![]() |
![]() |
|
| مينويسم پس هستم |
|
این روزها برای کتاب خونها یا به قول اینگیلیسی ها bookworms ( خوره کتاب) فرصت خوبیست تا کتابهای نخونده رو تورقی کنند، منهم به سبک و سیاق همیشه که کتابهای نخونده رو جلوی چشم میذارم ، این بار "گفتگوی های تنهایی "* مرحوم دکتر شریعتی رو دم دست گذاشتم تا بعد از خلاصی از دید و بازدیدها بخونم! تا حالا از 560 صفحه حدودا 200 صفحه شو خوندم و قسمتهایی که خیلی به دلم نشست به تدریج اینجا می نویسم: " زندگی من گرچه همه به اندوه و اندیشه گذشته است، کودکی که خوابی بود و بگذشت و جوانی همه را در دنیایی دیگر گذراندم، دنیای کشمکش ها و جنب و جوش ها و در دو کلمه: کتاب و جهاد و دیگر هیچ. هرگز به شادی و نشاط و آسودگی و لذت خو نکردم و هرگز با آنچه جوانی می گویند آشنا نگشتم و به هر حال هر چه بود گذشت و دریغ که همه بی ثمر گذشت و از آن همه جز طعم شکست در مذاق من بر جای نماند. اما هر چه بود نیرومند بودم و مصمم و آگاه و خردمند و بر همه چیز و همه کس و بر خودم مسلط و چه تسلطی! وسوسه های بسیار و لغزش های هولناک و افکار و عقاید نیرومند و پر جاذبه را همه رد کردم و از هر تنگنا به سلامت جستم، خود را از صدها پرتگاه و دره و دشت و هفت خوان ها ی پیاپی یک زندگی پر آشوب به در کشیدم و در راه هر که را که می رسید به دنبال خود می کشیدم و به هر کجا که می خواستم می کشاندم، چنانکه گویی هر دلی را که می خواستم می توانستم چنان کنم که دوستم بدارد و هر مغزی را که اراده می کردم می توانستم چنان در آن رسوخ کنم که همراه من گردد و افکارم را به سادگی در آن جای دهم، برای صید آدمها صدها کمند داشتم، دین، علم، شعر، سیاست، اخلاق، دوستی، تدبیر، قلم، سخن، منطق، احساس، عقیده، عقل، هوش، روان شناسی، مردم شناسی و رنگ ها و چهره ها و راه ها و شیوه ها، در این میان آنچه در روح من تغییر ناپذیر بود و در همه حال استوار، قدرت بود. در زیر انبوه شکست ها و ناکامی ها خود را قطب مردم و مرجع همه احساس می کردم، بیایند، بپرسند، جواب بدهم، هر کس در هر جای زندگی گیر کرده است کمکش کنم، راهش بیندازم، هر کس هر جا افتاده بلندش کنم، هر کس هر جا گم شده پیدایش کنم، نیرویش ببخشم. طوفان حوادث که ناگهان بر می خاست و به سوی من هجوم می آورد، من با لبخند آرام و تحقیر کننده ای خودم را کمی بالاتر می بردم، و طوفان را می دیدم که از زیر پایم می گذرد و من در ورای آن تنها تماشاگر آسوده آن هستم." ص 160و 61 پ.ن گفتگوی های تنهایی، چاپ هفتم، تابستان 79، نشر آگاه |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه 4 فروردین1388ساعت 10 قبل از ظهر توسط ف ج |
|
|
پيش نوشت! 29 خرداد سالگرد درگذشت دكتر شريعتي است، بزرگ مردي كه سهم عمدهاي در شكلگيري شخصيت من داشت . روحش شاد!
( از كتاب هبوط ) روحهاي اندك و بيسرمايه در بي دردي به ابتذال ميكشند، عشقهاي مزاجي در وصال ميميرند، در پيري ميپژمرند، اما روحهاي بزرگ و سرمايهدار كه گنجينههاي بي شمار در خود پنهان دارند، روحهاي نيرومند و توانا كه خلاقاند و هنرمند، روحهايي كه امانتدار خدايند و همانند خدا، و مسجود ملائك، اينان در وصال و در كام به ركود نميافتند، نميپوسند، عفونت نميگيرند؛ احساسهايي كه همچون طلايند، از آرامش و ماندن زنگ نميزنند، روحهاي مسي، آهني، حلبي، گوشتي و مردابي چنيناند! دو روح ثروتمند و هنرمند ميتوانند براي هميشه هم را استخراج كنند، هم را بسازند و اين خود زندگي كردن است. هر روز شقي تازه در عمق ناپيداي اسرار آميز ديگري، هرروز خلقي تازه و اينچنين هر روز تجربهاي تازه در کار يكديگر، هر روز آفرينشي تازه و هر روز سر منزلي تازهتر در سفر به اندرون يكديگر وه! چه زندگي سرشاري، چه زمان پر ثمري، همه كشف و همه خلق و همه آزمايش و همه آموزش و همه شناخت و همه آشنايي و هر روز خوشبختي پايدارتر...... چه شگفت انگيز است روح آدمي در آن هنگام كه از ابتذال روزمرگي فراتر ميرود و در اوج ميپرد؛ آنجا كه آدمها و كوچهها و ادارهها و خانهها را نميبيند، رنگها عوض ميشوند و جريان بادها و سيماي افق و آسمان، حتي خورشيد، حتي ابرها گسترده است و زمين را كتمان ميكنند و هيچ چيز نيست، آب است و آسمان و ديگر هيچ! 2. چه بيچارگي است زيستن در اينجا كه ما زادهايم، شهر!؟ اين توده متراكم نفسها و رنگها و بزكها و احوالپرسيها و خندهها و خوشيهاي متعفن! بيچاره آنهايي كه اين چيزها سيرشان نميكند، چيزهاي ديگري ميخواهند از آب لوله عطششان فرو نمينشيند، از خوراك آشپزخانه جوعشان سير نميگردد! مهماني، جلسه، ديد و بازديد، پست و مقام، عشق، بزك، رقص و آواز و خانه و بچه و ناز و اداها در امور مربوط به سعادت خانوادگي! _اگر اينها را نميخواهي پس چه مرگته!؟ دنبال چه ميگردي؟! _نميدانم ، اما ميدانم كه اينها ما را بس نيست، نميگويم اصلن به كارمان نميآيد ، اما كفايت نميكند و درد از همينجا آغاز ميشود؛ درد بي درمان و غمهاي ناپيدايي كه از عمق روح ميجوشد و اضطرابها كه درون را به تلاطمهاي وحشي و طاقتفرسا مبتلا ميكند و طوفاني كه در اندرون بر پا ميشود و افق زندگي و جهان را در پيش چشمان تيره ميكند و پريشاني و بدبختي آغاز ميشود و هرگز به سامان نميرسد. نيازهاي بلند همواره مارا بيتاب ميدارند و آنچه هست پست است، عشقهاي مقدس در جان ما شعله ميكشند، آنچه هست خوب نيست، منزه نيست جاويد نيست، عظمت ندارد، هر چه هست براي مصلحتي است، هر كه هست به خاطر منفعتي است. هيچ چيز به خودش نميارزد، هيچ كس به خودي خود چيزي نيست. همه چيز را و همه كس را براي سودي و فايدهاي گذاشتهاند. و من زندگي ميكنم، كارها برسرم ميريزند و سرگرم ميشوم و روزها را به شب ميرسانم و شبها را به روز روزمرگي ميكنم و هفتهمرگي و ماهمرگي و جوانمرگي و قصدم اينكه اينچنين عمرمرگي كنم! يكي از آن كارها كه من خود را در آغوش آن ميافكنم و سرم را در سينه آن ميفشارم تا فراموش كنم، " كتاب " است و چه فراموشخانه خوبي! و دنيا و آدمها را چندين هزار برابر ميبينم و هر روز دنيا گستردهتر و آدمها بيشتر ميشوند! آري من اينچنين از "مرگي"ها فرار ميكنم!
-----------------------------------------------------------------------------------
باد صباي عزيز تو كامنتشون به "مليگرا" نبودن دكتر شريعتي و نقدهاي وارد بر آثار ايشون اشاره كرده بودن كه لازم ميدونم توضيحاتي رو بدم برداشت شخصي من از مليگرايي همون ناسيوناليسم و نوع افراطي اون يعني "شووينيسم" هست كه مسلمن دكتر شريعتي در جايگاه يك متفكر ميبايد ديدي جهان شمول ميداشت! مخصوصن اينكه سالها در كشور فرانسه زندگي كرده بود و با مبارزان الجزايري همكاري نزديك داشت. البته من جايي تو آثارشون نخوندم كه خودشون اظهار كرده باشن "مليگرا" نيستن يا تعريفي از مليگرايي ارائه داده باشن. مشخصهاي كه دكتر شريعتي را از ديگر متفكران هم عصر خودش متمايز ميكنه سهيم كردن ديگران (خوانندگان آثارش) در درونيات ذهنيش هست هيچ كدام از متفكران و روشنفكراني كه حداقل من آثارشون رو مطالعه كردم به اندازه شريعتي روح و احساس خودشون رو نمايان نكردن !! شايد دليلش دوستي نزديكش با سارتر و دوبوآر زمان اقامتش در فرانسه بوده. نمونهش "باغ آبسرواتوآر" تو كتاب هبوط هست كه خواننده رو با يك تجربه واقعي عاشقانه همراه ميكنه و در آخر فلسفه عشق و روزمرگي رو در قالبي كه اصلن متوجه نميشويم يادآور ميشود در مورد تقد آثارشون تا حد زيادي اونهارو خوندم و دنبال كردم (زمان دانشجويي) همونطور كه ميدونيد شريعتي يك روشنفكر ديني و معتقد به برداشتهاي مترقي از اسلام بود و همين باعث شده بود از طرف خيلي از روشنفكران لائيك و سكولار مورد حمله و انتقادهاي تند قرار بگيره مخصوصن تو دورهاي كه به ارائه آرا و عقايدش پرداخت. دليل جذابيت آراء شريعتي براي من در درجه اول آموزهها و گرايشات ديني اونها و در درجه دوم جوابهاي قانع كنندهايه كه تقريبن به همه سوالات و ابهامهاي من داده ! گرچه الان نگره های مدرنیستی دارن با دیدی بازتر آثارش رو نقد میکنن که خب تا حد زیادی قابل قبوله.
|
|
+ نوشته شده در
یکشنبه 26 خرداد1387ساعت 11 قبل از ظهر توسط ف ج |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو |
| درباره وبلاگ |
|
مهم این نیست من که هستم؛
مهم این است که در این جا فرصت حضور یافته ام و مهم تر این که تو از میان این همه انبوهی و کثرت، مرا و اندیشه هایم را پیدا کرده ای! |
|
RSS
|