![]() |
![]() |
|
| مينويسم پس هستم |
|
هزار نکته باریک تر از ... خب، بالاخره کامپیوتر ما هم از بستر بیماری برخاست و از دست ویروس ها خلاصی یافت! امیدوارم همه ابناء بشر از انواع ویروس ها ی پنهان و آشکار که تن و روان رو درگیر می کنن رهایی پیدا کنن ( آمین!) ویروس هایی مثل حسد، حقد و کینه، عقده های روانی و همه اون کمبودهایی که باعث میشن ما نتونیم خوشبختی های کوچک دیگران رو ببینیم. میگم خوشبختی های کوچک چرا که معتقدم خوشبختی بزرگ اونه که ظرفیت روانی دیدن و درک حس دیگران رو داشته باشیم. بدون شک همه ما ضربه روحی خوردیم، آسیب روانی دیدیم، کمبودهایی داشتیم، سختی کشیدیم( هر کس به نوعی ) اما قرار نیست دیگران تاوان زخمهای ما باشند؛ قرار نیست دیگران محل عقده پراکنی های ما باشند؛ هیچ یک از افرادی که در آسیب دیدن های ما نقش نداشتند گناهی در مورد ما مرتکب نشده اند فقط شاید آنچه دارند و آنچه سهمشان از زندگی است ما را بیشتر یاد کمبودهایمان می اندازند؛ بیشتر اذیت مان می کنند و باز هم می دانیم که آنها مقصر نیستند؛ بلکه ما آستانه تحملمان کم است. هر کس هر آنچه دارد نتیجه دو چیز است : تقدیر و تلاش برای به دست آوردن و حفظ آنچه از زندگی می خواهد و دوست دارد. وقتی نویسنده وبلاگ دنیای بهتر از مکالمات پسرش می نویسد (که مسلمن تنها بچه روی زمین نبوده و نیست!) تا برای بازدید کننده گان تفریح ذهنی باشد؛ عده ای قطعن ناخود آگاهانه در کامنت های عمومی و خصوصی به سرزنش و نفرین و ملامت نویسنده می پردازن و ... اگر افرادی ما را یاد ناداشته ها و ناکامی هایمان می اندازند مسلمن راهش بد و بیراه نیست! و نیست! و نیست! اگر دیدن، خواندن و یا بودن در حضور فرد یا افرادی اذیتمان می کند رعایت بهداشت روانی ایجاب می کند خود دار باشیم و نخوانیم و نبینیم و ارتباط نداشته باشیم! و در مورد وبلاگ های شخصی دیگران را وادار به فیلتر گذاری در بخش نظرات یا مسدود کردن آن نکنیم. نکته دوم اینکه در کامنتی سوال شده بود " فکر می کنید این وبلاگ در بالا بردن اطلاعات دانشجویان چقدر مفید است؟ " طبق این تعریف وبلاگ صفحه ای شخصی است که نویسنده آن افکار و عقایدش را در مورد موضوعات مختلف با دیگران به اشتراک می گذارد. البته در ایران هنوز تفاوت بین وبلاگ و وب سایت چندان مشخص نیست چراکه برای نوشتن مطالب تخصصی فرد اقدام به راه اندازی وب سایت می نماید و نه وبلاگ! در حالی که شاهد هستیم از وبلاگ ها برای ارائه مطالب تخصصی نیز استفاده می شود! بنابر این پاسخ سوال شما منفی است! دانشجویان و افرادی که به دنبال کسب دانش و اطلاعات هستند می توانند به صدها هزار جلد کتاب، مجله و سایت های تخصصی مرتبط با رشته های خاص خود مراجعه کنند. وبلاگ ها جایی برای درج اطلاعات تخصصی نیست. من هم اگر بخواهم مثلن مطلبی در مورد ترجمه و یا تدریس زبان انگلیسی بیان کنم آن را نه در اینجا بلکه در قالب مقاله به مجلات و سایت های تخصصی ارائه می دهم.
|
|
+ نوشته شده در
یکشنبه 28 تیر1388ساعت 9 بعد از ظهر توسط ف ج |
|
|
به نام او كه" كلمه" را آفريد امروز نهم خرداد سالگرد شروع به نوشتنم در اين وبلاگ هست ( لابد اگه آدميزاد بود ميبايست تا حالا دندون درآورده بود و راه ميافتاد!) در اينجا لازم ميدونم از آقاي مهدي احمدي، همسر محترم دوست عزيزم مينا تشكر كنم، زمان تاسيس وبلاگ از راهنماييهاي ايشون بسيار استفاده كردم. ممنون از دوستاني كه پيشدستي كردن و تولد وبلاگ رو تبريك گفتن!! اين مطلب رو از مدتها پيش نوشته بودم ولي از صبح تا نيم ساعت پيش سر كلاس بودم، نرسيدم up كنم! مينويسم پس هستم! وقتي جادوي نوشتن به سراغم اومد خيلي بچه بودم، روحن و سنن، همون كلاسهاي انشاء دوران راهنمايي ، همون جا بود كه من عاشق بلافصل نوشتن شدم و اومدم و اومدم و اومدم تا رسيدم به وبلاگ و اين دنياي مجازي و اين قلم يا زبان جادو طاقت نياورد و به غليان اومد و من تا حالا اينجا موندگار شدم و دارم مينويسم و خدا بخواد باز هم خواهم نوشت...وقتي شروع به نوشتن كردم اصلن و ابدن برام مهم نبود كه نويسنده مهمي بشوم يا نشوم، مهم نبود كه حتي خوانده بشوم يا نشوم، نوشتههام جذاب باشن يا نباشن، مهم اين بود كه بنويسم و به واژههاي سرگردان ذهنم معنا و موجوديت ببخشم؛ مينويسم چون ميخواهم باشم، بفهمم، فهميده بشم، بيافرينم حتي اگر آفريدههام مفاهيم جالبي براي بعضي سليقهها نباشن! معتقدم نوع انگيزه نوشتن خيلي مهمه، يه موقعس براي پول مينويسي، يه موقعس براي شهرت مينويسي و يه موقعس براي دل خودت مينويسي؛ اينها با هم خيلي فرق دارن و براي من، مثل هميشه، كار دل از همه مهمتر بود. همينجا تو همين دنياي مجازي آدمهايي بودن كه آمدند خواندند و ودر نهايت لطف ماندند؛ آدمهايي آمدند، خواندند بدون اينكه از وجودشون مطلع بشم، بدون اينكه بدانم كي بودند و كي آمدند! بعضيها هم آمدند، خواندند و رفتند براي هميشه كه خب موردي نداشت شايد گاهي به غربال بزرگتري نياز باشه! چرا ما زنها مينويسيم؟ نكاتي كه اون بالا گفتم يك سري دلايل شخصي بود براي نوشتن؛ براي اين قسمت، ميخواستم از منظر جدي تري به مسئله نوشتن بپردازم كه به مطلب جالبي از خانم راضيه تجار برخوردم، ايشان در مقالهاي در كتاب " زن و رسانهها" * در مورد نويسندگي زنان ميگويد" يك نويسنده زن در صورتي كه متاهل باشد و به اين اصل معتقد كه آن داستاني كه از عملكرد هر روز او ساخته و پرداخته ميشود، در معرض قضاوت همسر، فرزندان و ديگران گذاشته ميشود سعي ميكند آنچه مينويسد اثري نمونه باشد و با همه توان ميكوشدتا از پس تعهدات خود برآيدو فقط در سطح حركت ننمايد. او با انبوهي از كارهاي نهفته در زواياي خانه روبهروست و نيز رسيدگي به مسائل فرهنگي، خدماتي و حضور او در اجتماع گاه موانعي ميسازند كه او را از پرشهاي بلند و توفيقهاي مرحلهاي بازميدارند. مورد قابل اشاره ديگر، كمبود وقتي است كه حتي ساعات مطالعه يك زن نويسنده متاهل را تحت تاثير قرار ميدهد. مادر خوب بودن، همسر نمونه بودن، كارمند و در عين حال نويسنده بودن همه مستلزم صرف وقت و انرژي بسيار است. مسائل مادي و مالي نيز از آن دست مسائلي است كه گاه مانع جدي در راه پيشرفت امر نويسندگي ميگردد." * مجموعه مقالات سمينار زن و رسانهها، ناشر: دفتر امو زنان نهاد رياست جمهوري. و اما باقي قضايا! ميخوام دو تا وبلاگ خاص و جالب رو معرفي كنم، اولي حكايت جالبي هم داره : _ يه سرباز معلم در طول خدمت سربازيش در روستاي دور افتادهاي به نام "جمالآباد كالو" در استان بوشهر، معلم يه مدرسه با 4 دانشآموز ميشه و وبلاگي تاسيس ميكنه تا در مورد تجارب تدريسش بنويسه. بعد از مدتي از طريق اينترنت آوازه اين مدرسه تو دنيا ميپيچه و مسولان يونيسف از اونجا ديدار ميكنن و نام اونجارو "كوچكترين مدرسه جهان" ميذارن! همچنين شبكه دويچه ولهي (Deuche Welle) آلمان گزارشي از اين مدرسه تهيه و پخش ميكنه! _ وبلاگ چراغ جادو متعلق به غلامرضا تختي، نوه شادروان پهلوان تختيه، كه همنام پدربزرگش و فرزند بابك و منيرو روانيپور ( نويسنده) هست، اونها الان درآمريكا زندگی می کنن! غلامرضا 11 سال داره و وبلاگ نويسي رو از 9 سالگي شروع كرده. دارم فكر ميكنم يعني ميشه پسر منهم يه وبلاگ نويس كوچولو مثل اون بشه؟ ( حتمن پيش شرطش اين نيست كه مادرش نويسنده و پدربزرگش پهلوان بوده باشه!!). |
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه 9 خرداد1387ساعت 1 بعد از ظهر توسط ف ج |
|
|
پراكندههاي روزهاي قطبي! ها كردن ! همين لحظه كه دارم ها ميكنم و دكمه هاي key board رو با انگشتهايي كه به شدت سردشونه فشار ميدم، فكر ميكنم به اينكه وقتي زندگي حالت غير عادي پيدا ميكنه چقدر عادي بودن نعمت بزرگي به نظر مياد! و دلم يه عالمه نور آفتاب ميخواد از نوع مردادي! SMS يه دوست خوش فكر تو اين روزهاي رخوتاور اين sms رو برام فرستاد: جمله را كامل كنيد ، كاش......... من هم اون رو براي چند تا از دوستان فرستادم و اين جوابهاي جالب رو گرفتم: _ كاش همه برفا ذوب بشن و هوا آفتابي بشه ! _ كاش از همين فردا ترم جديد شروع بشه ! _ كاش همه آدمها خوب بودن ! _ كاش ميشد جمعه بريم تله كابين ! _ كاش ازش خبري ميشد ! _ كاش كلي پول داشتم و اين خط موبايلم و عوض ميكردم ! _ كاش بدوني اگه تمام نردبوناي دنيا رو، روهم بزاري دستت به سقف دلتنگيهاي من نميرسه ! _ I wish to get rid of this damned thesis as soon as possible to experience nice taste of life ! _ كاش تمام روياهام يه روز واقعيت پيدا كنه ( جمله خودم) شما چطور ؟ كاش............ |
|
+ نوشته شده در
جمعه 21 دی1386ساعت 10 قبل از ظهر توسط ف ج |
|
|
سه شمبه غروب قشنگ یه روز برفی از پنجره اتاق!
جریان سیال ذهن يك خانهدار (چه تركيب طولانيي!) بعد از اين چند روز برف و سرما كه يه جورايي احساس "اسكيمو" بودن ميكردم (و يا ميكرديم )، امروز عجيب احساس خانهدارشدن بهم دست داده!! دستكشهاي زردم رو دستم ميكنم و شروع ميكنم به شستن ظرف ها ؛ صداي شرشر آب، عطر مايع ظرفشويي + حس داغي آب، پشت دست آميخته با صداي بم الساندرو سافينا و آهنگ دوستداشتني luna tu . نوك انگشتام گرم ميشن به خودم ميگم آخيش ترم تموم شد! بعد فكر ميكنم خاطرهسازترين و ايضا بدجنسترين و شیطون ترین قشر روي زمين همين دانشجوها هستن! شاگرد زياد داشتم تا به حال، ولي امان از دانشجوها! ياد حرف يكيشون ميافتم خندم ميگيره: ما براي كسب مدرك آمديم ني براي درك مطلب آمديم
ديدين با اون نگاه های معصومانه زل ميزنن به سرتاپاي آدم موقع درس دادن! همش تقصير اين سيستم ناقص آموزشيه اگه طوري باشه كه دانشجو درگير بحث و يا مثلا آزمايش و اين چيزا بشه ديگه حواسش به استاد و معلم نميره ! دوباره خندم ميگيره ياد اون قسمت"قصههاي مجيد" ميافتم كه بيبي ميخواست براي معلمه ژاكت ببافه و مجيد هلاك شد تا اندازه معلمه دستش بياد. باز فكر ميكنم ، يه طيف وسيعي از دخترها و پسرها كه يه عده شون واقعا باهوشن، اكثريت هوش متوسط ( يا طبيعي كدوم درست تره؟) دارن و عده كثيري هم به ضرب و زور كلاس و تست و غرولندهاي پدر و مادر وارد اين سيستم معيوب ميشن و از صد نفر يك نفر ميشه اوني كه بايد!
بعد ياد چندتا شون ميافتم مثلا محمد جعفري از اصفهان كه لطف كرد كتاب مردمشناسي اصطلاحات خودماني رو برام تهيه كرد، و محمد حامد كمال پور كه كلي ازش در مورد flash memory اطلاعات گرفتم و مهدي مددي و ميلاد حسيني كه چندتا عكس از كلاس گرفتن و برام email كردن! و سميرا كه يه شيشه ترشي خوشمزه برام آورد! خب ظرفها تموم شد حالا نوبت اجاق گازه تو يكي از كلاسها هر هفته يه اتفاق جالب، تكرار ميشد يه جور تقابل سنت و مدرنيزم حالا چي بود ! كلاس قبل از ما درس "انديشه هاي اسلامي" بود و استادشم خب مسلمه يه حاجآقا كه علاقهاي به white board نداشتن و با گچ مينوشتن و ماهم كه علاقمند به whiteboard هر جلسه دانشجوهاي ذكور اين whiteboard رو كول ميكردن و عمودي يا افقي تكيه ش ميدادن به تخته سياه يا همون black board خودمون، اون پايين عكسشو گذاشتم . خلاصه ماجراها داشتيم با اين سنت و مدرنيزم! ياد دختراي كلاس ميافتم كه چه معصوم بودن طفلكا! و موقع امتحان چقدر استرس داشتن و چقدر جوش ميزدن ( منظورم جوش صورته!) ياد نيوشا ميافتم با اون نامزد الدنگش و اذيتهاش و اينكه قرار بود عقدشون فسخ بشه نفهميدم آخرش چي شد ! چقدر هم باهوش بود اين دختر خوشگل هم بود ! گفتم باهوش ياد حرف معلم پسرم افتادم : باهوش و بازيگوش ! چقدر زود بزرگ شد و چه جوري داره با اون پاهاي كوچيكش اولين قدمهاي زندگي اجتماعي رو تجربه ميكنه! چقدر پا به پاي من سختي كشيد تا درسم تموم شد اوه ! هنوز خط خطيهاش تو كتابام مونده ! لابد ميخواست تو پيشرفت مامانش سهيم بشه، چقدر داره شبيه خودم ميشه! بلندپروازيهاش، حساسيتهاش، كنجكاويهاش، يه جورايي انگار امتداد خودمه! معلمش ميگفت خيلي قلمبه سلمبه حرف ميزنه ميگفت نذار زودتر از سنش بزرگ بشه و من مدام ميگفتم چشم! چشم حتمن! ياد حرف خواهرم ميفتم كه به شوخي گفت: خودت كم بودي اينم بهت اضافه شد ! باز خندم ميگيره از حرف يكي از بچههاي يكي از كلاسها كه گفت : استاد عكس پسرتون و تو وبلاگتون ديدم جوون برازندهايه ! خب اجاق گاز هم تميز شد و آشپزخونه مرتب و رو به راه ! بايد بيشتر ازاينها بيام اينجا و ظرف بشورم. اصولا خانهداري و آشپزي رو دوست دارم مخصوصا ظرف شستن + موزيك + دستكشهاي زرد + سيلان جاري ذهن!
( عکس از آقای میلاد حسینی)
|
|
+ نوشته شده در
سه شنبه 18 دی1386ساعت 11 قبل از ظهر توسط ف ج |
|
|
گپي دوستانه (2) امروز 16 مهر روز جهاني كودك است. اين روز را به همه شما دوستان تبريك ميگويم، تعجب نكنيد منظورم كودك درونمان است. روانشناسان معتقدند ما هميشه قسمتي از كودكيمان را به همراه داريم؛ مثلا وقتي چيز نويي ميخريم يا وقتي هديهاي ميگيريم. توجه به كودك درون در بزرگ شدن شخصيت آدمها نقش مهمي دارد. صحبت از كودك درون شد ياد بچهگي هايم افتادم؛ تا آنجا كه يادم مي آيد يعني از 5 سالگي به بعد دختركي بودم پر احساس البته يه كمي زيادي، زود با آدمها اخت ميشدم، زود علاقمند ميشدم، براي دوستانم حاضر بودم هر فداكاري انجام بدم به قول معروف حسابي رفيق باز بودم تا اينكه انقدر سرم به در و ديوار خورد تا فهميدم كه دنياي واقعي با دنياي روياهاي من فرق دارد! طول كشيد تا اندازه قدمهايي را كه برميداشتم با بقيه هماهنگ كنم. زماني خيلي سرزنده و پر شور بودم، عاشق تحول و پويايي، متنفر از روزمرگي و بيهدفي، فراري از بنبستها و شكستها، به حد افراطي بلند پرواز و در واقع جاه طلب! ميخواستم پا جا پاي آدمهاي بزرگ بذارم مثلا ميخواستم فعال حقوق زنان يا فعال حقوق بشر بشم يا مثلا روزنامه نگار و تحليل گر مسائل اجتماعي و فرهنگي يا منتقد فيلم، منتقد ادبي، يه مترجم خوب يا حتي نويسنده، كلي براي خودم خيالبافي ميكردم تا اينكه وقتي از نظر فكري بزرگ و بزرگتر شدم فهميدم كه "انسان" بودن و "انسان خوب" بودن از همه اينها بهتر و مهمتره! وقتي هم كه ميخواستم ازدواج كنم رفتم كلي كتاب خريدم ( رازهايي درباره مردان، رازهايي درباره زنان، زنان ونوسي، مردان مريخي، چراغ دل شوهرت را روشن كن، از دولت عشق و چند تاي ديگه كه به دوستان امانت دادم و اسمشان يادم نيست) البته ابدا منكر مطالعه نيستم ولي اين گروه از كتابها يك سري اصول پيش پا افتاده ياد آدم ميدن در حاليكه زندگي انقدر پيچ و خم داره كه فقط با درايت ميشه از پيچهاي تند اون عبور كرد! نه با فرمولهاي ديكته شده غربي. همچنين معتقد بودم و هستم كه ازدواج بزرگترين چالش زندگي است چون فرد مجبور است و بايد ظرفيتهاي خودش را بالا ببرد، بايد ياد بگيرد دو جور دنيا را ببيند و از دو زاويه به قضايا نگاه كند كه خب البته كار راحتي نيست. حفظ حريم و حائل احترام براي ادامه زندگي با فردي كه قراراست دو سوم زندگي و باقيمانده عمر با او طي شود از ضروريات زندگي مشترك است. فرد بايد خيلي از صفات منفي اعم از غرور و خودخواهي را در خود كم كند، از قضاوت زودهنگام بپرهيزد چرا كه قضاوت نياز به دانايي دارد و خيلي از ما از آن بي بهرهايم، همچنين معتقد بوده و هستم كه شرط اوليه و اصلي هر نوع رابطهاي، تاكيد ميكنم هر نوع رابطهاي، "صداقت"است. وقتي كه پسرم به دنيا آمد تاچند ماه دوربين عكاسي دستم بود از همه حالات و حركاتش عكس ميگرفتم . در فيلم باغهاي كندلوس يكي از شخصيتها ميگويد " نميدانم چرا پدر و مادرها فكر ميكنند بچه خودشان خاصترين بچه روي زمين است؟" از زماني كه به دنيا آمد تصميم گرفتم طوري تربيتش كنم كه پذيرنده محض هنجارهاي متحجرانه جامعه استبداد زده مان نباشد، بداند كه "آزاده" بودن فراتر از "آزاد" بودن است؛ ياد بگيرد حتي يك دقيقه از عمرش را تلف نكند، به وجدان بيشتر از پليس اعتقاد داشته باشد، هر كسي را به حريم احساسي و عاطفي خود راه ندهد، به جاي دروغ گفتن، شجاعت راستگويي را در خود تقويت كند. روحش را وسعت دهد و در فكرش آرزوهاي بزرگ بپروراند،" اميدوار" بودن را با" اميد واهي" داشتن به امري نشدني اشتباه نگيرد. بداند كه گناه، كوچك و بزرگ ندارد و انسان جايزالخطا ست نه جايزالگناه!
|
|
+ نوشته شده در
دوشنبه 16 مهر1386ساعت 8 قبل از ظهر توسط ف ج |
|
|
اينجا همه چيز خوب است!!! چندي پيش يكي از دوستانم كه از نه سال پيش مقيم سوئد شده است براي ديدار خانواده آمده بود ايران و يك روز هم مهمان من بود. تصور كنيد عزيزي را پس از مدتها دوري( آخرين باري كه ديدمش 5سال پيش بود) دوباره ببينيد، چقدر ذوق زده و سر حال هستيد كه او ميآيد و شما را از كش و قوس لحظههاي بي تابي نجات ميدهد و ديدارها تازه ميشود! بعد از كلي احوال پرسي و اينكه تو چه ميكني و من چه ميكنم و اوضاع،احوال چطور است صحبت به مسائل جديتر كشيده شد و او گفت: "تو همان نه سال پيش كه من رفتم بايد با من همراه ميشدي و اينكه اينجا جاي ماندن نيست و فاصله ايران تا كشورهاي پيشرفته از قديم زياد بوده و زيادتر هم خواهد شد" و من گفتم كه نميتوانم خوشبختي اجتماعيام را سر سفره مردمي ديگر و سرزميني كه متعلق به من نيست جستجو كنم و به قول دكتر اسلامي ندوشن از "هرجا وطني" بودن خوشم نمي آيد اوگفت كه" واي تو چقدر سنتي و ناسيوناليست هستي و انقدر ژست وطنپرستانه نگير!" فكر كردم راست ميگويد شايد اگر قبل از انقلاب بود خيلي زود گول تودهايها و ناسيواليستهاي تندرو را ميخوردم و به جرگه آنها ميپيوستم! بعد گفت كه" آنجا فضاي اختناق نيست و تو هرچه خواستي در مطبوعات مينويسي و لازم نيست فقط تو وبلاگ بنويسي و اينكه آنجا زنان چه شاغل و چه خانهدار بيمه هستند و پيدا كردن شغل براي زنان آسانتر چون نابرابري زن و مرد آنجا مفهوم خود را از دست داده و عدالت حاكم است و اينكه من اگر آنجا باشم راحت كار پيدا ميكنم چون اگر كسي زبان انگليسي خوب بداند همه چيز حل است و آنها به نيروهاي اينچنيني خيلي بها ميدهند و بعد هم كمي سرم غر زد كه تو اگر زودتر آنجا ميامدي الان براي خودت آدم حسابي شده بودي و من فكر كردم كه فاصله زماني و مكاني كار خود را كرده و من و او كلي تعريفمان از زندگي تغيير كرده و چقدر نگاهمان متفاوت شده! مخصوصا وقتي گفتم كه نميخواهم پسرم دو تباره بشود (ايراني سوئدي يا هر كشور ديگر) حسابي خندهاش گرفت و گفت واقعا در سنتي بودنت ديگر هيچ شكي ندارم و اينكه مرزهاي جغرافيايي،فيزيكي دارد از بين ميرود و دنيا به سمت دهكده جهاني شدن پيش ميرود و دير يا زود پسرم خود به اين نتيجه خواهد رسيد كه بايد برود. باز به شوخي به او گفتم كه نميخواهم در مملكتي زندگي كنم كه سالي به دوازده ماه حسرت آفتاب را داشته باشم و اينكه در جايي خوانده بودم " اگر كسي هر روز طلوع و غروب خورشيد را نظاره كند هيچوقت افسرده نميشود"و اينكه در طبيعت آسمان را بيش از همه دوست دارم چون به آدم وسعت ديد ميدهد و آسمان قطبي برايم دق آور است. و او هم كلي خنديد و گفت "هيچ عوض نشدي ! همانطور احساساتي و شاعر پيشهاي !"( منهم تعجب كردم كه در عمرم تا بحال يك خط شعر هم نگفتهام) همين حرفها باعث شد يادي بكنيم از خاطرات دوران دانشجويي و به قول او ديوانه بازيهاي من. بهار كه ميشد از حياط دانشكده يكي دو شاخه گل ميچيدم، مياوردم سر كلاس بچهها ميپرسيدند اين كارها يعني چه ؟جواب ميدادم :ميخواهم حضور بهار را هر لحظه در كنارم احساس كنم و آنها ميخنديدند كه ادبيات انگليسي خواندن پاك عقل از سرت پرانده ! و با آهي اين خاطره را مشايعت كرديم. بعد كمي مناظرات سياسي داشتيم و او متاسف بود كه ايران در خاورميانه قلدري ميكند و به حماس و تروريستها كمك مالي و نظامي ميكند كه البته پيشنهاد دادم مسير صحبت را تغيير دهيم چون در ايران به اندازه كافي گوشمان از اين حرفها پر است. و او گفت كه آنجا مردم ايران را به جهت در آمدهاي نفتي مردمي ثروتمند ميدانند و دوست منهم آبرو داري ميكند و ميگويد بله بله ما مردمي در رفاه هستيم و در دلش غصه ميخورد كه 70درصد مردم با سختي زندگي ميكنند.و يك نكته ديگر گفت كه آنجا هر كتابي بخواهد هست و اينكه در ايران فقط سليقه مترجمان است كه نوع كتابهاي موجود را تعيين ميكند و وقتي خارج از ايران باشي تازه با دنياي اصلي علم و ادبيات و هنر آشنا ميشوي و ميبيني چقدر متفكر و نويسنده هستند كه كسي اسمشان را هم در ايران نميداند! آن وسط ها صحبت از شلوغي تهران و افزايش جمعيت شد و دوستم گفت كه آنجا رشد جمعيت منفي است( ميزان مرگ و مير از تولد بيشتر است) و آنها از دو فرزند و بيشتر استقبال ميكنند و نظر مرا در مورد داشتن دو بچه جويا شد و منهم گفتم در شرايط فعلي دنيا كه براي خود ما چشم انداز روشني وجود ندارد و هر لحظه دلمان ميلرزد كه كجا جنگ خواهد شد؟داشتن يك بچه كاملا كافي و دو بچه يا بيشتر كاملا اشتباه است. و او مخالفت كرد كه تك فرزندها بالاخره تا ابد تك باقي ميمانند و افسرده ميشوند نظر من هم اينبود كه بشر امروز به اندازه كافي از نظر روحي تنهاست و حضور فيزيكي افراد ديگر دردي از او دوا نميكند حالا چه در يك خانواده پر جمعيت باشد يا كم جمعيت. موقع رفتن كه شد باز گوشزد كرد كه فكرهايت را بكن هنوز دير نشده! يك نسخه از كپي مدارك مرا هم به اصرار گرفت تا به قول خودش يك كارهايي بكند (چون شوهرش در آنجا مشاور حقوقي است). بعد از رفتنش حسابي تو فكر بودم كه آنجا نه تنها سطح زندگي بالاست بلكه سطح"اميد به زندگي" بالاتر چون در همان چند ساعت كلي اميد بهم تزريق كرد و اعتماد به نفس به خوردم داد. به خودم گفتم خدا كند هميشه تصميمي بگيريم كه از گرفتنش هيچوقت پشيمان نشويم چون معتقدم بدترين حس روي زمين حس افسوس و پشيماني است از تصميمي كه گرفتيم و نميبايد ميگرفتيم و آنچه ميبايست انجام ميداديم و نداديم! بعد هم ذهنم پر شد از حرفهايي كه باهم زديم :عدالت،بيمه،آدم حسابي،دير،زود،مطبوعات،آسمان قطبي،روزهاي ابري،كتاب،درآمدهاي نفتي و سعي كردم به خودم تلقين كنم كه اينجا همه چیز بر وفق مراد است ! اینجا همه چيز خوب است! همه چيز خوب است! |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه 21 مرداد1386ساعت 8 قبل از ظهر توسط ف ج |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو |
| درباره وبلاگ |
|
مهم این نیست من که هستم؛
مهم این است که در این جا فرصت حضور یافته ام و مهم تر این که تو از میان این همه انبوهی و کثرت، مرا و اندیشه هایم را پیدا کرده ای! |
|
RSS
|