![]() |
![]() |
|
| مينويسم پس هستم |
|
سه گانه زنانه! * زیر لب گفتم " زن، قطعه گم شده پازل هستی" خواهرم شنید، در جواب شعری رو که سروده بود برام خوند: چه کسی مرا می شناسد؟ چه کسی به جز فصل ها .... به جز دانه ها به جز ساقه های باريک بنفشه ها در گير و دار نور در پيچ و خم تنه درختان .... چه کسی مرا می شناسد جز باد که پيام آور زندگی است جزکُلاله گلها آنگاه که به استقبال گرده ها می روند جز ريشه ها در عمق زمين که دستها را درجستجوی زندگی گشوده اند جزخاک که تمام هستی اش زندگي است چه کسی مرا و زنانگی ام را می شناسد ... چه کسي دستهايم را آنگاه که به سوی زندگی کشيده شده اند وعشق می جويند وچشم هايم که همچون دانه بنفشه ها حرکت را در خود نهفته دارند چه کسی مرا می شناسد ... زنی که خود را به همآغوشي طبيعت فرستاده است چه کسی ... ، چه کسی ... از انديشه من آگاه است؟ آنگاه که به ابر ها که بارور بارش هستند می نگرم يا به شاخه که با نوازش باران به بلوغ می ر سند من بيدارم و چشم هايم روشن، فکرها و فصل ها را با هم می جويم در انديشه يك نسيم در انديشه يك بارش من در بيکرانگی ام من هستی را می کاوم من در هم همه هستی ، جريان دارم * مردها اغلب دو بار دست به انتخاب میزنند. یک بار در جوانی که زن جوانی را انتخاب می کنند و یک بار هم در میان سالی که باز هم زن جوانی را انتخاب می کنند. و اما تفاوت میان این دو زن.....!!! * دوستی می گفت" وقتی تو حضور اجتماعی، مردی توجهش بهت جلب میشه و به سر تا پات زل میزنه، یه هو که چشمش به حلقه ازدواجت میوفته قیافش خیلی دیدنیه!!!
|
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه 7 اسفند1387ساعت 6 بعد از ظهر توسط ف ج |
|
|
يكي دو هفته پيش بود انگار، تو يكي از درسهاي reading مبحث جالبي بود درباره عشق و دوست داشتن، با اين عنوان what is true love? نويسنده خوشفكر هم با عباراتي قابل قبول تعاريفي ارائه داده بود كه البته الان به صورت كليشه درآمده مثلا اينكه "اگر كسي را دوست داريد با او احساس خودماني بودن ميكنيد و اشتباهاتش را ميبخشيد" و چه و چه .... بعد از تدريس passage مربوطه طبق روال درسهاي reading نظر دانشجويان را جويا شدم ، آنها هم مثل خودامون كه وقتي دانشجو بوديم كلي سر به سر استاداي مفلوكمان ميگذاشتيم مثلا خواستند يه دستي بزنند پرسيدند نظر شما چيست؟ من هم گفتم شما جوانتريد و در سن عشق و عاشقي ( كل كلاس بين 19-22 سال هستند) آنها هم در نهايت شيطنت گفتند شما تجربهتان بيشتر از ماست شما بگوييد! منهم ارجاع دادم به وبلاگ و گفتم كه در مطلبي با عنوان " در باب...." تعريفم از مقوله عشق را بيان كردهام و اينكه من به جسميت عشق اعتقاد ندارم و عشق احساسي انساني است و امري كاملا ارزشمند و .... حالا اينها تو اين سن پر شور و پر احساس، مگه جسمي نبودن عشق به كتشان ميرود!! ديدم حرفام خيلي قلمبه سلمبه شد و حسابي جو استادي من و گرفته! سريع فضا را عوض كردم و ازشون خواستم براي جلسه بعد تو internetبگردن و مطالعه كنن و تعريفشون رو از "عشق" سر كلاس lecture بدن! در راه كه مي آمدم فكر كردم بايد كمي بيشتر در مورد اين مقوله اطلاعات بگيرم تا بتونم براي دانشجوها تعريفي تازه و قانع كننده پيدا كنم ! وظيفه خودم ميدانستم كه راهنماييشون كنم تا تو سني كه بهترين دوران عمرشونه گرفتار احساساتي نشن كه آدرس رو اشتباه برن و به جاي عشق آباد سر از نا كجا آباد دربيارن!( از اثرات تفكرات دوران نوجواني كه ميخواستم دنيا رو نجات بدم!!) حالا تو اين حجم وسيع ترجمه و ويرايش چند تا مقاله و كوه ورقههاي تصحيح نشده mid term و امتحانات ميان ترم پسرم و همه اين بگير و ببند ها، فقط از عشق گفتنمان كم بود! در اولين فرصت كه ساعت دوازده و دو دقيقه شب بود پاورچين رفتم سراغ كتابخانه و "عاشقانههاي آرام" نادر ابراهيمي و باز "لذات فلسفه" ويل دورانت و "حقيقت عشق" سهروردي . يك هو يادم افتاد با يكي از دوستان كه دانشجوي دوره دكتري روانشناسي است در اين مورد مشورت كنم و.... پس از چندي كند و كاو در كم و كيف و چند و چون و بايد و نبايدهاي "احساس" و "حس" و "عشق" به نتايج منورالفكرانه ذيل نائل آمدم و پوستم كنده شد تا اينها را به زبان انگليسي ساده كه براي داشجويان ترم سه قابل فهم باشد توضيح بدهم: ريشه عشق در سه چيز است: آگاهي، حس، تخيل نام هر احساس و جاذبه زودگذري را نميتوان عشق گذاشت، يك احساس خام و اوليه بايد از چندين و چند فيلتر عبور كند تا بشود نامش را عشق گذاشت. از نشانههاي عشق اينست كه فرد مورد نظر در فكر و ذهنت حضوري دائمي و مستمر داشته باشد و نه اينكه مثلا هر وقت حالت خوب بود يا بالعكس وقتي پكر بودي يادش بيوفتي! شدت و حدت عشق به حضور فيزيكي فرد بستگي ندارد چرا كه ممكن است آن فرد از بعد مكاني از شما دور باشد اما اين مسئله در عشقورزي شما نسبت به او خللي ايجاد نميكند. فكر ميكنم بابا طاهر حسابي در گور بلرزد با اون شعرش كه: "از دل برود هرآنكه از ديده برفت " البته شايد مقصود ايشان همان عشقهاي زودگذر بوده باشد نه واقعي! شخصا معتقدم در عشق واقعي حس تملكجويانه وجود ندارد.يعني شما موجوديت فرد را ميخواهيد نه "مالكيت" او را. و اما نكته مهمتر اينكه دلبستگي به فردي خاص زماني رنگ و بو و تعريف عشق به خود ميگيرد كه شما هيچ جايگزين فكري ديگري برايش نداشته باشيد. يعني انديشه و محبت او را با محبت هيچ فردي حتي بهتر و برتر از او جايگزين نكنيد.در واقع او را بخواهيد نه برتر و نه حتي مثل او را فقط خود او! همان تعبير خودمان كه "در يك دل دو دلبر نميگنجد" حال اگر چندين و چند دلبر داشته باشيد نميتوانيد اسم هيچكدام از اين حسها را "عشق" بگذاريد! اساسا احساس دلبستگي نوعي تعهد دروني و وفاداري ايجاد ميكند! نهايتا فكر ميكنم بارزترين نشانه عشق قدرت تاثير گذاري آن بر فرد مقابل و خود شماست. اگر احساس به فردي در شما تغيير مثبت ايجاد كرد و افقهاي ديد شما را بازتر كرد آنوقت ميشود گفت شده است هماني كه بايد ! عشق تكرار مستمر مهربانيهاست، فرد عاشق هميشه از خود امواج و افكار مثبت ساطع ميكند و اين نشان دهنده چيزي نيست مگر اغناي روحي و عاطفي! بعد از كلاس و در راه بازگشت به خانه اين سوال به خيل عظيم سوالات موجود در ذهنم ملحق شد: چرا ما آدمها اينقدر نياز به محبت و دوست داشتن و دوست داشته شدن داريم، از زمانيكه به دنيا ميآييم تا وقتي بزرگ و حتي پير ميشويم اين نياز همراه ماست! و تحت هيچ شرايطي از بين نميره حتي در ايده آلترين شرايط تربيتي. واقعا چرا؟؟؟ |
|
+ نوشته شده در
جمعه 23 آذر1386ساعت 10 قبل از ظهر توسط ف ج |
|
|
انتشارات "طرح نو" دست به ابتكار جالبي زده و در مجموعه اي با عنوان " نام آوران فرهنگ"با ترجمه روان آقاي خشايار ديهيمي، چهره شناخته شده ترجمه، به معرفي فلاسفه بزرگ پرداخته است، به كساني كه از فلسفه و فلسفه خواندن گريزانند پيشنهاد مي كنم حتما اين مجموعه را مطالعه كنند. از ميان اين مجموعه "فلسفه كي ير گگور " را انتخاب كردم. يادم مي آيد وقتي دانشجوي دوره ليسانس بودم خانمي كه دانشجوي فلسفه بودبراي پايان نامه اش روي آثار گگور تحقيق مي كرد ، به واسطه او با انديشه هاي گگور آشنا شدم. نگاه او به فرد و پيرامونش و تفاوت بين "منيت و فرديت" از ديدگاه او، بسيار بر من تاثير گذار بود. متاسفانه هيچ كدام از آثار اين فيلسوف دانماركي قرن نوزده به فارسي ترجمه نشده است. اصل آثارش در كتابخانه انجمن حكمت و فلسفه موجود است. مهمترين چيزي كه ميتوان درباره گگور گفت اين است كه او يك "فرد گراست" در نظر او يگانه وجود مهم "فرد زنده" است و هر چه مينوشت به قصد تلاش براي كمك به فرد زنده بود تا بتواند يك زندگي معنادار و پر ثمر داشته باشد. البته از نظر او فردگرايي و خودخواهي اخلاقي دو افق كاملا جدا هستند. در فرد گرايي افراد ارزشهاي خودشان را انتخاب ميكنند و ممكن است فقط در جهت نفع شخصي شان عمل كنند اما بنا به نظر خودخواهي اخلاقي( منيت) هر كسي بايد خود خواهانه و در جهت نفع شخصي اش عمل كند. گگور به انتخاب اعتقاد راسخ دارد و معتقد است اين انتخاب است كه سمت و سوي كل زندگي آدمي را مشخص مي كند.ما بر خلاف ساير موجودات آزاديم هماني بشويم كه مي خواهيم. مي توانيم ارزشهاي خاص خودمان را انتخاب كنيم، اين هيجا انگيز است اما در عين حال هولناك است ما مسوول چيزي هستيم كه انتخاب ميكنيم هر فردي با انتخابهايش هماني ميشود كه هست.پس مهم است كه انتخاب كنيم و به موقع انتخاب كنيم و ممتحن و ناظر و شاهد امتحان هم خودمان باشيم. از نظر گگور "ارزش" مربوط به فرد است "هيچ ارزش مطلقي وجود ندارد هيچ حقيقت مطلقي وجود ندارد كه ما بپذيريم و به ما بگويد چگونه زندگي كنيم بعكس اين به عهده فرد است كه براي خودش معين كند چه چيزي ارزش آن را دارد كه به خاطرش زندگي كند و بميرد". " اگر كسي حقيقتنا طالب يك چيز باشد، آنگاه آن چيزي كه مي خواهد بايد چنان باشد كه در ميان همه تغييرات بي تغيير بماند تا با خواستن آن به ثبات برسد. اگر آن چيز دائما در تغيير باشد خود آ نكس هم متغير ، دودل و بي ثبات ميشودو اين تغيير دائم چيزي نيست مگر نا خالصي". " مسئله اين نيست كه چند فكر داشته باشي مسئله اين است كه به يك فكر بچسبي" |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه 27 تیر1386ساعت 4 بعد از ظهر توسط ف ج |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو |
| درباره وبلاگ |
|
مهم این نیست من که هستم؛
مهم این است که در این جا فرصت حضور یافته ام و مهم تر این که تو از میان این همه انبوهی و کثرت، مرا و اندیشه هایم را پیدا کرده ای! |
|
RSS
|