![]() |
![]() |
|
| مينويسم پس هستم |
|
مونولوگ - بااین سر پرسودایی که من دارم، به گمانم بهتر بود چارلز دیکنز رمان "آرزوهای بزرگ" رو در مورد من می نوشت ! |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه 5 خرداد1388ساعت 5 بعد از ظهر توسط ف ج |
|
|
مشق شب: اندکی صبر سحر نزدیک است اندکی صبر سحر نزدیک است اندکی صبر سحر نزدیک است اندکی صبر سحر نزدیک است ....................................... ....................................... .......................................
|
|
+ نوشته شده در
یکشنبه 31 شهریور1387ساعت 2 بعد از ظهر توسط ف ج |
|
|
مناجات از نوع داغ ! خدايا ! يه لطفي بكن درجه هواي تهران و بچرخون به سمت "خنك" ! ميدونم تو مرداد و به قول قديميها چله تابستون اين دعا خواسته نامعقول و غير منطقيه، ولي خودت ميدوني كه تهران "جهنم بالافطره"، هست خودش ! امسالم كه دست كمي از استوا نداره ! با اين بنده هاي ناكارآمدي (وزارت نيرو! ) كه تو روي زمين داري تند و تند برقا قطع ميشه يا به قول قديميترها برقا "ميره" يا به قول اينگيليسيها the light goes out ! خلاصه ما اين پايين فاصله چنداني با سوخاري شدن نداريم ! انصافن نزار بيشتر از اين جزغاله، ( جزقاله، جظقاله، جضقاله، جظغاله، جضغاله و ........) بشيم !!! ماه رمضون هم كه در پيشه و خواهشن ادركني !!! |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه 31 تیر1387ساعت 11 قبل از ظهر توسط ف ج |
|
|
جسارتا كمي تا قسمتي عارفانه! خدايا اينهمه آدم و ميخواستي چيكار؟ اينهمه آدمهاي رنگارنگ! اينارو آفريدي براي چي؟ چند درصد اين آدمهات سرشون به تنشون ميارزه! چند در هزارشون ذاتا آْدمن! فقط آدم بدون هيچ پسوند و پيشوندي، چند تا از اين به قول خودت بندههات تو رو براي خودت ميخوان، براي بزرگ بودنت براي رحيميت و رحمانيتت! دنياي به اين قشنگي بهشون دادي، آسمون فراخ، زمين گرم، درياي مواج، جنگلهاي سبز حتي اون ته ته كشورهاي گرسنه آفريقا پر از نعمته منتها از بي دست و پايي خودشونه كه گرسنهاند. پس چرا آدمهات يه جورايي ازت طلبكارن، يكي مريضه شفا ميخواد، يكي پول و مقام ميخواد، يكي به طمع بهشت دست از سر مهر و سجاده و طواف كعبه برنمي داره! يكي از ترس جهنم كورمال، كورمال و با لرز دنبال صراط مستقيم ميگرده! واقعا مگه تو چقدر به عبادتها و عبوديت ما احتياج داري؟ مگه چند تا از نمازهاي شكسته بسته ما پيشت امانته كه مدام اين ور اون ور ريا ميكنيم و پزش و ميديم! چند تا از مكه رفتنهاي ما تجربه "خسي در ميقات"[1] و تمرين عبوديت بوده! آخه ما رو ميخواستي چيكار؟ چند تامون وقتي به ثروت و مقام رسيديم يادمون نرفت كه از رگ گردن به ما نزديكتري! بي كار بودي خودت و انداختي تو دردسر! با اين بندههاي پر مدعا! اوني كه هوش و استعداد و امتياز داره ميگه ذاتيه، اوني كه از اينها بيبهره است يقه تو رو ميچسبه كه چرا ندادي تقصير تواِ، تا يكيشون احساس كم توجهي ميكنه شروع ميكنه به كفران ! چند در صد نه چند در ميليون از اين بندههاي نازنينت كه اينقدر دوستشون داري تو رو درست و حسابي و اونجوري كه بايد شناختن! خب آره هستن ولي خيلي خيلي كم. چند در هزار به درد بندههاي ديگه ميخورن چند تا از اين آدمهات اونطوري هستن كه تو ميخوايي باشن! نه اونجوري كه تو بخوايي، اونجوري كه بايد باشن! حالا تو هي ما رو تحويل بگير! همينطور نعمتهات و ارزوني ما كن! آخه ما به چه درد تو ميخوريم؟ اينهمه آدم قراضه این اکثریت تلخ بیاحساس و ميخواستي چيكار؟
خدايا! اينهمه آدم و ميخواستي چيكار؟
|
|
+ نوشته شده در
جمعه 9 آذر1386ساعت 9 قبل از ظهر توسط ف ج |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو |
| درباره وبلاگ |
|
مهم این نیست من که هستم؛
مهم این است که در این جا فرصت حضور یافته ام و مهم تر این که تو از میان این همه انبوهی و کثرت، مرا و اندیشه هایم را پیدا کرده ای! |
|
RSS
|