![]() |
![]() |
|
| مينويسم پس هستم |
|
بازی مهره ها را می چینم، آماده می شوم برای یک بازی جانانه کیش و مات! باز هم می بازم من هیچوقت شطرنج باز خوبی نمی شوم .
|
|
+ نوشته شده در
جمعه 18 بهمن1387ساعت 9 قبل از ظهر توسط ف ج |
|
|
خدایا! این دنیای پر از تلاطم با همه آدم حسابی ها و آدم قراضه هایی که آفریدی، ارزونی خودت نخواستیم!
|
|
+ نوشته شده در
دوشنبه 14 بهمن1387ساعت 8 قبل از ظهر توسط ف ج |
|
|
خلوت آهسته و پاورچین، می آیم و گوشه ای از خلوت ذهنت می نشینم نه مثل دخترکی پرشور و مضطرب که زنی آرام و می گذارم این بار خودت قضاوت کنی ! ممنون که مرا به خلوت ذهنت راه دادی.
|
|
+ نوشته شده در
یکشنبه 24 شهریور1387ساعت 9 قبل از ظهر توسط ف ج |
|
|
بازيچه ُمدتيه به این نتیجه رسیدم كه كل اين دنيا فقط يه " بازيچه"ست، به دنيا آمدن، رشد كردن، تحصيل، عشق، ازدواج، شغل، درآمد، موفقيت، پيشرفت، ثروت، شهرت، همه و همه يه بازيه، يه بازيچه! پ.ن "زندگی چیزی نیست جز يك بازي و سرگرمي" سوره حدید / آیه 20 خيام : " ما لعبتكانيم و فلك لعبتباز"
|
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه 7 شهریور1387ساعت 9 قبل از ظهر توسط ف ج |
|
|
فلات يادگيري! در روانشناسي مبحثي هست تحت عنوان "فلات يادگيري" ، به اين معني كه فرد پس از يك دوره فشرده آموزشي احساس دلزدگي از درس و يادگيري پيدا ميكنه. درست مثل خيلي از ما كه در دورهاي خاص براي رسيدن به هدفي خاص خودمون رو به شدت تحت فشار ميذاريم و نتيجهاي جز احساس فرسودگي و كوفتگي ذهني عايدمون نميشه! حداقل در هم دورهايهاي خودم اين حالت رو زمان ورود به دانشگاه ميديدم كه مثلن ميخواستن در عرض يكسال همه درسها دوره و خونده بشه تا پشت كنكور نمونن، تا اينكه بعد از ورود به دانشگاه ديگه انگيزهاي و رمقي براي يادگيري و خوندن نداشتن! و حالا خودم با وخامت تمام دارم اين "فلات " رو تجربه ميكنم!! بعد از چند ماه هفتهاي پنج روز تدريس و سرو كله زدن با يه بچه كلاس اولي شيطون ، نوشتن و ترجمه مقاله ، آماده شدن براي امتحان چند تا سازمان ، شركت تو كلاس فيلمنامه نويسي، در كنارش خوندن و نوشتن و كارهاي روزمره منزل، احساس بيرمقي و كوفتگي ذهني و جسمي ميكنم! حالت خيلي بديه كه آدم بخواد خلاء خيلي چيزهارو با خوندن و نوشتن پركنه!! خلاء هر چيز بايد با خودش پر بشه!! موندن در حصار كلمات و بازي با واژهها كار فرسوده كنندهايه! ديگه دارم به هر چي متن و نوشتهس آلرژي پيدا ميكنم. ياد حرف خواهرم ميافتم" هر چيزي كه تو مشيتت باشه بهت ميرسه، نه كمتر نه بيشتر" شايد تصورتون اين باشه كه اينجور مشغول شدنها نتيجه زياده خواهيه! ولي من در دفاع از خودم ميگم كه پشت همه اين خواستنها چيزي نيست جز فرار از روزمرگي!! گريز از افتادن در سيكل معيوب تكرار مكررات! فرار از يه جور زندگي جسدوار، اينكه فقط پول دربياري و خرج كني و خوش باشيو يه سري هدف تو ذهنت ترسيم كني، بعد به خودت بگي حالا اگه به اهدافم رسيدم كه رسيدم و اگه نرسيدم خب نرسيدم!! اصلن اين جور به زندگي فكر كردن و برنامههارو بر مبناي انشاءالله، ما شاءالله تنظيم كردن تو معادلات ذهني من نميگنجه!! چيزي كه من دنبالشم يه حضور پررنگ تاثير پذير و البته اگه بشه تاثيرگذاره! زندگي براي من فقط تو اين جمله خلاصه ميشه" حركت رو به جلو، حتي با وجود سختيها". گاهي اوقات همسر محترم، از سر دلسوزي، به شوخي مي گه:" اصلن نيازي نيست تو دست به انتحار بزني، اگه همينطوري پيش بري تو مدت زمان كوتاهي از پا ميافتي! داري سلامتيتو به خطر ميندازي!!....." و من در جواب زير لب زمزمه ميكنم آخ از اين سر پر سودا! آخ از اين سر پر سودا! |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه 5 خرداد1387ساعت 12 بعد از ظهر توسط ف ج |
|
|
Monologue _ خانهام را دوست دارم، فرزندم را دوست دارم، همسرم را دوست دارم، شغلام را دوست دارم! ميبايست به همين خوشبختيهاي كوچك زندگي قانع باشم؟! _ خب باشد، قانع ميشوم! _ اما اگر قانع نشدم چه؟
|
|
+ نوشته شده در
دوشنبه 23 اردیبهشت1387ساعت 3 بعد از ظهر توسط ف ج |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو |
| درباره وبلاگ |
|
مهم این نیست من که هستم؛
مهم این است که در این جا فرصت حضور یافته ام و مهم تر این که تو از میان این همه انبوهی و کثرت، مرا و اندیشه هایم را پیدا کرده ای! |
|
RSS
|