![]() |
![]() |
|
| مينويسم پس هستم |
|
عطر پاییز چند ساعتی هست ترجمه ها رو تحویل دادم و اومدم اینجا این روزهای قشنگ پر از خاطره رو به همه علم دوستان و معماران فرهنگ جامعه تبریک بگم ! این چند روز به دوتا مطلب جالب تو روزنامه ها برخوردم: روزنامه ایران صفحه جوان : حکایت دانشگاه رفتن از دید یک پدر غربی بیل کازبی / لادن خضری " اشتباه فکر کردم که بزرگ ترین هزینه ای که یک بچه روی دست پدر و مادرش می گذارد، هزینه ماشین است. معلوم است ، شهریه دانشگاه را از یاد برده بودم. همه می دانند که من همیشه بیشترین بها را به تحصیلات داده ام. پارسال دختر 18 ساله ام آمد و گفت نمی خواهد دانشگاه برود و قصد دارد ازدواج کند. البته من و همسرم طبق وظیفه ای که در مانیفست پدری و مادری کردن آمده، از خشم دیوانه شدیم و من طبق وظیفه ای که به عنوان یک پدر دارم، فریاد زدم:" تو چی گفتی؟ اونجا وایستادی و با کمال وقاحت به من و مادرت می گی که نمی خوایی بری دانشگاه؟" اما راستش را بخواهید قند ته دلم آب میشد، چون به این ترتیب می توانستم صد هزار دلار پس انداز کنم! پدری مثل من که پنج فرزند دارد، کافی است لحظه ای منظره فرستادن پنج نفر را به دانشگاه پیش چشمش مجسم کند تا بلافاصله در اثر سکته توامان مغزی و قلبی جان به جان آفرین تسلیم کند! وقتی بزرگ ترین فرزند من به دانشگاه رفت، هزینه سال اول تحصیل او سر به 13 هزار دلار زد. موقعی که صورت حساب دانشگاه را دریافت کردم، فریاد زدم:" مگه فقط تو اونجا درس می خونی؟" قراره همه هزینه اداره دانشگاه رو تو یک نفر بپردازی؟" قرار بود من ابن همه پول بدهم که دخترم در رشته هنرهای آزاد لیسانس بگیرد و صلاحیت این را پیدا کند که به خانه برگردد و بیکار تنگ دل من و مادرش بنشیند! و این مطلب هم در روزنامه Iran Daily، صفحه Society چاپ شده بود : As long as you're a student, you do not notice how calm and easy days come and go. When you're a student, the utmost concern is the end of the week quizzes and doing your homework, and memorizing the periodic table becomes your ultimate task. But, as soon as you are in your last year and enter the world of grown ups you realize that being a grown up means having the toughest job in the world. When you grow up, no longer do small incidents, such as the teacher's absence for one day or a holiday thrill you endlessly! That's when in the last days of September you really miss school days and a strange sense of fear grips your thoughts! دوست دارم یه چند خطی هم خودم درباره تحصیل و درس خوندن بنویسم، ابدن این واقعیت رو منکرنمیشم که تحصیلات انسانیت نمیاره! اما معتقدم آگاهی و وسعت دید میاره، تحصیل برای من فرار از یک پله اجتماعی به پله ای دیگر نبود، اصلن فرار از هیچ چیز نبود بلکه فرصت گران قدری بود تا ببینم و بخوانم و بفهمم چه کسی هستم و چه می خواهم، سفری بود از من به ورای من و دیگران! و نگاه به خودم و دیگران به عنوان انسان! این ثمره دست و پا زدن من لا به لای کتابها و دفتر ها و مشق ها و امتحان ها و تئوری ها بود
|
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه 4 مهر1387ساعت 12 بعد از ظهر توسط ف ج |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو |
| درباره وبلاگ |
|
مهم این نیست من که هستم؛
مهم این است که در این جا فرصت حضور یافته ام و مهم تر این که تو از میان این همه انبوهی و کثرت، مرا و اندیشه هایم را پیدا کرده ای! |
|
RSS
|