<?xml version="1.0" encoding="utf-8" ?>
<rss version="2.0" xmlns:dc="http://purl.org/dc/elements/1.1/" >
<channel>
<title>دنیای بهتر</title>
<link>http://donyayebehtar.blogfa.com/</link>
<description>مي‌نويسم  پس هستم</description>
<language>fa</language>
<generator>blogfa.com</generator>
<lastBuildDate>Tue, 27 Oct 2009 11:20:18 GMT</lastBuildDate>
<item>
<title></title>
<link>http://donyayebehtar.blogfa.com/post-262.aspx</link>
<description>&lt;P dir=rtl align=justify&gt;&lt;STRONG&gt;&lt;FONT color=#cc0033 size=3&gt;ما براي ايران فرزندان خوبي هستيم...!!&lt;/FONT&gt;&lt;/STRONG&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;براي شركت در سومين كنفرانس بين المللي &lt;STRONG&gt;&quot;Media for Al&lt;/STRONG&gt;l &quot; (كه به فارسي ميشه رسانه براي همه) سفري داشتم به كشور بلژيك، شهر انتورپ (Antwerp ). براي من تجربه نابي بود؛ حضور در يك جمع علمي خارجي كه احساس ارزشمند بودن مي‌كني، جايي كه تلاش آدم‌ها وجه مشتركشونه و آدم ها نه با جغرافياشون كه با توانايي هاي بالقوه و بالفعلشون سنجيده ميشن. &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;از ايران مقاله من و دو تا خانم ديگه براي ارائه پذيرفته شده بود( متاسفانه یکی از ما نتونست بیاد). حضور ما براي شركت كننده هايي كه از اقصي نقاط دنيا (آلمان، كانادا، ژاپن، لهستان، اسپانيا، برزيل، آفريقاي جنوبي، هلند، اسرائيل،چين ...)  اومده بودن خيلي جالب بود؛ مي گفتن شنيديم تو ايران زن‌ها خيلي محدود هستن چطور شما تونستين بيايين؟! و ما هم گفتيم كه اين‌ها همه شايعاتي بيش نيست و مي بينيد كه ما اينجاييم! زنان در ايران در تمامي عرصه‌ها بسيار فعال هستن. يكي از اساتيد( كه اهل دانمارك بود) به شوخي گفت:&quot; در آينده اي نزديك زنان ايران كنترل امور را به دست خواهند گرفت!&quot;  به هر حال تمام تلاش ما اينبود كه از ايران تعريف كنيم !! ( حسابي آبروداري كرديم) در يكي از روزها سر ميز نهار كه باز صحبت از ايران شد از اونها خواستيم كه بيان و از نزديك ايران رو ببينن؛ يكيشون با تعجب گفت مگه خارجي هارو راه ميدن تو ايران!!؟ نكنه به جرم جاسوسي بگيرنمون!؟ من هم گفتم شما اگر به قصد جاسوسي وارد هر كشوري بشين مسلمن دستگير ميشين!  يه خانم استاد اسرائيلي گفت كه حيف اجازه ورود به ايران رو نداره! يه آقاي آلماني هم بود كه گفت از فيلم‌هاي ايراني خيلي خوشش مياد و &quot; رنگ خدا&quot; همچنين &quot; درباره الي&quot; رو خيلي دوست داشت! &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;موقع برگشت تو هواپيما كنار يه زوج ميانسالي نشسته بودم كه مي خواستن با تور برن سوريه و اردن و گفتن كه خيلي دوست دارن بيان ايران ولي به خاطر محدوديت‌ها نمي تونن. خانم گفت كه گرماييه و نمي تونه چادر سرش كنه و الا دوست داره اصفهان و شيراز رو ببينه! فكر مي كرد بايد چادر سرش كنه! كاملن براش توضيح دادم كه مانتو هم مي تونه بپوشه همونطور كه من پوشيده بودم، آقا هم نگران امكانات بود (هتل، حمل و نقل عمومي، دسترسي به اينترنت)؛ گفتم كه تهران و شهرهاي بزرگ ديگه شهرهاي مدرني هستن كه هر چي بخوان هست، خوشحال شدن و گفتن كه در مورد ديدار از ايران بيشتر فكر مي كنن.&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;                                       دانشکده زبانهای خارجه، دانشگاه Artesis&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;                            &lt;IMG alt=&quot;&quot; hspace=0 src=&quot;http://xs344.xs.to/xs344/09442/imga0382602.jpg&quot; align=baseline border=0&gt;   &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;                          پوستر كنفرانس كه توسط شركت تبليغاتي bti طراحي شده بود&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;                                    &lt;IMG style=&quot;WIDTH: 216px; HEIGHT: 269px&quot; height=250 alt=&quot;&quot; hspace=0 src=&quot;http://xs344.xs.to/xs344/09442/imga0378951.jpg&quot; width=200 align=baseline border=0&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;                        دوچرخه‌هاي دانشجوها كه جلوي دانشكده پارك شده بودن&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;                                             &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=center&gt;&lt;IMG alt=&quot;&quot; hspace=0 src=&quot;http://xs744.xs.to/xs744/09442/imga0383274.jpg&quot; align=baseline border=0&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=center&gt; دانشجوهاي محجبه&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;                              &lt;IMG alt=&quot;&quot; hspace=0 src=&quot;http://xs744.xs.to/xs744/09442/imga0380409.jpg&quot; align=baseline border=0&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;خيابونهايي كه براي تردد ماشينها، دوچرخه‌ها و كاميونها خط كشي هاي مخصوصي داشتن و بر خلاف اينكه ماشين اونجا هم به اندازه تهران زياد بود ولي ترافيك روان و خيابونها خلوت بودن. ماشين (خودرو) جزيي از زندگي عادي و روزمره شون بود. &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;                               &lt;IMG alt=&quot;&quot; hspace=0 src=&quot;http://xs344.xs.to/xs344/09442/imga0367234.jpg&quot; align=baseline border=0&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=center&gt; معماري زيبا و نماهاي چشم‌نواز &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=right&gt;&lt;IMG alt=&quot;&quot; hspace=0 src=&quot;http://xs344.xs.to/xs344/09442/imga0379857.jpg&quot; align=baseline border=0&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=right&gt;                                        خزان از نوع بلژيكي !&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=right&gt;&lt;IMG alt=&quot;&quot; hspace=0 src=&quot;http://xs744.xs.to/xs744/09442/imga0381165.jpg&quot; align=baseline border=0&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=center&gt;                                          و صبحانه از نوع بلژيكي!                                                            &lt;/P&gt;
&lt;P align=center&gt;&lt;IMG alt=&quot;&quot; hspace=0 src=&quot;http://xs344.xs.to/xs344/09442/imga0369362.jpg&quot; align=baseline border=0&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=center&gt;علامتی كه تو همه كلاسها و سالنهاي دانشگاه و محل كنفرانس به چشم مي خورد&lt;/P&gt;
&lt;P align=center&gt;&lt;IMG alt=&quot;&quot; hspace=0 src=&quot;http://xs744.xs.to/xs744/09442/imga0391122.jpg&quot; align=baseline border=0&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=center&gt;نمايي از رستوراني كه براي نهار دعوت شده بوديم &lt;/P&gt;
&lt;P align=center&gt;&lt;IMG alt=&quot;&quot; hspace=0 src=&quot;http://xs744.xs.to/xs744/09442/imga0392702.jpg&quot; align=baseline border=0&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=center&gt;و بالاخره كباب كوبيده از نوع بلژيكي، در رستوران &quot;فنجان&quot; متعلق به برادران ديني ترك، ايراني و بنگلادشي! قيمت: 20 يورو!! &lt;/P&gt;
&lt;P align=center&gt;&lt;IMG alt=&quot;&quot; hspace=0 src=&quot;http://xs744.xs.to/xs744/09442/imga0385396.jpg&quot; align=baseline border=0&gt;&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Tue, 27 Oct 2009 11:20:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=donyayebehtar&amp;postid=262</comments>
<dc:creator>donyayebehtar</dc:creator>
<guid>http://donyayebehtar.blogfa.com/post-262.aspx</guid>
</item>
<item>
<title></title>
<link>http://donyayebehtar.blogfa.com/post-261.aspx</link>
<description>&lt;P dir=rtl align=justify&gt;(&lt;B&gt;غر&lt;/B&gt;:بدانيد و آگاه باشيد، اختلالات بلاگفا باعث شد، اين پست با تاخير 24 ساعته به روز شود! فكر مي كنم اگه اين سايت درشو تخته كنه و خيال ما و خودش و راحت كنه سنگين‌تره!!!)&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt; ظاهرن امروز &lt;STRONG&gt;&lt;FONT color=#009933 size=3&gt;روز جهاني كودك&lt;/FONT&gt;&lt;/STRONG&gt; بود. &quot; ظاهرن&quot; ! چون هيچ سالي انقدر تو بوق و كرنا نشده بود و از صبح تا شب صدا و سيما خودشون و به آب و آتيش نزده بودن. روز كودكاني كه تو اين سيستم، آينده چندان روشني در انتظارشون نيست و شايد بد بينانه نباشه اگر بگيم آرزوهاي كوچيكشون در محدوده ذهنشون باقي خواهد موند.&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=center&gt; &lt;FONT color=#006600&gt;**********************&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt; دعاهای زیر از کتاب  سومین جشنواره بین‌المللی &quot;دستهای کوچک دعا&quot; است. این جشنواره سه سال است که در تبریز برگزار می‌شود و دعاهای بچه‌های دنیا را جمع ‌آوری می‌کند و برگزیدگان را به تبریز دعوت و به آنها جایزه می‌دهد. دعاهایی که می‌خوانید از بچه‌های ایران است.  &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt; &lt;FONT color=#000066&gt;* آرزو دارم سر آمپول‌ها نرم باشد! (تاده نظر‌بیگیان / ۵ ساله) &lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;&lt;FONT color=#000066&gt;* خدای مهربانم! من در سال جدید از شما می‌خواهم اگر در شهر ما سیل آمد فوراً من را به ماهی تبدیل کنی! (نسیم حبیبی / ۷ ساله) &lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;&lt;FONT color=#000066&gt;* ای خدای مهربان! پدر من آرایشگاه دارد. من همیشه برای سلامت بودن او دعا می‌کنم. از تو می‌خواهم بازار آرایشگاه او و همه آرایشگاه‌ها را خوب کنی تا بتوانم پول عضویت کانون را از او بگیرم چون وقتی از او پول عضویت کانون را می‌خواهم می‌گوید بازار آرایشگاه خوب نیست! (فرشته جبار نژاد ملکی / 11 ساله) &lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;&lt;FONT color=#000066&gt;*خدای عزیزم! من تا حالا هیچ دعایی نکردم. میتونی لیستت رو نگاه کنی. خدایا ازت میخوام صدای گریه برادر کوچیکم رو کم کنی! (سوسن خاطری / 9 ساله) &lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;&lt;FONT color=#000066&gt;* خدایا! یک جوری کن یک روز پدرم من را به مسجد ببرد. (کیانمهر ره‌گوی / 7 ساله) &lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;&lt;FONT color=#000066&gt;* خدای عزیزم! در سال جدید کمک کن تا مادربزرگم دوباره دندان دربیاورد آخر او دندان مصنوعی دارد! (الناز جهانگیری / 10 ساله) &lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;&lt;FONT color=#000066&gt;* آرزوی من این است که ای کاش مامان و بابام عیدی من را از من نگیرند. آنها هر سال عیدی‌هایی را که من جمع می‌کنم از من می‌گیرند و به بچه‌ آنهایی می‌دهند که به من عیدی می‌دهند! (سحر آذریان / ۹ ساله) &lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;&lt;FONT color=#000066&gt;* بسم الله الرحمن الرحیم. خدایا! از تو می‌خواهم که برادرم به سربازی برود و آن را تمام کند. آخه او سرباز فراری است. مادرم هی غصه می‌خورد و می‌گوید کی کارت پایان خدمت می‌گیری؟ (حسن ترک / 8 ساله) &lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;&lt;FONT color=#000066&gt;* ای خدا! کاش همه مادرها مثل قدیم خودشان نان بپزند من مجبور نباشم در صف نان بایستم! (شاهین روحی / 11 ساله) &lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;&lt;FONT color=#000066&gt;* خدایا! کاری کن وقتی آدم‌ها می‌خوان دروغ بگن دماغشون دراز بشه ! (پویا گلپر / 10 ساله) &lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;&lt;FONT color=#000066&gt;* خدا جون! تو که اینقدر بزرگ هستی چطوری میای خونه ما؟ دعا می‌کنم در سال جدید به این سؤالم جواب بدی! (پیمان زارعی / 10 ساله) &lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;&lt;FONT color=#000066&gt;* خدایا! یک برادر تپل به من بده!! (زهره صبورنژاد / 7 ساله) &lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;&lt;FONT color=#000066&gt;* ای خدا! کاری کن که دزدان کور شوند ممنونم! (صادق بیگ زاده / 11 ساله) &lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;&lt;FONT color=#000066&gt;* خدایا! در این لحظه زیبا و عزیز از تو می‌خواهم که به پدر و مادر همه بچه‌های تالاسمی پول عطا کنی تا همه ما بتوانیم داروی &quot;اکس جید&quot; را بخیریم و از درد و عذاب سوزن در شبها رها شویم و در خواب شبانه‌یمان مانند بچه‌های سالم پروانه بگیریم و از کابوس سوزن رها شویم... (مهسا فرجی / 11 ساله) &lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;&lt;FONT color=#000066&gt;* دلم می‌خواهد حتی اگر شوهر کنم خمیر دندان ژله‌ای بزنم! (روشنک روزبهانی / 8 ساله) &lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;&lt;FONT color=#000066&gt;* خدایا! شفای مریض‌ها را بده هم چنین شفای من را نیز بده تا مثل همه بازی کنم و هیچ‌کس نگران من نباشد و برای قبول شدن دعا 600 عدد صلوات گفتم ان شاء الله خدا حوصله داشته باشد و شفای همه ما را بدهد. الهی آمین. (مهدی اصلانی / 11 ساله) &lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;&lt;FONT color=#000066&gt;* خدایا! دست شما درد نکند ما شما را خیلی دوست داریم! (مینا امیری / 8 ساله) &lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;&lt;FONT color=#000066&gt;* خدایا! تمام بچه‌های کلاسمان زن داداش دارند از تو می‌خواهم مرا زن دادش دار کنی! (زهرا فراهانی / 11 ساله) &lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;&lt;FONT color=#000066&gt;* ای خدای مهربان! من سالهاست آرزو دارم که پدرم یک توپ برایم بخرد اما پدرم بدلیل مشکلات نتوانسته بخرد. مطمئن هستم من امسال به آرزوی خودم می‌رسم. خدایا دعای مرا قبول کن... (رضا رضائی طومار آغاج / 13 ساله) &lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;&lt;FONT color=#000066&gt;* ای خدای مهربان! من رستم دستان را خیلی دوست دارم از تو خواهش می‌کنم کاری کنی که شبی او را در خواب ببینم! (شایان نوری / 9 ساله) &lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;&lt;FONT color=#000066&gt;* خدایا ماهی مرا زنده نگه دار و اگر مرد پیش خودت نگه دار و ایشالله من بتوانم خدا را بوس کنم و معلم‌مان هم مرا بوس کند!! (امیرحسام سلیمی / 6 ساله) &lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;&lt;FONT color=#000066&gt;* خدیا! دعا می‌کنم که در دنیا یک جاروبرقی بزرگ اختراع شود تا دیگر رفتگران خسته نشوند! (فاطمه یارمحمدی / 11 ساله) &lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;&lt;FONT color=#000066&gt;* ای خدا! من بعضی وقت‌ها یادم می‌رود به یاد تو باشم ولی خدایا کاش تو همیشه به یاد من بیوفتی و یادت نرود! (شقایق شوقی / 9 ساله) &lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;&lt;FONT color=#000066&gt;* خدای عزیزم! سلام. من پارسال با دوستم در خونه‌ها را می‌زدیم و فرار می‌کردیم. خدایا منو ببخش و اگه مُردم بخاطر این کار منو به جهنم نبر چون من امسال دیگه این کار رو نمی‌کنم! (دلنیا عبدی‌پور / 10 ساله) &lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;&lt;FONT color=#000066&gt;* آرزو دارم بجای این که من به مدرسه بروم مادر و پدرم به مدرسه بروند. آن وقت آنها هم می‌فهمیدند که مدرسه رفتن چقدر سخت است و این قدر ایراد نمی‌گرفتند! (هدیه مصدری / 12 ساله) &lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;&lt;FONT color=#000066&gt;* خدایا مهدکودک از خانه ما آنقدر دور باشد که هر چه برویم، نرسیم. بعد برگردیم خانه با مامان و کیفم. پاهای من یک دعا دارند آنها کفش پاشنه بلند تلق تلوقی (!) می‌خوان دعا می‌کنند بزرگ شوند که قدشان دراز شود! (باران خوارزمیان / 5 ساله) &lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;&lt;FONT color=#000066&gt;* خدایا! برام یک عروسک بده. خدایا! برای داداشم یک ماشین پلیس بده! (مریم علیزاده / 6 ساله) &lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;&lt;FONT color=#000066&gt;* خدایا! می‌خورم بزرگ نمیشم! کمکم کن تا خیلی خیلی بزرگ شوم! (محمد حسین اوستادی / 7 ساله) &lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;&lt;FONT color=#000066&gt;* خدایا! من دعا می‌کنم که گاو باشم (!) و شیر بدهم تا از شیر، کره، پنیر و ماست برای خوراک مردم بسازم! (سالار یوسفی / 11 ساله) &lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;&lt;FONT color=#000066&gt; * من دعا می‌کنم که خودمان نه، همه مردم جهان در روز قیامت به بهشت بروند. (المیرا بدلی / 11 ساله) &lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;&lt;FONT color=#000066&gt;* خدای قشنگ سلام! خدایا چرا حیوانات درس نمی‌خواننداما ما باید هر روز درس بخوانیم؟ در سال جدید دعا می‌کنم آنها درس بخوانند و ما مثل آنها استراحت کنیم! (نیشتمان وازه / 10 ساله) &lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;&lt;FONT color=#000066&gt;* اگر دل درد گرفتیم نسل دکترهايي که آمپول می‌زنند از بين برود تا هیچ دکتری نتواند به ما آمپول بزند! (عاطفه صفری / 11 ساله) &lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;&lt;FONT color=#000066&gt;* خدای مهربان! من یک جفت کفش می‌خواهم بنفش باشد و موقع راه رفتن تق تق کند مرسی خدایا! (رویا میرزاده / 7 ساله) &lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;&lt;FONT color=#000066&gt;* خدایا! من یک دوستی دارم که پدرش کار نمی‌کند فقط می‌خوابد و همین طور تریاکی است! خدایا کمک کن که از این کار بدش دست بردارد. خدایا ظهور آقا امام زمان را زود عنایت فرما.. (لیلا احسانی فر / 11 ساله) &lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;&lt;FONT color=#000066&gt; در یادداشت دبیر جشنواره در ابتدای کتاب نوشته شده: &lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;&lt;FONT color=#000066&gt;&quot;هزاران نفر برای باریدن باران دعا می‌کنند غافل از آنکه خداوند با کودکی است که چکمه‌هایش سوراخ است.&quot; &lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=center&gt; &lt;FONT color=#009933&gt;************************************&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=center&gt;&lt;B&gt;&lt;FONT color=#990033 size=3&gt;كدام غبار؟&lt;/FONT&gt;&lt;/B&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;كودكي كه تازه ديده باز مي كند&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;يك جوانه است&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;گونه هاي خوش ‌تر از شكوفه‌اش&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;چلچراغ تابناك خانه است&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;خنده‌اش بهارپر ترانه است&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;چون ميان گاهواره ناز مي‌كند&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt; اي نسيم رهگذر، به ما بگو&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;اين جوانه هاي باغ زندگي&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;اين شكوفه‌هاي عشق&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;از سموم وحشي كدام شوره زار&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;رفته رفته خار مي ‌شوند؟&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;اين كبوتران برج دوستي&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;از غبار جادوي كدام كهكشان &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;گرگ‌هاي هار مي‌شوند؟&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=left&gt; زنده ياد: فريدون مشيري&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt; &lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Fri, 09 Oct 2009 06:05:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=donyayebehtar&amp;postid=261</comments>
<dc:creator>donyayebehtar</dc:creator>
<guid>http://donyayebehtar.blogfa.com/post-261.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>شعر</title>
<link>http://donyayebehtar.blogfa.com/post-259.aspx</link>
<description>&lt;P dir=rtl&gt;....&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;اگر برگردد، اگر پيدايش شود&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;به طرفش طوري خواهم رفت &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;كه انگار هيچ چيز نمي خواهم&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;يواش، يواش&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;با پاهاي رنجيده&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;و ديگر از لوس شدن ها و جست و خيزها خبري نخواهد بود. &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=center&gt;&lt;FONT color=#990033&gt;***************************&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;هيچ چيز دو بار اتفاق نمي افتد &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;....&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt; هيچ روزي تكرار نمي شود&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;دو شب شبيه هم نيست&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;دو بوسه يكي نيستند&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;نگاه قبلي مثل نگاه بعدي نيست&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;ديروز وقتي كسي در حضور من &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;اسم تو را گفت&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;طوري شدم كه انگار گل رزي از پنجره باز به اتاق افتاده باشد. &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt; &lt;FONT size=1&gt;&lt;FONT size=2&gt;منبع: مجموعه شعر &quot; آدم‌ها روي پل&quot;  ويسواوا شيمبورسكا، برنده نوبل ادبي 1996، نشر مر‌كز&lt;/FONT&gt; &lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Fri, 25 Sep 2009 10:13:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=donyayebehtar&amp;postid=259</comments>
<dc:creator>donyayebehtar</dc:creator>
<guid>http://donyayebehtar.blogfa.com/post-259.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>واگویه</title>
<link>http://donyayebehtar.blogfa.com/post-258.aspx</link>
<description> 
&lt;P&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;&lt;STRONG&gt;وقتی آدم به موفقیتی دست پیدا می کنه انگار تو یه چاه تهی سقوط می کنه ! نمی دونم این حس از خاصیت موفقیته یا از خصلت آدمیزاد .&lt;/STRONG&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;&lt;STRONG&gt;&lt;/STRONG&gt; &lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Tue, 22 Sep 2009 09:06:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=donyayebehtar&amp;postid=258</comments>
<dc:creator>donyayebehtar</dc:creator>
<guid>http://donyayebehtar.blogfa.com/post-258.aspx</guid>
</item>
<item>
<title></title>
<link>http://donyayebehtar.blogfa.com/post-257.aspx</link>
<description>&lt;P dir=rtl align=center&gt;&lt;STRONG&gt;&lt;/STRONG&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=center&gt;&lt;STRONG&gt;&lt;FONT color=#ff0033 size=3&gt;آغاز سال تحصیلی جدید مبارك!&lt;/FONT&gt; &lt;/STRONG&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;&lt;STRONG&gt;بشنوید از زبان یک پدر آمریکایی من باب درس و دانشگاه*:&lt;/STRONG&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;&quot; اگر به عنوان یک پدر مطمئن بودم که برنامه آموزشی مدارس و دانشگاه ها به درد کاری می خورند، صرف ۸۰ هزار دلار هزینه، آن قدر ها هم مایه دلسردی من نمی شد. ولی بدبختانه این برنامه ها به هیچ دردی نمی خورند. موقعی که خود من به دانشگاه می رفتم گاهی اوقات از کلاس در می رفتم تا به سینما بروم ولی امروز سینماها خودشان شده اند یه پا کلاس درس! کلاس های کسب تجربه های شگفت انگیز. در سینماها می توان دروس چالش برانگیزی چون تاریخ فحاشی در غرب، فلسفه سر دیگران شیره مالیدن، روش پیشرفته فروش قطعات یدکی ماشین چمن زنی به ساکنان صحرای آفریقا و امثالهم را یاد گرفت. ابدا حیرت نکنید اگر دانشجویی در روز فارغ التحصیلی خود بگوید&quot; دانشگاه واقعا خوش گذشت&quot; ولی این روزها براي هر کاری یک نرم افراز کامپیوتری هست و لازم نیست آدم درس بخونه! بله نرم افزارهای کامپیوتری جای مغز آدم ها را گرفته اند و تنها مدركي که می شود به دانشجویان داد، گواهینامه دوره مقدماتی سواد آموزی است! &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;دلم نمی خواد غرغرو و امل به نظر برسم، ولی تصور می کنم وقتی ۸۰ هزار دلار شهریه می دهم، فرزندم دستکم باید ظرف ۴ سال دانشگاه زبان مادری اش را به اندازه معقول ياد بگيرد، نمي توانم تحمل كنم كه نمره انگليسي فرزندم در دانشگاه، كمتر از نمره يك دانش آموز دوره ابتدايي باشد. شايد اين هم از عوارض پيري است ولي تصور مي كنم كه دانشجويان بايد زبان مادري شان را يلد باشند و بدون تسلط به زبان مادري، در هيچ رشته اي نمي شود موفق شد. كار دانشجوها اين شده كه وقتي قرار است براي گذراندن يك واحد درسي، كتاب بخوانند آن را حذف مي كنند و دنبال واحدهايي مي گردند كه به آنها اجازه مي دهد روزي 18 ساعت بخوابند، ظرف 10 روز پولدار شوند و حداكثر استفاده اي كه از مغزشان مي كنند، حفظ كردن تعطيلات رسمي باشد! &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt; * منبع: بريده يك صفحه روزنامه / مجله لا به لاي كتابچه ها و دفتر يادداشت‌هام! &lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Mon, 21 Sep 2009 10:59:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=donyayebehtar&amp;postid=257</comments>
<dc:creator>donyayebehtar</dc:creator>
<guid>http://donyayebehtar.blogfa.com/post-257.aspx</guid>
</item>
<item>
<title></title>
<link>http://donyayebehtar.blogfa.com/post-256.aspx</link>
<description>&lt;P dir=rtl&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;خب خدارو شكر كه سرمان خلوت شد و  آمديم سر وقت اين وبلاگي كه ولش كرده بوديم به امان خدا و البته بازديدكنندگان! و کم مونده بود این بلاگفا دق بده مارو!!!! از بس که دچار اختلال بود. &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt; &lt;B&gt;&lt;FONT color=#0033cc size=3&gt;ما و ميادين مغناطيسي&lt;/FONT&gt; &lt;/B&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;كارت شتاب بانك تجارت رو ميندازم تو يكي از اين دستگاه هاي خود پرداز؛ error ميده : The card is invalid . شايد دستگاه خراب باشه ولي مشتري هاي ديگه پولاشون و ميگيرن و ميرن. چند روز بعد تو مسير كارت رو با چند تا دستگاه ديگه امتحان مي كنم و مشكل همونه كه هست. ميرم نزديكترين شعبه بانك تجارت و كاشف به عمل مياد كه &quot; كارت مورد نظر سوخته مي باشد&quot; علت رو جويا ميشم و متصدي بانك ميگه حتمن كنار موبايلي چيزي بوده كه مدار الكترونيكي داره . (بله كارت مربوطه تو كيفم كنار گوشي بوده و ...) واي بر من اگه اون يكي، دوتا كارت ديگه كه  هميشه خدا ته كيفم ولو هستن سوخته باشن!!! فكر مي كنم يه چند ماهي بايد بدوم تا تعويضشون كنم. &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;مي پرسم: مي تونم از حسابم پول برداشت كنم؟ جواب : از اينجا نه، بايد برين شعبه اي كه حساب دارين. روز بعد ميرم شعبه مربوطه و شرح ما وقع؛  متصدي بانك: بايد 2500 تومن بريزين به حساب بانك( كارمزد) فرم رو پركنين 10 روز بعد كارتتون آماده س. مي خوام از حسابم پوب برداشت كنم. ميگه: نميشه حسابتون مسدوده. وقتي كارت مي سوزه حساب اتوماتيك مسدود ميشه تا جلوي سوء استفاده گرفته بشه. تعجب مي كنم! آخه چه جوري سوء استفاده ميشه؟ كارت كه سوخته، دفترچه كه ندارم. با يه شماره حساب چه جوري ميشه سوء استفاده كرد!!! &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;يه خانمي ( از مشتري ها) تو بانك  ميگه ببين خانم نه كارتت كنار موبايل بوده نه چيزي اينا كارتهارو طوري درست كردن كه هر چند وقت يك بار بسوزن و شما بيايي اينجا و يه كارمزدي بدي و يه چند وقت بيشتر پولت تو حساب بمونه و سودشو ببرن!! منم براي اينكه صحبتش بي جواب نمونه در حالي كه به حالت تاييد سرم و تكون ميدم ميگم حتي اگه اينطوري كه ميگن نباشه بايد تو اينهمه تبليغاتي كه براي استفاده از عابر بانك ها ميشه اطلاع رساني بكنن و بگن كه ما چي كار كنيم تا كارتمون به اصطلاح نسوزه. اونم متقابلن سرش و تكون ميده و تاييد ميكنه. &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;يادم نيست كجا خوندم يا تو كدوم برنامه تلويزيوني شنيدم وسايلي كه ميدان مغناطيسي دارن مثل مونيتورهاي Lcd ، تلويزيونهاي صفحه تخت كه فاقد لامپ تصوير هستن مخصوصن از نوع پلاسمايي، مايكرو ويو و مايكرو فرها حتي در حالت stand by امواجي از خودشون ساطع ميكنن كه براي سلامتي ضرر داره و توصيه شده كه در حالت خواب حتمن اين دستگاه ها كاملن خاموش باشن. گوشي هاي موبايل هم موقع خواب نزديك سر نباشن چون روي كاركرد مغز تاثير مي ذارن و در بلند مدت باعث ايجاد تومور ميشن. &lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Sun, 20 Sep 2009 11:31:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=donyayebehtar&amp;postid=256</comments>
<dc:creator>donyayebehtar</dc:creator>
<guid>http://donyayebehtar.blogfa.com/post-256.aspx</guid>
</item>
<item>
<title></title>
<link>http://donyayebehtar.blogfa.com/post-255.aspx</link>
<description>&lt;P dir=rtl&gt;&lt;STRONG&gt;&lt;/STRONG&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;FONT color=#ff3300 size=3&gt;&lt;STRONG&gt;اينجا همه چيز خوب است!!!*&lt;/STRONG&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;&lt;FONT size=3&gt;چندي پيش يكي از دوستانم كه از نه سال پيش مقيم سوئد شده است براي ديدار خانواده آمده بود ايران و يك روز هم مهمان من بود. تصور كنيد عزيزي را پس از مدتها دوري( آخرين باري كه ديدمش 5سال پيش بود) دوباره ببينيد، چقدر ذوق زده و سر حال هستيد كه او ميآيد و شما را از كش و قوس لحظه‌هاي بي تابي نجات مي‌دهد و ديدارها تازه ‌مي‌شود! بعد از كلي احوال پرسي و اينكه تو چه مي‌كني و من چه مي‌كنم و اوضاع،احوال چطور است صحبت به مسائل جدي‌تر كشيده شد و او گفت: &quot;تو همان نه سال پيش كه من رفتم بايد با من همراه مي‌شدي و اينكه اينجا جاي ماندن نيست و فاصله ايران تا كشورهاي پيشرفته از قديم زياد بوده و زيادتر هم خواهد شد&quot; و من گفتم كه نمي‌توانم خوشبختي اجتماعي‌ام را سر سفره مردمي ديگر و سرزميني كه متعلق به من نيست جستجو كنم و به قول دكتر اسلامي ندوشن از &quot;هرجا وطني&quot; بودن خوشم نمي آيد اوگفت كه&quot; واي تو چقدر سنتي و ناسيوناليست هستي و انقدر ژست وطن‌پرستانه نگير!&quot; فكر كردم راست مي‌گويد شايد اگر قبل از انقلاب بود خيلي زود گول توده‌ايها و ناسيواليست‌هاي تندرو را مي‌خوردم و به جرگه آنها مي‌پيوستم! بعد گفت كه&quot; آنجا فضاي اختناق نيست و تو هرچه خواستي در مطبوعات مي‌نويسي و لازم نيست فقط تو وبلاگ بنويسي و اينكه آنجا زنان چه شاغل و چه خانه‌دار بيمه هستند و پيدا كردن شغل براي زنان آسانتر چون نا‌برابري زن و مرد آنجا مفهوم خود را از دست داده و عدالت حاكم است و اينكه من اگر آنجا باشم راحت كار پيدا مي‌كنم چون اگر كسي زبان انگليسي خوب بداند همه چيز حل است و آنها به نيروهاي اينچنيني خيلي بها مي‌دهند و بعد هم كمي سرم غر زد كه تو اگر زودتر آنجا مي‌امدي الان براي خودت آدم حسابي شده بودي و من فكر كردم كه فاصله زماني و مكاني كار خود را كرده و من و او كلي تعريفمان از زندگي تغيير كرده و چقدر نگاهمان متفاوت شده! مخصوصا وقتي گفتم كه نمي‌خواهم پسرم دو تباره بشود (ايراني سوئدي يا هر كشور ديگر) حسابي خنده‌اش گرفت و گفت واقعا در سنتي بودنت ديگر هيچ شكي ندارم و اينكه مرزهاي جغرافيايي،فيزيكي دارد از بين مي‌رود و دنيا به سمت دهكده جهاني شدن پيش مي‌رود و دير يا زود پسرم خود به اين نتيجه خواهد رسيد كه بايد برود. باز به شوخي به او گفتم كه نمي‌خواهم در مملكتي زندگي كنم كه سالي به دوازده ماه حسرت آفتاب را داشته باشم و اينكه در جايي خوانده بودم &quot; اگر كسي هر روز طلوع و غروب خورشيد را نظاره كند هيچوقت افسرده نمي‌شود&quot;و اينكه در طبيعت آسمان را بيش از همه دوست دارم چون به آدم وسعت ديد مي‌دهد و آسمان قطبي برايم دق آور است. و او هم كلي خنديد و گفت &quot;هيچ عوض نشدي ! همانطور احساساتي و شاعر پيشه‌اي !&quot;( منهم تعجب كردم كه در عمرم تا بحال يك خط شعر هم نگفته‌ام) همين حرفها باعث شد يادي بكنيم از خاطرات دوران دانشجويي و به قول او ديوانه بازي‌هاي من. بهار كه مي‌شد از حياط دانشكده يكي دو شاخه گل مي‌چيدم، مي‌اوردم سر كلاس بچه‌ها مي‌پرسيدند اين كارها يعني چه ؟جواب مي‌دادم :مي‌خواهم حضور بهار را هر لحظه در كنارم احساس كنم و آنها مي‌خنديدند كه ادبيات انگليسي خواندن پاك عقل از سرت پرانده ! و با آهي اين خاطره را مشايعت كرديم. &lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;&lt;FONT size=3&gt;بعد كمي مناظرات سياسي داشتيم و او متاسف بود كه ايران در خاورميانه قلدري مي‌كند و به حماس و تروريستها كمك مالي و نظامي مي‌كند كه البته پيشنهاد دادم مسير صحبت را تغيير دهيم چون در ايران به اندازه كافي گوشمان از اين حرفها پر است. و او گفت كه آنجا مردم ايران را به جهت در آمدهاي نفتي مردمي ثروتمند مي‌دانند و دوست منهم آبرو داري مي‌كند و مي‌گويد بله بله ما مردمي در رفاه هستيم و در دلش غصه مي‌خورد كه 70درصد مردم با سختي زندگي مي‌كنند.و يك نكته ديگر گفت كه آنجا هر كتابي بخواهد هست و اينكه در ايران فقط سليقه مترجمان است كه نوع كتابهاي موجود را تعيين مي‌كند و وقتي خارج از ايران باشي تازه با دنياي اصلي علم و ادبيات و هنر آشنا مي‌شوي و مي‌بيني چقدر متفكر و نويسنده هستند كه كسي اسمشان را هم در ايران نمي‌داند! &lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;&lt;FONT size=3&gt;آن وسط ها صحبت از شلوغي تهران و افزايش جمعيت شد و دوستم گفت كه آنجا رشد جمعيت منفي است( ميزان مرگ و مير از تولد بيشتر است) و آنها از دو فرزند و بيشتر استقبال مي‌كنند و نظر مرا در مورد داشتن دو بچه جويا شد و منهم گفتم در شرايط فعلي دنيا كه براي خود ما چشم انداز روشني وجود ندارد و هر لحظه دلمان ميلرزد كه كجا جنگ خواهد شد؟داشتن يك بچه كاملا كافي و دو بچه يا بيشتر كاملا اشتباه است. و او مخالفت كرد كه تك فرزندها بالاخره تا ابد تك باقي مي‌مانند و افسرده مي‌شوند نظر من هم اينبود كه بشر امروز به اندازه كافي از نظر روحي تنهاست و حضور فيزيكي افراد ديگر دردي از او دوا نمي‌كند حالا چه در يك خانواده پر جمعيت باشد يا كم جمعيت. &lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;&lt;FONT size=3&gt;موقع رفتن كه شد باز گوشزد كرد كه فكرهايت را بكن هنوز دير نشده! يك نسخه از كپي مدارك مرا هم به اصرار گرفت تا به قول خودش يك كارهايي بكند (چون شوهرش در آنجا مشاور حقوقي است). بعد از رفتنش حسابي تو فكر بودم كه آنجا نه تنها سطح زندگي بالاست بلكه سطح&quot;اميد به زندگي&quot; بالاتر چون در همان چند ساعت كلي اميد بهم تزريق كرد و اعتماد به نفس به خوردم داد. به خودم گفتم خدا كند هميشه تصميمي بگيريم كه از گرفتنش هيچوقت پشيمان نشويم چون معتقدم بدترين حس روي زمين حس افسوس و پشيماني است از تصميمي كه گرفتيم و نمي‌بايد مي‌گرفتيم و آنچه مي‌بايست انجام مي‌داديم و نداديم! بعد هم ذهنم پر شد از حرفهايي كه باهم زديم :عدالت،بيمه،آدم حسابي،دير،زود،مطبوعات،آسمان قطبي،روزهاي ابري،كتاب،درآمدهاي نفتي و سعي كردم به خودم تلقين كنم كه   اينجا همه چیز بر وفق مراد است ! اینجا همه چيز خوب است! همه چيز خوب است!  ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;&lt;FONT size=3&gt;&lt;FONT color=#ff3300&gt;&lt;FONT color=#ff3300 size=2&gt;جسارتن این پست هم تکراری بود !! ( ولی دوسش دارم! )&lt;/FONT&gt; &lt;/FONT&gt;       &lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;&lt;FONT size=3&gt; &lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Sat, 05 Sep 2009 10:38:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=donyayebehtar&amp;postid=255</comments>
<dc:creator>donyayebehtar</dc:creator>
<guid>http://donyayebehtar.blogfa.com/post-255.aspx</guid>
</item>
<item>
<title></title>
<link>http://donyayebehtar.blogfa.com/post-254.aspx</link>
<description>&lt;P dir=rtl align=center&gt;&lt;STRONG&gt;&lt;FONT color=#003399&gt;پراكنده هاي تابستاني&lt;/FONT&gt;&lt;/STRONG&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;۱. براي پيدا كردن يكي از واگويه هايي كه پارسال، يا سال قبلش نوشته بودم سري زدم به آرشيو دو سال قبل و متوجه شدم چقدر لحن مطالبم تغيير كرده! چقدر با نشاط تر بودم! احساس پير شده‌گي بهم دست داد! شايد بشه به جاي بيت: &quot;بنشين لب جوي و گذر عمر ببين&quot;  از ورژن جديده : &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;&quot; بخوان آرشيو وبلاگ و گذر عمر ببين&quot; استفاده كرد. &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;۲. من شايد سر جمع 5 دقيقه هم از سريال &quot; افسانه جومونگ&quot; رو نديده باشم. 3 دقيقه از اين 5 دقيقه نمايي بود كه گويا همسر اول جومونگ پيدا شده و همسر دوم نگرانه كه اين از كجا سرو كلش پيدا شد!! آخه كم تو سريالهاي تلويزيون ( سريالهاي ماه رمضانهاي قبلي و حضرت يوسف و...) دو همسري تبليغ ميشد كه حالا سريالهاي درجه 3 كره اي هم به اونا اضافه شدن! ظاهرن تمام مشكلات خانوادگي در ازدواج و سپس ازدواج دوم مردان خلاصه ميشه. &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt; ۳. وزراي زن كابينه هم به مجلس معرفي شدن. يكي از يكي متحجر تر و عقب مونده تر. چه بسا زن متحجر براي منافع زنان از مرد متحجر خطرناك تر باشه. احقاق حقوق زنان نردباني بود كه فعالان حقوق زنان ساختن و زنان متحجر از اون بالا رفتن. &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;و  ۴. خانوم گوگوش داره مي خونه: &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;تو اون كوه بلندي، كه سر تا پا غروره             كشيده سر به خورشيد، غريب و بي عبوره &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt; &lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Thu, 03 Sep 2009 07:19:30 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=donyayebehtar&amp;postid=254</comments>
<dc:creator>donyayebehtar</dc:creator>
<guid>http://donyayebehtar.blogfa.com/post-254.aspx</guid>
</item>
<item>
<title></title>
<link>http://donyayebehtar.blogfa.com/post-253.aspx</link>
<description>  
&lt;P&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;                                   &lt;IMG alt=&quot;&quot; hspace=0 src=&quot;http://www.fardanews.com/files/fa/news/1387/11/27/31955_839.jpg&quot; align=baseline border=0&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;همین امشب، شبکه سه، تبلیغ &quot;شامپو بدن صحت&quot;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;صدای یک خانم: تو خونه ما پوست پسرم چربه، پوست دخترم حساسه، پوست همسرم خشکه و من شامپو بدن صحت رو انتخاب می کنم. &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;تحلیل هایی از زبان زن موجود در تبلیغات: &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;تحلیل ۱: و خود من &quot;برگ چغندر &quot; هستم! اصلن چه معنی دارد زن در مورد پوست و مو و بدنش حرف بزند!! &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;تحلیل۲: پوست دیگران مشکل داره من باید به فکر شامپوی مناسب باشم!! &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;تحلیل ۳: ( در آخر تبلیغ) هر سه عضو مشکل دار به سبب استفاده از شامپو بدن صحت باهم مهربان می شوند و حس خوبی دارند و همدیگر را بغل می کنند و من این کنار ایستاده ام و احساس مفید بودن و تا حدی خدمتکار بودن می کنم!!! &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;چند سال پیش دکتر پاینده یه کتاب در مورد تبلیغات در تلویزیون نوشتن  و به نقش زن در تبلیغات رسانه ای اشاره کردن.  من هنوز نخوندمش ولی در فرصت مناسب خواهم خوند. &lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Sun, 30 Aug 2009 17:21:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=donyayebehtar&amp;postid=253</comments>
<dc:creator>donyayebehtar</dc:creator>
<guid>http://donyayebehtar.blogfa.com/post-253.aspx</guid>
</item>
<item>
<title></title>
<link>http://donyayebehtar.blogfa.com/post-252.aspx</link>
<description>&lt;P dir=rtl&gt;&lt;FONT color=#3300ff&gt;این پست و خیلی دوست دارم، به تکراری بودنش می ارزه!!&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;STRONG&gt;&lt;FONT color=#3300ff size=3&gt;در باب روشنفكري.......&lt;/FONT&gt;&lt;/STRONG&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt; نمي‌دانم چرا نتواستم هيچ روشنفكري را جايگزين شريعتي كنم. شايد به خاطر اينكه آموزه‌هاي ديني شريعتي قوي‌تر از ديگر روشنفكران بود و يا نميدانم شايد چون از دوران نوجواني او اولين روشنفكري بود كه توانست به تمام سوالات من جواب قانع كننده‌اي بدهد. گرايش فكري كه نسبت به او دارم هيچوقت شدت و ضعف نداشته، هميشه او را به يك نسبت ستايش كرده‌ام. فقط فكر مي‌كنم چند سال قبل بود كه يكي از دوستانم (حالا در آمريكا درس مي‌خواند) معتقد بود افكار شريعتي ديگر به درد اين زمانه نمي‌خورد و به تعبيري تاريخ مصرف آن تمام شده! همين مدتي مرا به ترديد واداشت و شروع كردم به جستجو در ميان آثار ديگر روشنفكران، چند وقتي عبدالكريم سروش، مهدي بازرگان، خاطرات مصدق، اسلامي ندوشن،جلال آل احمد، جمال‌زاده، هدايت، كافكا ( نا گفته نماند سري هم به خاطرات فرح پهلوي و مادرش زدم ) خلاصه از هر سلكي‌ و مرامي ولي هيچكدام برايم شريعتي نشدند كه نشدند. تنها كسي كه برايم در پله پايين‌تر از شريعتي قرار‌دارد &quot;ويل دورانت&quot; است ،او هم به اندازه شريعتي در نگاهم به دنيا و زندگي تاثير داشت ولي باز جاي اورا نتوانست بگيرد.&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;هر وقت براي چندمين بار كتابهاي شريعتي را مي‌خوانم ميبينم باز براي هر زماني مناسب است، هر سوالي در هر زمينه‌اي كه داشته باشم پاسخش به جا و كارساز است.شناختم از هنر، از زن، از مذهب و كلا از دنيا و زندگي را تماما وام دار او هستم. حالا ميليون‌ها نفر بيايند و بگويند ديگر تاريخ مصرف انديشه‌هاي شريعتي تمام شده!! براي من &lt;B&gt;شريعتي  روشنفكري است براي تمام فصول.&lt;/B&gt;&lt;B&gt;&lt;/B&gt;&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Sat, 29 Aug 2009 08:21:53 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=donyayebehtar&amp;postid=252</comments>
<dc:creator>donyayebehtar</dc:creator>
<guid>http://donyayebehtar.blogfa.com/post-252.aspx</guid>
</item>
</channel>
</rss>
