تبليغاتX
دنیای بهتر
مي‌نويسم پس هستم

 درد واره ها

 دردهای من جامه نیستند

                            تا زتن درآورم

چامه و چکامه نیستند

                        تا به رشته سخن درآورم

دردهای من

گرچه مثل دردهای مردم زمانه نیست

درد مردم زمانه است

مردمی که رنگ پوستینشان

رنگ روی آستینشان

مردمی که نام هایشان، جلد کهنه شناسنامه هایشان درد می کند

من ،ولی تمام استخوان بودنم

لحظه های ساده سرودنم درد می کند

.........

این سماجت عجیب، پافشاری دردهاست

دردهای آشنا

دردهای خانگی، دردهای کهنه لجوج

درد، حرف نیست

درد نام دیگر من است

من چگونه خویش را صدا کنم؟

 قسمتی از شعر" درد واره ها"، زنده یاد قیصر امین پور

 

+ نوشته شده در  جمعه 5 تیر1388ساعت 3 بعد از ظهر  توسط ف ج | 

 

خنده هایت را دوست دارم

وصدای قلبت را

که بی ریا میگوید:

زندگی جاریست

زندگی جاریست

تمام هفت روز هفته ام مال تو

شنبه ابری ام

یکشنبه برفی ام

دوشنبه آفتابی ام

سه شنبه طوفانی ام

چهارشنبه بارانی ام

وپنجشنبه مه آلودم

وحتی جمعه گریز پایم

اما روز هشتم را به من ببخش 

ترا میخوانم

و میدانم که صدایم را نخواهی شنید

آخر من همیشه نخودی بوده ام حتی زمانی که

تکه های عشق را قسمت میکردند.

من یک زنم نه یک تکه شیرینی

ونه فضایی آکنده از عطر

وبستری سرشار از رنگ وعشوه

به من فرصت بده تا ببینم

بخوانم

بشنوم

حس کنم

قد بکشم وجوانه بزنم

شاعر: ؟

+ نوشته شده در  سه شنبه 12 خرداد1388ساعت 10 بعد از ظهر  توسط ف ج | 

 

 به آرامی

به آرامی آغاز به مردن مي‌كنی
اگر سفر نكنی،
اگر كتابی نخوانی،
اگر به اصوات زندگی گوش ندهی،
اگر از خودت قدردانی نكنی

 به آرامی آغاز به مردن مي‌كنی
زماني كه خودباوري را در خودت بكشی،
وقتي نگذاري ديگران به تو كمك كنند.

 به آرامي آغاز به مردن مي‌كنی
اگر برده‏ی عادات خود شوی،
اگر هميشه از يك راه تكراری بروی …
اگر روزمرّگی را تغيير ندهی
اگر رنگ‏های متفاوت به تن نكنی،
يا اگر با افراد ناشناس صحبت نكنی.

به آرامی آغاز به مردن مي‏كنی
اگر از شور و حرارت،
از احساسات سركش،
و از چيزهايی كه چشمانت را به درخشش وامی‌دارند،
و ضربان قلبت را تندتر مي‌كنند،
دوری كنی . .. .،

به آرامی آغاز به مردن مي‌كنی
اگر هنگامی كه با شغلت،‌ يا عشقت شاد نيستی، آن را عوض نكنی،
اگر برای مطمئن در نامطمئن خطر نكنی،
اگر ورای روياها نروی،
اگر به خودت اجازه ندهی
كه حداقل يك بار در تمام زندگي‏ات
ورای مصلحت‌انديشی بروی . . .
-
امروز زندگی را آغاز كن!
امروز مخاطره كن!
امروز كاری كن!
نگذار به آرامی بميری!

  شعری از پابلو نرودا

ترجمه از زنده یاد احمد شاملو

+ نوشته شده در  جمعه 28 فروردین1388ساعت 1 بعد از ظهر  توسط ف ج | 

 

بازی در صحنه               

در حضور دیگران می گویم تو محبوب من نیستی

و در ژرفای وجودم می دانم چه دروغی گفته ام

می گویم میان ما چیزی نیست

تنها برای اینکه از درد سر، دور باشم

شایعات عشق را با شیرینی تکذیب می کنم

احمقانه اعلام بی گناهی می کنم

نیازم را می کشم، بدل به کاهنی می شوم

از بهشت چشمانت می گریزم

نقش دلقکی را بازی می کنم

و در این بازی شکست می خورم و باز می گردم

زیرا که شب نمی تواند حتی اگر بخواهد

ستارگانش را پنهان کند

و دریا نمی تواند حتی اگر بخواهد کشتی هایش را!

                                                                                               شاعر: نزار قبانی   

*****************************************************************

انصافن این شعری که جناب دن کیشوت از نزار قبانی در کامنتشون نوشتن از انتخاب من دلنشین تره ! :

از میان برگهای دفترم بیرون بیا!
از ملافه ی ( ملحفه ) بسترم
از فنجان قهوه ام
از قاشق شکر
از دکمه ی پیراهنم
از دستمال ابریشم
از مسواکم
از کف خمیر ریش روی صورتم
ازتمامی چیزهای کوچک بیرون بیا
تا بتوانم کار کنم.............

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه 25 دی1387ساعت 1 بعد از ظهر  توسط ف ج | 

 

دستور زبان عشق

 دست عشق از دامن دل دور باد !

می توان آیا به دل دستور داد ؟

 می توان آیا به دریا حکم کرد

که دلت را یادی از ساحل مباد ؟

 موج را آیا توان فرمود : ایست !

باد را فرمود : باید ایستاد ؟

 آنکه دستور زبان عشق را

بی گزاره در نهاد ما نهاد

خوب می دانست تیغ تیز را

در کف مستی نمی بایست داد !

                                                         زنده یاد قیصر امین پور

   

+ نوشته شده در  دوشنبه 13 آبان1387ساعت 6 قبل از ظهر  توسط ف ج | 

 

فقط فرض کن!

فرض کن پاک کنی برداشتم
و نام تو را
از سر نویس تمام نامه ها
و از تارک تمام ترانه ها پاک کردم!
فرض کن با قلمم جناق شکستم!
به پرسش و پروانه پشت کردم
و چشمهایم را به روی رویش رؤیا و روشنی بستم!
فرض کن دیگر آوازی از آسمان بی ستاره نخواندم،
حجره ی حنجره ام از تکلم ترانه تهی شد
و دیگر شبگرد کوچه ی شما،
صدای آواز های مرا نشنید!
بگو آنوقت،
با عطر آشنای این همه آرزو چه کنم؟
با بی قراری ابرهای بارانی...
باور کن به دیدارِ آینه هم که می روم،
خیال تو از انتهای سیاهی چشمهایم سوسو می زند!
موضوع دوری دستها و دیدارها نیست!
همنشین نفسهای من شده ای! 

                                                                                                

                     یغما گلرویی                            

+ نوشته شده در  پنجشنبه 25 مهر1387ساعت 7 قبل از ظهر  توسط ف ج | 

 

برای مردی که از دریا می هراسد !

سفر با تو را لغو کرده ام
زیرا خیزاب های دریا
و دردسر عشق، خسته ات می کند
پوست شادابت همانند مخملی ابریشمی است
که شوری دریا
و دندان کوسه ها را تحمل نمی کند

بلیت سفر را پاره کردم
و تو را از دگرگوني آب و هوا
بوی کشتی ها
و جنون فاصله ها،
معاف مي‌كنم

بوسه هایم حساسیتت را بر می انگیزد
و خواب بر عرشه ی کشتی ها
پیراهن آهاردار
و موهایت را
آشفته می کند

کوچولوی من
در خشکی بمان
حافظه ات به حافظه ی سنگ می ماند
که تحمل کوچ های بزرگ را ندارد
پس همانند شهروندی در مملکت درختان بمان
جایی که گردش،
تغییر نشانی
و کودتا علیه تاریخ ممنوع است

ای فرمانروایی
که پای بر پای می نهی
و پیروزی های قدیم بر زنان را نشخوار می کنی
تو را از تعارف و مکاتبه
و گردش با هم در خیابان های شهر
معاف کرده ام
زیرا که سرما به تو آسیب می رساند
و گردش با من در پارک های عمومی آزارت می دهد
و ورود با من به کافه های بسته،
ناراحتت می کند

نمی خواهم تو را گرفتار بازی کنم
و نمی خواهم تو را، علیرغم میلت
عاشق و شهید ِعشق کنم
نمی خواهم یک انگشت
یک مو،
یا یک جواهر
از جواهرات تاج و تختت را از دست دهی

تو، مرد محترم و استواری هستی
و من، زنی هرج و مرج طلب
تو، در روابط عمومی ات ستاره هستی
و من، کولی ای
که قانون شهرها
و هنر روابط عمومی را نمی داند

 شاعر: سعاد الصباح

 

+ نوشته شده در  شنبه 22 تیر1387ساعت 8 بعد از ظهر  توسط ف ج | 

 

سلام

من هنوز زنده‌م و نفس مي‌كشم!! همين دورو ورا !! فقط دارم تمرين مي‌كنم كمتر بيام طرف اين رايانه ( پارسي را پاس داشتيم همي! ) تا اين مغز مفلوك اندکی استراحت کند!

خواستم بدين وسيله جمعي را از نگراني رهانيده باشم ( تمرين اعتماد به نفس!!!).

 

 باقي بقا‌يتان، و بر مي‌گردم!

 

-  اين عاشقانه‌ها رو علي‌الحساب بخونيد تا بعد .......

 

 

 

از تو كه حرف مي‌زنم

همه فعل‌هايم ماضي‌اند

حتي ماضي خيلي خيلي بعيد

كمي نزديك‌تر بنشين دلم براي يك حال ساده تنگ شده است

 

 

وبلاگ: كافه ناصري

 

 

 

آخر گذشت آن زمان كهنه‌ي ديدار

رفت آن ثانيه‌هاي پرهياهو

شكست آن لحظه‌هاي پر از التهاب

و تو، چه ساده گذشتي از اين‌همه احساس

 

وبلاگ: پوست شب

 

 

 

 

خطي كشيد روي تمام سؤالها
تعريف ها، معادله ها، احتمالها
خطي كشيد روي تساوي عقل و عشق،
خطي دگر به قاعده ها و مثالها
از خود كشيد دست و به خود نيز خط كشيد؛
خطي به روي دفتر خط ها و خالها
خطي دگر كشيد به قانون خويشتن
قانون لحظه ها و زمانها و سالها
خط ها به هم رسيده و يك جمله ساختند:
با «عشق» ممكن است تمام محالها !!!!!!!!

 

شاعر:ابوالفضل نظري

 

وبلاگ: حجم سبز

 

 

 

 

+ نوشته شده در  دوشنبه 13 خرداد1387ساعت 12 بعد از ظهر  توسط ف ج | 

 

«... مرا نهراسان

كه من بارها و هزاران بار

بي‌شاهد و شناسنامه

از شادي‌هاي كوچكم جدا شده‌ام

كه بارها و بارها بي‌نام و نشان

اسناد تنهايي خويش را امضا كرده‌ام

بي‌جوهر و مركبي

من چيزي براي هراس ندارم

وقتي رد پاهاي تو تا اتاق اضطراب من امتداد مي‌يابد

كسي كه از دلاشوبه‌ي ظلمت مي‌هراساني

گيس‌بريده‌اي است كه سهمش از عبور فصل‌ها

تنها هاشورهاي درهم و سياه است

زني كه ديروز در گوش چكاوك گفت:

من عاشقم.»

 

بخشی از شعر صبا واصفي – مجله زنان – مرداد 1386

+ نوشته شده در  سه شنبه 10 اردیبهشت1387ساعت 2 بعد از ظهر  توسط ف ج | 
 

هميشه بهار

 

آفتاب فهميدن

از افق دور و مبهمي در روح طلوع مي‌كند

و قطره‌ها كم كم، جويبار

و جويبارها اندك اندك، نهر

و نهرها رفته رفته، دريا مي‌شوند

و آدمي را از درون غرق مي‌كنند

آفتاب آگاهي، گرماي روشن آشنايي

همچون حلول آرام و مستمر "فردا" در جان"امشب"

و همچون ورود پنهاني و پيوسته بوي بهار

كه در دماغ اسفند ماه مي‌پيچد

در سرزمين روح مي راند و پيش مي‌رود

اين تغيير فصل آغاز دارد اما بي‌پايان است

در اين دنيا آفتاب همواره در سر زدن است

بهار، همواره در رسيدن

و دل مدام در فهميدن!

 

دكتر شريعتي: مجموعه دست نوشته‌هاي پراكنده

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه 14 فروردین1387ساعت 10 قبل از ظهر  توسط ف ج | 

نمونه‌اي ديگر از اموال سرقتي!

 

بيهوده!

تو نیستی
این باران بیهوده می بارد
ما خیس نخواهیم شد ...

بیهوده این رودخانه بزرگ
موج برمی دارد و می درخشد
ما بر ساحل آن نخواهیم نشست ...

جاده ها که امتداد می یابند
بیهوده خود را خسته می کنند
ما با هم در آن ها راه نخواهیم رفت ...

دلتنگی ها، غریبی ها هم بیهوده است
ما از هم خیلی فاصله داریم
نخواهیم گریست ...

بیهوده تو را دوست دارم ...
بیهوده زندگی می کنم
این زندگی را قسمت نخواهیم کرد...



 

 

شاعر:عزیز نسین ، وبلاگ: از زندگي

 

براي گذشتن ،
براي پر كردن اين فاصله ها ؛
خيلي كم شدم ، خيلي
شايد هم كم بودم ... نمي دونم !
درست يه جايي كه انتظارش رو نداري همه چي خراب مي شه ،
تموم شدم ، تموم ....
درست وقتي داره خوابت عميق مي شه، تو خواب از يه دره پرت مي شي پايين ...
و تا خود صبح تمام سلولهاي تنت مي لرزه، از ترس، نه ترس از مرگ، ترس از يه چيزي شبيه ...
شبيه هموني كه اتفاق افتاد !
انگار يكي از پشت هلت بده، تو راهي جز پرت شدن نداري !
ناگزيري و پرت مي شي ...
شبيه هموني كه اتفاق افتاد ...
تموم شدم ،
ت
م
و
م

 

وب لاگ: ري را

 

 

فاصله

 

 

چه بي‌تابانه مي‌خواهمت اي دوري‌ات آزمون تلخ زنده به گوري

 

چه بي تابانه تو را طلب مي‌كنم !

 

بر پشت سمندي

 

گويي نوزين كه قرارش نيست!

 

و فاصله تجربه‌اي بيهوده است!

 

بيهوده

 

شاعر: احمد شاملو، وب لاگ : چركنويس

 

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه 18 بهمن1386ساعت 9 قبل از ظهر  توسط ف ج | 
 پاتک !!

یک پاتک اساسی زدم به وب لاگهای دیگر و این "عاشقانه ها" را سرقت کردم! 

 

پرهیزکاری های صوفیانه

 

در اين هستي غم انگيز

وقتي حتي روشن كردن يك چراغ ساده ي « دوستت دارم»

كام زندگي را تلخ مي كند

وقتي شنيدن دقيقه اي صداي بهشتي ات

زندگي را

             تا مرزهاي دوزخ

مي لغزاند

ديگر – نازنين من –

چه جاي اندوه

چه جاي اگر...

چه جاي كاش...

و من

         – اين حرف آخر نيست –

به ارتفاع ابديت دوستت دارم

حتي اگر به رسم پرهيزکاري هاي صوفيانه

از لذت  گفتنش امتناع كنم.

 

                                                         سایت مصطفی مستور

 

عین شین قاف


حرف كه مي‌زني

 من از هراس طوفان

زل مي‌زنم به ميز

به زيرسيگاري

به خودكار

تا باد مرا نبرد به آسمان.

 

لبخند كه مي‌زني

من
 ـ عين هالوها ـ

زل مي‌زنم به دست‌هات

به ساعت مچي ‌ات

به آستين پيراهن ا‌ت

تا فرو نروم در زمين.

 

ديشب مادرم گفت تو از ديروز فرورفته‌اي

در كلمه‌اي انگار

در عین

در شين

درقاف

در نقطه‌ها.

 

                                                                                                               مصطفی مستور    

نه این طبيعي نيست!

 

مي‌پذيرم كه نباشي

مي‌پذيرم كه در سكوت

به همه جاي جهان زل بزنم

جز به قهوه تلخ ته فنجانت

 

مي‌پذيرم دستم در دستانت نباشد

مي‌پذيرم كه دستم در دسترس تو نباشد

مي‌پذيرم دستت در دسترس كسي

 

مي‌پذيرم سكوت زل زده جهان را

وقتي من در سكوت به هياهوي جهان زل زده‌ام

 

اما به من نگو طبيعي است

كه چشمانت!

دستانت!

 

در حوالي بوسه‌هاي من نباشد

به من نگو اينها طبيعي است

من هزار و چند صد سال است كه به تو ايمان آورده‌ام

بگو خدا هم گاهی شوخی می کند

وبلاگ کافه ناصری

 

+ نوشته شده در  سه شنبه 4 دی1386ساعت 9 قبل از ظهر  توسط ف ج | 
شعر دیگری از خواهرم آذر :

خاك اين بستر گرم مرا در آغوش خواهد كشيد

و ذرات خاك بوسه بر چشم هايم خواهد زد

و جسمم همچون باد محو خواهد شد

و صدايم ناپيدا خواهد گشت

ديگر اثري از من نخواهد ماند

اما كلماتم حفظ خواهد شد

چشم ها حروف را خواهند ديد

و صداها شعرها را خواهند خواند 

و نامم در ماه ها جاودانه خواهد ماند .

15/8/1385

 

+ نوشته شده در  یکشنبه 7 مرداد1386ساعت 8 قبل از ظهر  توسط ف ج | 
 
صفحه نخست
پست الکترونیک
آرشیو
درباره وبلاگ
مهم این نیست من که هستم؛
مهم این است که در این جا فرصت حضور یافته ام
و مهم تر این که تو از میان این همه انبوهی و کثرت، مرا و اندیشه هایم را پیدا کرده ای!



پیوندهای روزانه
یوکابد
زبان و ترجمه
آشپز باشي (فیلتر شده)
كوير
بادصبا
يك ليوان چاي داغ
آینه
خواب زمستانی
یادداشت های یک دختر ترشیده
از زندگی
سایه نوشت(فیلتر شده)
سلطان بانو
دن کیشوت
مثل تو
آوای زن
عباس معروفی
2 چکاوک
كافه ناصري(فیلتر شده)
آرشیو پیوندهای روزانه
نوشته های پیشین
آذر 1388
آبان 1388
مهر 1388
شهریور 1388
مرداد 1388
تیر 1388
خرداد 1388
اردیبهشت 1388
فروردین 1388
اسفند 1387
بهمن 1387
دی 1387
آذر 1387
آبان 1387
مهر 1387
شهریور 1387
مرداد 1387
تیر 1387
خرداد 1387
اردیبهشت 1387
فروردین 1387
اسفند 1386
بهمن 1386
دی 1386
آذر 1386
آبان 1386
مهر 1386
شهریور 1386
مرداد 1386
تیر 1386
خرداد 1386
آرشیو موضوعی
خوش آمد گویی
ادامه تحصیل دختران
آقای ده نمکی
در باب...
فیلم چهارشنبه سوری
شعر: سهم من
رفع ابهام
شریعتی: فاطمه فاطمه است
کارگردانهای مرد
زویا پیرزاد
تابلو صعود
همسر دوم
ازدواج موقت
سال بلوا
واگویه:در باب روشنفکری
یک گزارش جالب
تنها می شوی
فرد و زندگی
زن از دیدگاه ویل دورانت
تصویر
شانس آدم حسابی شدن دختران
گپی دوستانه
اگر بتهوون در ایران بود
اینجا همه چیز خوب است
اركستر چوبها
تو را خواهم یافت
سنتی
یانگوم
واگویه
ما صاحب نداریم
شوخی با همه چیز
کتابخانه تکانی
عطر پاییز
شعر
بهانه زندگی
اینطور شد که....
جمع اضداد
WIDE EYE SHUT
نجوا
گپی دوستانه
شعر
فیل سوفانه!
میرزا غررو!
آدمها درختها
معتاد مدرن!
پروانه بودن یا لاک پشت بودن..
نگاه کردن آقایان به خانمها!
هنجارهای ساختگی
دورتر دیرتر
پاییز خرمالو و دیگر هیچ!
عبرتم نشد
B R T
جسارتا کمی تا قسمتی عارفانه!
م . م
که عشق آسان نمود اول...
تمرین جمله سازی
میشه خدا رو حس کرد...
تصویر ( شب یلدا)
پاتک
خانواده سنتی خانواده مدرن
بوتو و بوتوها
آدمها و کتابها
جریان سیال ذهن یک خانه دار!
ّپراکنده های قطبی
کلمات
نیایش
نیچه
کودک درون
پا تو کفش زبان شناس ها!
ماجراهای من و پسرم 1
یه پست کاملا نا مرتب
اشتباه
اموال سرقتی
مجله زنان
آدمهای معمولی آدمهای خاص
آدمهای معمولی آدمهای خاص 2
یه ذره تارخ مصرف گذشته!
سنتوری
واگویه: ایکاش
همیشه پای یک زن در میان است!
خونه تکونی
هشتم مارس
دنباله خونه تکونی
سالی که گذشت...
بهار
تولد
عکس(سفر به جنوب)
همیشه بهار
تمرین بلافصل تمرگیدن!
ماجراهای من و پسرم2
نگاهی زنانه به فمینیسم
الافاضات....
آدم ها و احساس ها!
ژاله اصفهانی
یه پست بدآموز
پستی که مدتها بود.....
مرا نهراسان(شعر)
میان ماندن و رفتن!
آرزو
زندگی گله ای...
در جستجوی یار .....
monologue
ماجراهای من و پسرم (3)
جشنواره کن
زن همیشه خاص
بالاتر از سیاهی
فلات یادگیری
سالگرد وبلاگ
عاشقانه ها
Run, Forrest, Run
شاهكار خلقت
شريعتي
مرباي توت فرنگي، فمينيسم!
تابستان جان.....
با پیشوند و پسوند یا....
حدیث آرزومندی
تو همانی که ....
سوتی های صدا و سیمایی
اندک اندک...
برای مردی که ....
ماجراهای من و پسرم (4)
هر آدمی....
مناجات داغ !
از اینجا و آنجا
چرا شکیبایی....؟
قیاس مع الفارق
واگویه (سفر)
لایحه حمایت از خانواده
فرزندان جنگ
پراکنده ها
تو مایه های....
از تخم مرغ تا تحریم!
زخم
بازیچه
لایحه
گلدونام
ماجراهای من و پسرم (5)
شاید مفید
خلوت
بفرمایید کمی پول
مشق شب
عطر پاییز
پراکنده ها
پست بی مناسبت
روز جهانی کودک
روز جهانی پست
جریان سیال زندگی
شعر (فقط فرض کن)
یک پست طلسم شده
مونولوگ(2)
واگویه
شعر (دستور زبان عشق)
ایکاش خاتمی نیاید...
ماجراهای من و پسرم (6)
عقده پاییزی
بشتابید !
ثبت لحظات
جای نا امن !
از اینجا و آنجا
واگویه
سکوت
زنده باد تساوی
نذر !
جوک
جامعه شناسانه !
بدون شرح (تصویر)
انشا
کاسه های داغ تر از آش
بازی در صحنه (شعر)
دیوار شیشه ای
ماجراهای من و پسرم(7)
تجارت پیشگی
واگویه
بازی
خاتمی
فراموشی
اسفندگان/ valentine
مرگ پایان کبوتر نیست!
بی موقع
هشتم مارس
یک درب و داغون تمام عیار!
بهار
تولد
شریعتی
معمولیت!
فرد خلاق کیست؟
ماجراهای من و پسرم(8)
سفر قشم...
سفر 2
شعر (به آرامی)
عذاب وجدان
واگویه
گفتگو با خدا
تو مایه های غر
عجب!
اموال سرقتی
جان آدم ها
زنان سران عرب
مونولوگ
ابزار
شعر
indifference
کدام روز زن؟!
شب پرحادثه
نافرجامی
دردواره ها (شعر)
این روزها
ماجراهای من و پسرم (9)
مایکل جکسون
هزارنکته...
درباره الی...
درد جاودانگی(کتاب)
خلاصی !
وقتی خواسته ها تحقق نمی یابد
جناب حافظ !
فصل گیلاس
نیمه شعبان (عکس)
پیوندها
***زنان ايران
سخنان نغز
نامه اي به خدا
مسعود بهنود
عماد افروغ
مسعود ده نمكي
***بانوي آبي
شريعتي
سايت سينمايي فكسون
مهاجراني عطاءالله
مداد سياه
شجريان
***وارش فعال حقوق زنان
عبدالكريم سروش
حسين پاك دل
ترجمه
حاج محمدي
***چرك نويس
نظري
ديباچه
پينكفلويديش
***مصطفي مستور
***روزنامه نگاري
درباره ترجمه حيدريان
وازنا ( مجله الكترونيكي شعر)
عكاسي
***روزنامه اعتماد ملي
صادق زيبا كلام
منيرو رواني پور
***ميرا
قالب سايكو
***نيك نوشت
***ايبنا خبرگزاري كتاب ايران
***نازي
***هنوز
ترنم باران
قفس بي مرز
***شهروند امروز
فرزان سجودي
آفتابگردون
شركت گردشگري كلوت
*** مديريت بلاگفا ( عليرضا شيرازي)
**شايستگي
*** فوتوبلاگ نصيري
***ترجمه
مونتاژ
****معنويت (فلسفه)
***فرهنگ و هنر
*** آذر
***نازلي
فرح اصولي
كانون ادبيات
***گيتي
* ميدان
راديو زمانه
***ابراهيم مختاري
***** Guardian
پارس چنوبی
*** شبنم طلوعی
***نارنج
***چراغ
میدان
مدرسه فمینیستی
ماریان
my pictorial thoughts
***ماجراهاي من و مادر شوهر
***دهه شصت
 

 RSS

POWERED BY
BLOGFA.COM

طراح قالب
دیجیتال کیوان