![]() |
![]() |
|
| مينويسم پس هستم |
|
اندك اندك جمع مستان ميرسند....... بارها در اين وبلاگ به يكي از بهترين دوستانم كه الان در آمريكاست اشاره كرده بودم، كسي كه سهم عمدهاي در رشد فكري من داشت؛ كسي كه دستم را گرفت و در دنياي روشنفكري پا به پا برد مرا ! كسي كه باعث شد با افكار خيلي از بزرگان آشنا بشم، خيلي از آدمهاي مهم رو حضورن ببينم، ساعات بحث و جدل با او از بهترين و مفيدترين ساعات عمرم بود، از حضورش بسيار آموختم؛ با اينكه هم سن و سال بوديم ولي اون خيلي زودتر از من بزرگ شده بود من اون موقعها روی قله ایستاده بودم روی قله ادبیات، روی قله شعر، روی قله سیاست، روی قله تاریخ، روی قله دین، روی قله عاشقی، روز قله غرور، روی قله آرزوها...... آرزوهاي نرم و نازك دخترانه! تفريحم شده بود خواندن Time و Newsweek اونم با چه فلاكتي! آخه ترم يك بودم! صفر كيلومتر! وقتي ميخواست براي ادامه تحصيل در خارج از كشور اقدام كنه، پبشنهاد كرد كه با او همراه بشم ولي من.... روزي كه از ايران رفت مصادف شد با روز عروسيام ، نه او توانست در جشن عروسي من شركت كند و نه من توانستم بدرقهش كنم و هر كدام رفتيم دنبال سرنوشتمان. دوسال بعد از رفتنش براي انجام كارهاي باقيمانده برگشت و اومد ديدنم ولي بعد، ديگه خبري نشد و من ماندم و حصار دلتنگي! كمكم روياهام ازش خالي شد، ديگه حتي به خوابم هم نمييومد، كمكم تن ( به ضم ت) صداش از يادم رفت، خب حافظه آدمها تو گردونه اتفاقات كمرنگتر و كمرنگتر ميشه.... ! ديگه به خاطرهها پيوست! اخيرن طي تماسي كه با مادرش داشتم مطلع شدم جوياي احوال بوده و براي تعطيلات تابستان مياد ايران!! زماني فكر ميكردم اگر رابطهاي _هر چند عميق و خالص_ يه روز تموم بشه، ديگه شروع دوبارهش لطفي نداره، به قول ليلا _تو فيلم مهرجويي_ ميشه مثل "عزيز از دست رفته"! كما كان معتقدم گذر زمان و فاصله زماني و مكاني كيفيت رابطههارو تغيير ميده، از طرف ديگه فكر ميكنم اگر شروع دوباره رابطه با بلوغ فكري و رشد عاطفي دو طرف همراه باشه چه بسا رابطه تازه بهتر و تاثيرگذارتر هم بشه ! در هر دو صورت آدم از شروع دوباره رابطه و رويارويي هراس داره! يه هراس دلچسب! يه دلهره شيرين! و ترس از اماها و اگرها.....! و حالا دختري كه 23 سالگيم رو باهاش شريك شدم داره مياد تا 33 سالگيم رو باهاش قسمت كنم !! دلهره دارم، ميدانم روزها و ساعات زيبايي خواهيم داشت! نميدانم شايد دوباره راهمان باهم يكي شد.... نميدانم ..... يه حس اضطراب آميخته با ذوقي كودكانه ... تمام وجودم رو گرفته! تا ببينم چه ميشود ..... !! |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه 19 تیر1387ساعت 9 قبل از ظهر توسط ف ج |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو |
| درباره وبلاگ |
|
مهم این نیست من که هستم؛
مهم این است که در این جا فرصت حضور یافته ام و مهم تر این که تو از میان این همه انبوهی و کثرت، مرا و اندیشه هایم را پیدا کرده ای! |
|
RSS
|