![]() |
![]() |
|
| مينويسم پس هستم |
|
دارم به این باور خودم یقین پیدا می کنم که تعداد بسیار کمی از آدمهای دنیا ثروتمند، موفق، توانا، زیبا وباهوش هستن و همه ما برای به دست آوردن این فضای محدود و حجم کم به سختی داریم تلاش می کنیم و گاهی می جنگیم.
|
|
+ نوشته شده در
شنبه 24 مرداد1388ساعت 11 بعد از ظهر توسط ف ج |
|
|
معمولیت !!! همیشه از معمولی بودن می ترسیدم؛ بدم می آمد! از متوسط بودن! از اینکه اون وسطا بلاتکلیف باشی، ظاهر معمولی، قد متوسط، طبقه اجتماعی متوسط، تحصیلات متوسطه، دانش متوسط، شغل معمولی و در کل زندگی معمولی! گمنام و حتی بی نام! سیاهی لشکر هستی! حرکت روی یک خط ممتد نه شیب! نه فراز! نه حس تلخی شکست ! نه مزه شیرین موفقیت!! به سرعت نور از همه معمولیت ها فراریم!! اما نه! قرار بود از مطلق گرایی بیام بیرون، از اینکه همه چیز کامل و بدون مرادف ذهنی باشد کنده بشم ( اندکی!) خب حالا انتخاب کن:
کدام بهتر است؟
|
|
+ نوشته شده در
جمعه 7 فروردین1388ساعت 8 بعد از ظهر توسط ف ج |
|
|
ترس از دست دادن ، چه ترس وحشتناکی !
|
|
+ نوشته شده در
سه شنبه 7 آبان1387ساعت 9 بعد از ظهر توسط ف ج |
|
|
يك روز كولهپشتيام را برخواهم داشت و به سفري بيمقصد خواهم رفت، به جايي كه من باشم و خدا و آسمان، و ديگر هيچ ، هيچ كس و هيچ چيز! ميدانم كه آنجا آخر دنياست! آخر همه چيز ! * از دفتر يادداشتهاي دوران دانشجويي |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه 14 مرداد1387ساعت 9 قبل از ظهر توسط ف ج |
|
|
اين متن را دوست بسيار عزيز "رويا" برايم فرستاد و من هم با اجازه اينجا ميارمش اي كاش ... اي كاش وقتي خدا مرا مي آفريد از من ميپرسيد: «دوست داري روحت چگونه باشد ؟» و من مي گفتم: «لطيف ترين و حساس ترين روح ها . من روح عرفا را مي خواهم همان ها كه عاشق تو بودند و بس». اي كاش وقتي خدا مرا مي آفريد از من مي پرسيد: «دوست داري تو را چه بيآفرينم؟» و من با شوق كودكانه اي مي گفتم: «من! خدا! من! دوست دارم مرا پرنده بيآفريني، پرنده، تا بتوانم در بي كرانگيات پرواز كنم همان جايي كه تويي و من، فقط تو و من و نه ديگري، در فضايي آكنده از عشق تو، خدايا، عشقي كه در مقابلاش هيچ طمع و خواستني نيست و يا نه مي گفتم: «درخت، خدايا، درخت بهتر است؛ چرا كه وجودم سايه ساري آرام بخش باشد. و اگر بريده شدم كاغذ شوم و سخنان تو روي آن نوشته شود. كلام تو، كلام روح بخش تو. روي جسمم نوشته شود الم ذلك الكتاب لاريب فيه هدي للمتقين؛ يا نامه اي از سر عشق، حروفي سرشار از ارادت يا سخناني از سر درد. اي كاش خداوند مرا خاك مي آفريد. خاكي مي شدم آميخته با آبي پاك. شكل مي پذيرفتم در گردش دوار صفحه كوزه گري. ظرف مي شدم؛ بوسه گاه لبي روزه دار. حتي اگر مي شكستم ، شكسته ظرفي مي شدم كه باز مي شد بند زد ... . اي كاش خداوند مرا آب مي آفريد. آب . تا آبي مقدس ميشدم كه به تبرك مي برند، تا شفاي ذهني باشم؛ يا اميد دردي ، يا درمان بيماري، تا انسان هايي را كه بار امانت زندگي را بر دوش مي كشندحياتي دوباره بخشم يا مي لغزيدم بر دست بنده اي خداپرست كه به درگاه معبودش وضو مي سازد. اي كاش وقتي خداوند مرا از خاك مي آفريد صدايم مي زد: «آي...ميخواهم تو را انسان بيآفرينم؛ دوست داري تو را زن بيآفرينم؟» و من مي گفتم: «آري خداوندا. آري، من زن بودن را دوست دارم. من از زن بودن خود آگاهم.آگاهم از لطافتم، از صداقتم از هستي پايان ناپذيرم از زايشم». اي كاش مي پرسيد: «دوست داري پدرت كه باشد؟» و من با همان زبان درازم -كه الان كوتاه شده- مي گفتم: «مهربان ترين و فهميده ترين پدر را مي خواهم. مردترين پدر را، مردترين را، كه در سختي ها قدرتش ، در قدرت، افتادگي اش و در خلوت اعترافش را ببينم. پدري مي خواهم كه حضور پر معنايي در زندگي ام داشته باشد. فقط بودنش كافي نيست. مي خواهم به من هويت بدهد. هويت، همان كه سالهاست بي امان در جست وجويش هستم. اي كاش مادرم را خودم انتخاب مي كردم. زن ترين مادر را انتخاب مي كردم.كسي كه زن بودنم را محكوميت ابدي و مايه بدبختي من نمي دانست. اي كاش وقتي خدا مرا به دنيا مي فرستاد مي پرسيد:« دوست داري بروي» و من مي گفتم:« انصاف نيست تو اين جا با اين همه فرشتگان سر به ركوع و سجود، خوش باشي و من در جنگ انسانيت رها شوم» . اي كاش وقتي خداوند مرا مي آفريد مي گفت: «چگونه همسري مي خواهي» و من مي گفتم: مردي را كه مرا به خاطر درونم بخواهد نه به خاطر طبقه اقتصادي و يا اجتماعي نه به خاطر لذت هاي جسمي و نه به خاطر اين كه فقط زني داشته باشد. مردي را مي خواهم كه با وجود من غني شود مردي مي خواهم كه مامن امن من باشد نه موجب خشم دروني و باعث نگراني ام. اي كاش... اي كاش... اي كاش آدم ها يك چهره داشتند، فقط يك چهره، فقط يك شخصيت، هنرپيشه نبودند. اي كاش مي توانستيم درون همديگر را ببينيم و با درون هم، هم ديگر را انتخاب كنيم. اي كاش به جاي زبان، چشم ها با هم حرف مي زدند. اي كاش همه مان شجاع بوديم، طمع نداشتيم، مغرور نبوديم. اي كاش سقف آروزهاي ما به اندازه ظرفيت مان بود. اي كاش واژه ها را هدر هوس هايمان نمي كرديم واژه هاي مقدسي مثل "دوستت دارم". اي كاش انسان تر بوديم انسان تر. امتحان كردم خيلي هم سخت نيست. اي كاش شخصيت كارمندانمان را فداي ثروت مان نمي كرديم. اي كاش خودخواه نبوديم و كمي هم در خلوت به خود اجازه فكر كردن مي داديم. افراد را به خاطر توانايي شان انتخاب مي كرديم نه به خاطر اين كه با ديدنشان لذت مي بريم و شخصيت شان برايمان تازگي دارد. اي كاش زباله داني فرهنگ جامعه ام نمي شدم! . زباله داني اهداف به دست نيامده و طمع پايان ناپذير آدم هايي كه فقط پوسته انسانيت دارند. درد من ماديات نيست. درد من انسانيتم است. درد من تمام اهداف ام است كه نتوانستم به آنها دست پيدا كنم. اهدافي كه به دست آوردنش خيلي هم سخت نبود. اما همه فرصت ها سوخته است. درد من خواسته هايي بوده كه اكنون ديگر نمي توانم برآورده كنم. بلند پروازي هايي كه ديگر با هيچ چيز نمي توان جايگزينشان كرد با هيچ چيز. اي كاش حق انتخاب داشتيم. اي كاش ... |
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه 9 اسفند1386ساعت 10 قبل از ظهر توسط ف ج |
|
|
بزرگتر از بودن خويش باور نميكنم هرگز باور نميكنم كه سالهاي سال همچنان زنده ماندنم به طول انجامد يك طوري خواهد شد زيستن مشكل شده است و لحظات چنان به سختي و سنگيني برمن گام مينهند و دير ميگذرند كه احساس ميكنم خفه ميشوم هيچ نميدانم چرا؟ اما ميدانم كس ديگري به درون من پا گذاشته است و اوست كه مرا اينچنين بي طاقت كرده است احساس ميكنم ديگر نميتوانم در خودم بگنجم در خودم بيارامم از "بودن" خويش بزرگتر شدهام و اين جامعه بر من تنگي ميكند اين كفش تنگ و بيتابي فرار! عشق آن سفر بزرگ!.. وه،چه ميكشم! چه خيال انگيز و جان بخش است "اين جا نبودن" ! دكتر شريعتي |
|
+ نوشته شده در
شنبه 10 شهریور1386ساعت 1 بعد از ظهر توسط ف ج |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو |
| درباره وبلاگ |
|
مهم این نیست من که هستم؛
مهم این است که در این جا فرصت حضور یافته ام و مهم تر این که تو از میان این همه انبوهی و کثرت، مرا و اندیشه هایم را پیدا کرده ای! |
|
RSS
|