![]() |
![]() |
|
| مينويسم پس هستم |
|
تمرين جملهسازي من و پسرم براي امتحان ميان ترم، ساختن اين جملهها را تمرين كرديم: من: با ايران جمله بساز
پسرم: من ايران را دوست دارم. من: اندوه پسرم: آن مرد در اندوه است. من: كدوم مرد؟ پسرم : سرايدار؛ آخه داشت به بابا ميگفت پول نداره براي بچهش شربت سرماخوردگي بخره! من: مادر پسرم : مادر كتاب در دست دارد. من: پركار پسرم: بابا پركار است. من: مسموم پسرم: اين شهر مسموم است. من: چرا؟ پسرم: اخبار گفت تهران هواش آلوده است. من: باران پسرم: بارا ن نم نم ميباريد. من: نم نم يعني چي؟ پسرم: يعني يواش يواش من: ايمان پسرم: من ايمان دارم. من: از كجا ميگي اينو! پسرم : خب مگه خودت نگفتي هر كي نماز بخونه ايمان داره ، خب من شبا با بابا نماز
ميخونم پس ايمان دارم ديگه ! و من فکر میکنم خطا رفتم! دارم از مفاهیم براش کلیشه می
سازم باید تا دیر نشده تغییر رویه بدم!
پسرم : آسمان آبي نيست. |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه 27 آذر1386ساعت 8 قبل از ظهر توسط ف ج |
|
|
اگر بتهوون در ایران بود....
چند وقتي بود دلم ميخواست يك فيلم خوب ببينم ،فيلمي با مضمون انساني اجتماعي، آخرين فيلمهاي خوبي كه ديدم يكي فيلم"به آهستگي" مازيار ميري در برنامه سينما چهار بود كه با حضور خود او و كمال تبريزي(از شخصيتهاي قابل احترام سينما) نقدي دلچسب از فيلم ارائه شد؛ فيلم ديگري كه سليقهام را ارضا كرد "داگويل" ساخته لارس فون تريه، كارگردان دانماركي،بود كه ديگر اثرش "رقصنده در تاريكي" است. از ميان كارگردانان خارجي فون تريه برايم در پله بعد از كيشلوفسكي (كارگردان سه گانه آبي،سفيد،قرمز) قرار دارد. دلم ميخواست فيلم خارجي ببينم مدتهاست فيلم ايراني نميخرم چون معتقدم سينماي ما كه تا چند سال پيش به يمن حضور كيارستمي،(البته معتقدم زيادي غربي است) مخملباف، بيضايي و مهرجويي(قابل احترامترين فرد سينماي ايران) كم كم داشت به يك "صنعت" در خور قد و قواره فرهنگ ايران تبديل ميشد، رو به افول و قهقرا گذاشته. وقتي دو سال پيش فيلم "خيلي دور خيلي نزديك" رضا مير كريمي بعنوان بهترين فيلم انتخاب شد واقعا به سليقه مخاطبان شك كردم چرا كه آن سال بيشتر فيلمهاي جشنواره را دنبال ميكردم و اتفاقا فيلمهاي خوبي هم روي پرده آمد. پارسال هم كه "اخراجي ها" فيلم منتخب تماشاگران شد شك ام در مورد عامي بودن اكثريت مخاطبان كاملا تبديل به يقين شد! البته خب اين كار سينماگران را راحتتر كرده چرا كه فيلم ساختن براي قشر عام عملا بي دردسر و راحتتر است.آنچه باعث شد فيلم اخراجيها منتخب تماشاگران شود خوش ساخت بودن يا خاص بودن آن نبود بلكه استقبال از آن نشان دهنده يك نياز اجتماعي بود، اينكه مردم تحت شرايط پر فشار امروز نياز به يك سوپاپ اطميان دارند،نياز به طنز،به خنده به شادي و چيزي كه پتانسيلهاي فشارهاي ذهنيشان را آزاد كند. منتظر اكران فيلم بلاتكليف "سنتوري" مهرجويي بودم كه در روزنامه "اعتماد ملي" 13 مرداد خواندم كه اين فيلم در ايران توقيف شده و درآمريكا به نمايش در خواهد آمد.با اين اوضاع احوال فكر ميكنم مهرجويي هم در اندك زماني جلاي وطن كند.آنوقت ميگوييم چرا پديده نخبه گريزي (به جاي فرار مغزها كه گرته برداري از واژه انگليسي brain drain است ترجيه دادم اين واژه را بسازم) فرا گير شده. وقتي اينهمه محدوديت براي روشنفكران ايجاد ميشود و سينما از نظر حضرات ميشود "دروازه جهنم" وضع از اين كه هست بدتر ميشود كه بهتر نميشود! گر چه سنگ بد گوهر اگر كاسه زرين بشكست قيمت سنگ نيفزايد و زر كم نشود خلاصه سري به سايت " كن" زدم و چند تا نقد به انگليسي روي سايت بود كه خواندم و دستگيرم شد كه امسال جشنواره كن به قول متخصصان حوزه سينما دچار افت شده آنهم به دليل تغيير سياستهاي برگزاركنندگان ( خب پس فقط ما دچار افول نيستيم!!) بعد فكر كردم زماني رئيس جمهور فقيد فرانسه فرانسوا ميتران بود با آن ابهت متفكرانه و روشنفكرانه و حالا ساركوزي با اين هيبت كوچه بازاري!! و بالاخره تصميم گرفتم از ميان فيلمهاي كن فيلم "پرسپوليس" ساخته مرجان ساتراپي، فيلمساز ايراني تبار آمريكايي، را ببينم كه ديدم البته با اعمال شاقه چون حتي در مغازههاي به ظاهر روشنفكر هم پيدا نميشد. خيليها اصلا نميدانستد چنين فيلمي ساخته شده تا اينكه يكي از اقوام لطف كردند از سايت you tube آن را down load كردند آنهم به مدد فيلتر شكن قوي چون اين سايت هم جزء فيلتر شدههاست. در كل خوب بود . بعد از ديدن فيلم به خودم گفتم واقعا محيط خارج از ايران در شكوفايي استعدادها معجزه ميكند يادم ميآيد يكي از اساتيدمان سر كلاس گفت:"اگر بتهوون در ايران بود سوت هم نميتوانست بزند چه رسد به آهنگسازي!" مصداق عيني كلام ايشان همين استعدادهاي شكوفا شده در خارج است. حالا تصور كنيد افرادي كه در داخل ايران خوش ميدرخشند عجب نخبههايي هستندكه با وجود تمام كارشكنيها يا دست به اختراع ميزنند يا در المپيادها اول ميشوند!فكر مي كنم نشريه پيك سنجش بود كه با رئيس وقت سازمان سنجش درباره نخبه گريزي (همان فرار مغزها) مصاحبهاي ترتيب داده بود و ايشان استدلال غير منطقي جالبي آورده بود مبني بر اينكه افرادي كه از ايران ميروند و در خارج از كشور به موفقيتهايي دست مييابند باعث افتخار ما هستد و نام ايران را پر آوازه ميكنند. دوست داشتم مصاحبهگر از او ميپرسيد چرا اينها در داخل، نام ايران را پر آوازه نكنند؟ حتما بايد خارجيها ما را كشف كنند؟؟!!!و بعد باز ياد حرف استاد افتادم كه "اگر بتهوون در ايران بود ......."
|
|
+ نوشته شده در
سه شنبه 16 مرداد1386ساعت 9 قبل از ظهر توسط ف ج |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو |
| درباره وبلاگ |
|
مهم این نیست من که هستم؛
مهم این است که در این جا فرصت حضور یافته ام و مهم تر این که تو از میان این همه انبوهی و کثرت، مرا و اندیشه هایم را پیدا کرده ای! |
|
RSS
|