![]() |
![]() |
|
| مينويسم پس هستم |
|
درد واره ها دردهای من جامه نیستند تا زتن درآورم چامه و چکامه نیستند تا به رشته سخن درآورم دردهای من گرچه مثل دردهای مردم زمانه نیست درد مردم زمانه است مردمی که رنگ پوستینشان رنگ روی آستینشان مردمی که نام هایشان، جلد کهنه شناسنامه هایشان درد می کند من ،ولی تمام استخوان بودنم لحظه های ساده سرودنم درد می کند ......... این سماجت عجیب، پافشاری دردهاست دردهای آشنا دردهای خانگی، دردهای کهنه لجوج درد، حرف نیست درد نام دیگر من است من چگونه خویش را صدا کنم؟ قسمتی از شعر" درد واره ها"، زنده یاد قیصر امین پور
|
|
+ نوشته شده در
جمعه 5 تیر1388ساعت 3 بعد از ظهر توسط ف ج |
|
|
خنده هایت را دوست دارم وصدای قلبت را که بی ریا میگوید: زندگی جاریست زندگی جاریست تمام هفت روز هفته ام مال تو شنبه ابری ام یکشنبه برفی ام دوشنبه آفتابی ام سه شنبه طوفانی ام چهارشنبه بارانی ام وپنجشنبه مه آلودم وحتی جمعه گریز پایم اما روز هشتم را به من ببخش ترا میخوانم و میدانم که صدایم را نخواهی شنید آخر من همیشه نخودی بوده ام حتی زمانی که تکه های عشق را قسمت میکردند. من یک زنم نه یک تکه شیرینی ونه فضایی آکنده از عطر وبستری سرشار از رنگ وعشوه به من فرصت بده تا ببینم بخوانم بشنوم حس کنم قد بکشم وجوانه بزنم شاعر: ؟ |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه 12 خرداد1388ساعت 10 بعد از ظهر توسط ف ج |
|
|
به آرامی به آرامی آغاز به مردن ميكنی به آرامی آغاز به مردن ميكنی به آرامي آغاز به مردن ميكنی به آرامی آغاز به مردن ميكنی به آرامی آغاز به مردن ميكنی شعری از پابلو نرودا ترجمه از زنده یاد احمد شاملو |
|
+ نوشته شده در
جمعه 28 فروردین1388ساعت 1 بعد از ظهر توسط ف ج |
|
|
بازی در صحنه در حضور دیگران می گویم تو محبوب من نیستی و در ژرفای وجودم می دانم چه دروغی گفته ام می گویم میان ما چیزی نیست تنها برای اینکه از درد سر، دور باشم شایعات عشق را با شیرینی تکذیب می کنم احمقانه اعلام بی گناهی می کنم نیازم را می کشم، بدل به کاهنی می شوم از بهشت چشمانت می گریزم نقش دلقکی را بازی می کنم و در این بازی شکست می خورم و باز می گردم زیرا که شب نمی تواند حتی اگر بخواهد ستارگانش را پنهان کند و دریا نمی تواند حتی اگر بخواهد کشتی هایش را! شاعر: نزار قبانی ***************************************************************** انصافن این شعری که جناب دن کیشوت از نزار قبانی در کامنتشون نوشتن از انتخاب من دلنشین تره ! : از میان برگهای دفترم بیرون بیا!
|
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه 25 دی1387ساعت 1 بعد از ظهر توسط ف ج |
|
|
دستور زبان عشق دست عشق از دامن دل دور باد ! می توان آیا به دل دستور داد ؟ می توان آیا به دریا حکم کرد که دلت را یادی از ساحل مباد ؟ موج را آیا توان فرمود : ایست ! باد را فرمود : باید ایستاد ؟ آنکه دستور زبان عشق را بی گزاره در نهاد ما نهاد خوب می دانست تیغ تیز را در کف مستی نمی بایست داد ! زنده یاد قیصر امین پور
|
|
+ نوشته شده در
دوشنبه 13 آبان1387ساعت 6 قبل از ظهر توسط ف ج |
|
|
فقط فرض کن! فرض کن پاک کنی برداشتم
یغما گلرویی |
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه 25 مهر1387ساعت 7 قبل از ظهر توسط ف ج |
|
|
برای مردی که از دریا می هراسد ! |
|
+ نوشته شده در
شنبه 22 تیر1387ساعت 8 بعد از ظهر توسط ف ج |
|
|
سلام من هنوز زندهم و نفس ميكشم!! همين دورو ورا !! فقط دارم تمرين ميكنم كمتر بيام طرف اين رايانه ( پارسي را پاس داشتيم همي! ) تا اين مغز مفلوك اندکی استراحت کند! خواستم بدين وسيله جمعي را از نگراني رهانيده باشم ( تمرين اعتماد به نفس!!!). باقي بقايتان، و بر ميگردم! - اين عاشقانهها رو عليالحساب بخونيد تا بعد .......
از تو كه حرف ميزنم همه فعلهايم ماضياند حتي ماضي خيلي خيلي بعيد كمي نزديكتر بنشين دلم براي يك حال ساده تنگ شده است
وبلاگ: كافه ناصري آخر گذشت آن زمان كهنهي ديدار رفت آن ثانيههاي پرهياهو شكست آن لحظههاي پر از التهاب و تو، چه ساده گذشتي از اينهمه احساس وبلاگ: پوست شب خطي كشيد روي تمام سؤالها شاعر:ابوالفضل نظري
وبلاگ: حجم سبز
|
|
+ نوشته شده در
دوشنبه 13 خرداد1387ساعت 12 بعد از ظهر توسط ف ج |
|
|
«... مرا نهراسان كه من بارها و هزاران بار بيشاهد و شناسنامه از شاديهاي كوچكم جدا شدهام كه بارها و بارها بينام و نشان اسناد تنهايي خويش را امضا كردهام بيجوهر و مركبي من چيزي براي هراس ندارم وقتي رد پاهاي تو تا اتاق اضطراب من امتداد مييابد كسي كه از دلاشوبهي ظلمت ميهراساني گيسبريدهاي است كه سهمش از عبور فصلها تنها هاشورهاي درهم و سياه است زني كه ديروز در گوش چكاوك گفت: من عاشقم.» بخشی از شعر صبا واصفي – مجله زنان – مرداد 1386 |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه 10 اردیبهشت1387ساعت 2 بعد از ظهر توسط ف ج |
|
|
هميشه بهار آفتاب فهميدن از افق دور و مبهمي در روح طلوع ميكند و قطرهها كم كم، جويبار و جويبارها اندك اندك، نهر و نهرها رفته رفته، دريا ميشوند و آدمي را از درون غرق ميكنند آفتاب آگاهي، گرماي روشن آشنايي همچون حلول آرام و مستمر "فردا" در جان"امشب" و همچون ورود پنهاني و پيوسته بوي بهار كه در دماغ اسفند ماه ميپيچد در سرزمين روح مي راند و پيش ميرود اين تغيير فصل آغاز دارد اما بيپايان است در اين دنيا آفتاب همواره در سر زدن است بهار، همواره در رسيدن و دل مدام در فهميدن! دكتر شريعتي: مجموعه دست نوشتههاي پراكنده |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه 14 فروردین1387ساعت 10 قبل از ظهر توسط ف ج |
|
|
نمونهاي ديگر از اموال سرقتي! بيهوده! تو نیستی بیهوده این رودخانه بزرگ جاده ها که امتداد می یابند دلتنگی ها، غریبی ها هم بیهوده است بیهوده تو را دوست دارم ... شاعر:عزیز نسین ، وبلاگ: از زندگي
براي گذشتن ، وب لاگ: ري را فاصله چه بيتابانه ميخواهمت اي دوريات آزمون تلخ زنده به گوري چه بي تابانه تو را طلب ميكنم ! بر پشت سمندي گويي نوزين كه قرارش نيست! و فاصله تجربهاي بيهوده است! بيهوده شاعر: احمد شاملو، وب لاگ : چركنويس
|
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه 18 بهمن1386ساعت 9 قبل از ظهر توسط ف ج |
|
|
پاتک
یک پاتک اساسی زدم به وب لاگهای
پرهیزکاری های صوفیانه در اين هستي غم انگيز وقتي حتي روشن كردن يك چراغ ساده ي « دوستت دارم» كام زندگي را تلخ مي كند وقتي شنيدن دقيقه اي صداي بهشتي ات زندگي را تا مرزهاي دوزخ مي لغزاند ديگر – نازنين من – چه جاي اندوه چه جاي اگر... چه جاي كاش... و من – اين حرف آخر نيست – به ارتفاع ابديت دوستت دارم حتي اگر به رسم پرهيزکاري هاي صوفيانه از لذت گفتنش امتناع كنم. سایت مصطفی مستور
من از هراس طوفان زل ميزنم به ميز به زيرسيگاري به خودكار تا باد مرا نبرد به آسمان. لبخند كه ميزني من زل ميزنم به دستهات به ساعت مچي ات به آستين پيراهن ات تا فرو نروم در زمين. ديشب مادرم گفت تو از ديروز فرورفتهاي در كلمهاي انگار در عین در شين درقاف در نقطهها. مصطفی مستور نه این طبيعي نيست! ميپذيرم كه نباشي ميپذيرم كه در سكوت به همه جاي جهان زل بزنم جز به قهوه تلخ ته فنجانت ميپذيرم دستم در دستانت نباشد ميپذيرم كه دستم در دسترس تو نباشد ميپذيرم دستت در دسترس كسي ميپذيرم سكوت زل زده جهان را وقتي من در سكوت به هياهوي جهان زل زدهام اما به من نگو طبيعي است كه چشمانت! دستانت!
در حوالي بوسههاي من نباشد به من نگو اينها طبيعي است من هزار و چند صد سال است كه به تو ايمان آوردهام بگو خدا هم گاهی شوخی می کند وبلاگ کافه ناصری
|
|
+ نوشته شده در
سه شنبه 4 دی1386ساعت 9 قبل از ظهر توسط ف ج |
|
|
شعر دیگری از خواهرم آذر :
خاك اين بستر گرم مرا در آغوش خواهد كشيد و ذرات خاك بوسه بر چشم هايم خواهد زد و جسمم همچون باد محو خواهد شد و صدايم ناپيدا خواهد گشت ديگر اثري از من نخواهد ماند اما كلماتم حفظ خواهد شد چشم ها حروف را خواهند ديد و صداها شعرها را خواهند خواند و نامم در ماه ها جاودانه خواهد ماند . 15/8/1385
|
|
+ نوشته شده در
یکشنبه 7 مرداد1386ساعت 8 قبل از ظهر توسط ف ج |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو |
| درباره وبلاگ |
|
مهم این نیست من که هستم؛
مهم این است که در این جا فرصت حضور یافته ام و مهم تر این که تو از میان این همه انبوهی و کثرت، مرا و اندیشه هایم را پیدا کرده ای! |
|
RSS
|