![]() |
![]() |
|
| مينويسم پس هستم |
|
قياس معالفارق!!!
اصلن قصد ندارم تو اين پست به نقد سريال " مرگ تدريجي يك رويا" بپردازم چرا كه در مورد اون بسيار در مطبوعات و رسانه و وبلاگها گفته و نوشته شده و مهمتر اينكه اين سريال انقدر سطحي و تكبعدي و خطي است كه ارزش نقد شدن را ندارد و كارگردانش تا به حال كارهاي قابل نقد و واجد ارزشيابي ارائه نداده!!اونچه باعث شد تا دست به قلم ببرم و درباره اين مجموعه بنويسم مقايسهاي عيني و البته معالفارق بود از شخصيت اصلي داستان به عنوان كاريكاتوري از يك" زن مدرن" و خودم به عنوان نماينده همفكرانم. اگر فرض بگيريم كه من (به عنوان نماينده همفكرانم) به جهت برخي پارامترها مثل طي كردن مدارج تحصيلي، حضور اجتماعي و نوعي تفكر جوياي تغيير و برابري، زني مدرن يا حالا جوياي مدرنيته و نوگرايي به حساب بيايم، زندگيم 360 درجه با زندگي اين خانوم مدرن تفاوت دارد داخل پرانتز اين را هم بگويم كه به اين اصل كلي معتقدم كه هر زندگي چارچوب و مدل خاص خودش را دارد و هيچ دو زندگي قابل مقايسه با هم نيستند، اما اتفاقات و بازخوردها ميتوانند شبيه و گاهي يكسان باشند. ايشان (مارال) وارد خانوادهاي سنتي از نوع خوبش ميشود (اين جور خوبها خيلي خيلي نادر و كمياب هستند) پدرشوهري مقتدر كه اهل دخالت نيست، خواهر شوهرهاي فرشتهخو، مردان خانواده همه آقا و روشنفكر.....در حاليكه من وارد خانوادهاي سنتي شدم از نوع نفيگرا، اهل انتقادهاي بدون پشتوانه و غير منطقي كه كل موجوديت و افكار من از هر طرف زير هجمه ايرادگيريهاي مفرط و غير مستدل بود !! دوستانم هم كم و بيش و با شدت و ضعف، گرفتار چنين مسائلي بودند و دليلش هم فراگير بودن تفكرات محدودكننده سنتي هست كه همه افراد جامعه، از سطوح مختلف را دربرگرفته، اما هيچوقت خانواده و دوستانم از مشكلات من باخبر نشدند چراكه معتقد بودم شايد آنها نتوانند راه حل علمي و منطقي براي حل مشكلاتم ارائه بدهند؛ گرچه همين سكوت و مدارا آسيبهاي رواني و عاطفي بسياري دربرداشت ولي پس از مدتي با اتخاذ رفتارهايي از موضع قويتر توانستم شرايط رو معتدلتر كنم. اين خانوم به پيشنهاد خواهر كم عقلتر از خودش تصميم به طلاق ميگيرد اما من و همفکرانم هنوز هم معتقدیم طلاق و جدايي پاك كردن صورت مسئله است مخصوصن زماني كه دو طرف به هم علاقمند باشند و البته اين را هم بگويم كه كشمكشهاي خانوادگي و عدم آسودگي رواني خدشههاي بسياري به اين دوست داشتن وارد ميكند. مهمتر اينكه در جامعه بدوي و سنتزده ما، با مردماني سراسر غرق در افكار خرافي و بلاهت!! آيا ميتوان بعد از جدايي به آسودگي و بدون آزار و توهين ديگران به زندگي ادامه داد؟ آيا ميشود از ميان اين خيل عظيم كج فهم، ( حتي در ميان افراد تحصيلكرده!) فردي شايسته را پيدا كرد تا مشكلات پيشين تكرار نشود؟ حاشا و كلا !!!!!!! و اصلن مگر ميشود ما زنهاي مدرن با كلي ادعاهاي روشنفكري نتوانيم مشكلاتمان را حل و فصل كنيم و ميدان مبارزه را خالي كنيم؟ خلاصه اينكه ماها ماندن آگاهانه را به رفتن عجولانه ترجيح داديم! چون معتقد بوديم پذيرش شكست يعني سرخم كردن در مقابل هنجارهاي محدودكننده و ابلهانهي عدهاي ناآگاه و البته خودخواه و دنبالهرو اين تفكر كه "يا با ما يا برما"! توانايي بارز زن مدرن "ايجاد هماهنگي بين فعاليتهاي مختلف" است اما اين خانوم مدرن به جهت بي دست و پايي و عدم مهارت، بين نوشتن، حضور اجتماعي و بچهداري دائم لنگ ميزند و نهايتن تسليم بيدرايتيهاي خودش ميشود! بسياري از ما زنان مدرن، صاحب بچه ميشويم فرزندمان را خودمان با مطالعه و روشهاي علمي بزرگ ميكنيم در كنارش درس ميخوانيم ، حضور اجتماعي داريم، مينويسيم ، ميخوانيم آشپزي و كدبانوگري علمي راهم بلديم!! و لابد براي همسرانمان شخصيتهاي جالبی هستيم چرا که اگر غير از اين بود در مملكتي كه حق طلاق با مرد است، خيلي پيشتر از اينها طلاقمان داده بودند و فرستاده بودنمان منزل والدين محترم!! زن مدرن از مطالعه خود براي تغيير رويه زندگي و اعتلاي افكار خود و خانوادهاش استفاده ميكند و تلاش ميكند موجودي پويا و رو به رشد باشد. آهان، يه مورد مهم داشت يادم ميرفت، اينكه مارال خانوم بدون اجازه كه نه بهتر است بگوييم بدون اطلاع همسرش ساعات طولاني خارج از منزل به سر ميبرد در حاليكه ما زنهاي مدرن هيچوقت بدون " اطلاع" همسرانمان، چنين غيبتهاي طولاني نداريم آنهم به جهت احترام به فرد مقابل(همسر) و نه اون اعتقاد خرافي "اجازه گرفتن" !!!! زن مدرن براي تمام بازخوردهايش استراتژي دارد، پشت همه تصميماتش منطق و استدلال است و براي همه كارهايش توضيح معقول و مقبول ارائه ميدهد! براي درست و غلط بودن هر چيز تعريف خاص خودش را دارد. اين خانوم دائم در حال دروغ تحويل دادن به همسرش است در حاليكه اگر منطق و استدلال بر رفتارهايش حاكم باشد ديگر نيازي به دروغ نيست. دروغ يا نشانه ترس است يا رشد نيافتگي!! تنها حرفي كه اين داستان ميخواست بگويد و به سبب ناتواني سازنده آن موجودي ناقصالخلقه از آب درآمده، سرگشتگيهاي اين زن بين ماندن با همسرش در ايران و تن در دادن به محدوديتهاي اجتماعي آن و رفتن با آريان و تجربه دنياي آزاد و متفاوتي است كه ميتواند زمينه رشدش را تقويت كند! اين داستان قصه سرگشتگي آدمهاست و اگر اين تم اصلي بوده باشد ديگر گنجاندن يك زن مدرن و ارائه تصویري نادان و بيدست و پا از زن، حالا مدرن يا غير مدرن، نشانه ناآگاهي نويسنده فيلمنامه است! ايكاش نويسنده و كارگردان اين مجموعه ميدانستند كه چه شما بخواهيد چه نخواهيد "مدرنيته" وارد جامعه شده و راهش را ادامه ميدهد. با ساختن آثار سخيف و سطحي نه اين حركت متوقف ميشود و نه زنان مدرن ما بدنام ميشوند! با ساختن اين آثار فكر و انديشه مدرن از بين نميرود؛ اگر مقصودتان " مرگ تدريجي يك تفكر است " و اينكه بگوييد تفكر مدرن محكوم به فناست، سخت در اشتباهيد....!
|
|
+ نوشته شده در
شنبه 12 مرداد1387ساعت 10 قبل از ظهر توسط ف ج |
|
|
عبرتم نشد وقتي سي و اندي سال پيش در غروب يكي از روزهاي خدا چشم به دنيايي باز كردم كه تا حالا در آن ماندهام و هنوز چوب خطم براي رفتن از آن پر نشده، جايي كه درآن از كودكيش عروسك و آسمان و قاصدكش به يادم مانده و از نوجواني گم شدهاش دربه دري موشكباران و جنگ و مدرسهاش و چادر سركردن در دماي 38 درجه تهران و ساعت 2 تعطيل شدن از آن. شانزده، هفده سالگي كه تنها ثمرهاش تابستانهايش بود و كتابهاي شريعتي و جلال و سيمين! و هجده سالگيش كه به نسيان كنكور و قبولي گذشت كه اگر قبولي در كار نبود راهي جز شوهر كردن نميماند. عبرتم نشد وقتي يكي از بهترين دوستانم براي ادامه تحصيل راهي امريكا شد و من از روي حماقت، بلاهت، ترس يا هر چيز ديگر به اصرارش براي همراهي جواب رد دادم و روز عروسي من با روز پرواز او به امريكا همزمان شد و نه او توانست در عروسي من شركت كند و نه من توانستم تا فرودگاه بدرقهاش كنم و از همانجا راهمان براي هميشه از هم جدا شد. تا زماني كه در گور نرفتهام محال است گوله اشكي را كه از روي گونهام سرخورد و روي دامن لباس عروسم چكيد فراموش كنم. عبرتم نشد وقتي بلوغ سياسيام در خاتمي و لبخند معصومانهاش به گل نشست و فكر كردم كه منجي عالم بشريت شده و ما را به قله دموكراسي خواهد رساند؛ ندانستم كه در جامعه بدوي و سنت زده ما خاتمي به توان ده هم محلي از اعراب ندارد! عبرتم نشد وقتي خواستم فضاي رمانهاي خواندهام را در واقعيت زندگيم پياده كنم اما feed back مناسبي دريافت نكردم. وقتي به خاطر دل آشوبههاي بارداري چهار ماه تمام به جز نان و پنير چيز ديگري نميتوانستم بخورم و دكترها مدام ميگفتند طبيعي است، طبيعي است ! يعني تكنولوژي براي امور طبيعي راه حلي پيدا نكرده؟ !! عبرتم نشد وقتي به اراجيف استاد راهنماي ابله و بيسواد پاياننامهام كم محلي كردم و او هم مثلا خواست حالگيري كند و بدون اطلاع قبلي سر جلسه دفاعيه نيامد و سه روز بعد تلفن زد كه چه شد!؟! عبرتم نشد كه آرزوهايم را قيچي كنم و بتمرگم سرجايم و از روزمرگيهايم لذت ببرم و هي بشورم و بپزم و بخرم و بيفتم در سيكل معيوب زندگي تكراري! عبرتم نشد...... |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه 29 آبان1386ساعت 8 قبل از ظهر توسط ف ج |
|
|
ما صاحب نداريم!! اپيزود اول دو سه ماه پيش چند مهمان داشتيم از كشور آذربايجان كه شايد از نظر بسياري از شما مملكت چندان با كلاسي نباشد!در اين مورد كاملا با شما موافقم گر چه كدام همسايه ما سرش به تنش ميارزد كه اين يكي! سه نفر خانم كه يكيشان دكتراي Philology يا همان لغت شناسي (از شاخه هاي زبان شناسي) و رئيس آكادمي علوم باكو بود. در صحبتي كه با ايشان داشتم دستگيرم شد كه دانش يك فرد دكترا در آنجا در حد يك ليسانس با سواد ماست! بعنوان مثال ايشان چند جلد كتاب به ما هديه كردند كه يكي از آنها در مورد جنبش زنان و به قلم خودشان بود. از نظر محتوا در حد بسيار نازل، از نظر اصول نگارش اعم از (documentation) ارجاء، استناد و وفاداري به مرجع در واقع پيرو هيچ سيستم و اسلوبي نبود. براي يك كتاب 130 صفحه اي با فونت درشت 114 منبع معرفي شده و اين يعني كپي برداري محض؛ بگذريم از طرح جلد و ... قبول دارم در كشور ما هم مسوولان بي سواد به وفور در تمامي اجزاء اين سيستم جاري و ساري اند اما به نسبت افراد بي سواد (از نظر دانش و نه تحصيلات) افراد فرهيخته بسياري داريم . برگرديم به بحث قبلي كه با تورق كتابها و نشريات ديگرشان از نظر سطح علمي با اجازه شما من بين نمره 1 تا 20 نمره 11 به اين كشور دادم. ديگر همراهان ايشان هم كه براي خودشان در آنجا مدير و سرپرست بودند اطلاعاتشان از حد يك خانم خانهداري كه مجلههاي خانه و خانواده ميخواند فراتر نبود. عجب اينكه در همين كشور در حال حاضر به شدت به تئاتر و موسيقي بها ميدهند و رئيس جمهور ( الهام علي اف) دستور داده تا سالنهاي تئاتر به سبك سالنهاي اروپايي ارتقا يابد. و اين يعني دارند تلاششان را ميكنند. اپيزود دوم يكي از اقوام كه در سفارت ايران در تركيه شاغل است ميگفت" تركيه توان نظامي پاييني دارد و اگر بخواهد با كشوري بجنگد فقط 40 روز توان مقاومت دارد" همين كشور از نظر توليد علم در رتبه بالاتر از ما قرار دارد. اگر چه شخصا توان نظامي را بعنوان شاخص و مولفه پيشرفته بودن يك كشور نميدانم و رژه و مانور نظامي را نوعي تازه به دوران رسيدگي سياسي قلمداد ميكنم . به هر حال درست است ما مردم شوربخت و از نظر اقتصادي ملتي مفلوك هستيم اما به مدد روحيه جنگ طلبي و سوداي اسكندر و آتيلا شدن مسوولانمان پله هاي ترقي توليد جنگ افزار را دو تا يكي طي ميكنيم و عين خيالمان هم نيست كه توسعه نظامي در طول تاريخ، فتح و پيروزي موقت و زودگذر بوده و نحسي آن دامن اقتصاد و فرهنگ را هم دير يا زود خواهد گرفت. واقعا برايم جاي سوال است ما از كدام همسايه ميترسيم؟ آنها كه يكي از يكي بيچارهترند! اسرائيل هم كه از دست حماس و حزب الله فرصت سر خاراندن ندارد ! تا كي سود حاصل از فروش نفت را صرف توليد جنگ افزار خواهيم كرد؟ ( جديدا در اخبار 20:30 شنيدم كه بمب 900كيلويي قاصد به خط توليد رسيده) اينطور ميشود كه از در و ديوار دانشگاهها فلاكت ميبارد! چه از نظر ساختاري چه علمي. واقعا كي مي خواهيم عميقا درك كنيم كه سلاح قلم از فشنگ فاتحانه تر عمل ميكند و تيغ كلام از تيغ شمشير برنده تر است!؟ چرا به فكر ارتقاء علمي دانشگاهها كه سرو كارشان با مغز و فكر و انديشه است نيستيم؟ ياد اين كلام مرحوم شريعتي افتادم كه " خدايا ياريم ده تا جامعه ام را بر سه پايه كتاب، تراز و آهن استوار كنم" فعلا كه كشور ما برپايه ادعاهاي غير منطقي و قلدرانه استوار شده! اپيزود سوم با نگاهي به اخبار در رسانه ها و سايتها متوجه ميشويد كه ايران از نظر بسياري از شاخصها در مقايسه با ديگر كشورها يا آخر است يا اول ! - از نظر صنعت فناوري اطلاعات رتبه 64 و عقبتر از الجزاير و نيجريه ( وبلاگ دو چكاوك) - از نظر رتبه بندي دانشگاهها ابران هيچ امتيازي بهدست نياورده ( منبع مذكور) - از نظر رفع تبعيض جنسيتي( نا برابري زن و مرد) بين 115 كشور رتبه 108 و پس از موريتاني قرار دارد ( مجله زنان ش 45) - از نظر سطح استاندارد زندگی بين 125 كشور رتبه 124 يعني يكي مانده به آخر (منبع سایت اکونومیست) - از نظر تصادفات جادهاي مقام اول در دنيا - از نظر امنيت سرمايهگذاري جزء كشورهاي نا امن براي تجارت بين المللي
با تمام اين اوصاف به اين نتيجه ميرسيم كه مملكت و ملت ما "صاحب ندارد"!! |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه 11 شهریور1386ساعت 9 قبل از ظهر توسط ف ج |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو |
| درباره وبلاگ |
|
مهم این نیست من که هستم؛
مهم این است که در این جا فرصت حضور یافته ام و مهم تر این که تو از میان این همه انبوهی و کثرت، مرا و اندیشه هایم را پیدا کرده ای! |
|
RSS
|