتی ۸۰ هزار دلار شهریه می دهم، فرزندم دستکم باید ظرف ۴ سال دانشگاه زبان مادری اش را به اندازه معقول ياد بگيرد، نمي توانم تحمل كنم كه نمره انگليسي فرزندم در دانشگاه، كمتر از نمره يك دانش آموز دوره ابتدايي باشد. شايد اين هم از عوارض پيري است ولي تصور مي كنم كه دانشجويان بايد زبان مادري شان را يلد باشند و بدون تسلط به زبان مادري، در هيچ رشته اي نمي شود موفق شد. كار دانشجوها اين شده كه وقتي قرار است براي گذراندن يك واحد درسي، كتاب بخوانند آن را حذف مي كنند و دنبال واحدهايي مي گردند كه به آنها اجازه مي دهد روزي 18 ساعت بخوابند، ظرف 10 روز پولدار شوند و حداكثر استفاده اي كه از مغزشان مي كنند، حفظ كردن تعطيلات رسمي باشد! * منبع: بريده يك صفحه روزنامه / مجله لا به لاي كتابچه ها و دفتر يادداشتهام! |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه 30 شهریور1388ساعت 2 بعد از ظهر توسط ف ج |
|
|
خب خدارو شكر كه سرمان خلوت شد و آمديم سر وقت اين وبلاگي كه ولش كرده بوديم به امان خدا و البته بازديدكنندگان! و کم مونده بود این بلاگفا دق بده مارو!!!! از بس که دچار اختلال بود. ما و ميادين مغناطيسي كارت شتاب بانك تجارت رو ميندازم تو يكي از اين دستگاه هاي خود پرداز؛ error ميده : The card is invalid . شايد دستگاه خراب باشه ولي مشتري هاي ديگه پولاشون و ميگيرن و ميرن. چند روز بعد تو مسير كارت رو با چند تا دستگاه ديگه امتحان مي كنم و مشكل همونه كه هست. ميرم نزديكترين شعبه بانك تجارت و كاشف به عمل مياد كه " كارت مورد نظر سوخته مي باشد" علت رو جويا ميشم و متصدي بانك ميگه حتمن كنار موبايلي چيزي بوده كه مدار الكترونيكي داره . (بله كارت مربوطه تو كيفم كنار گوشي بوده و ...) واي بر من اگه اون يكي، دوتا كارت ديگه كه هميشه خدا ته كيفم ولو هستن سوخته باشن!!! فكر مي كنم يه چند ماهي بايد بدوم تا تعويضشون كنم. مي پرسم: مي تونم از حسابم پول برداشت كنم؟ جواب : از اينجا نه، بايد برين شعبه اي كه حساب دارين. روز بعد ميرم شعبه مربوطه و شرح ما وقع؛ متصدي بانك: بايد 2500 تومن بريزين به حساب بانك( كارمزد) فرم رو پركنين 10 روز بعد كارتتون آماده س. مي خوام از حسابم پوب برداشت كنم. ميگه: نميشه حسابتون مسدوده. وقتي كارت مي سوزه حساب اتوماتيك مسدود ميشه تا جلوي سوء استفاده گرفته بشه. تعجب مي كنم! آخه چه جوري سوء استفاده ميشه؟ كارت كه سوخته، دفترچه كه ندارم. با يه شماره حساب چه جوري ميشه سوء استفاده كرد!!! يه خانمي ( از مشتري ها) تو بانك ميگه ببين خانم نه كارتت كنار موبايل بوده نه چيزي اينا كارتهارو طوري درست كردن كه هر چند وقت يك بار بسوزن و شما بيايي اينجا و يه كارمزدي بدي و يه چند وقت بيشتر پولت تو حساب بمونه و سودشو ببرن!! منم براي اينكه صحبتش بي جواب نمونه در حالي كه به حالت تاييد سرم و تكون ميدم ميگم حتي اگه اينطوري كه ميگن نباشه بايد تو اينهمه تبليغاتي كه براي استفاده از عابر بانك ها ميشه اطلاع رساني بكنن و بگن كه ما چي كار كنيم تا كارتمون به اصطلاح نسوزه. اونم متقابلن سرش و تكون ميده و تاييد ميكنه. يادم نيست كجا خوندم يا تو كدوم برنامه تلويزيوني شنيدم وسايلي كه ميدان مغناطيسي دارن مثل مونيتورهاي Lcd ، تلويزيونهاي صفحه تخت كه فاقد لامپ تصوير هستن مخصوصن از نوع پلاسمايي، مايكرو ويو و مايكرو فرها حتي در حالت stand by امواجي از خودشون ساطع ميكنن كه براي سلامتي ضرر داره و توصيه شده كه در حالت خواب حتمن اين دستگاه ها كاملن خاموش باشن. گوشي هاي موبايل هم موقع خواب نزديك سر نباشن چون روي كاركرد مغز تاثير مي ذارن و در بلند مدت باعث ايجاد تومور ميشن. |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه 29 شهریور1388ساعت 3 بعد از ظهر توسط ف ج |
|
|
اينجا همه چيز خوب است!!!* چندي پيش يكي از دوستانم كه از نه سال پيش مقيم سوئد شده است براي ديدار خانواده آمده بود ايران و يك روز هم مهمان من بود. تصور كنيد عزيزي را پس از مدتها دوري( آخرين باري كه ديدمش 5سال پيش بود) دوباره ببينيد، چقدر ذوق زده و سر حال هستيد كه او ميآيد و شما را از كش و قوس لحظههاي بي تابي نجات ميدهد و ديدارها تازه ميشود! بعد از كلي احوال پرسي و اينكه تو چه ميكني و من چه ميكنم و اوضاع،احوال چطور است صحبت به مسائل جديتر كشيده شد و او گفت: "تو همان نه سال پيش كه من رفتم بايد با من همراه ميشدي و اينكه اينجا جاي ماندن نيست و فاصله ايران تا كشورهاي پيشرفته از قديم زياد بوده و زيادتر هم خواهد شد" و من گفتم كه نميتوانم خوشبختي اجتماعيام را سر سفره مردمي ديگر و سرزميني كه متعلق به من نيست جستجو كنم و به قول دكتر اسلامي ندوشن از "هرجا وطني" بودن خوشم نمي آيد اوگفت كه" واي تو چقدر سنتي و ناسيوناليست هستي و انقدر ژست وطنپرستانه نگير!" فكر كردم راست ميگويد شايد اگر قبل از انقلاب بود خيلي زود گول تودهايها و ناسيواليستهاي تندرو را ميخوردم و به جرگه آنها ميپيوستم! بعد گفت كه" آنجا فضاي اختناق نيست و تو هرچه خواستي در مطبوعات مينويسي و لازم نيست فقط تو وبلاگ بنويسي و اينكه آنجا زنان چه شاغل و چه خانهدار بيمه هستند و پيدا كردن شغل براي زنان آسانتر چون نابرابري زن و مرد آنجا مفهوم خود را از دست داده و عدالت حاكم است و اينكه من اگر آنجا باشم راحت كار پيدا ميكنم چون اگر كسي زبان انگليسي خوب بداند همه چيز حل است و آنها به نيروهاي اينچنيني خيلي بها ميدهند و بعد هم كمي سرم غر زد كه تو اگر زودتر آنجا ميامدي الان براي خودت آدم حسابي شده بودي و من فكر كردم كه فاصله زماني و مكاني كار خود را كرده و من و او كلي تعريفمان از زندگي تغيير كرده و چقدر نگاهمان متفاوت شده! مخصوصا وقتي گفتم كه نميخواهم پسرم دو تباره بشود (ايراني سوئدي يا هر كشور ديگر) حسابي خندهاش گرفت و گفت واقعا در سنتي بودنت ديگر هيچ شكي ندارم و اينكه مرزهاي جغرافيايي،فيزيكي دارد از بين ميرود و دنيا به سمت دهكده جهاني شدن پيش ميرود و دير يا زود پسرم خود به اين نتيجه خواهد رسيد كه بايد برود. باز به شوخي به او گفتم كه نميخواهم در مملكتي زندگي كنم كه سالي به دوازده ماه حسرت آفتاب را داشته باشم و اينكه در جايي خوانده بودم " اگر كسي هر روز طلوع و غروب خورشيد را نظاره كند هيچوقت افسرده نميشود"و اينكه در طبيعت آسمان را بيش از همه دوست دارم چون به آدم وسعت ديد ميدهد و آسمان قطبي برايم دق آور است. و او هم كلي خنديد و گفت "هيچ عوض نشدي ! همانطور احساساتي و شاعر پيشهاي !"( منهم تعجب كردم كه در عمرم تا بحال يك خط شعر هم نگفتهام) همين حرفها باعث شد يادي بكنيم از خاطرات دوران دانشجويي و به قول او ديوانه بازيهاي من. بهار كه ميشد از حياط دانشكده يكي دو شاخه گل ميچيدم، مياوردم سر كلاس بچهها ميپرسيدند اين كارها يعني چه ؟جواب ميدادم :ميخواهم حضور بهار را هر لحظه در كنارم احساس كنم و آنها ميخنديدند كه ادبيات انگليسي خواندن پاك عقل از سرت پرانده ! و با آهي اين خاطره را مشايعت كرديم. بعد كمي مناظرات سياسي داشتيم و او متاسف بود كه ايران در خاورميانه قلدري ميكند و به حماس و تروريستها كمك مالي و نظامي ميكند كه البته پيشنهاد دادم مسير صحبت را تغيير دهيم چون در ايران به اندازه كافي گوشمان از اين حرفها پر است. و او گفت كه آنجا مردم ايران را به جهت در آمدهاي نفتي مردمي ثروتمند ميدانند و دوست منهم آبرو داري ميكند و ميگويد بله بله ما مردمي در رفاه هستيم و در دلش غصه ميخورد كه 70درصد مردم با سختي زندگي ميكنند.و يك نكته ديگر گفت كه آنجا هر كتابي بخواهد هست و اينكه در ايران فقط سليقه مترجمان است كه نوع كتابهاي موجود را تعيين ميكند و وقتي خارج از ايران باشي تازه با دنياي اصلي علم و ادبيات و هنر آشنا ميشوي و ميبيني چقدر متفكر و نويسنده هستند كه كسي اسمشان را هم در ايران نميداند! آن وسط ها صحبت از شلوغي تهران و افزايش جمعيت شد و دوستم گفت كه آنجا رشد جمعيت منفي است( ميزان مرگ و مير از تولد بيشتر است) و آنها از دو فرزند و بيشتر استقبال ميكنند و نظر مرا در مورد داشتن دو بچه جويا شد و منهم گفتم در شرايط فعلي دنيا كه براي خود ما چشم انداز روشني وجود ندارد و هر لحظه دلمان ميلرزد كه كجا جنگ خواهد شد؟داشتن يك بچه كاملا كافي و دو بچه يا بيشتر كاملا اشتباه است. و او مخالفت كرد كه تك فرزندها بالاخره تا ابد تك باقي ميمانند و افسرده ميشوند نظر من هم اينبود كه بشر امروز به اندازه كافي از نظر روحي تنهاست و حضور فيزيكي افراد ديگر دردي از او دوا نميكند حالا چه در يك خانواده پر جمعيت باشد يا كم جمعيت. موقع رفتن كه شد باز گوشزد كرد كه فكرهايت را بكن هنوز دير نشده! يك نسخه از كپي مدارك مرا هم به اصرار گرفت تا به قول خودش يك كارهايي بكند (چون شوهرش در آنجا مشاور حقوقي است). بعد از رفتنش حسابي تو فكر بودم كه آنجا نه تنها سطح زندگي بالاست بلكه سطح"اميد به زندگي" بالاتر چون در همان چند ساعت كلي اميد بهم تزريق كرد و اعتماد به نفس به خوردم داد. به خودم گفتم خدا كند هميشه تصميمي بگيريم كه از گرفتنش هيچوقت پشيمان نشويم چون معتقدم بدترين حس روي زمين حس افسوس و پشيماني است از تصميمي كه گرفتيم و نميبايد ميگرفتيم و آنچه ميبايست انجام ميداديم و نداديم! بعد هم ذهنم پر شد از حرفهايي كه باهم زديم :عدالت،بيمه،آدم حسابي،دير،زود،مطبوعات،آسمان قطبي،روزهاي ابري،كتاب،درآمدهاي نفتي و سعي كردم به خودم تلقين كنم كه اينجا همه چیز بر وفق مراد است ! اینجا همه چيز خوب است! همه چيز خوب است! ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ جسارتن این پست هم تکراری بود !! ( ولی دوسش دارم! )
|
|
+ نوشته شده در
شنبه 14 شهریور1388ساعت 2 بعد از ظهر توسط ف ج |
|
|
پراكنده هاي تابستاني ۱. براي پيدا كردن يكي از واگويه هايي كه پارسال، يا سال قبلش نوشته بودم سري زدم به آرشيو دو سال قبل و متوجه شدم چقدر لحن مطالبم تغيير كرده! چقدر با نشاط تر بودم! احساس پير شدهگي بهم دست داد! شايد بشه به جاي بيت: "بنشين لب جوي و گذر عمر ببين" از ورژن جديده : " بخوان آرشيو وبلاگ و گذر عمر ببين" استفاده كرد. ۲. من شايد سر جمع 5 دقيقه هم از سريال " افسانه جومونگ" رو نديده باشم. 3 دقيقه از اين 5 دقيقه نمايي بود كه گويا همسر اول جومونگ پيدا شده و همسر دوم نگرانه كه اين از كجا سرو كلش پيدا شد!! آخه كم تو سريالهاي تلويزيون ( سريالهاي ماه رمضانهاي قبلي و حضرت يوسف و...) دو همسري تبليغ ميشد كه حالا سريالهاي درجه 3 كره اي هم به اونا اضافه شدن! ظاهرن تمام مشكلات خانوادگي در ازدواج و سپس ازدواج دوم مردان خلاصه ميشه. ۳. وزراي زن كابينه هم به مجلس معرفي شدن. يكي از يكي متحجر تر و عقب مونده تر. چه بسا زن متحجر براي منافع زنان از مرد متحجر خطرناك تر باشه. احقاق حقوق زنان نردباني بود كه فعالان حقوق زنان ساختن و زنان متحجر از اون بالا رفتن. و ۴. خانوم گوگوش داره مي خونه: تو اون كوه بلندي، كه سر تا پا غروره كشيده سر به خورشيد، غريب و بي عبوره
|
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه 12 شهریور1388ساعت 10 قبل از ظهر توسط ف ج |
|
|
همین امشب، شبکه سه، تبلیغ "شامپو بدن صحت" صدای یک خانم: تو خونه ما پوست پسرم چربه، پوست دخترم حساسه، پوست همسرم خشکه و من شامپو بدن صحت رو انتخاب می کنم. تحلیل هایی از زبان زن موجود در تبلیغات: تحلیل ۱: و خود من "برگ چغندر " هستم! اصلن چه معنی دارد زن در مورد پوست و مو و بدنش حرف بزند!! تحلیل۲: پوست دیگران مشکل داره من باید به فکر شامپوی مناسب باشم!! تحلیل ۳: ( در آخر تبلیغ) هر سه عضو مشکل دار به سبب استفاده از شامپو بدن صحت باهم مهربان می شوند و حس خوبی دارند و همدیگر را بغل می کنند و من این کنار ایستاده ام و احساس مفید بودن و تا حدی خدمتکار بودن می کنم!!! ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ چند سال پیش دکتر پاینده یه کتاب در مورد تبلیغات در تلویزیون نوشتن و به نقش زن در تبلیغات رسانه ای اشاره کردن. من هنوز نخوندمش ولی در فرصت مناسب خواهم خوند. |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه 8 شهریور1388ساعت 8 بعد از ظهر توسط ف ج |
|
|
این پست و خیلی دوست دارم، به تکراری بودنش می ارزه!! در باب روشنفكري....... نميدانم چرا نتواستم هيچ روشنفكري را جايگزين شريعتي كنم. شايد به خاطر اينكه آموزههاي ديني شريعتي قويتر از ديگر روشنفكران بود و يا نميدانم شايد چون از دوران نوجواني او اولين روشنفكري بود كه توانست به تمام سوالات من جواب قانع كنندهاي بدهد. گرايش فكري كه نسبت به او دارم هيچوقت شدت و ضعف نداشته، هميشه او را به يك نسبت ستايش كردهام. فقط فكر ميكنم چند سال قبل بود كه يكي از دوستانم (حالا در آمريكا درس ميخواند) معتقد بود افكار شريعتي ديگر به درد اين زمانه نميخورد و به تعبيري تاريخ مصرف آن تمام شده! همين مدتي مرا به ترديد واداشت و شروع كردم به جستجو در ميان آثار ديگر روشنفكران، چند وقتي عبدالكريم سروش، مهدي بازرگان، خاطرات مصدق، اسلامي ندوشن،جلال آل احمد، جمالزاده، هدايت، كافكا ( نا گفته نماند سري هم به خاطرات فرح پهلوي و مادرش زدم ) خلاصه از هر سلكي و مرامي ولي هيچكدام برايم شريعتي نشدند كه نشدند. تنها كسي كه برايم در پله پايينتر از شريعتي قراردارد "ويل دورانت" است ،او هم به اندازه شريعتي در نگاهم به دنيا و زندگي تاثير داشت ولي باز جاي اورا نتوانست بگيرد. هر وقت براي چندمين بار كتابهاي شريعتي را ميخوانم ميبينم باز براي هر زماني مناسب است، هر سوالي در هر زمينهاي كه داشته باشم پاسخش به جا و كارساز است.شناختم از هنر، از زن، از مذهب و كلا از دنيا و زندگي را تماما وام دار او هستم. حالا ميليونها نفر بيايند و بگويند ديگر تاريخ مصرف انديشههاي شريعتي تمام شده!! براي من شريعتي روشنفكري است براي تمام فصول. |
|
+ نوشته شده در
شنبه 7 شهریور1388ساعت 11 قبل از ظهر توسط ف ج |
|
|
ماجراهاي من و پسرم (10) من: حاضرشو بريم عكس بندازيم. پسرم: چه عكسي؟ عكس دكتري يا عكاسي!! * كامپيوتر دچار مشكل شده و من كلافه و خستم! _ مامان منم كه داشتم گيم بازي مي كردم هي هنگ مي كرد. امروز حسابي هنگ بازار بود !! * دارد سريال " كبري 11" را مي بيند _ مامان بريم دزدي!! _ ( با تعجب) دزدي!!؟ چرا؟ _ آخه خيلي هيجان داره، مخصوصن دزدي از بانك!! * خوشحاله و زير لب ميگه: _ بالاخره تونستم اين بازي رو تو كامپيوتر بنصبونم! * سوال _ مامان وقتي ميگيم "كار حضرت فيله" يعني حضرت محمد فيل داشته؟؟ * نگاهي به ديكشنري Oxford ميندازه _ ميگم مامان اگه تو ميخواستي اين ديكشنري رو بنويسي پوستت كنده ميشد نه؟؟ |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه 4 شهریور1388ساعت 0 قبل از ظهر توسط ف ج |
|
|
Thanks to Face book ممنون از سيستم face book به خاطر ارتباط مجازي كه بين آدمها ايجاد كرده. چند وقت قبل از انتخابات عضو اين شبكه شدم ولي تو همون شلوغي هاي انتخابات face book هم فيلتر شد و دستمون موند تو حنا!چند وقتيه دوستان قديمي و همكلاسياي دوره ليسانس ( فتانه، آويتا، مريم، نگين و آقايان جعفري، رادنيا و چند تاي ديگه) كه بعد از تموم شدن درسشون رفتن خارج و ده، دوازده سالي ازهم بي خبربوديم لطف كردن و برام يادداشت و پيغام گذاشتن!! هنوزم دسترسي به سايت مربوطه امكان پذير نمي باشد و با اين اينترنت دايل آپ، لاك پشتيه خونه هم فيلتر شكن هاي خوب، رو نميشه لود كرد و من كاملن شرمنده معرفت اين دوستان هستم . وقتي متوجه ميشي هنوز اسمت و يادت از حافظه بلند مدت خيليا پاك نشده، حس خوبي بهت دست ميده!! حس قشنگ خواسته شدن كه آدما تو هر سني بهش احتياج دارن. ممنون جناب !face book |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه 1 شهریور1388ساعت 8 بعد از ظهر توسط ف ج |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو |
| درباره وبلاگ |
|
مهم این نیست من که هستم؛
مهم این است که در این جا فرصت حضور یافته ام و مهم تر این که تو از میان این همه انبوهی و کثرت، مرا و اندیشه هایم را پیدا کرده ای! |
|
RSS
|